گنج

بخش ۶۲ - حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۳۱ بیت
یک حکیمی بود دانا در جهانبر ضمیر او شده حکمت عیان
سیر کرده جملهٔ آفاق رااو شمرده نقش این نه طاق را
چون بسوی کعبهٔ جان شد روانتا ببیند سالک دل را عیان
ناگهی باعامیی همراه شداز طریق حال او آگاه شد
گفت ای یار عزیز هوشمنددر کدامین ملک باشی پای بند
گفت در ملک عراقم منزل استدر زمینش پای من اندر گل است
پس بدو گفتا حکیم روزگارگشته‌ام از ماندگی من بیقرار
من شوم بر تو سوار و تو بمنتا شویم این راه را آسوده تن
گفت آخر نیست عقل تو قوییا مگردر راه تو ابله شوی
من چو نتوانم تهی رفتن براهچون ترا بردارم ای بر عقل شاه
چون برفتندی دو منزل بیش و کمبر لب کشتی رسیدندی بهم
کشت زاری بود خرّم چون ارمخود حکیمش گفت برهانم زغم
من نمیدانم که این را خورده‌اندیا تمامی غله‌اش را برده‌اند
گفت ای در علم از کار آگهانتو مگو زنهار گفت ابلهان
کشت زار اوّل چنین دان درجهاننارسیده زرعش این معنی بدان
تو نمی‌دانی که کشت و زرع چیستچون شوی آگه که اصل و فرع چیست
پس تحمّل کرد ازگفتش حکیمسر به پیش افکند چون مرد سلیم
بعد از آن دیدند جمعی را براهمی‌دویدندی به گورستان شاه
نوکر سلطان ز عالم رفته بوددر ته تابوت او خوش خفته بود
این جماعت همره تابوت اوجمله می‌رفتند خوش تکبیر گو
گفت با او آن حکیم راه بینیا رب او زنده است یا مرده در این
گفت با او پیر نادان کی حکیمدارم از تو در جهان بسیار بیم
زانکه تو بی عقل باشی پیش مااین چنین بی‌عقل نبود خویش ما
این سخنها هست گفت احمقاندیگر این دفتر به پیش من مخوان
ای که هستی همچو ابله در زحیردفتر صورت مخوان تو پیش پیر
دفتر صورت بیندازو بروتادهندت جام وحدت نو بنو
هیچکس را دیدی آخر در جهانکه رود درگور او را زنده جان
تو ز من داری سؤال بی جوابکین چنین کس هست در صورت بخواب
او بمرده است و بگورستان شده استتو همی گوئی که اوزنده بده است
هیچکس را دیدی آخر در جهانکه رود در گور او زنده جان
من بتو دیگر نخواهم گفت هیچزآنکه هستی ابله و نادان و گیج
خود بهم بودند تا شهر عراقلب فرو بستند و رفتند از وفاق
چون رسید آن پیر خودبا جای خویشعذرها گفتش حکیم سینه ریش
پیر را چون بود در کنج حضوردختری در ملک خوبی همچو حور
آفتاب از روی او حیران شدهماه و زهره از رخش تابان شده
از نکوئی همچو مه میتافت اووز فراست موی می بشکافت او
با پدر گفتا کجا بودی بگوتا شوم واقف ز اسرارت نکو
حال راه و محنت شبهای تارگوی با من تا بگریم زار زار
گفت زحمتها کشیدم در جهانلیک از همراه بودم من بجان
ابلهی در ره بمن همراه شدجانم از همراهیش در چاه شد
خود مرا از وی ندامتها رسیدوز سؤال او ملامتها رسید
گفت یک ره که مرا بردار تویا سوارم شو که گردد ره نکو
یک زمانی نردبان راه شوواندر این ره بادل آگاه شو
بعد از آن در منزلی نیکو رسیدکشت زاری سبز و خرّم را بدید
گفت یا رب زرع این را خورده‌اندیا مگر محصول این را برده‌اند
بعد از آن تابوتی آمد پیش راهمجمعی درگرد آن با درد و آه
گفت این مرده است یا زنده بگومن شدم از گفت او آشفته خو
مرد زنده کی بگورستان برنداندرین معنی مگر صد جان برند
مرد آن دان کو به پیش از مرگ مردگوی معنی اندر این عالم ببرد
دخترش گفت ای پدر آن مرد راهبس محقّق بوده در ملک الاه
او حکیم علم سرها بوده استبر علوم غیب دانا بوده است
بوده او بیننده در معنی دلبود او آئینهٔ این آب و گل
اوبده واقف ز حالات جهاناین معانیهای او در من بدان
بوده او همراه روح و جان و دلاو نبوده پیش انسان منفعل
دارد این معنی به پیش من جواببشنو از من گر همی خواهی صواب
آنکه گفتا تو بیا بر من نشینیا مرا بر دوش گیرای راه بین
پیش من یعنی بگو اسرار غیبتا شود صافی ضمیر من ز عیب
یا شنو از من حدیثی ای رفیقتا دمی کم گردد آزار طریق
نطق در ره نردبان ره بودره که دارد گفتگو کوته بود
هرچه هست از راه نطق یار ماستزاهد بی راه خود در نار ماست
هرچه هست اسرار درویشان بوددر معانی رفعت ایشان بود
هرچه هست از نطق شه باشد نکوغیر را از این معانی خود مگو
هرچه هست از گفت شه باشد بدهرمی‌زنم بر جان خارج نیش زهر
پیش ما باشد همه گفتار راستاین معانی خود زپیش مرتضاست
دیگر آنکه گفته است این کشت زارخورده‌اند وبرده‌اند این ده قرار
یعنی اندر کشت زار این جهانهرکه تخمی کشت بردارد نهان
هست دنیا مزرع عقبی بدانتخم نیکی کار و بربردار هان
در جهان هر کس که تخمی کاشتهکشته است این تخم و بر برداشته
تخم نیکی در ضمیر دل بکارتا شود در ملک معنی نو بهار
و آنکه در ره دید میّت در نهفتزنده یا مرده است در تابوت گفت
یعنی او را هست فرزندی عیانزنده از فرزند ماند درجهان
یا که اندر خیر دید انجام نیکاو بعالم زنده ماند از نام نیک
یا بعلم معرفت گشت آشنازنه دل خواهد شدن پیش خدا
در دو دار از نام نیکو زندگیستنام نیکو مرد را فرخندگیست
ور ندارد هیچ از اینها مرده استور بود مرده چو یخ افسرده است
مرده آنهایند کایشان غافلنددر شناسائی خالق جاهلند
گفت دختر با پدر کاز ابلهیاز سؤال او نبودت آگهی
مرده آن رادان که دینش نیست راستزندگی خود در دل عطّار ماست
زآنکه او با شاه دارد زندگیاینست در معنی کمال بندگی
از کمال بندگی جان بازدشرخ بمیدان معانی تا زدش
از کمال بندگی آزاد توقل هوالله احد بنیاد تو
از کمال بندگی باشی ولیاین معانی را بدان گر مقبلی
هرکه دین مصطفی دارد بشرعاصل دارد در معانیهای فرع
رو بدین مرتضی مردانه باشاز همه ادیان بد بیگانه باش
دین حق را از معانی یک شناساز طریقت پوش دینت را لباس
تا حقیقت بین شوی در شرع اوآیت تنزیل باشد زرع او
من نرفتم غیر راه او رهیتو فتادی همچو کوران درچهی
راه او را راست باید شد بعشقورنه هستی تو سراسر کان فسق
من نمایم اهل فسقت را تماملیک منکر می‌شوندم خاص و عام
من ندارم با کی از مشت حمارهرچه باداباد گویم آشکار
اهل فسق آن شد که تقلیدی بوددین احمد راه تحقیقی بود
اهل فسق آن شد که ناحق پیش اوستکردن تزویر در شرعش نکوست
اهل فسق آن شد که خود بیند نه حقخواندهٔ در پیش شیطان این سبق
اهل فسق آن شد که اودیندار نیستاو بصورت قابل دیدار نیست
اهل فسق آنست کوبی اولیاستاسفل دوزخ و را برگ و نواست
اهل فسق آنست کز دین دور شدهمچو حیوان درجهان رنجور شد
اهل فسق آنست کو گمره شوددر طریق مرتضا بی ره شود
اهل فسق آنست کو را دشمن استطوق لعنت خود ورادر گردن است
این سخن عطّارت از تحقیق گفتبر کلام مصطفی تصدیق گفت
هرکه او را رحمت حقّ رهنماستمصطفی و مرتضایش پیشواست
ای برادر غیر این ره نیست راهور روی راه دگر افتی بچاه
جمله درویشان حقّ در این ره‌اندکرخی و بسطامی از وی آگهند
سلسله در سلسله رفتند همتو بماندی در پی این قافله
هرکه او احمق بود ابلق بوددر جهان این بهتر از احمق بود
ای پسر دانائی آمد زندگیاحمقان را کی بود فرخندگی
عقل هر کس را بود بر ره رودجهل هرکس را بود گمره شود
عقل را در ره چراغ خویش کنجهل را مطلق بکن از بیخ و بن
عقل هادی گرددت در راه راستجهل هر کس را فکند او برنخاست
ای ز جهل افتاده اندر بیرهیهمچو کوران مبتلا اندر چهی
تا ابد در جهل ماندی سرنگونچند گویم با تو ای ملعون دون
بغض آل مصطفی از دل ببرورنه افتادی تو در قعر سقر
حیف تو باشد که بی ایمان شویهمچو شیطان راندهٔ رحمن شوی
حیف باشد گر بگردی از ولیرو بدین مصطفی گر مقبلی
دین احمد راه حیدر رو چو منتا خلاصی یابی از شیطان تن
هرکه از شیطان تن آزاد شدکفر و ظلم او همه بر باد شد
هرکه از شیطان گریزد اسلم استآدمیّت از دم این آدم است
رو تو از نفس و هوای تن ببُرتا دهندت بحرهای پُر ز درّ
رو تو جانت را جلائی ده بعلمتا تو را همره شود صد بحر حلم
رو تو شرع مصطفا را گوش کنجام حیدر را زکوثر نوش کن
رو تو علم معرفت را دان چو منزآنکه ازعلم صور ناید سخن
رو تو علم حال را حالی ببینتا که گردد روشنت اسرار دین
رو تا با دانای دین بیعت به بندتا نیفتی همچو جاهل درکمند
رو تو کار آن جهان اینجا بسازورنه آرندت ببوته در گداز
رو تو فل بد ز باطن بر تراشتا نیاید بر سرت هر دم بلاش
من کلام حقّ بحق دانسته‌امنی چو اصل جهل از خود بسته‌ام
رو تو جوهر ذت خوان و ذات بینبر بساط شاه تن شهمات بین
رو بمظهر خوان تو علم اوّلینرو تو غیر این کتب دیگر مبین
زآنکه مقصود دو عالم اندروستشرح گفتار کلام حق نکوست
من بقرآن نور احمد یافتموز کلامش فیض سرمد یافتم
من ز قرآن مرتضی را یافتمدر حقیقت سرّها را یافتم
ای ز قرآن گشته گویا مرتضیوی خدا را بوده جویا مرتضی
خود ازو شرع نبی اشعار یافتدنیی وعقبی ازو انوار یافت
اولیا رادر جهان سردار اوستانبیا را همره گفتار اوست
خارجی گر منع بفرماید مرارافضی گوید مرا او بر ملا
این ز گفت شافعی شد حاصلمحبّ او رفض است و هست آن در دلم
رفض نبود حبّ او ای خارجیگمره آن کو نیست بر او ملتجی
او ولی آمد بگفت کردگارانّما بر خوان و بروی شک میار
هر که شک دارد بود ملعون دینباشد او دایم بشیطان همنشین
هرکه شک دارد خدا بیزار اوهمّت مردان نباشد یار او
هرکه مهرش را درون جان نشاندروح احمد بر سرش ایمان فشاند
ای پسر گر حبّ شاه ایمان تسترحمت حقّ همنشین جان تست
من بگفتم راست رادر گوش یارکر شده گوش مقلّد هوشدار
من بگفتم چشم بینش برگشاتاشوی بینا بنور رهنما
دیدهٔ اعمی ندارد تاب نورخودندارد همچو خفّاش او حضور
غیر حق ازچشم خود رو بر تراشتا شوی منصور و بینی تو لقاش
غیر حق خود نیست در عالم کسیچون ندانستی شدی همچو خسی
خس بود لایق بآتش سوختنجامهٔ آتش بآتش سوختن
نور او نوریست بی آتش قویپیش اوآتش بود خود منطفی
نور اونوری که عالم را گرفتچون رسید او خاک آدم را گرفت
گفت گویا آدمی کان نور دیدخویش رادر نور او مسرور دید
رو تو همدم باش با اهل وفاتا بیابد خلوت جانت صفا
موسی کاظم بمنصورش نموددین و دنیا خود همه نورش نمود
رو تو از خلق جهان یکسو گریزبعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز
خود ملایک خاک نعلین ترامی‌کشند اندر بصر چون توتیا
خرمن علم نبی حیدر گرفتدشمنان مصطفی را سرگرفت
پیش او علم لدنّی روشن استهرکه این معنی نداند اوزن است
ای برادر سرّ حقّ را گوشدارحبّ او را در دل پر جوش دار
ای برادر کن نهان حبّش ز خلقتا نبرّندت بخنجر جمله حلق
هیچ دیدی که باولاد نبیخود چه کردند آن لعینان غبی
آنچه با اولاد احمد کرده‌اندروح حیدر را بخود بد کرده‌اند
هرکه با اولاد ایشان ظلم کردخویش را در دوزخ افکند او بدرد
خود علاج این کند مهدیّ دینهیچکس را نیست قدرت اندرین
از جمیع انبیای هر زمانشد نبوّت ختم بر احمد بدان
بعد از آن ختم ولایت برعلیستنور رحمت از کلام او جلی است
بعد حیدر ختم بر مهدی بودآنکه در دین هدی هادی بود
این کتاب من زبان مهدی استمؤمنان را رهنما و هادی است
این کتاب من چو نایب آمده استمظهر کلّ عجایب آمده است
این کتاب من چو تاجی شاهی استاو ز ماه آسمان تا ماهی است
این کتاب من نمودار حقستاندرو سرّ حقیقت مطلقست
این کتاب من معانی در کلاملیک مخفی باشد او در پیش عام
این کتاب من کتاب اولیاستاندرو جوهر ز ذات انبیاست
این کتاب من شریعت آمده استدر طریقت نور حکمت آمده است
این کتاب من درخت جوهر استاندر او نور ولایت مضمر است
این کتاب من رهی دارد بجاناو بصورت گشته است از تو نهان
این کتاب من قلم بر لوح راندسورهٔ واللّیل را برخویش خواند
این کتابم را ورق عرش است و فرشکوس سلطانی زنندش زیر عرش
این کتابم را مداداست از بهشتچون قلم بر لوح عشاق این نوشت
آدم از این ثبت ما شیدا شدهاز وی اسرار خدا پیدا شده
آنچه بوده اندرو شد آشکارشمّه‌ای منصور گفته زیر دار
این کتابم را مداد از جان جانثبت او کردند جمله عاشقان
آنچه بوده اندر او پیدا شدهعاشقان را فتنه و غوغا شده
آنچه بوده در زمین و آسمانکرده مظهر از زبان او بیان
آنچه بود اندر حقیقت سترپوشاندرون جبّه‌ام آمد بگوش
جوشش او این کتاب مظهر استنور ذات او بمعنی جوهر است
جوهر ذاتم بمعنی ذات اوستمعنی مظهر هم از آمات اوست
جوهر ذاتم جهان اندر جهانمظهرم چون نور حق دروی عیان
مظهر و جوهر ز ذات من بزادشهد در کامش امیر من نهاد
روح احمد پرورش دادش بشرعگر تو منکر می‌شوی داری تو صرع
عشق او سر بر زده از جان منعشق او گشته همه ایمان من
گر تو مردی راه عشقش را گزینتا شوی فرخنده دردنیا و دین
چونکه در عشق آمدی صاحبدلیدرحقیقت همچو مردان مقبلی
چونکه در عشق آمدی نطق آن تستخود ملایک کمترین دربان تست
چونکه در عشق آمدی مردانه باشوز طریق گمرهان بیگانه باش
چونکه در عشق آمدی واصل شدیگه چوجان در جان و گاهی دل شدی
چونکه در عشق آمدی چون والهاندر شریعت باش و کن معنی نهان
چونکه در عشق آمدی حیران شدیغرقهٔ این بحر بی‌پایان شدی
چونکه در عشق آمدی حق آن تسترحمت حق همنشین جان تست
چونکه در عشق آمدی جان منیدر مقام فقر هم شان منی
چونکه در عشق آمدی عطّار پرسو از طریق او همه اسرار پرس
چونکه در عشق آمدی عابد شدیدر مساجدهای دل ساجد شدی
چونکه در عشق آمدی منصور بینهمچو موسی نور حق از طور بین
چونکه در عشق آمدی عاشق شدیدر تمام علم دین حاذق شدی
چونکه در عشق آمدی بیمن مباشهمچو شیطان در رهش رهزن مباش
چونکه در عشق آمدی از سرگذرتا بیابی از شه معنا خبر
چونکه در عشق آمدی دریا شدیدر حقیقت همنشین ما شدی
چونکه در عشق آمدی حق را ببینتا که حاصل گرددت عین الیقین
چونکه در عشق آمدی جان یافتیدر شریعت اصل ایمان یافتی
چونکه در عشق آمدی خود را بدانبعد از آنی سورةالاسری بخوان
چونکه در عشق آمدی پرجوش شوباحریفان خدا می‌نوش شو
چونکه در عشق آمدی ما را طلبتا شود حاصل ترا دین بی‌سبب
چونکه در عشق آمدی همرنگ ماپردهٔ صورت برافکن از لقا
چونکه در عشق آمدی ای مرد راهسورهٔ والفجر خوان در صبحگاه
چون شدی در عشق صافی آمدیبر طریق بشر حافی آمدی
هرکه او در عشق با ما یار نیستدیدن او خود مرا در کار نیست
هرکه او در عشق مرد کار شددر دوعالم دیده و دیدار شد
هرکه او در عشق جانان راه یافتخادمی از درگه آن شاه یافت
هر که با عشق تو دارد آشتیحبّ حیدر در دلش خود کاشتی
هرکرا دنیا و دین نیکو بودهمّت شاه نجف با او بود
هر کرا بخت و سعادت همره استخضر از معنی بجانش آگه است
هر که او در علم معنی بار یافتبا محمّد همره آمد یار یافت
هرکه را ایمان حیدر در دل استخود ورا در پیش عزت محفل است
هرکه را شیطان نبوده راهزنحیدرش باشد چو روحی در بدن
هرکه را شیطان نبرده خود ز راهحیدرش در روز محشر شد پناه
هرکرا ایمان او محکم بوداو بدین اولیا محرم بود
هرکه او با آل حیدر همره استاز فساد دین و مذهب آگه است
هر که گفت مصطفی را گوش کردجام عرفان علی را نوش کرد
هرکه او را بخت همراهی کنددر ولای او همه شاهی کند
هرکه بر خوان ولای اونشستبیشک او را خود بهشت اندر خوراست
هرکه او از دل شده مولای اوسر نهم صد بار زیر پای او
هرکه او را رهنما حیدر بودبر سرای شرع احمد در بود
هرکه او با دشمنانش یار شدهمچو حجاج لعین مردار شد