گنج

بخش ۶ - در آفرینش انسان و مبدأ و معاد او فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۱۱ بیت
ترا در علم معنی راه دادندبدستت پنجهٔ الله دادند
ترا از شیر رحمت پروریدندبراه چرخ قدرت آوریدند
ز عرشت ساختند خود سایبانهامر او را ساختند از در زبانها
ز بهر فرش اقدامت ورقهامیان آب ماهی کرد پیدا
ز سیصد شصت و شش انهار مقصودمیان چار عنصر کرده موجود
خدا انسان بقدرت آفریده استدرو بسیار حکمت آفریده است
باوّل نطفه‌اش را در رحم کردچهل روزش نگاهی کرد خود فرد
بگرم و سرد دادش خود قمر قوتکه تا گردید او برمثل یاقوت
چهل روز دگر کردش عطاردنظرها خود بسی در عین وارد
چهل روز دگر زهره رفیقشباو می‌خواند خود علم طریقش
چهل روز دگر خود آفتابشبنور خود گرفته در نقابش
ز بعد این بیاید روح انسانکه هستم من بتو خود جان ایمان
ز بعد این نظر مرّیخ داردچهل روز دگر او بیخ دارد
پس از مریخ آمد مشتری‌اشنظرها بود با او بس قوّی‌اش
نظر کردش زحل آنگه بزادشاز آن عالم به این عالم نهادش
ز بعد این نگر تا چار سالشنظر دارد قمر در عمر و مالش
ز بعد چارتا پانزده نظر شدعطارد را از این معنی خبر شد
مراو را پرورش دارد عطاردباو صد بازی آرد همچو شاهد
ز پانزده تا به سی و پنج سالشکند زهره نظر در عین حالش
ازین چون بگذرد تا پنج و چل سالنظر دارد باو خورشید در حال
وزین چون بگذرد خوشحال گرددبه پنجاه و به پنجش سال گردد
نظر دروی کند مریخ چون نورکه تا گردد هم او دانا و مستور
ازین تاریخ هم تا شصت و پنج سالبود او مشتری را در نظر فال
بدور دیگرش دارد ز حل فکرکه این معنی بود در حکمتش بکر
ترادر پرورش این جاه دادندز اسرارت دل آگاه دادند
هر آن چیزی که در کلّ جهان استبعرش و فرش و کرسی‌اش نهان است
همه همراه تو کرده است ای نورز بهر آنکه باشی پاک و مستور
اگر تو خویش را نشناختستیبنامت نام کل انعام بستی
ز تو بر جاست نام عز و شاهیز تو بهتر شده هر شیی که خواهی
هر آنکس کو نشد انسان کاملمراو را کی بود زاد ورواحل
ترا حق درکمال خود چه‌ها گفتز انوار تجلیّ‌ات عطا گفت
ز قرآن سنگدل را نیست تبدیلولی سنگش پس از طیر ابابیل
عدوی حق که بت از سنگ داردعجب نبود که بروی سنگ بارد
تو اندر اینجهان از بهر اوئینه درچوگان دنیا همچو گوئی
تو اندر این جهان آزاد و فردیبکن کاری تو گر امروز مردی
چو مردان راه مردان رو در این راهاگر هستی ز سرّ کار آگاه
ز سرّ کار آنکس آگهی یافتکه او باسالک ره همرهی یافت
برو تا سالکت این ره نمایدمیان چاه کفرت مه نماید
ز سالک جمله ایمان می‌توان یافتدرون باغ ریحان می‌توان یافت
ز ریحان بوی سنبلهای شاهی استترا آن بوی از فیض الهی است
مدار ملک عالم بر تو ختم استولی بر مرد نادان رحم حتم است
بدان ای مرد دانا اصل خود راز بعد اصل میدان وصل خود را
بهر چه در زمین وآسمانستبتو همره مثال کاروانست
بتو گویم یکایک گوش گیرشز جام بادهٔ من نوش گیرش
بدان کافلاک نه باشد بحکمتکه آن عالم کبیر آمد بقدرت
وجود تو صحیفه است همچو ایشانبظاهر او صغیر است پیش نادان
بگویم تا بدانیش یکایکمعاد و مبدأت بشناسی اندک
به اول موی باشد خود دوم پوستسیم عرق و چهارم گوشت با اوست
عصب پنجم به ششم هست فضلهبهفتم مغز و هشتم هست عضله
چو اندر نُه رسی میدان تو ناخنبرو با نُه فلک تو خود صفا کن
دگر جمله کواکب هفت میدانبروی آدمیش نغز میخوان
بتو همراه این هفت همچو سدّ استیکایک گویمت این دم که حدّ است
دلت شمس است و معده چون قمردانزحل شُش باشد و او را ثمر دان
جگر باشد رفیق مشتری‌اتازو باشد حرارت پس قوی‌ات
بود مریخ زهره زُهره کردهعطارد دان سپرز و غیر روده
بقول دیگران نوع دگر دانبتو کردم من این گفتار آسان
ز اجسامت شماری گر بگویموجودت را به آب روح شویم
هر آن چیزی که در آفاق باشدبه انفس همنشین با طاق باشد
ز احوال بروجت خود خبر نیستز اشجار وجودت خود ثمر نیست
بگویم شمّهٔ از برج افلاککه با تو همرهندی خود باین خاک
به آن عالم که کُبری نام دارددوانزده بروجش نام دارد
در اجسامت شمار او بگویمدو عالم را نثار او بگویم
دو چشمت با دو گوش و بادوبینیدهان و ناف بادو مقعدینی
دو سینه را شماره کن به آن دهدوانزده ببین در عینت ایمه
قمر را دان منازل بیست و هشت استبر افلاک بروجش جای گشت است
درون جسم آدم هفت عضو استبهر عضوی مرا او را چار جزواست
دگر ارکان عنصر چار میدانتو نامش امّهات کون میخوان
ز سر تا گردنت خود آتشین استز سینه تا بنافت بادبین است
ز نافت تا برُکبه آب رحمتاز او پایان نگر خود خاک قدرت
بقول دیگران این نکته دانیبیا برگو که عمر رفته دانی
بنوع دیگری گویم تو بینوشکه خون آدمی باد است در جوش
چو بلغم آب و سودا خاک باشدکه در چشم بدان غمناک باشد
ز صفرا آتش آمد دروجودمبه آخر سوخت در عشقش چو عودم
دگر از عالم کبری بگویمحدیث عالم صغری بگویم
چهار و صد چهل با چار کوه استبهمراهیّ انسان باشکوه است
بدین جسم محقر نیز نیکوستکه چنداست استخوان عضو در پوست
دگر گویند کوه قاف اعلادر آن سیمرغ باشد مرغ زیبا
تو میدان روح انسانی است سیمرغبه آخر می‌شود این جسم بی مرغ
دگر در این جهان هفت است دریادر اجسامت بمثل اوست برپا
بگویم هفت دریا در وجودتبه اول چشم و دیگر شد دو گوشت
دگر آب دهن با آب بینیدگر شاش و منی را هفت بینی
دگردر این جهانست هفت اقلیمبجسمت هفت عضو آمد به تسلیم
دگر میدان حواس ظاهری راتو حس مشترک دان باطنی را
اگر داری ز بهر این فلک نهرفلک اعظم شناس و گرد شش قهر
به قهر خود همه افلاک اعلابگرداند بمثل آسیاها
مر او را در شبانروزی چه سیراستبسیصد شصت و پنج از دهر دیر است
درین درجات او خود سیر داردبدرجه شصت دقیقه خیر دارد
بود هر یک دقیقه ثانیه شصتچو هر ثانیّه باشد ثالثه شصت
ز ثالث تا بعاشر در حساب استکه بیست و دو هزار و بیست بابست
تو بیست و دوی دیگر کن شمارهکه نقش این دم تست این ستاره
هر آنکس کو ز رحمت بهره‌مند استمر او را این مراتب خود پسند است
همه همراه تو باشند ای جانتو غافل بودهٔ ازحال ایشان
همه اشیاء ز بهرت خادمانندملایک راهدار تو چو جانند
هر آن سالک که پیشم راه داردبعالم او دل آگاه دارد
تو ای انسان بمعنی کان لطفیهمه اشیا درون تست مخفی
بدان خود را که تا خود از کجائیکه با نور الهی آشنائی
بدان خود را که توذات شریفیچو آب زمزم و کوثر لطیفی
بدان خود را که تو با جان رفیقیبه حکمت خود شفیقان را شفیقی
بدان خود را و آزاد جهان شوچو عیسی برفراز آسمان شو
بدان خود را و واقف شو ز سرهاکه سر باشد رفیق مرد دانا
بدان خود را و با حق آشنا شوتمام اولیا را پیشوا شو
بدان خود را که تو از بحر اوئیچو قطره غیر بحر او نجوئی
بدان خود را که تا عطّار گردیبگرد نقطه چون پرگار گردی
بدان خود را که آخر گر ندانیدرون دایره در جهل ما نی
بدان خود را و با درد آشنا شوز کوی عاقبت بیرون چو ما شو
بدان خود را اگر تو یار مائیوگرنه ژاژ با خلقان بخایی
بدان خود را و در خود بین تو او راشکن بر سنگ تقوی این سبورا
بدان خود را که هم تو جسم و جانیبه آخر در معانی لامکانی
بدان خود را که شمس از خادمین استشده از آسمان شمع زمین است
بدان خود را که چرخ و کوکب و ماههمه هستند خادم پیشت ای شاه
بدان خود را که مقصود الهیبدرویشی توسالک پادشاهی