بخش ۷۳ - در حقیقت معنی «لا مُؤَثِّرَ فِي الوُجودِ اِلَّا الله» که صرف توحید است
گه شوی دریا و گردی موج زنگه درآئی در میان مرد و زن
گه گل و گه بلبل بستان شویگه می و گه مستی مستان شوی
گه درآئی همچو احمد سوی غارگه ببینی در معانی روی یار
گه شوی قاضیّ و مفتی در جهانگه شوی از دیدهٔ مردم نهان
گه کنی شرع از کلام خود بیانگه شوی در عالم معنی عیان
گه تو باشی همنشین خاص و عامگه تو گوئی از حلال و از حرام
گه تو با فرعونِ نفْس آیی بجنگگه زنی بر عالمی از قهر سنگ
گه کنی با اهل معنی آشتیگه به جان تخم محبت کاشتی
گه به عبّاد زمانه عابدیگه سجود عاشقان را ساجدی
گه درآیی همچو محرم بیش منگه نشینی پیش تخت ذوالمنن
گه نقاب ابر اندر رو کشیگه چو خورشید از رخت یکسو کشی
گه بعیسی همدمی و گه بروحگه بموسی در عصائی گه بنوح
گه بریزی هرچه پر کردی به جامگه دهی اسرار معنی را نظام
گه شعیبی را تو چوپانی کنیگه سلیمان را تو سلطانی کنی
گه چو اسکندر طلب کردی مماتگه چو خضرآیی خوری آب حیات
گه تو با یعقوب باشی نوحه گرگه ز یوسف میدهی او را خبر
گه بهار آری و گه آری خزانگه بیاری میوه ازچوبی عیان
گه ز ابراهیم سرّ خواهی و جانگه باحمد سرّ او گوئی عیان
گه ثمر تو از شجر آری برونگه تو سازی آن شجر را سرنگون
گه تو سلطانیّ و گه سلطان نهایگه تو با جانی و گه با جان نهای
گه شوی یاجوج وقصد جان کنیگه تو سدّ باشی ودفع آن کنی
گه درآیی در تن و گه در نظرگه کنی عالم همه زیر و زبر
گه تو گوئی با دد و شیران سخنگه پرنده گوید از پیران سخن
گه تو با عطّار باشی همنشینگه تو با عطّار گوئی سرّ دین
گه تو با عطّار باشی در زبانگه تو با عطّار گوئی این بخوان
گه شوی عطّار و برخود سترپوشگه بمانی رو و در معنیش کوش
گه جمیع اولیا را رازگوگه جمیع انبیا را دیده تو
گه بسازی یک وجود از چارچیزگه نمائی اندر او بسیار چیز
گه تو باران آوری و باد همگه کنی ویران و گه آباد هم
گه زآتش گلستان سازی به دهرگه تو کوهی را روان سازی بدهر
گه تو کشتی سازی و گه بادبانگه کنی غرقش بدریا یک زمان
گه شوی ملّاح در کشتی تنگه برون آری ز گاوی تو سخن
گه دهی بر باد صد خرمن گناهگه بآتش سوزیش همچون گیاه
گه زمین از هیبتت لرزان شودگه سما از حیرتت لرزان شود
گه درآیی در وجود عاشقانگه بریزی بر زمین خود خونشان
گه درآری در قفس مرغی چو روحگه باو بخشی ز معنی صد فتوح
گه شوی در دین احمد راهبرگه تو با او در دل و گه در نظر
گه درآئی در نظر در پیش ماگه نیابیمت نشان در هیچ جا
گه جمالت روشنی جان شودگه وصالت باعث عرفان شود
گه بکوی عاشقان آری تو سیرگه بمسجد جا کنی و گه به دیر
گه عراق و فارس را کردی تو سیرگه خراسان را تو کردی ملک خیر
گه بکاشان و بحلّه بودهایگه بساری گه به بصره بودهای
گه وطن داری توتون و سبزوارگه بمشهد کردهای جای قرار
گه سمرقندی شدی که در خطاگه تو عالم را کنی در زیر پا
گه تو پروانه شوی که شمع جانگه برون آیی و گه باشی نهان
گه نظامی را بیاری در سخنگه به بسطامی بگوئی من لدن
گه تو محبوب جهان سوزی شویگه تو میر روح افروزی شوی
گه تو ماه عالم آرائی شویگه تو شاه سرو بالائی شوی
گه به یک عشوه ز عاشق جان بریگه به یک جلوه ز جان ایمان بری
گه کنی نی را تو گویا در سخنگه توی اسرار معنی در سخن
گه چو شیر تند برگلگون شویگه چو فرهادی جگر پرخون شوی
گه تو محمودی و گه باشی ایازگه باو گوئی بمعنی سرّ و راز
گه چو لیلی در دل مجنون شویگاه همچون ماه برگردون شوی
گه چو روح اندر بدن آیی بلطفگاه اندر جان و تن آیی بلطف
گه تو شامی گه تو صبحی گاه روزگه چو خورشید جهانی گاه سوز
گه ترا بر عرش اعظم تکیه گاهگه ترا حکمی ز ماهی تا بماه
گه بچشم خوبرویان جا کنیگاه عاشق را از آن شیدا کنی
گه درآئی همچو روحی در وجودگه نمازی گه نیازی گه سجود
گه مظفّر باشی و منصور همگه تو بیتی باشی و معمور هم
گه تو باشی شاهدی پرنور همگه تو باشی ناظر و منظور هم
گه تو قبله گاه کعبه که نمازگه تو گفته هر زمان با خویش راز
گه میان آتش سوزان رویگه در این دریای بی پایان روی
گه شوی غوّاص دریای بیانگه نمائی خود خود بیضاعیان
گه به یک لحظه کنی عالم نگونگه روان سازی بعالم جوی خون
گه جهان روشن کنی از روی خودگه سیاهش میکنی از موی خود
گه تو جان آری و گه جان میبریگه تو شیخی را بصنعان میبری
گه تو پیدا و گهی پنهان شویگه میان اولیا سلطان شوی
گه تتو چون عیسی بن مریم میشویگاه ابراهیم ادهم میشوی
گه بعین وامق و عذرا شویگه چو نجم الدّین ما کبری شوی
گه همی گوئی نظام دین منمگه فراز عرش علیّین منم
گه تو دین جعفری داری بحقّگه تو بر عطّار میخوانی سبق
گه بدوزخ اندر آری خلق راگه دهی در جنت الفردوس جا
گه کنی دشمن کسی را گاه دوستحکم حکم تست و فرمان آن تست
گه باحمد راز گوئی در نهانگه به حیدر کردهای خود را عیان
گه تو بابی شبّر و شبّیرراگه به عابد دادهای اکسیر را
گه بباقر بودهای در جان چو روحگه بصادق دادهای علم فتوح
گه بموسی مینمائی تو لقاگه دهی تو بر رضای او رضا
گه تقی را با نقی ایمان دهیگه به عسگر معنی قرآن دهی
گه تو مهدی گردی و آیی برونخلق را باشی بمعنی رهنمون
گه شوی جبریل و عزرائیل همگه تو اسرافیل ومیکائیل هم
گه تو پیدا و گهی پنهان شویگه میان اولیا سلطان شوی
گه توعالم را کنی پرداد و عدلگه یقینی را تو آری از دو عدل
گه بخود سازی یکی را آشناگه بخوانی سوی خود بیگانه را
گه یکی را زاهد و ترسا کنیگه یکی را عارف و رعنا کنی
هرچه گویم و آنچه آید در صفتاز تو پیدا میشود در هر صفت
ای ز وصفت لال گشته هر زبانکه بیان سازد که دارد حدّ آن
هرکسی خود آنچه بتوانست گفتهمچنان وصف تو ماند اندر نهفت
هرچه گفتم تو بدان من نیستمساکن ویرانهٔ تن نیستم
هست اگر عطّار را گفت نکواو نگوید دیگری گوید بگو
هرچه گوید آنچه سازد او کندخود نکو هرچه کند نیکو کند