گنج

بخش ۲۸ - فی الحكایة و التمثیل

اصمعی میرفت در راهی سواردید کناسی شده مشغول کار
نفس را میگفت ای نفس نفیسکردمت آزاد از کار خسیس
هم ترا دایم گرامی داشتمهم برای نیک نامی داشتم
اصمعی گفتش تو باری این مگویاین سخن اینجا در آن مسکین مگوی
چون تو هستی در نجاست کارگرآن چه باشد در جهان زین خوارتر
گفت باشد خوارتر افتادنمبر در همچون توئی استادنم
هرکه پیش خلق خدمتگر بودکار من صد بار ازو بهتر بود
گرچه ره جز سر بریدن نبودمگردن منت کشیدن نبودم