گنج

بخش ۳ - در اشاره به کتب و تألیفات خود فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۴۹ بیت
به اوّل سه کتب تقریر کردمبه آخر یک از آن تحریر کردم
جواهر نامه با مختار نامهبشرح القلب من رهبر بخانه
ترا معراج نامه پیش حق خواندجواهر نامه‌ات خود این سبق خواند
ترا مختار نامه چون بهشت استبشرح القلب معنا چون کنشت است
ز بعد این کتب خوان سه کتب راکه تا گردد وجودت خود مصفّا
بوصلت نامه دان وصل معانیز بلبل نامهٔ ما وا نمانی
زهیلاجم جهان در لرزش آمدفلک از قدرتش در گردش آمد
کتب بسیار دارم گر بخوانیازو دنیا و عقبی را بدانی
ازو ناجی شوی و سالک آییبراه دیگران خودهالک آیی
بدان کین مظهرم جان کتبها استدرو اسرار دین حق هویداست
بیا در جان من مقصود جان بینبعین عین خود عین العیان بین
بیا بین آنچه مقصود اله استکه او ملک وملایک را پناه است
بیا بین نور حق رادر معانیکه نور اوست نور جاودانی
بیا بین نور او را در وجودتبشکرانه بکن او را سجودت
چو آدم نور حق را پیش خود دیدورا بود آن چنان روزی دو صد عید
به عدل او را اشارت خود همو کردکه ای باب همه مردان توئی فرد
بکن عدل ارز ما خواهی دگر باروگرنه پیش ما نبود ترا بار
بکن عدل ار محبّ مصطفائیغلام و چاکر آل عبائی
بکن عدل ارز حکمت با نصیبیکه علم و عدل باشد خود حسیبی
بکن عدل و امین شو در جهان توکه تا باشی سعادت جاودان تو
بکن عدل و کرم با خلق آفاقکه تا باشی میان صالحان طاق
بکن عدل و کرم گر میتوانیکه این ماند بدنیا جاودانی
بکن عدل و کرم ای نقد آدمکه تا باشی میان حاتمان یم
بکن عدل و کرم تا نام یابیمیان عاشقان آرام یابی
بکن عدل و کرم گر تاج خواهیز شاهان جهان اخراج خواهی
بکن عدل و کرم در ملک دنیاکه تا باشد ترا عقبی مهیا
بکن عدل و کرم تا راه یابیبزیر جبّه‌ات صد ماه یابی
بکن عدل و کرم تا جان دهندتبوقت مرگ خود ایمان دهندت
بکن عدل و کرم ای فخر ایّاماگر داری تو بر این قصر ما کام
بکن عدل وکرم گر ملک خواهیکه این باشد نشان پادشاهی
بکن عدل و کرم گر میتوانیکتاب ظلم را دیگر نخوانی
بکن عدل و کرم کین فخر دین استنشان اولیآء ملک دین است
بکن عدل و کرم تا شاد گردیز دوزخ بیشکی آزاد گردی
بکن عدل و کرم تا زنده باشیمیان اولیآ فرخنده باشی
بکن عدل و کرم ای جان درویشکه خورشید است قرص خوان درویش
بکن عدل و کرم ورنه زبون شودرون دوزخ تابان نگون شو
بکن عدل و کرم ورنه خرابیدرون آتش سوزان کبابی
بکن عدل و کرم ورنه بمردیز دنیا حسرت واندوه بردی
بکن عدل و کرم ورنه اسیریبغلّ و بند در زندان بمیری
بکن عدل و کرم ورنه فتادیتو برخود این در محنت گشادی
بتو هرچند گویم از معانیتو این را بشنوی افسانه خوانی
معانیهای عالم جمع کردمز دستش بادهٔ عرفان بخوردم
شدم مست و ببحرش راه بردمز جسم هستی خود جمله مردم
ز علم دوست گشتم حیّ موجودهم او بوده مرا از علم مقصود
ز بحر علم دُر آرم بخروارکنم در راه جانان جمله ایثار
ز بحر علم دارم صد کتب مندر آن بنهاده‌ام اسرار لب من
ز بحر علم دارم جامه‌ها پربرو بستان تو از الفاظ من در
تو آن در را نگهدار و رهی شوبکوی راستان همچون شهی شو
ز بحر علم دارد جان من جوشولی علم صور کردم فراموش
ز علم انبیا خواندم سبقهاز شرح اولیا دارم ورقها
کتابی را که از ایمان نویسمز علم معنی قرآن نویسم
کتابی را که با جانان قرین استز گفتار نبی المرسلین است
کتابی را که من از آن نویسمبود بحر و دگر را چون نویسم
کمال علم او دانستن جانولی در ذات انسانست پنهان
چو انسان نیستی علمت نباشدمیان مردمان حلمت نباشد
چو آن سان نیستی تو سر ندانیتوسرّ خویش را از برندانی
هر آنکس را که دنیا خویش باشدورا زقوّم دوزخ پیش باشد
هر آنکس را که دنیا همنشین استورا شیطان ملعون در کمین است
هر آنکس را که دنیا یار دانستز خود عقبی همه بیزار دانست
هر آنکس را که دنیا رهنمونستبتحقیق و یقین خود بس زبونست
هر آنکس را که دنیا برده از راهنباشد از خدای خویش آگاه
هر آنکس کو زدنیا کام ور شدبه آخر او ز دین حق بدر شد
هر آنکس کو ز دنیا شاد کام استمقام آخرت بروی حرام است
هر آنکس را که دنیا برقع افکندورا کرد او بزیر پرده در بند
هر آنکس را که دنیا خود مقامستورا در عالم قدسی نه کام است
هر آنکس را که دنیا برگزیده استفلک را زیر گردش خود خمیده است
هر آنکس را که دنیا برکشیده استفلک او را بزیر پنجه دیده است
هر آنکس را که دنیا پیشوا شدمحمّد با علی از وی جدا شد
هر آنکس را که دنیا دام باشدشیاطین جملگی بر بام باشد
هر آنکس را که دنیا ذکر باشدز ذکر جنّتش کی فکر باشد
هر آنکس را که دنیا درنگین استورا صد دشمن بد در کمین است
هر آنکس را که دنیا چون شکر شدورا تیغ چو زهرش در جگر شد
هر آنکس را که دنیا خود حیاتستبه آخر اصل حال او ممات است
هر آنکس را که دنیا آرزو شدسیه رو گشت و حال او چو مو شد
هر آنکس را که دنیا شد زبون شدچو عیسی بر فلک بر گو که چون شد
برو تو حبّ دنیا را چو مردانبرون کن از دل و خود را مرنجان
برو تو حبّ دنیا بی ثمر دانتو اصل دانش و دین چون قمر دان
برو با یار گو اسرار رازمبرویش باب معنی کن تو بازم
هر آنکو دین ندارد مرد ما نیستمیان عاشقان و با صفا نیست
برو ای یار دینم را وطن کنپس آنکه با کتبهایم سخن کن
برو ای یار با عطّار بنشینکه تا یابی بوقت مرگ تلقین
چو تلقین یافتی اندر بهشتیوگرنه دین و ایمانت بهشتی
ترا عطّار از اسرارگویدنه با نفس و هوایت یار گوید
ترا ازمعنی قرآن دهد پندبرو خود را بقرآن کن تو پیوند
که تا محکم شود ایمان و دینتشود جمله نهانیها یقینت
تو دانستی یقین تو یار ما باشدرون جبّهٔ اسرار ما باش
برو با اهل معنی خلوتی کنز جام اهل معنی شربتی کن
برو ای یار پیش یار درویشکه او باشد ترا پیوند و هم خویش
برو ای یار سالک را دعا کنتو این دنیای دون را خود رها کن
برو ای یار خاک آن قدم شوپس آنگه سرفراز و محترم شو
برو ای یار با او همنشین باشبجور بردباری چون زمین باش
برو ای یار با او همقرین شوپس آنگه باملایک همنشین شو
اگر تا نی بیائی اندرین راهترا مظهر کند از حال آگاه
اگر در منزل او راه یابیبهر دو کون بیشک جاه یابی
اگر دانا دهد جاهت به شاهیبگیری این فلک با ماه و ماهی
اگر دانا ترا افکند از پایسرت رفت و نیابی هیچ جا جای
برو تو دانش دانا ز بر کنز دانشهای نادان تو حذر کن
ز دانشهای نادان در چه افتیچو خوک تیر خورده در ره افتی
ز دانشهای نادان کرده ره گمنخوردی یک دمی از آب زمزم
ترا چون آب زمزم نیست در جانوصال کعبه کی یابی چو مردان
ز کعبه یافتم مقصود کعبهاز آنم مشتری گشته چو زهره
مرا با شاه کعبه حالها شدکه نی از درد من در ناله‌ها شد
زهر جا نعره‌ها آمد زصخرهکه رو چون بیت مقدس گیر بهره
در آن بهره تو مقصودی طلب کنز مقصودم تو محبوبی طلب کن
در آن مطلوب محبوبم هویداستز سر تا پای او انوار پیداست
مرا با اوست بیعت در معانیتو این اسرار معنی را چه دانی
مرا با اوست این دنیا و دینمظهور او شده عین الیقینم
مرا از اوست این جانی که بینیترا کفر است با او همنشینی
اگر شخصی بگوید دین من اوستبه خونش میدهی فتوی که نیکوست
ترا از بهر کشتن نافریدندز بهر وصل کردن آفریدند
تو بشناس آنکه او باب الجنانستبشهرستان احمد چون جنان است
تو بشناس آنکه او ما را یقین گفتیقین از گفت شاه المرسلین گفت
تو بشناس آنکه او سرّ معالیستدرون نی ز غیر او چه خالیست
که بود آنکه محمّد گفت جانشبحال نزع بوسید اودهانش
به آن بوسه به او اسرارها گفتدگر او را سر و سردارها گفت
هم او سردار باشد اولیآ راهم او دیدار باشد انبیآ را
اگر خواهی بدانی پیشوایتبگویم تا بدانی مقتدایت
امیرالمؤمنین حیدر ولیّممحمّد فخر آدم شد نبیّم
امیرالمؤمنین اسم وی آمدز بهر دیگران این خود کی آمد
امیرالمؤمنین باشد اماممکه مهر اوست وابسته بجانم
امیرالمؤمنین نور خدایستدگر او نطق و نفس مصطفایست
امیرالمؤمنین روح روانمبمعنی نطق گشته در زبانم
امیرالمؤمنین میدان که شاه استمرا در کلّ آفتها پناه است
امیرالمؤمنین درویش آمددرین عالم ز جمله پیش آمد
امیرالمؤمنین دانای سرهاامیرالمؤمنین از جان هویدا
امیرالمؤمنین شد اسم اعظمامیرالمؤمنین باشد مکرّم
امیرالمؤمنین در هر زمانیامیرالمؤمنین در هر مکانی
امیرالمؤمنین شاه ولایتامیرالمؤمنین جاه ولایت
امیرالمؤمنین راه و طریقستامیرالمؤمنین بحر عمیقست
امیرالمؤمنین شمشیر برّانامیرالمؤمنین خود شیر غرّان
امیرالمؤمنین چون ماه تابانامیرالمؤمنین آن اصل قرآن
امیرالمؤمنین قهّار آمدامیرالمؤمنین جبّار آمد
امیرالمؤمنین در حکم محکمامیرالمؤمنین با روح همدم
امیرالمؤمنین را تو چه دانیکه بغضش رامیان جان نشانی
ز بغضش راه دوزخ پیش گیریز حبّش درولای او نمیری
ترا گر دین و ایمان پابجای استترا حبّش ز حق در دین عطایست
در این عالم بسی من راه دیدمهمه این راه را در چاه دیدم
بغیر راه او کآن راه حق استدگرها جمله مکروهات فسق است
تو اندر وقف راهی ساختستیکه ازدرس معانی باز رستی
برو در مدرسه تو علم حق خوانمده تغییر در معنیّ قرآن
بقرآن وقف ترکان کی حلالستترا این خدمت و منصب وبالست
به پیشم حیلهٔ شرعی میاوربه پیش من نباشد حیله باور
ترا از بهر دانش آوریدندز بهر بینشت خود پروریدند
ترا انسان کامل نام کردندمیان سالکانت جام کردند
پس آنگه ریختند در وی شرابیکه انسان و ملک خوردند آبی
همه از جرعه‌اش مدهوش و مستندهمه از جوی بیراهی بجستند
همه هستند و سر مستند و هشیاردر این دنیای دون و دون گرفتار
برون آ از گرفتاری این چرخکه تا گردی چو معروفی در آن کرخ
ز کرخ دل برون آی و تو جان بینتو معروف حقیقی بیگمان بین
مرا خود آرزوی لامکانستکه آنجا سرّ ما اوحی عیانست
جهان خود پر ز انوار تجلّی استولیکن دیدهٔ تو مثل اعمی است
ترا انوار جانان نیست روشناز آن افتادی اندر چاه بیژن
چو افتادی بدان چه کی برآئیدرون آتش هجران درآئی
برون آ خانه را روشن کن از نوررفیقی اندرو بنشان به از حور
که تا از راه بد آرد براهتبمعنی باشد او پشت و پناهت
ترا باشد رفیق نیک ایمانبه این عالم تو باشی چون سلیمان
بیا تا ما و تو اسرار گوئیممیان خانه و بازار گوئیم
به اسرارت نمایم راه توفیقبکن این قول حقانی تو تصدیق
اگر این قول را خوانی به تکراربه او واصل شوی درعین دیدار
بیا و علم حقانی ز بر کنتو انسان را ز علم حق خبر کن
برو تو علم عاشق گیر در دینکه تا گردی چو منصور خدابین
برو تو واقف اسرار من باشدرون کلبهٔ عطّار من باش
که تا بینی که سرمستان کیانندمیان دیدهٔ بینا عیانند
هرآنکس کو از این جرعه چشیده استدو عالم را مثال ذرّه دیده است
ملایک با همه انسان عالمطفیل مصطفی اند بلکه آدم
محمّد هست محبوب خداوندهم او بوده است مطلوب خداوند
هم او باشد به این اسرار محرمهم او باشد به یاران یار همدم
تو یار یار را نشناختستیاز آن ایمان و دین در باختستی
تو یار یار محبوب محمّدبدان تا گردی از معنی مؤیّد
تو بشناس آنکه او اسرار دیده استمیان اولیآ دیدار دیده است
تو بشناس آنکه او را حق ولی خواندمحمّد بعد خویشش خود وصی خواند
تو بشناس آنکه مقصود جنان استمعین و رهبر این کاروان است
تو بشناس آنکه او دانای راز استتو بشناس آنکه او بینای راز است
تو بشناس آنکه او در عین دید استهمه گلهای معنی او بچیده است
توبشناس آنکه او دید اله ستهم او مولای خود را عذر خواه است
ترا حیله است ورد جان و تلقیناز آن گندیده گشتی همچو سرگین
مرا با حال پاکان کار باشدکه در پاکی همه انوار باشد
مرا با اهل معنی ذوق باشدکه از عشقش درونم شوق باشد
مرا با اهل عرفان رازهایستکه از دردش درونم ناله‌هایست
مرا جز اهل وحدت گفتگو نیستکه گفت دیگرانم همچو او نیست
مرا از بحر عشقش یک دو جو نیستکه پیشم بحر نادان چون سبو نیست
مرا هر دو جهان بر مثل موئیستبه آتش سوزمش این دم که هوئیست
مرا از دست نادان خون شده دلبنادان گفتن اسرار مشکل
مرا کاری دگر در پیش راه استکه عالم بر دو چشم من سیاه است
مقیّد مانده‌ام در دست اطفالیکان وقتی بدرد آید مرا حال
مرا از درد ایشان درد زایدزمانه دایمم انگشت خاید
خداوندا بحق جود و فضلتبحقّ رحمت و احسان و بذلت
بحقّ جمله محبوبان درگاهبحقّ جمله مطلوبان درگاه
بحقّ اولیا و انبیایتبحقّ اصفیا و اتقیایت
بحقّ جمله قرآن و کلامتبه بیداری که داری در قیامت
بحقّ جملهٔ کروّبیانتبه فضل جملهٔ روحانیانت
بحقّ آتش شوق محبّانبحقّ حالت ذوق محبّان
بحقّ آن یتیم زار و بیماربحقّ آن اسیران نگونسار
بحقّ عاشقان مست اسراربحقّ عارفان سینه افکار
بحقّ جام وصل واصلانتبحقّ ذکر و اوراد مهانت
بحقّ آن شهیدان کفن تربحقّ آن یتیم دیده بر در
بحقّ آن شجاع سر فدایتبحقّ آنکه دادیش از عطایت
بحقّ آنکه چون منصور مست استبحقّ آنکه او مست الست است
بحقّ آدم و نوح و سلیمانبحقّ شیث با موسیّ عمران
بحقّ خضر و با الیاس و یعقوببحقّ ارمیا با هود وایّوب
بحقّ دانیال ادریس و یحییبه اسماعیل و اسحق و به عیسی
بحقّ یونس ابراهیم امجدبصدق آن شعیب پاک و اسعد
بحقّ اولیاء ما تقدمبحقّ انبیاء دیده پرنم
بحقّ مصطفی و آل یاسینبحقّ مرتضی آن نور تلقین
بحقّ جمله فرزندان پاکشبحقّ عابدان خاک راهش
بحقّ پیروان آل حیدربحقّ جانشینان مطهّر
بحقّ شیعهٔ شبّیر و شبّربآب دیدهٔ عابد بشب تر
بحقّ باقر آن دریای رحمتبحقّ صادق آن نور حقیقت
بحقّ کاظم آن بحر تحمّلبحقّ آن رضا کان توکّل
بحقّ آن تقی چون باب معصومبحقّ آن نقیّ کشته مظلوم
بحقّ عسکری آن تاج ایمانبحقّ مهدی آن هادی ایمان
بحقّ بوذر و سلمان و قنبربحقّ یاسر و عمّار و اشتر
بحقّ بصری ومالک به دیناربحقّ آن محمّد واسع کار
بحقّ آن حبیب اعجمیمبحقّ خالد مکّی ولیّم
بحقّ عتبه با شیخ فضیلمبحقّ رابع سلطان کمیلم
بحقّ شاه ابراهیم ادهمبه بشر حافی آن شیخ مکرّم
بحقّ شیخ آن ذوالنون مصریبه بازید و شقیق آن شیخ بلخی
بحقّ عبد آن شیخ مبارکبحقّ آنکه بگرفت او سه تارک
بحقّ داود طائی و حارثبحقّ احمد حرب و بوارث
بحقّ عبدسهل معروف و اعلمبه سمّاک و بدارا و به اسلم
بحقّ پیر رضی الدین لالابه حاتمّ اصم آن نور والا
بحقّ سرّی و آن فتح موصلبه شیخ احمد آن عبّاد فاضل
بحقّ بوتراب و خضرویّهبه یحیی معاذ آن پیر خرقه
بحقّ شه شجاع و مجد بغدادبه یوسف بن حسن با شیخ حدّاد
بحقّ شیخ دین منصور عمادبحمدون قصار آن بحر اسرار
بحقّ مرد حق احمد عاصمبه شیخ ما جنید آن مست قائم
بحقّ عمرو و آن عثمان مکّیبه خرّاز و ابوسفیان ثوری
بحقّ آن محمّد بحر رویمبه ابراهیم رقی با عطایم
بحقّ یوسف و اسباط و یعقوببسمنون محبّ و شیخ ایوب
بحقّ شیخ بوشنجی و ورّاقبحقّ مرتعش آن شیخ دقاق
بحقّ فضل دین با شیخ مغرببحقّ حمزهٔ طوسی و مهلب
بحقّ شیخ علی مرحبانیبحقّ احمد مسروق فانی
بحقّ شیخ عبدالله روعدبحقّ شیخ مرشد کوست سرمد
بحقّ پیر ذخّار کبیرمکه او بوده بدین عالم منیرم
بحقّ شاه سرمستان آفاق که نامش مستطر بوده به نه طاق
بحقّ شیخ محمد حریریکه او را بوده انفاس کبیری
بحقّ شیخ دشت خاورانیکه او را بوده حکم کامرانی
بحقّ نالش عطار مسکینبحقّ رهروان راه این دین
بحقّ کعبه و بطحا و زمزمبحقّ سجده گاه باب آدم
که اهل علم را ده تو صفائیو یا بر سرنهش تاج وفائی
ویا رحمی بده یارب ورا توکه تا سازد دل درویش نیکو
دگر اهل معانی را حضوریبده تا طاعتش باشد چو نوری
دگر دست عدو کوتاه گردانبدرویشی و فقرم شاه گردان
چو درویشی و فقرم شد مسلّمزنم در کاینات الله اعلم
دگر اهل و عیال و خیل وخالمتو شان جمعیّتی ده در وصالم
دگر این بنده را کنج حضوریخداوندا بده یا خود صبوری
دگر از خلق دوری ذوق دارمازین دوری بخود بس شوق دارم
وگر از خلق دارم من نفوریندارم من بایشان دست زوری
وگر من ازگنه بسیاردارمولیکن عفو تو من یار دارم