بخش ۷۴ - در بیان خبر دادن از جلوۀ ظهور مولوی رومی قدس سره
عارفی واقف ز اصل هر علومبعد من پیدا شود گوید به روم
گر تو مست وحدتی زو گوش کنجام عرفان را ز دستش نوش کن
او بنوشد او بپوشد از یقیناز کف سلطان معنی شمس دین
از همان جامی که من نوشیدهاموز همان خرقه که من پوشیدهام
رهرو راه نبی او را بدانپس ز احمق سرّ ما را کن نهان
جمله را از شرع سر پوشی بسازتا نباشی از بیانش در گداز
هرکه معنی دان شود انسان شودزندهٔ جاوید از قرآن شود
هرکه او در شرع محکم ایستادپیش او عیسی بن مریم ایستاد
رو شریعت را چو حیدر در جهانتا تو گردی در طریقت راه دان
تو بدان معنی قرآن فی المثلتو مکن بر قول هر مفتی عمل
مفتی و قاضی وعامی گمرهندهمچو مردار اوفتاده در چهاند
پیش ایشان جاه باشد بس عزیزخود نباشد در شریعت شان تمیز
در ریادارند علم شرع راخود ندانستند اصل و فرع را
رو تو خود را با شریعت راست کنتو گناهت را ز حق درخواست کن
در شریعت حیله و تزویر نیستهرکسی اندر شریعت پیر نیست
در شریعت در طریقت پیر جویپیر پر معنی و پر تأثیر جوی
پیر آن را دان که دایم با خداستبا طریق مصطفی و مرتضی است
تو در آزار کسان کامل شدیاحتسابت را بسی مایل شدی
تو بیازاری دل درویش راپیشه سازی ظلم هر بدکیش را
در شریعت رو تو کم آزار باشدر طریقت با سخاوت یار باش
ای چو خفّاشان شب نادیده روزچند سازم راه اخلاصت بروز
رو گشا این دیده معنیت راتا ببینی نور حق را بی لقا
هرکه بیند نور حق او نور شداوبجنّت همنشین حور شد
هرکه کاری کرد مزدش هم رسیدهرکه نیکو گفت نیکو هم شنید
هرکه با انسان نشست انسان شوداو بقرآن آیت رحمن شود
در محبّت کوش با مردان دینتو محبّت را ندانستی ز کین
تو باهل الله داری کینههادر محبّت کوش و کین را کن رها
چند از تعریض پرسی از لقاچون ندانستی فنا را از بقا
طعن کم زن ای تو شیطان رجیمتو لقا را دان چو رحمن رحیم
گر تو از قرآن نخواندی ای دغارو بقرآن خوان «فمن یرجولقا»
رو تو از خلقان گریزان شو چو منتا ترا گردد بهشت این جان و تن
رو بایمان باش و در ایمان بمیرتا شود ایمانت آخر دستگیر
گر تو ایمان خواهی از هستی گریزخود تو جام نیستی بردار تیز
چونکه جام نیستی برداشتیتخم هستی را دگر نی کاشتی
رو بمعنی راه بر در کوی اورو بسوی شاه خود چون جوی او
ای برادر راه نادانی مروخویشتن را پیش دانا کن گرو
ای برادر علم معنی دانش استزآن ترا در کوی تقوی خواهش است
ای برادر رو بعلم دین بکوشجام عرفان از علوم دین بنوش
علم دین باشد چو باده پاک و صافهرمکدّر را باو نبود مصاف
علم دین بخشد جهان را روشنیتو ندیدی روشنی در گلخنی
گلخن دنیا مقام آمد تراکی ازین باده بجام آمد ترا
ای برادر در علوم دین بکوشجام عرفان از علوم دین بنوش
گر تو ایمان خواهی از هستی گریزجام هستی کرده مغرورت بریز
چون تو جام نیستی برداشتیتخم هستی در درون کم کاشتی
زندگی کن تو بعلم معرفتزندگی را کم بخوردن کن صفت
زندگی از خورد حیوان یافتهزندگی از علم انسان یافته
علم حق خود علم صرف ونحو نیستاین نداند هر که در حق محونیست
علم ظاهر را بود درس و سبقعلم معنی در دل افتد چون شفق
آن شفق از علم خورشید ازلگشته لایح هرکجا دیده محلّ
علم دینم حیدر کرّار گفتاو مرا در لو کشف اسرار گفت
هرکه دارد دین او علم آن اوستنعمت جنّت همه برخوان اوست
هر که پیرو شد باو دیندار شددر حقیقت واقف اسرار شد
هرکه راه او رود ره یابد اوجای در منزلگه شه یابد او
هرکه با ما همرهست از ما بودهرکه بی ما باشد او رسوا بود
هر که ما را دید او از ما بودگفتن او ربّنا الاعلی بود
هرکه او قول نبی راگوش کردجام شرع از دین جعفر نوش کرد
من طریق جعفری دارم بیابخوردم از ساقی کوثر این شراب
چونکه دین من ترا معلوم شدبغض و کین من ز تو مفهوم شد
خودترا میراث باشد بغض و کینزآنکه داری دین مروان لعین
ای منافق رافضی ما را مدانزآنکه ما داریم حبّ خاندان
هرکه رفض من کند ملعون بودهمچو سگ دایم سرش در خون بود
هر که رفض من کند سگ زان بترجای دارد عاقبت اندر سقر
عمر و قاضی چون مرا دشمن گرفتمسخ گردید و ره گلخن گرفت
هر که معلون گشت او شمری بودبیشک او قاضی ابوعمروی بود
گفت سنّیم من و تو رافضیای منافق چیست بر گو رافضی
او نبُد سنّی منافق بود اوچون برون از دین صادق بود او
هست رفض ارحبّ آل مصطفیگر نباشی رافضی بر گو بیا
رو تو ای عطّار از بیدین گریززآنکه بیدین با تو باشد در ستیز
رو تو ای عطار راه شاه گیرزنده شو آنگه براه شاه میر
هرکه بیرون شد زره گمراه شدهمچو عمرو او راندهٔ درگاه شد
روشناس این مبدأت را بامعادتا که از معنی شود روح تو شاد
جمله عالم گشت ویران یک زمانتا شود مقصود او حاصل در آن
صدهزاران جان طفیل انبیاصد هزاران دل نثار اولیا
رو بدان کین ظاهر و باطن که بودچون بنادانی بمیری ز آن چه سود
سود از اینجا بر که آنجا غم خوریچون نداری معرفت حسرت بری