گنج

بخش ۷۵ - در نصیحت بترغیب دین و آئین نبی، و ترک دنیا و میل بعقبی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۵ بیت
چون بیابی سرّ او را بر ملاخود بمیری در میان این بلا
ای تو از اسلام رفته خود برونخویشتن را کرده از دنیا زبون
همچو شیطان عاق گشتی ای دنیاندر این دنیا تو کمتر از زنی
مرد آن دان کو به دین مصطفا استپیرویّ شاه میر اولیاست
مرد آن دان کو براه شاه رفتزین جهان او با دل آگاه رفت
مرد آن دان کو ز دنیا برگذشتدر دل او میلی از دنیا نگشت
مرد آن دان کز تولاّ دم زندوز تبرّا عالمی بر هم زند
مرد آن دان کو درین ره سرنهادتاج شاهی بر سر قیصر نهاد
مرد آن دان کو ز خود آگاه رفتتا چو عیسی سوی الاّ الله رفت
مرد آن دان کو بحق بینا شوداو ز نطق نور حق گویا شود
مرد آن دان کو درین ره نور دیداو درون بحر خود منصور دید
مرد آن دان کو به حق واصل شوداین مراتب خود درو حاصل شود
مرد آنرا دان که او از سرگذشتاز جهان خواجهٔ قنبر گذشت
هرکه او از فکر دنیا دور رفتهمچو موسی در مقام طور رفت
مرد آن دان کو فنای خویش دیدبعد از آن نور بقای خویش دید
مرد آن دان کز جهان بیزار شدرو بسوی کوچهٔ عطار شد
مرد آن دان کو بدین جعفر استیا چو سلمان بر طریق حیدراست
مرد آن دان کو بمن یکرنگ شدنه ز دو رنگی بمن در جنگ شد
مرد آن دان کو بدانا شد قرینیا بجوهر ذات من شد همنشین
مرد آن دان کز جهان بیزار شدبعد از آن درکوچهٔ اسرار شد
مرد آن دان کو زمروان روی تافتاو بسوی خواجهٔ قنبر شتافت
مرد آن دان کو بدین گویا شودیا بنور بوذری بینا شود
مرد آن دان کو زند منصوروارنعرهٔ اسرار نی در پای دار
مرد آن دان کو چو عطار این زمانسازد او اسرار پنهانی عیان
دین عباسی چو کردند آشکارخلق بگرفتند اندر وی قرار
من طریق شرع پنهان داشتمظاهر خود را چو ایشان داشتم
باطن من برطریق شاه بودظاهرم بر دین عباسی نمود
بعد از آنگفتم که ای عطار حیفکز جهان رفتی تو بی گفتار حیف
گفتم این مظهر که تا اهل یقینخود بگویندم که ره برده بدین
مؤمنان منکر نباشندی مراخود دعا گویند ما را بر ملا
بر من این جمعی زره دانان دینچون دعا خوانند و گویند آمین
راه حق این است گفتم با تو مناندر این ره گیر ای مسکین وطن
دو وطن باشد بر اهل کمال این سخن را گفته‌اند ارباب حال
یک وطن عشاق را باشدالاهخود محقق گیرد اندر وی پناه
یک وطن دیگر به پیش اهل شرعهست جنت این دو باشد اصل و فرع
گر تو در دین نبی پی برده‌ایجانب معبود رو آورده‌ای
اول از هستی خود بگذشته‌ایدر طلب با خون دل آغشته‌ای
در مقام نیستی پی برده‌ایخویش را ذاتی عجب نشمرده‌ای
رفته بیرون تو ز پندار و غرورنیستی از خودستائی بیحضور
گشته‌ای تو با موحّد همنشینبر تو گردد کشف اسرار یقین
خود تو باشی مصحف آیات غیبجلوه گر گردی تودر مرآت غیب
خود میان عاشقان معشوق وارتو در آیی تا بری صبرو قرار
خوش درآیی در بهشت اولیاخوش ببینی موسی خود را لقا
چون بمیری تو زخود در این زمانخوش ببینی منزل خود را عیان
بعد از آن گوئی تو با صدذوق و حالبیخودانه یا کریم لایزال