بخش ۵ - در تمثیل عیاران بغداد و خراسان فرماید
سخنها دارم از سرّ معانیولی موقوف کردم تا ندانی
بگفتار عجایب در پریدمازو مقصود صد معنی بدیدم
در این معنی مرا حالی عجیب استکه درگفتار من سرّی غریب است
یکی روزی مرا یک مشکلی بودکه درآن مشکلم بس حاصلی بود
بخود گفتم که این مشکل کجا حلکنم چون هست پیشم نامحصل
روان سوی کتب خانه دویدمز بعد ساعتی بروی رسیدم
کتبها را ز یکدیگر گشادمکلید علم را دروی نهادم
به آخر گشت آن مشکل مرا حلنماندی از معانی هیچ مهمل
بشد کلیّ همه حل مشکلاتمازین قصه چکید آب حیاتم
نظر در روی دیگر نیز کردماز او یک شربتی دیگر بخوردم
چنین گوید حکیم روح افزایکه در ملک هری بودی سه تن رای
سه عیار و دلیر ملک و شبگیرکه در رفتار پر میبرد از تیر
سه عیاری که از تزویر ایشانتمام ملک در تدویر ایشان
بغایت در کمال علم و دانشعجایب نامشان در آفرینش
بزور فکر و مکر و علم تلبیسببرده گوی از میدان ابلیس
همه شاهان بایشان فخر کردیکه دشمن را به ایشان مکر کردی
بسی در ملک عالم سیر کردندمساجدهای عالم دیر کردند
بنوک نیزه تنها چاک کردندبسی مردم بزیر خاک کردند
بسی خوردند مال مستمندانبسی بردند تاج جمله شاهان
یکی پیری و استادی در این کاربدایشان را که اسمش بود عیّار
بعیّاری و مردی بود مشهورولکین این جهان را بود مزدور
هرآنکس کو بعالم شهسوار استبه آخر زیر مرکب استوار است
هرآنکس کو ز دنیائی شود مستشود این همت امید او پست
هرآنکس کو بمکر و حیله یار استبه آخر گردنش در زیر بار است
هر آنکس کو شود مزدور مخلوقبناله نای حلقومش چوآن بوق
هر آنکس کو بمخلوقی زند دستشود این همت والای او پست
کمال خدمت مخلوق حیف استنیازی بهر خالق چون صحیف است
هرآنکس کو سری دارد براهشخدا دارد مراورا در پناهش
وگرنه سر رود گر سر بتابیبه هر دو کون خود عزّت نیابی
اگر تو مرد حقّیای برادرچرا گردی بگرد آنچنان در
هر آنکس کو در مخلوق داندخدا او را ازین درزود راند
برو پیش حق و آن باب احمدکزین در نور بینی مثل اوحد
من از باب نبی دربان شدستمولی آن در بروی غیر بستم
بعیاری ربودم گوی توحیدز میدان سخن کو مرد تجرید
مکن از پیر عیّارت فراموشکه او بد در جهان خود دیگ پر جوش
بسی فتنه ازودر دین بزائیدبسی انگشت درویشان بخائید
در آن عصر او دومه میریمن بودبه سالی او دو ساعت پیش زن بود
ور عزّت نبود و دانش دینولیکن نیک میدانست او کین
به بدکاری و حیله بُد چو شیطاننبد کس در جهان چون او زبان دان
زبان بکری و عمری و تازیزبان هندوی پیشش چو بازی
زبان ترک و لرّ و کور و شل همزبان فارسی و اعراب خل هم
زبان اُزبکی با لفظ قلماقهمه دانسته بودی تا به اویماق
زبان اهل چین و ملک نیمروزهمه دانسته بود و گشته فیروز
ورا درعلم عیّاری کتبهاهمه را درس گفته او بشبها
به عیّاران عالم خنده کردیبه طرّاران هر جا حیله بردی
بدند آن سه نفر خود زیر دستشکه در این علم بودند پای بستش
بروز و شب به پیش حیله آموزتمام خلق از ایشان در جگر سوز
یکی روزی بهم در مکر عالمهمی گفتند بس ازدور آدم
بگفت آن پیر با ایشان که یارانبعیّاری سبق بردم ز شیطان
چو من درملک عالم نیست عیّارهمه شاهان مرا باشد خریدار
چو عجب و نخوت آمد در دماغشیکی روغن بریزد درچراغش
کز آن روغن بسوزد همچو عودیبرآید از دماغش زود دودی
یکی گفتار ز یارانش که ای پیرز عیاری شنیدم من بشبگیر
بگفت او همچو عیّاران بغدادندارد در همه عالم کسی یاد
بملک این جهان مشهور شانندکه کس این علم به ز ایشان ندانند
ز میدانشان نبرده خلق این گویکه باشد پیش ایشان مثل یک جوی
هم ایشان قلعهٔ زابل گرفتندهم ایشان خاک عیاری برفتند
چو بشنید این سخن آن پیر عیاربگفتا من نیم چون نقش دیوار
بعالم مثل من عیار نبودبطرّاریّ من طرّار نبود
روم از بهر عیاری ببغدادکنم بر جان عیارانش بیداد
بطرّاران بغداد آن کنم منکه در ملک همه جاروب بی تن
بعیاران نهم من بار خود راکه تا ایشان بدانند کار خود را
بعیاری ببندم پای ایشانکنم ویرانه من خود جای ایشان
بعیاری سر ایشان بیارمتمام ملک را زرچوبه دارم
ز ایشان نام عیاری برآرمشود این نام در دنیا چو یارم
به ایشان آن کنم که گربه با موشز ایشان من برم هم عقل و هم هوش
در این بودند سلطان کس فرستادبه پیش آن ظهیر ملک بیداد
روان شد پیش شاه و گفت حالشز طرّاران بغداد و زمالش
بگفتا صد تمن از مال بغدادبیارم نزد تو ای شاه با داد
در این عالم بعیاری از ایشانبرم خود تاج شاهانشان چو خویشان
بعیّاری حکیمم نه بهایمبه ایشان در دمم من صد عزایم
بشه گفت و اجازت داد شاهشز عیاران خود پرسید راهش
بگفتند ای بزرگ ملک ایرانکمر بندیم پیشت همچو مردان
به جان بازیم سر در پیش پایتعطا دانیم ما خود هر بلایت
ز تو دوری نخواهیم ای خداوندگر اندازی تو ما را در غل و بند
ترا تنها نمانیم اندرین راهز حال و کار تو باشیم آگاه
بگفتا پیر تنها کارم افتادز عیّاری من صد بارم افتاد
به تنهائی کنم اینکار در دهرکه بعد از من بگویند در همه شهر
به غیر از نام من نامی نباشدبصید من دگر دامی نباشد
بخود این راه را خواهم بریدنبخود این زهر را خواهم چشیدن
ز یاران یک نفر را کرد همراهکه تا باشد ز راه و شهر آگاه
وداعی کرد با یاران همدمبگفتا خود مرا بودید محرم
بهمت یار من باشید هر روزکه تا آیم ازین ره شاد و فیروز
بگفتند ای تو ما را نور دیدهز خوردی جمله ما را پروریده
تمام همّت و صد دیک جوشاندهیم از بهر تو با خرقه پوشان
بغیر ذکر خلقت ما نگوئیمبغیر خاکپایت ما نجوئیم
بغیر آنکه گوئیمت دعائیز دست ما چه آید جز ثنائی
روان شد شیخشان با یک مریدیز من بشنو که در معنی رسیدی
بسوی ملک بغداد او روان شدبزیر میغ عیّاری نهان شد
در آن ره کس ندید او را که چون رفتکه تا در ملک بغداد او درون رفت
به یک میلی ز بغداد او باستادبگفتا ای رفیق نیک اسناد
تو اینجا باش تا در شهر سیریکنم تا خود ازو بینیم خیری
بطور روستائی شهر گردمکه کس نشناسدم که من چه مردم
بطور روستائی یک حماریبیاورد و سواره شد چو عاری
دگر آورده بر یک بز زجائیبگردن خود ببستش یک درائی
بسوی شهر بغداد او روان شدمر او را آن بُزک از پس دوان شد
چو دروازه بدید آن مرد عیّاربگفتا سخت دارد برج و دیوار
بدروازه رسید ودر درون شدبتقدیر خدا او خود زبون شد
بتقدیر خدا تن در قضا دهبحکم او قضایش را رضا ده
هرانکو از قضا گردن بتابدبجنّت او معیّن جا نیابد
بتقدیر خدا جمعی حریفانهمی رفتند تا خانه بعمران
بشب بودند عیّاران بغدادبیکجا جمع بر دستور شدّاد
بیکدیگر ز احوالات عالمهمی گفتند خود از بیش و از کم
مقرّر بود هر سه تن به یک روزبیارند نعمتی از خوان فیروز
در آن روزی که عیّار جهان گردبیامد پیش دروازه یکان فرد
بُدند آن سه نفر آنجا ملازمکه حکم این چنین برگشت جازم
که ناگه اندر آمد خر سواریبه پشت مرکبش خود بود باری
دگر با او بزی فر به چو ماهیبگفتند اوست مقصود کماهی
یکی گفتا بُزک را میربایمکه تا باشد به پیش او عطایم
دگر گفتا خرک خود حقّ من شدمثال جان که درمعنی بتن شد
دگر گفتا لباس و جامهاش رابرم تا خود بگردد مست و شیدا
مراورا چون علایق بوده بسیاراز آنش من مجرد سازم این بار
هر آن رستائیی کاینشهر بیندمجرّد بایدش تا بهر بیند
مجرّد شو که تا لؤلؤ بیابیوگرنه اندرین دریا چو آبی
گر این رستای را شهری کنم مندر این ملک چنین بهری کنم من
مراورا پاک سازم از علایقکه تا بیند بدو نیک خلایق
بیکدیگر دویدند از پیش زودکه تا او را بسوزانند چون عود
یکی برجست وبز را زود بگشادبه پردُم بست زنگش را چو استاد
دگر گفتا به پیشش کای عزیزمغریب ملک باشی تو در این دم
جهت آنکه بشهر مایکان زنگبپای اسب میبندند خود تنگ
بر آن پر دُم چرا بستی تو این راندانستی تو خود آیین زین را
چو بشنید این سخن آن مرد عیارنظر اندر عقب کرد او چو پرکار
بدید او که بزک را برده بودندبه او این شعبده خوش کرده بودند
یکی اندر عقب آمد چو برقیازو پرسید کی دانای شرقی
یکی بُز داشتم همچون نبیدیز من بردند این ساعت تو دیدی
بگفتا دیدم ایندم یک بُزک رایکی شخصی همی بردش بد آنجا
به این کوچه ببرد او زود دریابکه تاگیری بزت را همچو سیماب
بگفتا ای برادر تو خرم رادمی از بهر حق میدار اینجا
بگفتا زود رو ای مرد ابلهکه گیری تو بزت را برهمین ره
بگفتا من مؤذن باشم اینجادر این مسجد همی خوانم من اسما
معطل خود مکن ما را در این کویروان نزد من آی و حال خود گوی
خر خود را سپرد او روان شدبسوی کوی بزغاله دوان شد
یکی عیار پیش راه او رفتگرفت او دامن او را یکان رفت
که از بهر خدا فریاد من رسکه هستم من دراین ملک تو بی کس
غریب و مستمند و زار و افکاردرین ساعت بحال خود گرفتار
ز من بشنو که گویم حال خود رابدرد آید دل تو بر من اینجا
یکی دکان صرافی گشادمشه این ملک بس جوهر بدادم
مرا در گنج او خود راه باشدبه پیش شاه ما را جاه باشد
جواهرهای او سازم نگینهاکنم بر تاج او پرچین بیک جا
من آن تاجش بصندوقی نهادمبزیر جبّهاش طوقی نهادم
رسیدم من باین موضع که هستیبلا بر جان من آمد زمستی
یکان جامی ز دست شه چشیدممن این زهر هلاهل را ندیدم
فتاد از دست من صندوق جوهردر این چاه ای برادر بهر داور
اگر صندوق من از چه برآریدو صد دینار حق تست یاری
دگر تا زنده باشم من غلامتبجان خود نیوشم من پیامت
بهر چه حکم فرمائی چنانمسر کوی تو باشد چون جنانم
گر این صندوق من از چه برآیدمرا دنیا و دین بیشک سرآید
چو بشنید این سخن عیار نادانبگفتا یافتم من گنج پنهان
بفرصت گنج شه ازوی ربایمبه پیش شه روم با او بیایم
همه احوال عالم باز دانممن این تاج مرصّع را ربایم
مرا از او بسی نیکو شود کارکه او باشد درین ملکم هوادار
بجان و دل بگفتا ای برادربرآرم ازچهت صندوق جوهر
نگیرم از تو من خود هیچ انعامکه داری در مقام قرب شه کام
مرا باید چو تو یاری در آفاقکه تا خلقان مرا گردند مشتاق
بیاری توام باشد مددهاکه خلق نیک داری روی زیبا
کشید از تن تمام جامهاش رادرون چاه شد عیّار رعنا
چو اندر چاه رفت آن مرد سادهگرفت آن جامههایش رند زاده
روان شد سوی عیّاران دیگرکه کرده بدمرا ورا خاک بر سر
چو عیّاران بهم اندر رسیدندهمه اسباب خودرا پخته دیدند
روان گشتند دردم پیش یارانبرو تاریک گشت آنچه چو زندان
چو اندر ته رسید و خار و خس دیدبرآمد از درونش آه تجرید
بگفتا ختم عیّاری همین استکه چاهی این چنین زیر نگین است
در این چه کار تو اکنون تباه استکه این چه بر تو چون قطران سیاه است
توخلقی سالها افکنده در چاهبه آخر اوفتادی خود درین راه
ز بهر مردمان چهها بکندیبه آخر خویش را دروی فکندی
بگشت افلاک و افکندت بدین خاکز بس که شعبده کردی در افلاک
ز بس که داغها بر جان خلقاننهادی اوفتادی خودبدین سان
ز بس که نالهٔ بیدل شنیدینکردی رحم تا آخر بدیدی
ز بس که کردهٔ دلها جراحتبه آخر اوفتادی در قباحت
ز بس که راه رفتی در سیاهیسپیدی کم نمودی در سیاهی
ز بس که جامهٔ مردم کشیدیبه آخر با تو کردند آنچه دیدی
ز بس که در علوّیها پریدیبآخر خویش در سفلی بدیدی
ز بس که خلق را بازی بدادیبه آخر خویش در بازی نهادی
ز بس که در جهان برجان خلقانتو بار غم نهادی خود بدین سان
به آخر زیر باری لنگ و مجروحز تو یک قالبی مانده است بیروح
هر آن چیزی که در این مرز کاریببار آرد اگر صدلون باری
همان خود کشته را هم بدروی توچنین گفته است آن استاد نیکو
به آخر آنکسی کو زجر کرده استهمه طاعات خود بی اجر کرده است
هر آنکس کو گرفتار بدن شددرون چاه او بیخویشتن شد
هر آن عارف که در دل نور حق داشتز توحید معانی صد سبق داشت
برو ای یار با حق راست میباشجهان گو آتش خود خواست میباش
اگر خلقان همه دشمن شوندتچو او خواهی کجا باشد گزندت
برو خود راز مکر و حیله کن پاکبرون آ از چنین چاهی تو چالاک
هر آنکو در چنین چاهی درون شدبچاه هستی خود سرنگون شد
ز هستی مکر زاید علم تقلیدبرو تو نیست شو در علم توحید
که تاگردی تو هست هر دو عالمبه انسان خود رسد فیضت دمادم