گنج

بخش ۷ - در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید

بدان خود را و خود را کن فراموشتو جوهر ذات را میدان و بخروش
بدان خود را که تا مظهر ببینیز وصلت نامه‌ام اظهر ببینی
بدان خود را که حلّاجم چنین گفتکه از اسرارنامه دُر توان سفت
بدان خود را که مرغ لامکانیکتاب طیر ما را آشیانی
بدان خود را و خسرو دان تو معناالهی نامه گفته‌ست این معمّا
بدان خود را که پند من شفیق استمصیبت نامه‌ات این دم رفیقست
بدان خود را که بلبل نامه‌داریبه اشترنامه کی همخانه داری
بدان خود را اگر تذکیره خوانیجمیع اولیا را دیده دانی
بدان خود را که این معراج نامهبه هفتم آسمان دارد علامه
بدان خود را که این مختارنامه استدو عالم را از و دانه و دام است
بدان خود را جواهر نامه کن کوشبشرح القلب من فی الحال می نوش
بدان خود را که این هفده کتب رانهادم بر طریق علم اسما
شمار بیت اینها را بگویممن از کشف معانی تخم جویم
دویست و دو هزار و شصت بیت استبرای سالکان هر بیت بیت است
مرا در علم و حکمت بس کتبها استولیکن آن به پیش مرد داناست
هر آن شخصی که خواند او تمامشبهشت عدن می‌باشد مقامش
همه علمی به پیش او مکملهمه حکمت به پیش او مسجل
هر آن دانا که آن جمله نیابدبجهد وسعی خود دو سه بیابد
تمام علم و حکمت اندرین دوستطریق اولیا میدان در این کوست
همه در این کتب پیدا ببیندازو مقصود هر دو کون چیند
کدامند این کتب ای یار شبخیزکه دارد او دمی همچون قمر تیز
کتاب جوهر الذاتست و مظهربود در پیش دانای مطّهر
همه در پیش دانا هست روشنبه پیش عارفانش همچو گلشن
هر آنکس را که دولت بختیار استمراورا این کتبها در کنار است
هر آنکس کو بحیدر راه بین شدبجوهر ذات و مظهر همنشین شد
هر آنکس کو محبّ هر دو پور استمراورا این کتبها همچو نور است
دو پور و دو کتب از بهر شاه استدگرها غرق دریای گناه است
هر آنکس کو ازین بحر است آگاهصفات ذات او شد قل هوالله
محمّد بود از بهر حق آگاهنمی‌دانی از آن گم کردهٔ راه
به ره از هستی خود شو گریزانکه تایابی مقام قرب جانان
ترا چندانکه گفتم غیر کردیبمعنی خویش را در دیر کردی
دریغا سی ونه سال تمامتبکردم درمعانیها سلامت
همه اوقات من در پیش نادانبرفت از دست کو مرد صفادان
ولیکن شکر گویم صد هزاریکه دارد ملک اسرارم مداری
دوعالم گر ازین اسرار گویندنه براین شیوهٔ عطّار گویند
بحمدالله که عارف راز دار استچو اشترهای مستم در قطار است
مرا ملک سلیمان درنگین استکه انسانم بمعنی همنشین است
ز بهر عارفان دارم کتبهاکه گویندم دعا در صبح اعلا
هلا ای عاشق مست سخندانترا باشد همه اسرار در جان
بگویم با تو حال دین و تقوااگرداری دمی با من مدارا
ز آدم تا به این دم علم دارمچو تخم عشق درجانت بکارم
ز آدم نور عرفان گشت پیداولی در پرده پنهان بود آنجا
بدور مصطفی کرد اوظهوریبجان حیدر آمد او چو نوری
ز حیدر شاه بشنید و نبی گفتبه همراهان اهل فسق کی گفت
ز آدم تا بایندم سر همو گفتیکی منصور بی دانش فرو گفت
سرش اندر سر اینکار رفت اومرا خود او همی گوید که رو گو
وگرنه من کیم یک مستمندیچو صیدی اوفتاده درکمندی
کمندم او فکند و صید اویمز چوگانش در این میدان چو گویم
رو ای درویش سالک راه او گیرشنو اسرار معنیهاش از پیر
برو در لو کشف بنگر زمانیاگر داری بکویش آشیانی
که تا حل گرددت اسرار مشکلشوی اندر طریقت مرد کامل
ترا انسان کامل می‌توان گفتمنافق را چو جاهل می‌توان گفت
اگرداری ز علم دین تونوریتو داری در دو عالم خوش حضوری
تو داری آنچه مقصود جهان استاز آن جایت بچارم آسمانست
بیا این گنج را سرپوش بردارکه تا بینی تو روی خوب دلدار
بیک صورت بیک معنی بیک حالهمو باشد درون این زمان قال
ولیکن خاص دیگر یار دیگربرون پرده خود اغیار دیگر
بیک جوزی که نامش چار مغز استتو اصل روغنش میدان که نغز است
دگرها را بباید سوختن زودکه تا از وی برآید بوی چون دود
دگر آن روغنش گر در چراغیبمانی و بسوزیش چو داغی
ازو مقصود دیگر نیز زایدکه پیش اهل معنی رو نماید
شعاع او نمی‌دانی و رفتیهمان بهتر که اندر خاک خفتی
تو این خورشید انور را نبینیچو کوران بر سر رهها نشینی
کسی کو روز این خورشید نادیدبشب او شمع ما را او کجا دید
جهان اندر جهان خورشید و نور استوگراندر جنان رضوان و حور است
مرا با اصل اینها کار باشدهم اویم دلبرو دلدارباشد
چو بد اصلی ندانی اصل خود راترا کی باشد اندر کوی ما جا
تو ناپاکی و هم ناپاک زادهز حتّ شهسوار ما پیاده
هر آنکس را که حبّ حیدری نیستشعاع روی او خود انوری نیست
هر آنکس کو باین ره راه بردهز عرش هفتمین خرگاه برده
بیا در راه حق جان را فدا کنپس آنگه کار خود با او رها کن
بیا و صدق خود بر صادقان خوانتو حال معنوی بر عاشقان خوان
میا درخانهٔ مستان تو هشیاراگر هستی تو واقف خود ز اسرار
اگر آئی چو ایشان مست گردیبدور مالکان پابست گردی
ولیکن هر که صالح نیست چون ماندارد او میان اولیا جا
اگر هستی تو قابل جای داریتو بی‌شک در بهشت خود پای داری
وگرنه میشوی همچون حماریبه انسانت نباشد هیچ کاری
دریغا و دریغا و دریغاکه کردی خویش را در دین تو رسوا
تو انسان بودی و انسان تو بودیمیان اولیا برهان تو بودی
تو انسان بودی و انسان رفیقتمحمّد بود در عقبی شفیقت
تو انسان بودی و انسانت میثاقولیکن در معانی گشتهٔ عاق
تو انسان بودی و انسان امیرتامیرالمؤمنین بُد دستگیرت
ولیکن خویش را نشناختی توتو ایمان را بیک جو باختی تو
دریغا نام فرزندیّ آدمکه باشد بر تو این نام مسلّم
تو شرعش را چو من دان ای برادربکن از لفظ عطّار این تو باور
بهر چه الله گفت احمد چنان کردنماز خویش را بر آسمان کرد
بخاطر هیچ غیر او میآورتمامی ورد او الله اکبر
تو گر اندر نمازی خواب داریز رحمت روی خود بی آب داری
نماز و روزه‌ات بر هیچ باشدز طوق لعنتت صد پیچ باشد
بخاطر فکر دنیا همچو نمرودشدستی پیش اهل الله مردود
اگر خواهی که با مقدار باشیبه این عالم تو با اسرار باشی
بکن پیشه تو عزلت را بعالمکه گویندت توئی فرزند آدم
بکن همره تو علم عارفان راکه تا همره شوی تو صالحان را
بکن با علم معنی آشنائیکه تا آید به قلبت روشنائی
بکن اصلاح ملکت ای برادراگر هستی تو خود ازنسل بوذر
ز نسل بوذر غفّار دیدمبتون از وی معانیها شنیدم
ازو احوال جانان گشت معلومنبد پیش من این اسرار مفهوم
هر آنکس کو ز اسرارش خبر یافتچو جبریل آسمان در زیر پر یافت
هر آنکس کو معانی را بداندکلام الله را از بر بخواند
مرا مقصود معنیهاش باشدمیان جان من غوغاش باشد
ز معنیّ کلام الله محومنه چون مفتی بیمعنی است صحوم
مرا فتوی ز حکم این کلام استنه ازگفتار شیخ و شرح عامست
ز شرح عام بگذر شرح او خوانکه تا گردی معانی دان قرآن
به پیشم کفر باشد قول مفتیبدام زرق و سالوسش نیفتی
تو گرد فشّ و دستار بلندشنگردی تا نیفتی در کمندش
تو ایشان را مدان انسان عاقلکه ایشانند مثل خر در آن گل
تو از ایشان مجو معنی قرآناز ایشان گرروایت هست برخوان
روایت حقّ ایشان شد به تقلیدمرا خود نطق قرآنست و توحید
تو گرد عارفان راه حق گردبدین مصطفی میباش خود فرد
تو شرع مصطفی چون شاه من دانکه او بوده است نصّ و بطن قرآن
امیرالمؤمنین انسان کاملبه پیشش هر دوعالم یک منازل
تو منزلگاه شاه ما چه دانیوگردانی چرا مظهر نخوانی
ز مظهر گرددت روشن شریعتمعانی دان شوی در سرّ وحدت
ز مظهر تو طریقت را بیابیبجوهر ذات من خود نور یابی
ز جوهر ذات من ذات خدابینحقیقت در وجود انما بین
مرا دانای اسرار معانیبگفتا ای رفیق من چه خوانی
بگفتم سورهٔ یوسف ز اوّلبه آخر سورهٔ طاها مکمّل
بیا ای نور خود را نیک بشناسز شیطانان دنیا زود بهراس
تو این خلقان دنیا را شناسیکه ایشانند چون شیطان لباسی
کسی کو زین چنین شیطان جداشدمراو را طوق ازگردن رها شد
ولیکن این چنین دولت که یابدکسی کز جاه دنیا روی تابد
بگویم اصل درویشی کدام استکه این معنی بعالم نی بعام است
بگویم با تو ای درویش کن گوشمکن ما را در این معنی فراموش
به اوّل آنکه پیش نور باشیدوم آنکه ز دنیا دور باشی
سیم آنکه ز خلق این جهان توکناره گیری و باشی تو نیکو
ز اوّل نور میدانی چه بایدبود پیری که از وی علم زاید
نه آن علمی که زرّاقان بخوانندنه آن علمی که سالوسان بدانند
بنور آن علم آموزد که حق گفتنه آن علمی که او وی را سبق گفت
بتو از معنی قرآن بگویدز سرّ مَن عرف عرفان بگوید
بروای یار ازدنیا جدا شوپس آنگه در معانی رهنما شو
هر آنکس کو خبر از بود داردهمه دنیا و دین نابود دارد
مر او را با اناالحق کار باشدچه پروایش ز پای دار باشد
ز اصل و وصل دارم من خبرهاکه تا گردی تو واقف از خطرها
که این دنیا خطر بسیار داردبسی را همچو خود افگار دارد
خداوندا ازین جمله خطرهانگهداری تو درویشان دین را
که درویشان ترا دانند و خوانندز اسرار تو خود درها فشاند
ز درویشی تو سلطانی و برهانترا باشد مراد از وصل جانان
توئی آنکه بحکمت همنشینیطریق شرع را در خویش بینی
شریعت خانهٔ دان همچو این بندطریقت اندرو هم قفل و هم بند
حقیقت یار در خانه نشاندههمه مستان حق جانها فشانده
همه کرّوبیان لبیّک گویانبگرد خانه خود از بهر جانان
بیا ای دوست بنشین باهم آنجامیفکن این چنین روزی بفردا
هر آنکس کو چنین نقدی ز کف دادبه نسیه عمر خود بر هیچ بنهاد
بنقد این سود در بازار عشق استبرای عاشقان اذکار عشق است
بذکر دوست مست مست مستمبهشیاریّ او از جای جستم
تو هم پاداری و گوش و بصر همبکن از غیر حق این دم حذر هم
بجه از جوی این دریای پرخونوگرنه اوفتی دروی هم اکنون
هر آنکس کو زجوی این جهان جستبدریای جنانش هست صد شصت
بهر شستی هزاران ماهی حورفتاده هم ز رضوان با چنان نور
اگر تو ای برادر هوشداریسخنهای معانی گوش داری
در آیینی نهان صد بحر اسراربهر بحری هزاران درّ شهوار
تو آن دُر در همه الفاظ من دانکه تا گردد معانی بر تو آسان
هر آنکس کو معانی دان چو من شدملایک پیش او بی‌خویشتنشد
هر آنکو کو بداند سرّ جانانبرد همراه خود او کلّ ایمان
هر آنکس را که ایمان نیست مرده استبه آخر خویش با شیطان سپرده است
هرآنکس راکه حقّ شد رهنمایشدو عالم شد تمامی زیر پایش
هرآنکس کو بحکمت پیش دیدهطریق شرع را در خویش دیده
هر آنکس کو نظاره کرد جان راطلاقی داد او ملک جهان را
تو اندر این جهان تا چند باشیبه این مشت دغل در بند باشی
شکن این بند از دنیا برون شوبکوی آخرت چون من درون شو
که تا بینی کیانند مست جبّارولی درخلوت یارند هشیار
ز هشیاران عقبایت خبر نیستبشیطانان دنیایت ظفر نیست
تو شیطان را بگیر و دور اندازدرون بوتهٔ دنیاش بگداز
که تا ایمن شوی از مکرش ای یاروگرنه درجهان گردی تو مردار
هر آنکس کو شود مردار خوارهوجود او جراحت گشت و پاره
ز مردار جهان بگذر چو مردانکه تا گردی مطهّر بهر جانان
هرآنکس کو ز آلایش برونستهم او مقصود کلّ کاف ونونست
ز بهر تو سخن بسیار گفتمدو صد من گوهر اسرار سفتم
دو عالم راز بهرت راست کردمز دوزخ من ترا در خواست کردم
چه حاصل چونکه ننیوشی تو پندمبرین اوقات بی معنیت خندم
ز اوقاتت هزاران گریه زایدرهت مالک بدوزخ میگشاید
پس آنگه خط مردودی کشندتبقعر دوزخ تابان برندت
ببین اوقات خود را ای برادرمکن تو گفت شیطان هیچ باور
هزاران آدمی کو علم خواندهبگرد خویشتن خطّی کشانده
که من در علم خود ناجی شدستممیان عالمان عالی شدستم
همی گوید دماغم پر ز علمستهمه اجسام من خود کان حلمست
مرا از علم و حلمت حال بایدنه همچون آن مدرّس قال باید
ز حال انسان کامل نور گرددز قال بد مدرّس کور گردد
غلطهای حماران درس گویندمیان مدرسه خود قرس گویند
ز قرس و درس بگذر راه او گیرپس آنگه رو بخاک راه اومیر
وگرنه کور گردی اندرین راهنگردد هیچکس از حالت آگاه
هرآنکس کو بباطن کور باشدبباطن خود زعلمم عور باشد
هر آن کز علم معنی دیده کور استباو این علم دنیا نیز زور است
بیا از علم معنی پرس ما رااگرداری بحال خویش پروا
برو تو مظهرم را سرّ کلّ داندرو گفتم همه اسرار آسان
برو او را ز سر تا پا بخوانشکه تا گردی تو نور آسمانش
بتابی بر جمیع خلق عالممنوّر باشی همچون نور آدم
بدانش خود کلید علم معنابدانش خود تونور روح عیسی
کلید جمله توحید الاه استبر این معنی شه مردان گواه است
شه مردانست علم وحال و گفتمازو من درّ هر اسرار سفتم
اگر صد قرن باشد عمر نوحتبدنیا دمبدم باشد فتوحت
چو اسرارش ندانی خود تو گیجیمیان عارفان بر مثل هیجی
برو عارف شو و اسرار او دانپس آنگه مظهر انوار او دان
که تاکشفت شود اسرار مبهمشوی در پیش اهل الله محرم
مرا شوقش ز عالم کرد بیرونبعشقش آمدم در عالم اکنون
بعشقش زنده باشم در جهان منشدم دانای سرّ لامکان من
زنم لبّیک منصوری بعالمبه دانا ختم شد والله اعلم
هر آنکس را که دانا همنشین استبر او علم معانی خود یقین است
هر آنکس کو ز دانا روی تابدبه آخر او جزای خویش یابد
ترا دانا رفیق نیک باشدکه تا از چاه کفرت خود برآرد
ترا دانا رفیق ملک جانستکه در شهر معانی او زبان است
ترا دانا بسوی خویش خواندبمحشر از صراطت بگذراند
ترا دانا دهد از حوض کوثرشرابی همچو روح جان مطهّر
ترا دانا کند واقف ز اسلاممرو در کوی نادان کالأنعام
ترا دانا ز دانش راز گویدطریق علم معنی بازگوید
ترا دانا کند ازحال آگاهبرو تو فکر خود کن اندرین راه
ترا دانا بحقّ واصل کند زوداگر صافی کنی این جسم مقصود
ترا دانا همه توحید گویدز نوروز محبّت عید گوید
ترا دانا کند خود عقل همراهترا دانا کند از حالت آگاه
ترا دانا بحکمت رهنمون کردپس آنگه روح حیوانی برون کرد
ترا دانا زاصل کار گویدمیان شرع و حکمت یار گوید
ترا دانا براه فقر آرددرون توبه عشقت گذارد
ترا دانا زند از عشق اکسیرکه تا آرد ز غشّ فسق تطهیر
ترا دانا کند از من خبردارکه تا آئی بسوی من دگر بار
ترا دانا هم از عطّار گویدنه از قاضیّ و از طرّار گوید
ترا دانا برون آرد ز تقلیدنماید خود ترا این راه توحید
ترا دانا ز فکر و شیخ و مفتیبرون آرد مثال نوح و کشتی
ترا دانا ز مکر او رهاندچو نوحت اندر آن کشتی نشاند
ترا دانا مثال بحر بایدکه لب خشک آید و خوش رخ گشاید
ترا دانا دهد از عشق بهرهتو باشی در معانیهاش شهره
ترا دانا رهاند از بدیهامکن خود را چو شیخ بدتورسوا
ترا دانا بشرع مصطفی خوانددگر بر تو طریق مرتضی خواند
طریق مرتضی ایمان کل دانوزو هر دم کتاب عاشقان خوان
طریق مرتضی یک راه داردحقیقت را بمعنی شاه دارد
شریعت کرد او شد در طریقتطریقت ورد او شد در حقیقت
حقیقت غیر او من غیر دانمچو منصور این معانی من بخوانم
از آن درجسم عطّار آمدی توکه برگوئی اناالحق را تو نیکو
اناالحق هم توئیّ و هم تو باشیمیان عاشقان محرم تو باشی
درون شمع احمد راه دیدمشه مردان از آن آگاه دیدم
کسی بهتر ازو این ره نرفتهوگر رفته رهش از وی شنفته
کسی دیگر ندارد حدّ این قربوگر گوید بحلقش ریز خود سرب
مرا تیز است مظهر سرب ریزانمیان جان دشمن نار سوزان
تو سربش ریز در حلق و برون شوبجوهر ذات من چون درون شو
که تا گردی همچون شیخ مرداناز آنکو نخوتی دارد چو شیطان
هر آنکس را که نخوت یار باشدامیر ما ازو بیزار باشد
امیرم آنکه مدّاحش خلیل استتولّدگاه او خانهٔ جلیل است
بکعبه زاد از مادر امیرماز آن شد حلقهٔ او دستگیرم
بدانستم من این دم راه خود رااز آن گشتم بعالم مست و شیدا
هر آنکس را که حیدر راهبر شددرون جنّت او همچون قمر شد
هر آنکس را که حیدر دوستار استمحمّد خود شفیعش در شمار است
هر آنکس را که حیدر میر دین شدخوارج بیشکی با او بکین شد
هر آنکس را که حیدر مقتدایستتمام جان و تن نور صفایست
هر آنکس را که حیدر میر باشدچه پروایش ز شاه و میر باشد
هر آنکس را که حیدر پیش خواندبدرب هیچکس او را نراند
هر آنکس را که حیدر خود شفیق استخداوندش بمعنی دان رفیق است
هر آنکس را که حیدر شد طلبکارهزارش یوسف مصری خریدار
هر آنکس را که حیدر شد امامشهمه اسرار معنی شد تمامش
هر آنکس را که حیدر یار غار استچه پروایش ز زهر و نیش مار است
هر آنکس را که حیدر لطف داردبجنت حوریانش عطف دارد
هر آنکس را که حیدر کرد بیرونخدا بیزار گشت ازوی هم اکنون
هر آنکس را که حیدر نور تن شدمر او را حلّهٔ ایمان کفن شد
هر آنکس را که حیدر جام دارددر او مستی حقّ آرام دارد
هر آنکس را که حیدر شد زبانشبخواند مظهر وداند بیانش
هر آنکس را که حیدر گفت سلمانتو او را بوذر و غفّار میخوان
هر آنکس را که حیدر شد محبّشطبیب حاذق آمد کلّ طبّش
هر آنکس را که حیدر حقّ نمایددرخت دید از ذاتش برآید
برو ای یار برخطّش بنه سرکه تا آزاد گردی همچو بوذر
برو ای یار گفتم گوش کن تومیان عارفان خاموش کن تو
اگر خاموش بنشینی چو مرداننباشد خود ترا ز اسرار نقصان
وگرگوئی بکشتن می‌کشندتبگویندت توئی رافض برندت
ندانستی که رافض کیست ای سگبگویم تا شود خود خشکت این لب
روافض آنکه دین شه نداردبکوی مرتضی این ره ندارد
روافض آنکه ملعون شد در اسلامندارد او براه شاهم اقدام
روافض آنکه دین غیر داردبکوی غیر حیدر سیر دارد
روافض آنکه حق بیزار زو شدبدوزخ مالکان دل زار ازو شد
روافض آنکه دین تغییر داده استبغیر راه حق راهی نهاده است
روافض آنکه او اغیار دیده استتمام آل احمد خار دیده است
روافض آنکه ازتوحید دور استبعلم چار مذهب خود کفور است
مرا نام احد بس دل پسند استکه ایمانم بسی شیرین چو قنداست
مرا احمد بشرعش ره یکی دادنهادی تو مراو را چار بنیاد
خدا و مصطفی را دور کردیبهر دو کون خود را کور کردی
امیرمؤمنان را دین چو تو نیستویا چون حنبل و شافع نکو نیست
همه را راه راه احمدی هستولی در ذات بعضی بس بدی هست
ابابکر و عمر را دوست داریدهمه را پیرو احمد شمارید
همه را دین حق یک شد نه دو شدترا خار مغیلان در گلو شد
ترا ایمان سلمانیت بایدکه تا خورشید از کوهت برآبد
ترا ایمان بایشان هست محکمکه ایشانند نورذات آدم
چرا غافل شدی از حال ایشانمگر رفته است از ذات تو ایمان
مرا ایمان علیّ مرتضایستکه او در دین احمد مقتدایست
مرا دین نبی از وی مسلّمکه او بد مصطفی را یارو همدم
مرا تعلیم دین مصطفی کردهمه مذهب ز دین او جدا کرد
مرا کرد او اشارت خود بجعفرکه ازگفت ولیّ حقّ بمگدز
بگفتا گفت او گفت نبیّ استبمعنی و بتقوی او ولیّ است
بزهد و پاکی او حق گواه استتمام اولیآ را عذر خواه است
باو ختمست ایمان و توکّلتو بر غیرش مکن چنگ توسّل
که دارد چون تو شاهی پاک و معصوم؟مرا از لطف خود مگذار محروم
تو بحر حلم و کان جود و علمیتو مست بادهٔ صافی و سلمی
ترا باده ز دست باب دادندتمام اهل حق را آب دادند
کرا قدرت که آن باده بنوشدمگر او جامهٔ شاهی بپوشد
کرا قدرت که پا بر کتف احمدنهد غیر از تو ای سلطان سرمد
کرا قدرت که گوید لو کشف راو یا داند وجود من عرف را
کرا قدرت که گویدحق بدیدمو یا گوید که از او این شنیدم
کرا قدرت که استادیّ جبریلکند در علم قرآن تا به انجیل
کرا قدرت که او اسرار داندبه پیش او مگر عطّار داند
چو عطار این زمان از سرگذشته‌استبه جان جان جان مهرت نوشته است
بگوید سرّ اسرارت به هر کوبرآرد نعرهٔ یاهو و من هو
ورای ذکر تو ذکری ندارمورای فکر تو فکری ندارم
توئی مظهر نمای کل مظهرتوی اندر وجود من منوّر
جهان از نور تو روشن شناسمهمین باشد بمعنی خود لباسم
به پیش احمق نادان چگویمکه یک گامی نرفته او بکویم
مرا از احمق نادان گریز استکه کار احمقان جنگ و ستیز است
برو بر گفت دانایان عمل کننه همچو احمقان مکر و دغل کن
مرا باشد زبان چون نور روشنترا باشد زبان گفت الکن
بمظهر گفته‌ام آنچه خدا گفتکه او در گوش جان من ندا گفت
که من روشن ترم از نور خورشیدگرفته همچو عاشق ملک جاوید
من این مظهر بلفظ عام گفتمگهی پخته و گه خود خام گفتم
که فهم خلق دروی خوش برآیدز جهل و کبر خود بیرون درآید
وگرنه خود بالفاظ شریفشهمی گفتم که می‌آید حریفش
دل درویش ازو محروم ماندبه پیش خادم و مخدوم ماند
بچشم دانش اندر وی نظر کردهمه عبّاد عالم را خبر کن
درو گم کرده‌ای من علم عالمز دور خویشتن تا دور آدم
تو ختم این معمّا کن که بسیارسخن دارم من از اسرار دلدار