گنج

بخش ۴ - مناجات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۲ بیت
خداوندا دلم آزاد گردانبه فضل خود تنم را شادگردان
خداوندا گنه بسیار دارمولیکن جمله را اقرار دارم
قلم درکش باین طومار عصیانکه غرقم اندرین دریای طوفان
خداوندا ترا زیبد حکومتکه وصفت را ندانم حدّ و غایت
خداوندا بسی من دردمندمدرین دنیای دون بس مستمندم
خداوندا مرا دنیا زبون کردز کوی عاشقان تو برون کرد
خداوندا ازین کویم برون کنبکوی عاشقانم خود درون کن
خداوندا بلا بسیار دیدمدرین کو من جفا بسیار دیدم
محلّ آن شده کازاده باشممیان سالکان استاده باشم
خداوندا نباشد حال بی توخداوندا نباشد قال بی تو
توئی حال و توئی قال و توئی روحز تو گردان شده کشتیّ هر نوح
هر آنکس را که خواهی تاج بدهیز ملک عافیت صد باج بدهی
هرآنکس را که خود را یار خوانیز خواب غفلتش بیدار خوانی
خداوندا توئی درمان و دردمبه رحمت سرخ گردان روی زردم
خداوندا مرا مقصود دین استکزویم علم شرعی در نگین است
خداوندا مرا در علم جان دهتو این اسرار پنهانم عیان ده
خداوندا توئی حلال مشکلز تو باشد مرا دیدار حاصل
خداوندا ز تو خواهم امانیکه حلّ مشکلات این جهانی
خداوندا اگرچه اهل عالمبسوی دیگران دارند مقدم
مرا چون تو نباشد یار و همدمز دین مصطفی هستم مکرّم
بحمدالله که عطّار فقیرتشده در ملک معنی چون اسیرت
خداوندا به او فضل و کرم کنبرو علم معانی خوان و دم کن
خداوندا ز تو انعام خواهمز خنب عافیت صد جام خواهم
خداوندا مرا از تن رها کنز فضل خویشتن اینم عطا کن
خداوندا دگر طاقت ندارمتو زین وحشت سرا بیرون درآرم
تمام اولیا از وی بجستندکه از مکر چنین مکّاره رستند
خداوندا ز تو اینم مراد استکه آزادی و فردی در نهاد است
خداوندا به پیشت سهل باشدکه کار این چنین مسکین برآید
خداوندا فراغت خواهم از توبده تا گرددم زاینحال نیکو
خداوندا ازین دریای جودتبده یک قطره تا آرم سجودت
مرا از بحر جودت شبنمی بسز داروخانه‌ات یک مرهمی بس
اگر بدهی تو از خورشید نورمبرد ماه معانی تا به طورم
خداوندا تو احمد کن شفیعمکه تا دنیا و دین گردد مطیعم
خداوندا به ذات پاک حیدربکن این جسم و جانم را منوّر
خداوندا مرا ده آشیانیبه کنج عافیت بدهم مکانی
که تا این پنج روزه عمر باقیبه طاعت صرف سازم همچو ساقی
خداوندا از آن ساقیّ کوثرشرابم ده که تا گردم منور
خداوندا ز تو خواهم پناهیکه از ظلمت شدم مثل گیاهی
خلاصی ده از این ظلمت تو ما راکه تا یابم ز تو نور بقا را
خداوندا درین محنت فسردمز هستیهای خود کلیّ بمردم
خداوندا مرا انعام دادیز بحر حیرتم صد جام دادی
خداوندا ترا حکم جلالستاز آنم شاعری سحر حلالست
خداوندا ز تو گفتم عطایستکه اوراد ملایک در سمایست
خداوندا مرانظمی روانستکه مقصود همه انسانیانست
خداوندا توام این نطق دادینظام ملک عالم را نهادی
خداوندا تو میدانی که عطّارنرفته یک قدم بی نظم اسرار
خداوندا نیم زرّاق و سالوسنکردم تختهٔ خسران بکالوس
خداوندا به دین مصطفایمبه اسرار علیّ مرتضایم
خداوندا به فرزندان حیدرگناه بنده را بخشی چو بوذر
خداوندا دعا زین به ندارمشفیعم او بود روز شمارم
شفاعت خواه من در روز محشرعلیّ مرتضا شبّیر و شبّر
مناجاتم بنام مرتضا ختمکه او بوده میان اولیا ختم