بخش ۷۹ - درضمانت بهشت مر کاتب کتاب را و اسرار او فرماید
ای برادر از ریا پرهیز کنخامه را بهر نوشتن تیز کن
مظهرم از روی حرمت پیش گیروین سخن را یاد ازین درویش گیر
از سر اخلاص بنویس و بفهمدر دل از حاسد میاور هیچ وهم
از تو این صورت بماند یادگاراو شفیع تو شود روز شمار
با خدا من بستهام عهد ای جوانکه نباشم بیتو در باغ جنان
کردهام عهد آنکه این مظهر نوشتیک زمان بی او نباشم در بهشت
آن نویسد اینکه دارد اعتقادمعتقد را جا بهشت عدن باد
گر تو مظهررا کتابت میکنیدان که در معنی عبادت میکنی
میکنی بغض و خلاف از دل بدرهیچ طاعت نیست زین شایستهتر
دان که حیدر بر تو بخشد جام راتو شوی فیّاض خاص و عام را
کاتب وحی از کلام الله نوشتکاتب ما نیز مدح شه نوشت
حقّ تعالی خود بیامرزد تراگر کتابت سازی این مظهر چو ما
هرکه او این مظهرم خواند بدهرپر کند از علم معنی شهر شهر
هر که شک آرد بمظهر لعنتی استزآنکه این مظهر نشان جنّتی است
شک میاورد تا بهشتت جا شوددر دلت نور یقین پیدا شود
هرکه در مظهر شود اسرارداناو بداند جمله سرها را عیان
هرکه مظهر خواند او مظهر شودهمنشین ساقی کوثر شود
گر تو جان خواهی بیا مظهر بخوانتا دهد جانت خدا در عین جان
مظهرم جان تازه گرداند چو روحجوهر ذاتم دمیده چون صبوح
جوهرذاتم جهان را جان بودزآنکه او از معنی قرآن بود
جوهر ذاتت بحقّ واصل کندیاترا نوری ز حق در دل کند
مظهر من از عجایب نور یافتهمچو موسی خویش را در طور یافت
مظهر من را لسان الغیب داناوست اسرار دو عالم را زبان
مظهر من در شریعت آمده استدر طریقت او حقیقت آمده است
مظهر من در شریعت روشن استسوی باغ خلد او یک روزن است
مظهر من شاعری بر خود نبستدارد او در نظم با عرفان نشست
گر تو ای شاعر ببینی مظهرمتو شوی آگه یقین از جوهرم
این زمان معلوم گردد شعر توخطو خالی تو نیابی اندرو
مظهر من نیست شرح نحو و صرفهست معنی نیست آخر صوت و حرف
بعد تو عطّار درویشان حقمظهر را درس گویند و سبق
گر نخواند خود خوارج مظهرتکم نگردد قیمت این جوهرت
جوهرت در گوش صاحب راز شدزآنکه او با اهل حق همراه شد
جوهر و مظهر بکنج یار نهخو ورا سرپوش از اسرار نه
پی بمعنی برممان تودر مجازرو بمیدان معانی اسب تاز
رو نهان کن بر تو گشتم ملتجیتا نیفتد این بدست خارجی
این کتب شرحی بود از انّماوین کتب گوید بیان هل اتی
این کتب گوید حدیثی از رسولوین کتب دارد دو نوری از رسول
این کتاب اسرار درویشان بودوین کتب گفتار دلریشان بود
این کتابم چون محقق مقتداستاین کتابم جمله قول انبیاست
این کتابم بعد من گوید سخناین کتابم گوید این کن آن مکن
این کتابم دان زبان اولیااین کتابم دان مکان انبیا
این کتابم معنی مردان ماستاین کتابم نوری از ایمان ماست
این کتابم دفتر اسرار دلاین کتابم نقطهٔ پرگار دل
این کتابم ذات آدم آمدههمدم عیسی بن مریم آمده
این کتاب از قدرت حق دم زدهآتشی ازشوق در عالم زده
این کتابم در سما جبریل خواندخود ملایک بر زبان بی قیل خواند
این کتابم احمد مختار گفتدر میان کوچه و بازار گفت
این کتابم احمد مختار خواندبعد از آنش از دل عطّار خواند
این کتابم در ثنای مرتضی استاین کتابم مدح شاه اولیاست
این کتابم داد بر عطّار قوتگفت از پیغام حیّ لایموت
این کتب باشد سواد خطّ اواین کتب باشد حباب شطّ او
این کتاب از عرش اعظم آمدهاین کتاب از نطق آدم آمده
این کتاب از شیشهٔ قدرت چکیدعالم الغیب شهادت را بدید
این کتابم اهل معنی را بودیا مگر عطّار ثانی را بود
این کتاب از صبح صادق دم زدهپنجهٔ بر روی نامحرم زده
این کتب با محرمان همراه شدتا بخلوتخانهٔ آن شاه شد
این کتب دارد شرابی از طهورمیکند در جان اهل دل ظهور
این کتب اندر عبادت گفتهامدرّ اسرارش بشبها سفتهام
این کتاب اسرار دارد صد هزارزین سخن عطّار دارد صد هزار
این کتاب از نام مظهر آمدهزانکه او از پیش حیدر آمده
این کتاب از حق ترا پیغام داداین کتاب از حق بدستت جام داد
این کتب گمراه را رهبر شودبر طریق خواجهٔ قنبر شود
این کتاب از پیش هادی میرسدسازدت آگه که مهدی میرسد
این کتابم بحر بیپایان عیاناندر آن سرّ دو عالم را بدان
این کتابم تاج جمله علمها استاین سخن جان خوارج را بلاست
این کتب غواص بحر هر کلاماین کتب خورده ز کوثر جام جام
این کتاب آئینه دل را جلاستاین سخن ورد محبان خداست
این کتب را ای عزیزم یاد گیربعد از آن ملک دو عالم شاد گیر
این کتاب ازگفتهٔ عطّار ماستمثل این گفتار در عالم کجاست
این کتب در جان خارج خنجر استبلکه بر مثل سنان اشتر است
این سخن ورد زبان قنبر استاین سخن شرحی ز روی بوذر است
این سخن زردیّ روی خارجی استبلکه خود سنگ سبوی خارجی است
ای خوارج ترک بغض و کینه کنخاطرت را صاف چون آئینه کن
تاخدا و خلق را راضی کنیجان خود پر نور فیّاضی کنی
من که عطارم ز جورت سالهاداشتم در کنج خلوت حالها
بر زبان حرفی نگفتم زین کلامداشتم در پاس این گفت اهتمام
بعد یک چندی بخود گفتم که توتا بکی باشی چو سنگی در سبو
آنچه تو در آفرینش دیدهٔوآنچه از ارباب بینش دیدهٔ
بازگو رمزی که ماند یادگارتونمانی او بماند بر قرار
بر زبان آورده آمد این تراگو بگو عطّار از شیر خدا
چون سروش غیبیم آمد بگوشزان نیارستم شدن زان پس خموش
گفت من باشد بحکم مظهریکو بود از جوهر کل جوهری
جهر کل ذات پاک مصطفی استمظهر کل خود علیّ مرتضی است
مظهر من وصف ذات مظهر استآنکه شهر علم احمد را در است
جوهر کل بیگمان از حق بودعالمان را خود بر این کی دق بود
علم ما علم کلام کردگارغیر این علمم نباشد یادگار
علم من باشد احادیث کلامبهر تو آوردهام من این پیام
من براه مصطفی دارم قدممن بکوی مرتضی دایم روم
راه این است و روش از من شنوتو زبهر مظهرم جان کن گرو
تاز مظهر زنده گردی جاودانتازجوهر ذات گردی جان جان
هر کتابی کوبرون شد زین کلامرو بسوزان جمله را تو والسلام
چون کلامت حق بود حق گویمتبعد از آن در کوی وحدت جویمت
کوی وحدت کوی درویشان بودمذهب حق گفتهٔ ایشان بود
هرکه پیوندی کند با اهل وصلمیکشد سر رشتهاش آخر باصل
کردهام با اصل خود پیوند مننفس خود را کردهام در بند من
خواب غفلت برداز گوش تو هوشدر بیابان فنا میری چو موش
رو بدان ای دوست بود خویش راچند بینی با بدی بد کیش را
هرکه از نفس و هوا بیزار شداو زخواب غفلتش بیدار شد
ای برادر همره عقل آمدیمدر همه علم جهان نقل آمدیم
من شدم دریا ودارم موجهاخود چه سنجد قطرهای در پیش ما
ما ببحر لم یزل پی بردهایمپیش از موت معیّن مردهایم
ای ز غفلت رفته اندر خواب مرگظلم وبدعت را نکردی هیچ ترک
تو بدان خود را که تا دانا شویبر وجود خویشتن بینا شوی
حیف باشد گر ندانی خویش راهمچو حیوانان دوانی خویش را
تو ز نسل آدمی ای آدمیاز معانی نیست در ذاتت کمی
وز پدر وز جدّ خود رو تافتهجامهها از بهر شیطان بافته
خویشتن را با شیاطین کرده جمعچون سخنهای شیاطین کرده سمع
مثل شیطان هر که باشد لعنتی استهرکه چون انسان بود او رحمتی است
فهم انسان طبع درّاک آمدهجوهر ماهیّتش پاک آمده
مظهر من دان که عالی گوهر استاین ز جوهر خانهٔ آن جوهر است
جوهر معنی من از گنج اوستگر نداند مدّعی این رنج اوست
جوهر معنی من از مرتضی استزآنکه او اندر دو عالم رهنماست
مصطفی و مرتضی یک جوهرندبا موحدّ همچو نور اندر برند
مصطفی و مرتضی روحند و جاندان تو این اسرار معنی در جهان
مصطفی و مرتضی دان سرّ غیبخود محبّش را نباشد هیچ عیب
این زمان عطّار آن اسرار یافتبلکه او یک لمعه از دیدار یافت
مثل عطّاری نیامد در جهانواقف اسراری نیامد در جهان
گر شدی غافل ز معنیهای اوخود نبردی از معانی هیچ بو
اصل معنی حبّ حیدر دان چو منغیر اینم نیست در دنیا وطن
اصل معنی راه او رفتن بودواز طریق خارجی گشتن بود
اصل معنی آنکه جان من ازوستدر معانی دیدن جانان نکوست
هر که مهرش یافت او دین دار شددر هدایت همره عطّار شد
تاج سلطانیّ من از دست اوستناوک معنی من از شست اوست
از معانیّ ویم من سرفرازاین معانی را بدانند اهل راز
اهل راز آنست کو دیندار شدهمنشین صاحب اسرار شد
اهل راز آن شد بدین جعفریستاو چو سلمان بر طریق حیدریست
اهل راز است آنکه کامل دل شودنه چو حیوان پای او در گل شود
اهل راز آنست با دلدل سوارعهد او باشد بمعنی استوار
اهل راز آن شد که با شاه نجفدر معانی دیده باشد لو کشف
اهل راز آنست کو آگاه شداو بدین مصطفی همراه شد
اهل راز آنست کو با مرتضادر سوی الله گفت لو کشف الغطا
اهل راز آنست کو از دید گفتنی چو تقلیدی که از تقلید گفت
اهل راز آنست کو ره راست رفتنی چو ظاهر بین که هر سو خواست رفت
اهل راز آنست کز کوثر چشیدشربت باقی ز ساقی درکشید
اهل راز آنست با حق راز گفتبعد از آن آن راز با خود باز گفت
اهل راز آنست در شبهای تاراو بحال خویشتن گریید زار
اهل راز آنست کو از خود برستبر سریر تخت سلطانی نشست
اهل راز آنست کز خلقان گریختلاجرم از پیش او شیطان گریخت
اهل راز آنست کو واصل بودواقف او از عارف کامل بود
اهل راز آنست کآید او وحیدخاتم ملک ولایت را بدید
اهل راز آنست کو را عشق گفتمن ندارم رازها از تو نهفت
راز اهل راز آگاهی بودگر نفهمی تو ز کوتاهی بود
اهل راز آن شد که او آزاد زیستدر مجرد خانه استاد زیست
اهل راز آنست خود را فرد ساختاو به تسلیم رضا با درد ساخت
اهل راز آنست با حقّ آشناستدر معانی همنشین جان ماست
اهل راز آنست چون من کار کردخویش را با نور ایمان یار کرد
اهل راز آنست صبح و شام رااو بطاعت بگذراند کام را
اهل راز آنست کو شد مست دوستگفت مستیام همه از خمّ اوست
اهل راز آنست بی می مست شداو به پیش عارفان پابست شد
اهل راز آنست شبها تا بروزمظهر عطّار خواند او بسوز
اهل راز آنست در خلوت نشستوآن درمعنی بروی غیر بست
معنی اوّل بذات اوست ذکرمعنی آخر ز لطف اوست فکر
معنی اوّل نبوت را عطامعنی آخر ولایت را صفا
معنی اوّل رسید اسرار غیبمعنی آخر برآورد او ز جیب
معنی اوّل شنوده مصطفیمعنی آخر ربوده مرتضی
معنی اول به پیش او عیانمعنی آخر شنوده بی بیان
معنی اوّل ازو سر برزدهمعنی آخر بمنبر بر شده
معنی اوّل جهان را نور دادمعنی آخر بعقبی سور داد
معنی اوّل که باشد این بدانمعنی آخر تو از مظهر بخوان
معنی اوّل امیرالمؤمنینمعنی آخر امام المتقین
معنی اوّل شه دلدل سوارمعنی آخر گرفته ذوالفقار
معنی اوّل شفیع امّتانمعنی آخر شده عطّار دان
معنی اوّل بعالم نور تستمعنی آخر به آدم نور تست
معنی اوّل بیان انّمامعنی آخر عیان هل اتی
معنی اوّل تو ای در سروریمعنی آخر تو ای در رهبری
معنی اوّل کلام کردگارمعنی آخر توی اسرار یار
معنی اوّل عیانی در یقینمعنی آخر نهانی در زمین
معنی اوّل تو پیدا آمدیمعنی آخر تو شیدا آمدی
معنی اوّل تو ای در سرّلنمعنی آخر توئی در پیرهن
معنی اوّل بیان انبیامعنی آخر نشان اولیا
معنی اوّل جهان را غلغلهمعنی آخر زمان را ولوله
معنی اوّل تو جان آری به تنمعنی آخر برون آری بفن
معنی اوّل تو حکمی راندیمعنی آخر بخویشش خواندی
معنی اوّل تو آدم را رفیقمعنی آخر بروح الله طریق
معنی اوّل کمالت بیزوالمعنی آخر برون از قیل و قال
معنی اوّل ظهوری در ظهورمعنی آخر شکوری که غفور
معنی اوّل تو مقصود آمدیمعنی آخر تو محمود آمدی
معنی اوّل تو نطق هر زبانمعنی آخر تو گفتی هر بیان
معنی اوّل تو نور آسمانمعنی آخر رفیق انس و جان
معنی اوّل بعاشق گفتهٔمعنی آخر بصادق گفتهٔ
معنی اوّل خدا دادت بعلممعنی آخر عصا دادت بحلم
معنی اوّل ز فیضت راه یافتمعنی آخر ز جبیبت ماه تافت
معنی اوّل بنامت اوّلیستمعنی آخر بنامت آخریست
معنی اوّل تو تاج انبیامعنی آخر رواج اولیا
معنی اوّل ترا قرآن کتابمعنی آخر ترا ایمان خطاب
معنی اوّل ز تو اسرار یافتمعنی آخر ز تو انوار یافت
معنی اوّل به ایمان عطف تومعنی آخر بانسان لطف تو
معنی اوّل قبای قدّ تومعنی آخر ردای جدّ تو
معنی اوّل بصادق ختم کنمعنی آخر بعاشق ختم کن
معنی اوّل که صدق اولیاستدر جهان میدان علی موسی الرّضاست
ای ز تو اسرار مبهم آشکاربر درت عیسی بن مریم پردهدار
علم اسرار لدّنی پیش تستسالک اسرار حقّ درویش تست
خود تو بودی در دل منصور نورزآن ازو آمد اناالحقّ در ظهور
غیر تو خود نیست در عالم کسیاین شده بر من معیّن خود بسی
هم تو روحی در بدن هم نور دینهم تو باشی با نبوّت همنشین
هر زمانی جبّهٔ داری بتنگه قبا سازی ورا گه پیرهن
گه نمائی خویش را در آینهجلوه گر گردی تو درهر آینه
گه بپوشی خود لباس عاشقانگه شوی اندر میان جان نهان
گه بمظهر وصف خودسازی عیانگه بجوهر کشف خود سازی بیان
گه باشتر نامه داری حالهادر لسان الغیب داری قالها
گه باشتر نامه گوئی راز خودگه به اشتر نامه داری ناز خود
گه به اشتر نامه گوئی سرّ هوگه به اشترنامه داری گفتگو
گه به اشتر نامه عاشق بودهگه به اشتر نامه صادق بودهٔ
گه میان اشتران گشتی نهاناز تو دلها چون جرس اندر فغان
گه درآئی در میان رازگه کنی در ملک معنی ترکتاز
گه عرب گردی و گوئی زنجبیلگه همی خوانی تسمّی سلسبیل
گه بپوشی عقل رادستار عشقگه ببندی شیخ را زنّار عشق
گه میان جمع باشی جام میگه بهار آیی و گه باشی بدی
گه تو ترکی در حبش گه فارسیگه بملک روم مثل حارسی
گه قدم داری بمصر و گه بشامماوراءالنهر داری خود مقام
گه خراسانی شده در ملک طوستاترا عطّار باشد پای بوس
گه خطائی خوانمت اندر ختنگه امیری با اسیری در سخن
گه به تخت و دشت داری تکیه گاهگه درون کاشغر داری سپاه
گه خجند واندجان را کرده سیرگه گشاده در بخارا باب خیر
گه بخوارزمی و گه در مرو و تونگه کنی شاپور ما را سرنگون
گه عراق و فارس را برهم زنیگه به آذربایجان این دم زنی
گه به گیلان در روی چون ششدریگه درون شیروان بر منبری
گه تو پوشی اردبیلی را لباسگه حلب را کردهٔ تخت اساس
گه بقسطنطین درآیی خود بقهرگه فرنگی را دهی ناقوس دهر
گه درآیی خود بهندستان زمینتا ببینی آنچه دیدی پیش ازین
گه میان انبیا در خرقهٔگه میان اولیا در خرقهٔ
در جهان در هر زمان غوغای تستخود بهر قرنی بجان سودای تست
بر سریر ملک و دولت کام تودر دل آدم همه آرام تو
گه بمکّه خان سلطانی نهیگه نجف را گنج پنهانی نهی
سالها در ملک سرمد بودهٔدر مدینه با محمّد بودهٔ
با تمام انبیا همراه توخود تمام اولیا را شاه تو
ای تو کرده جان مشتاقان کبابای تو کرده ملک جسمانی خراب
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئیبر جراحتهای ما درمان توئی
آنچه حکم تست من آن میکنمجان فدای جان و جانان میکنم
داغ ماند خود بجانم سود تستبهر سودش خود وجودم عود تست
من شدم تسلیم بهر سوختنوآن قبای آتشین را دوختن
سوزشی کز تست مرهم خوانمشدرد کان از تست راحت دانمش
آتشی کز تست من پروانه واراندر آن آتش درآیم بیقرار
آنکه سوزی نیستش خاکستر استوآنکه سوزد همچو اخگر انور است
شعلهٔ آتش زدی درجان ماآتشینم ساختی خوش مرحبا
در زدی آتش که تا سوزی مراخود چه باشد ذرّهای پیش ضیا
من نیم خود هیچ و جمله خود توئیمن زخود برداشتم اسم دوئی
من وجود خویش را انداختمجان خود را پیش جانان باختم
گر تو خواهی تاشوی آزاد و فردآر تسلیم و رضا وسوز و درد
درد و سوزش حال درویشان بودناله و غم در دل ایشان بود
سوخت او عطّاررا از شوق خویشدرد او مرهم کنم بر جان ریش
هر دلی کز درد تو بی ذوق شدهمچو شیطان گردنش در طوق شد
هرچه از پیش تو باشد خوش بودبس لطیف و نازک ودلکش بود