بخش ۲۷ - فی الحكایة و التمثیل
بود درعهد عمر مردی قویچون ادا کردی نماز معنوی
خلق را در پیش خود بنشاندیشعر درمحراب خوش میخواندی
خواندن اشعار او بعد از نمازمنکران گفتند با فاروق باز
گفت پیش او بریدم این زمانپیش او بردندش آخر مردمان
چون عمر را دید مرد از جای جستدست او بگرفت و در پیشش نشست
گفت فاروقش که تو بعد از نمازشعر خوانی شعرهای دلنواز
گفت چیزی می درآید غیبیمهمچنان میخوانم از بی عیبیم
گفت برخوان مرد شعر آغاز کردمرغ دل فاروق را پرواز کرد
شعر او در ذم نفس خویش بودحکمت باریک و دور اندیش بود
سخت دلخوش شد ز شعر او عمرحفظ کرد و باز میگفت آنقدر
گفت این شعرم که برخواندی تمامهم عمر این شعر میگوید مدام
شعر چون اینست تا بتوانیشجهد باید کرد تا میخوانیش
شعر نیک و بد تو از خود میکنینیک اگر بد میکنی بد میکنی