گنج

بخش ۸۱ - تمثیل احوال آنهائی که به هر چه توجه پذیرند، رنگ آن گیرند و برای صورت میرند

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۷۴ بیت
بود دربغداد شیخی نیک رایخلعت عرفان گرفته از خدای
بود زاهد درورع پیچیده بودنقطهٔ دیدار معنی دیده بود
در علوم فقه و اندر علم حالبود سرور بر همه اهل کمال
گرچه دایم داشت درخلوت نشستناگه او را میل سیری داد دست
اوبگرد شهر اندر سیر بودبر در یک خانهٔ بنشست زود
خواست شیخ از مردم آن خانه آبپیشش آمد دختری چون آفتاب
همچو حوران بهشتی تازه رویجام آبی داشت در کف مشکبوی
آب را بستاند و بروی چشم دوختآب آتش گشت و او را زود سوخت
رفت از دست و به عشقش عقل دادای مسلمانان ز روی خوب داد
گشت پیدا ناگه آنجا باب اوشیخ را چون دید گفتش کی نکو
لطف کن در کلبهٔ روشن درآتا بگیرد کلبهٔ مسکین ضیا
شیخ با خواجه درون خانه شدرفتنش مقصود آن جانانه شد
شیخ از فرزند چون پرسید ازوخواجه گفت ای نیکخوی نیک جو
دختری دارم که آورد آب رااو وداعی کرده شبها خواب را
ذوق ارباب صفا دارد بسیدر عبادت نیست مثل او کسی
گفت شیخ ای خواجهٔ نیکو سرشتگر تو داری ذوق رضوان بهشت
دخترت را در نکاح من کنیخانهٔ خود را بدین روشن کنی
گفت شیخا او ترا خود بنده استاوبنور معنی تو زنده است
پس نکاحش کرد و تسلیمش نمودزانکه آن دختر دل ازوی برده بود
بود آن خواجه بسی منعم بدهرمال و نام او گرفته شهر شهر
خانه‌ها از بهر شیخ آباد کردشیخ را از جاه و دنیا شاد کرد
گفت من دارم توّقع از کرمزود اندازی ز دوشت خرقه هم
پس بپوشی خلعتی خوش با صفادوراندازی ز بر این ژنده را
چون شنید این شیخ گفتش مرحبارفت درحمّام و پوشید او قبا
چونکه شب آمد درون خانه شدبر سر مشغولی شیخانه شد
گفت سویم آورید آن خرقه رازآنکه بی آن نیست ذکر از من روا
ناگه آوازی شنید او از آلاهکی بیک دیدن برون رفته ز راه
چون نظر کردی بسوی غیر ماخرقهٔ ظاهر کشیدم بر ملا
گر بیندازی نظر دیگر نهفتخلعت باطن ز تو خواهم گرفت
چون نظر افتاد سوی دیگرتخرقه‌ات بیرون فکندم از برت
گر کنی تو یک نظر دیگر به غیرمی‌فرستم زودت از مسجد به دیر
از مقام آشنائی رانمتپس بدار بینوائی خوانمت
گر نظر اندازی یکبار دگرمن روان اندازمت اندر سقر
هرکه او در غیر حق دارد نظراو به باغ خلد کی یابد مقر
پس طلاقش داد و آمد در خروشگشت او بار دگر پشمینه پوش
گر همی خواهی که ایمان باشدتبهره‌ای از نور عرفان باشدت
تو نظر بر پشت پای خویش دارپس بذکر و فکر او دل برگمار
تو بعزَّت نه قدم در کوی دوستتاکه ره یابی تو در پهلوی دوست
تو نظر در روی درویشان فکنتا که مقبول نظر گردی چو من
تو نظر داری خود از درّ یتیملیک اندازی نظر را تو ز بیم
بیم را بگذار و دل برکن زشرّتا شوی در ملک جان صاحب نظر
عاشقان را خوف نبود در جهانچشم باطن برگشا این را بدان
پاکبازان را نباشد بیم جانمست جانان را نباشد بیم جان
من نظر بازم بسوی یار خویشزآنکه این بینش ازو دیدم زپیش
هرنظر را بینش دیگر بودهر دلی را دانش دیگر بود
هرکسی را در نظر نوری دهندگر بهشتی شد باو حوری دهند
هرکه حق جوید بیابد دوست راغیر این معنی نباشد پیش ما
رو تو بین حق را بچشم سرعیانتا شود روشن بتو سرّ نهان
رو تو حق بین باش و با حق گوی رازهمچو شمعی باش پیشش درگداز
دیدهٔ خود را تو در معنی گشاتا شوی در معنی ما آشنا
رو نظر را بر رخ دانا فکنو از زبان او شنو نطق سخن
رو نظر را در حقیقت تو ببازتا شود باب ولایت بر تو باز
رو نظر بند از تمام خلق عامتا نیفتی همچو نادانان بدام
دام نادانان تصرّف در جهاناین به پیش جمله دانایان عیان
رو گذر کن تو ازین دام بلاتا شوی پاک و لطیف و با صفا
هرکه ازدام بلا پرهیز کرداو قلم را بهر مظهر تیز کرد
او نوشت این مظهرم را بهر خودتا بگیرد در ولایت شهر خود
شهر ما را نام باشد علم دوستعلم یار ما چو روی او نکوست
جوهر انسان رخ نیکو بودهرکه نیکو روست انسان او بود
روی نیکو باطن روشن بودخود بهشت دانشش گلشن بود
اصل معنی دوری خلقان بودهرکه جست از مردمان انسان بود
دوری خلقان ترا واصل کندنور عرفان در دلت حاصل کند
دور از خلقان ببینی دوست راهمچو حبّه دور گردان پوست را
تو به دانایان قرین شو همچو منزآنکه بر دانا شود روشن سخن
پیش دانا علم باشد صد هزارپیش نادان جهل باشد بیشمار
پیش دانا علم معنی خوانده‌امبر دو عالم اسب دولت رانده‌ام
من ز دانایان معنی بهره‌مندمن به فتراک معانی در کمند
من ز دانا نور معنی دیده‌امگل ز بستان معانی چیده‌ام
پیش دانایم کتاب دید اوپیش دانایم همه توحید او
پیش دانا علم پنهان خوانده‌امعلم صورت پیش نادان مانده‌ام
پیش دانا نیک باشد قهر اوپیش دانا شهد باشد زهر او
پیش دانا در نظر باشد هم اوپیش نادان مختصر باشد هم او
پیش دانا خود نظر بر او کنمپیش نادان خود حذر از او کنم
پیش دانا معنی قرآن عیانپیش نادان معنی قرآن نهان
پیش دانا صورت دلدار ماستپیش نادان خود همه انکار ماست
پیش دانا عزّت و شاهی بودپیش نادان جمله گمراهی بود
پیش دانا علم فقر است و فناپیش نادان جمله مکر است و دغا
پیش دانا گر روی انسان شویپیش نادان مردهٔ بیجان شوی
پیش دانا عشق رهبر آمدهپیش نادان عقل پی برآمده
پیش دانا صورت دنیا هباپیش نادان حیفهٔ دنیا عطا
پیش دانا قوت روح از ذکر حیپیش نادان نام آن کاووس کی
پیش دانا خود شراب از عشق نوشپیش نادان روی خود در فسق پوش
پیش دانا جمله مشکل حل شودپیش نادان کار تو مهمل شود
پیش دانا سر بنه تا سر شویپیش نادان چند بر منبر شوی
پیش دانا علم بهتر آمدهپیش نادان جهل سرور آمده
پیش دانا صورت زیبا نکوستپیش نادان جیفهٔ دنیا نکوست
پیش دانا جمله مشکل حل شودپیش نادان کار تو مهمل شود
پیش دانا علم سبحانی بودپیش نادان ظلم سلطانی بود
پیش دانا عدل و انصاف کرمپیش نادان بخل باشد محترم
پیش دانا دین حق باشد تمامپیش نادان خود نباشد جز ظلام
پیش دانا خوان تو مظهر را بدهرپیش نادان رو تو بردارش بقهر
پیش دانا جوهر ذات آمدهپیش نادان شعر و ابیات آمده
هرکه مظهر را بخواند در بلاآن بلا گردد به پیش او هبا
هرکه دارد مظهرم همراه خوداوشود منعم زجود شاه خود
هرکه خواهد پیر و شیخ راهبرجوهر و مظهر بجوید در بدر
چون بیابد باب جنّت یافتهمعنی قرآن بعصمت یافته
معنی قرآن احادیث نبیجملگی ثبت است دروی بس جلی
پیش دانا مرتضی باشد امامپیش نادانان چگویم والسّلام
پیش دانا او امام راستیپیش نادان دون نوخواستی
پیش دانا مرتضا ایمان بودپیش نادان غیر او آنسان بود
پیش دانا صورت و معنی ازوستپیش نادان حیرت این گفتگوست
پیش دانا خرقه مستی بودپیش نادان دیدن هستی بود
راهبر در راه احمد مرتضی استغیر او رهبر نمی‌دانم کجاست
گر توداری غیر این ره بیرهیهمچو حیوان اوفتاده در چهی
جمله یاران دیده‌اند این راه راخوانده‌اند ایشان کلام الله را
تا کلام الله را دانسته‌ایممعنی آن را بجان پیوسته‌ایم
گر تو غیر از وی بگیری رهبریدر جهان باشی تو کمتر از خری
گر همی خواهی که معنی دان شویدر معانی جامع قرآن شوی
رو براه حیدر کرّار توتا شوی از عمر برخوردار تو
رو براه مرتضی کو رهنماستدر معانی مظهر نور خداست
او بحکم حق ترا باشد ولیگر ندانستی تو بی‌شک جاهلی
او تمام اولیا را سر بوداو بشهر علم احمد در بود
خود از او اسرار گشته آشکارخود از او عطّار گشته راز دار
خود ازو عطّار این اسرار یافتخود ازو عطّار این گفتار یافت
خود ازو عطّار گشته سربلندخود ازو عطّار صید این کمند
خود ورا عطّار مدّاح آمدهاو درین کشتی چو ملّاح آمده
ای ترا عطّار سلطان خواندهدر معانی تاج ایمان خوانده
ای ترا عطّار مظهر خواندهدر معانی سرّجوهر خوانده
ای تو را عطّار دیده در یقینای ترا عطّار خوانده علم دین
ای ترا عطّار جان بازآمدهدر حقیقت صاحب راز آمده
ای ترا عطّار منصور دومگشته در جویائی ذات تو گم
ای ترا عطّار جویا آمدهاز عدم بهر تو پیدا آمده
تا بگوید آنچه او نشنیده استتا بگوید آنچه در دین دیده است
تا بگوید آنچه از حق آمده استدر معانی عین مطلق آمده است
تا نماید راه حق را از عیانتا دهد او سوی معنی ها نشان
خود ترا عطّار در توحید دیداز تو او اسرار معنی‌ها شنید
تا نماید راه احمد را بخلقاو برد زنّار ما را زیر دلق
او درآرد روح و معنی را بجاناو دمد صور حیات جاودان
آنچه او گفته است تو کی گفتهٔره که او رفته است تو کی رفتهٔ
سالک واصل که باشد یار اوهر دو عالم نقطهٔ پرگار او
یار معنیّش محمد آمدهغیر شرع او همه رد آمده
خود زآدم تا بایندم مثل اومن ندیدم سالکی در گفتگو
گفت این مظهر که تا واقف شویبر طریق راستان منصف شوی
هرکه او منصف بود شرع آن اوستعلم معنی نامهٔ دیوان اوست
در طریقت خوانده‌ام آن نامه رادر حقیقت رانده‌ام آن خامه را
خود حقیقت سرّ درویشان بودخود طریقت شیوهٔ ایشان بود
رو بکن بر شاه درویشان سلامتا بگیرد علم معنی‌ات نظام
ظاهر و باطن به شاهت راست کننورایمان را ز حق درخواست کن
نور ایمان روی اودیدن بودصدق ایمان کوی او رفتن بود
چون نداری صدق ایمان نیستتخود طریق شاه مردان نیستت
از جهان آزاد و فردند ای پسردستشان باشد بمعنی در کمر
چون نیابی پیش مقبولان قبولچند گردی گرد هر دربوالفضول
گرد درها خود همی گردی چو سگتا بگیری لقمهٔ نانی به تک
خود زبهر دانشت این سیر نیستاصل معنیّت یقین برخیر نیست
علم بهر منصب و مالت بودنه ز بهر عقبی و حالت بود
علم بهر آنکه بالا بگذرییا ز اوقاتی ته نانی خوری
بهر این مردود گشتی ای فقیهاسم تو در ملک عقبی شد سفیه
ای ز بهر لقمه‌ای بیجان شدهدر تمام عمر سرگردان شده
ای ز بهر لقمه‌ای سر باختهبهر دنیا دین خود در باخته
ناتوانی کو بدنیا دل نهاددنیی وعقبیّ خود بر باد داد
خویش را از بهر منصب خوار کردباطن خود را چو سگ مردار کرد
کوش در ابیات من گر واقفیعاقبت را کن نظر گر عارفی
شرم از حق دار ای رسوای دینتا بکی باشی چو گربه در کمین
شرم دار از فشّ و دستار بزرگدر جهان تا کی دوی مانند گرگ
گشته‌ای مانند گرگان پنجه زنتا خوری مرداری ای پرورده تن
چند بهر خانهٔ تن در جهانزار گردی گه به این و گه به آن
سودی کی باشد ترا زین ای پسرعاقبت ازخانه گیری راه در
خود از آن در سوی گورستان رویبیشکی درگور بی ایمان روی
هرکه او در گور بی ایمان رودبی شکی او در وادی شیطان رود
جای شیطان در سقر باشد بداندر سقر او را مقرّ باشد بدان
هر که این قول صوابم بشنودیا باین اسرار نیکو بگرود
او ز شیطان و جهنّم فارغ استزندهٔ باشد که از غم فارغ است
او وجود خویش را احیاء دهدخویش را بر تخت جنّت جا دهد
او بشرع مصطفی کامل شوداو بنور اولیا قابل شود
او بفرقان معانی سر شوداو ز اکسیر ولی چون زر شود
او درآید در طریق انبیاراه بین گردد بنور اولیا
در طریق اولیا او رهرو استراه تقلیدی به پیشش یک جواست
راه تقلیدی به پیش شیخ مانتو براه عارفان رو در امان
شیخ ظاهربین چو خودبین گشته استاز قدم تا فرق سرگین گشته است
شیخ ظاهربین که چَه‌ها ساختهجمله خلقان رادر آن انداخته
شیخ صورت بین که او اندر جهانساخته ویران هزاران خانمان
خویش را در زهد داند کاملیتا بدام او در افتد جاهلی
حیله و مکر و دغا در شأن اوستجیفهٔ دنیا همه ایمان اوست
رو اگر مردی تو ترک این بکنغیر اینم نیست در معنی سخن