بخش ۸۰ - تنبیه در آنکه از غیرببری و بخود روی آوری تا درحجاب نمیری
بُد به نیشابور مرد منعمیبود او را خانهٔ پردرهمی
تاجران بسیار در ملک جهانبهر نفع مال میکردی روان
مزرعه در ملک ما بسیار داشتتخم بیصبری در او بسیار کاشت
خانهها و جایها بسیار ساختخود چه حاصل چون کسی را کم نواخت
روز و شب فکرش خیال جاه بوددستش ازنیکی ولی کوتاه بود
ناگهم افتاد در کویش گذربود چون فرزند او بیرون در
چشم او افتاده بر من گفت آهآمدی خوش ورنه میگشتم تباه
از جفای دورو ازدرد پدراین زمان افتاده از خود بیخبر
این توقع دارم از لطف تو منپیش او آیی و گوئی یک سخن
مدت ده روز شد تاخسته استاو زاکل و شرب لب بربسته است
هر که آید در عیادت پیش اوغیر فحش از وی نیامد گفتگو
در نصیحت نکتهای با او بگویتا نریزد او ازین فحش آب روی
چون برفتم پیش او بیگفتگودر مقام کندن جان بود او
چون نظر افتاد او را بر فقیرگفت ای عطّار ما را دستگیر
گفتمش دم با خدا باید زدنخود از این دنیا بدر باید شدن
گفت ای عطّار رفتن مشکل استزآنکه حبّ این جهانم در دل است
این چنین در روی من بسیار گفتوآن همه از هستی و پندار گفت
من زبالینش روان برخاستمهر زمان از بیم آن میکاستم
چون باو گفتم بسی گوی از خدایا ببر پیشم تو نام مصطفی
او ز مال و جاه خود میگفت قالخود نبود از یاد حقش ذوق و حال
جان همی کند و همی گفت این سخنغیر این معنی نبودش هیچ فن
ناگهی درویشی آمد پیش منگفت از حال غنی برگو سخن
گفتمش ای دوست او جان میکندخویشتن را او بزندان میکند
چون شنید این قصه از من پیر راهخندهٔ او کرد از شکر الاه
گفت او هفتاد سال ای اهل دلدرجهان کنده است جانی متصل
او بعمر خویشتن جان کنده استاین زمان در پیش شیطان مانده است
ای برادر حال دنیا دار بینچون درون نار گشته زار بین
ای برادر از جهان بیزار باشدایماً با ذکر حق درکارباش
هرکه دنیا دار شد مردود شدهمچو هیمه در میان دود شد
هر که دنیا دار شد بی ما بوددر دو عالم بیشک او رسوا بود
هر که دنیا دار شد غمخوار شداو ز دنیائی خود بیمار شد
هر که دنیا دار شد او مردهایستاو به خواری در جهان افسرده ایست
هر که دنیا دار شد او یار نیستدر دو عالم خود ازو آثار نیست
هر که دنیا دار شد او را مبینتا نیندازد ترا او بر زمین
هر که دنیا دار شد ترسان بودپیشوای او همه شیطان بود
هر که دنیا دار شد آلوده شداو بکفگر جهان پالوده شد
هر که دنیا دار شد لذت نیافتاو به پیش عارفان همّت نیافت
هر که دنیا دار شد عقبی ندیداو ثمر از خوشهٔ طوبا نچید
هر که دنیا دار شد از ما گذشتدارد او با اهل دنیا خود نشست
هر که دنیا دار شد ای وای اوخود مرا رحم است بر فردای او
هر که دنیا دار شد خود را بسوختیا به تیری از بلا خود را بدوخت
هر که دنیا دار شد بیمار شداو برون از کلبهٔ عطّار شد
هر که دنیا دار شد زیر زمینخود ورا شیطان ملعون درکمین
هر که دنیا دار شد او گیج شدهمچو مال خویشتن او هیچ شد
هر که دنیا دار شد از ما بریددر معانی مظهر ما را ندید
هر که دنیا دار شد سودا پزدمار دنیا دایمش بر پا گزد
هر که دنیا دار شد آخر چه کرداو ز دنیا رفت با صد آه و درد
هر که دنیا دار شد مرگش گرفتهرکه عقبا دار شد ترکش گرفت
هر که دنیا دار شد اهل گل استهرکه عقبی دار شد اهل دلست
هر که دنیا دار شد کی راه دیدخویشتن را عاقبت درچاه دید
هر که دنیا دار شد کفتار شداو درون غار بسته خوار شد
هر که دنیا دار شد او کور شددر میان مفلسان عور شد
هر که دنیا دار شد کی آدمی استکی ورا در علم معنی خرّمیست
هر که دنیا دار شد کی عشق دیدمظهر عطّار را او کی شنید
هر که دنیا دار شد مظهر نیافتاو ز جوهر ذات من جوهر نیافت
هر که دنیا دار شد عطّار نیستدر معانی واقف اسرار نیست
هر که دنیا دار شد در زحمت استهرکه از پیشش رود در رحمت است
هر که دنیا دار شد ویران شودیامثال خواجهٔ دیوان شود
هر که دنیا دار شد او منصبی استاو در آن صورت بمعنی عقربیست
هر که دنیا دار شد دکّان گرفتنه برفت و علّم القرآن گرفت
هر که دنیا دار شد دنیا گرفتخویش را در پیش شیطان جا گرفت
هر که دنیا دار شد فاسق بودکی چودرویشان دین عاشق بود
هر که دنیا دار شد در نار سوختاو زبهر جیفهٔ دینار سوخت
هر که دنیا دار شد او جان کنداز تن خود جامهٔ ایمان کند
هر که دنیا دار شد خود بین شدهپای تا سر جملگی سرگین شده
هر که دنیا دار شد سنگین دلستهمچو خر دایم فتاده در گل است
هر که دنیا دار شد در راه ماندپای بسته دردرون چاه ماند
هر که دنیا دار شد دانی چه کرداو ز دنیا رفت با صد آه و درد
هر که دنیا دار شد دیندار نیستاو درون کلبهٔ عطّار نیست
در گذر از جیفهٔ دنیای دونتا برآری از صدف گوهر برون
گوهر معنی بیان انبیاستجوهر معنی زبان اولیاست
در معانی کوش نی در جاه و مالزآنکه جاه و مال را باشد زوال
مال دنیا از حقت دوری دهدپس ترا از کفر رنجوری دهد
درگذر از منصب دنیای دونزانکه خلقی را دراندازد بخون
بگذر از دنیا و جام عشق نوشهمچو مستان خدامیکن خروش
گر تو خواهی پیش آن دلجو شویبایدت اولّ که همچون او شوی
یعنی از هستی خود از دل گذروآنگهی بیخود بسویش راه بر
چون درآئی خویش را گم کن دراوتا بیابی خویش را پهلوی او
هر که دارد این ادب مقبل بوداو بمقبولان حق واصل بود
هرکه دارد این ادب مظهر گرفتجام راحت از کف حیدر گرفت
خویش رادر زندگانی فوت بیناین معانی را تو پیش از موت بین
تا بمانی زنده درملک الاهخود بعلّیّینت باشد تکیه گاه