بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانه میشد غرق شوردفن میکردند مردی را بگور
دید کرباسی کفن از دور جایگفت من عریانم از سر تا بپای
درکشم از مرده کرباس کفنتا کنم خود را از آنجا پیرهن
آن یکی بشنود گفت ای بینواکی بود این در مسلمانی روا
مرد مجنون گفت آخر ای عجبچون کفن بینم شما را روز وشب
کز ضلالت میکنید از مرده بازبر من از بهر چه شد این در فراز
خاک عالم جمع کن چون خاک بیزبر سر دنیای مردم خوار ریز
گر سر اسرار دین داری بگویترک این دنیای مرداری بگوی
زانکه گر یک لقمه نان بخشد تراصد بلا مابعد آن بخشد ترا
هر زمانی چون زیانی میدهدبو که سودت یک زمانی میدهد