بخش ۶۱ - موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا و نقصان آن و صحبت مردان حق و فایدهٔ آن
هرکسی را خود در او جوشی دهندهمچو گوش خر باو گوشی دهند
خود چه پختند و از آن پختن چه رستسوخت در دیک و تبه کرداو نشست
بعد از آن ز آن پخته ناید هیچکاراین سخن را ای برادر یاددار
خویشتن را پیش درویشان بپزتانگردی سوخته چون چوب گز
خویشتن را نزد اهل دل رسانهست این معنی ز عطّارت بیان
پیش ایشان باش دایم پایدارساز زرّ خویش را تو با عیار
پیش زرگر رو مرو با اهل عارمس جدا از زر کند صاحب عیار
زر که او گردید دور از هر غشیپاکتر گردد چو بیند آتشی
دیگ من درجوش همچون بوتهایستبر محبّت طرفه گلگون بوتهایست
گرچه باشد دایما اندر گدازپاک باشد در درون پاکباز
دیک عطّار است دایم پر ز جوشسر ببین در دیگ او و سر بپوش
ورنه از خود جوش منصوری زندخویش را بر ملک فغفوری زند
نعره و فریاد من عالم گرفتسوزش من در دل آدم گرفت
شد زبانم آتشین از ذوق توجمله اعضایم گرفته شوق تو
گشته هر مویم زبان در مدح توعاجزم من از بیان در مدح تو
ای تو مفتاح القلوب و باب خیرگاه بوده کعبه و گه بوده دیر
گاه با جبریل همراه آمدیگاهی اندر خرقه با شاه آمدی
گاه بودی در درون و گه برونگاه کردی عالمی را سرنگون
گه شدی آدم گهی طوفان نوحگاه آیی در درون گل چو روح
گاه با موسی میان قوم دونگاه با عیسی شوی همدم چو نون
گاه همره با خلیل الله شویگاه همدل با ذبیح الله روی
گاه احمد رادرون غار یارگه زنی بر پای یارش زخم مار
گاه با حیدر بگوئی راز خویشگه دهی چون او برون آواز خویش
گاه با شهزادهها در خون شویگاه با احمد سوی گردون شوی
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئیدر میان جان ما پنهان توئی
گشته عطّارت جهان روشنیکرده بر گنج معانی روزنی
روزنی باشد زبان اندر تنشروشنی میتابد از آن روزنش
گشته عطّارت معانی دان بحقز آن زده منصور وار او این نطق
من زبان بی زبان آراستمجمله از هستی خود برخاستم
من یکی بلبل ز بستان توامبلبل نالان زافغان توام
خود سرم خواهد شدن منصوروارزآنکه در معنی شدستم پایدار
ای برادر گر رسی بر قبر منآتش شوقم به بینی موج زن
خود کفن دارم ز عشقش چاک چاکزانکه این معنی ببردم زیر خاک
من چو گنجی باشم و شهرم خرابلیک باشد خود مزارم چون سراب
ای برادر من نیم بدخواه تودر معانی میشوم همراه تو
هرچه گفتم کن قبول از بهر حقزانکه خواندم نزداستاد این سبق
هفصد و ده از کتب برخواندهامزان بعلم معرفت ارزندهام
گرچه دانست نکو باشد نکولیک کشف الغیب هم باید بدو
کشف اسرارم زمعنیهای اوستدر سر من از یقین سودای اوست
گر شدی تو سوی شهرستان و بابیافتی ره ورنه هستی در عذاب
رو بسوی حیدر کرّار رووز بهشت عدن برخوردار شو
رو از آن در تو بشهر مصطفیورنه افتی در بلاهای خدا
در میان جان خود مهرش بکاربعد از آن روتوبه پیش کردگار
تو برو ز آن در ببین دنیا و دینغیر آن در نیست ره میدان یقین
غیر این در من ندارم هیچ باباین محبّت هست میراثم ز باب
غیرازین در گر روی گمره شویگه درون ناری و گه چه شوی
تو از این در راه احمد را شناسمعتقد کم شو بشیخ خوش لباس
شیخ تو از راه دیگر رفته استدر سقر بی پا و بیسر رفته است
توشهای کرد و برفت او سوی یارتو رسی در او بخاک وی مزار
ای برادر بشنو از من پند نیکچند باشی زیر پا تو همچو ریگ
باش روشن همچو آب و برسرآیراه حق گیر از چَه ظلمت درآی
راه حق بشناس و از من یادگیرمظهرم را در دل آگاه گیر
هرچه میگویم تو گفتارم شنوورنه باشی اندر این دنیا گرو
تا ابد در قید دنیا خوار و زاربر سر خاکت بروید لاله زار
چون گزندت جملهٔ کرمان بقهرروح گوید حیف اوقاتت بدهر
کس نماند بر سرت از مشفقانغیر راه راست این معنی بدان
خود خلاصیّ تو هست از راستیجان خود گر راستی آراستی
راستی در دین احمد ز آن در استراست است آنکو مطیع حیدراست
غیر ز این در نیست در عالم دریکور آن کو شد به راه دیگری
راستی باشد رضای اولیاراستی باشد ره اهل صفا
من صفای خود در این دین یافتمز آن سبب در مرگ تلقین یافتم
هست تلقینم ز محبوب آلهباشد انسانم در این معنی گواه
هست انسان صاحب فیض حضورحال هر کس داند از نزدیک و دور
من معانی کلام آوردهامو از محمّد صد پیام آوردهام
غیر از راه خداو مصطفینیست در جانم ره دیگر بیا
از حیا نبود که ناپاک آمدیدر ره ناحق تو چالاک آمدی
رو نظر کن تو بحال ظالمانتا چه سان کردند ناحق درجهان
منحرف گشته ز رای مصطفیجای خود کردند جای مصطفی
جمله رو کردند در راه بدیجمله را شد پیشه کیش ملحدی
تو زملحد لفظ خواندی در جهاناصل او را خود نمیدانی عیان
ملحد آنکس دان که راه بدگرفتراه حق بگذاشت راه خود گرفت
راستی دان پیروی امر حقکج رود آنکو نخواند این سبق
در کجی هر کس که ماند برقرارجانب دوزخ رود آن نابکار
خارجی ردّ ملحد آمد بی صفاناصبی هم مثل ایشان در لقا
این سه قوم اندر جهان معلون شدندخود چگویم من که ایشان چون شدند
خارجی آن کو ز حیدر دور گشتملحد آن کز راه احمد برگذشت
مرد ره آنست که دین او عیانستمظهرم منصور گشته ز آن بیانست
مظهرم از حال معنی عابد استجوهرم ذات خدا را ساجد است
جوهر و مظهر ز گفت اولیا استاندر آن عطار مسکین راهنما است
جوهر و مظهر طریق مرتضی استزانکه او اندر معانی مقتداست
جوهر و مظهر بصورت دان کتبدر معانیش ببین تو لبّ لب
جوهر و مظهر همه نور خداستزآنکه اسرار خدا از وی بجاست
جوهر و مظهر نبی با مرتضاسترو بدستش آر کو نور خداست
جوهر و مظهر امامان هداستزآنکه در دین رهنمای راه ماست
جوهر و مظهر بود ایمان و دینهرکه را دین باشد و ایمان ببین
ناصبی آنکس که دین را غصب کرداو برای خود کسی رانصب کرد
ترک رای احمد و امر خداکرد و پیدا کرد از خود رهنما
دارد او را جا بجای مصطفیتا اقیلونی شنید او برملا
این سه قوم اندر جهان ملعون شدندخود چگویم من که ایشان چون شدند
هرکه راه زشت کیشان میرودرافضی هم مثل ایشان میرود
رافضی آنکو ز دین بیگانه استگشته از دین با بدی همخانه است
هر که در دین نبی ناکس بودرافضی دانش یقین هر کس بود
مردآن دان کو بدین آن نهانستنور اسلام از جبین او عیانست
مرد آن رادان که از دین برنگشتراه حیدر رفت و از سردرگذشت
سر فدای راه حیدر کرد اودر پی سلمان و قنبر کرد او
هرکه با سلمان رود سلمان بودمنزلش در خلد جاویدان بود
هرکه با نادان رود از احمقی استپیرو او نیز چون نادان شقی است
هرکه اندر کفر رو دارد مداممیکند در دوزخ سوزان مقام
هر که او رادین و دنیا با صفاستاین کتبهای من او را پیشواست
هر که از حق دور از من دور شداز طریق راه حق مهجور شد
آنکه با من یک جهت نبود کجاستاو مگر بیرون زدین مصطفی است
دین احمد خود نه دین تو بودزآنکه زرق و حیلهات خود خوبود
دین احمد دین پاکان خداستپیر حاجاتم در این معنی گواست
رو دو چیز از من بجان کن تو قبولتا که گردد شادمان از تو رسول
حق تو را زین دو رساند تا بشاهغیر این هر دو بود شیطان راه
اوّلا از هستی خود درگذروآنگهی از گفت مردان چین ثمر
تا شود ز آن پاک و خالص روح توپس بکشتی اندر آید نوح تو
چون کنی تو ترک نفس و رای خوددر درون خلد بینی جای خود
چون تو گفت مرد ره را بشنویزآن سخنها دین تو گردد قوی
لیک هر کس اندراین ره مرد نیستبلکه از نامرد در ره گرد نیست
مرد دان آن کو بدین حیدر استصافی و پاکیزه همچون گوهر است
هست نامرد آنکه غیر او کنددر طریق دیگران او رو کند
غیر این دو غیر دانم در جهانتا بکی توغیر آری بر زبان
زین دو یک چیزت یقین حاصل شوداز هزاران کس یکی قابل شود
ای برادر صد هزار افسوس و حیفکه تودر عالم زنی خود لاف و سیف
سیف گوئی و ندانی سیف رابا تو گویم صدهزاران حیف را
سیف را میدان تو شاه ذوالفقارخارجی را زآن برآر از جان دمار
گر تو مردی بر میان بر بند سیفخارجی را کش که نبود هیچ حیف
خارجی خارج شده از اهل دینبا محبّان شه او آمد بکین
فعل کس دارد بکس چون بازگشتکین او آخر بسویش بازگشت
مرتضی دیدی چه کرد اندر جهانکرد او خلق خدا را رازدان
صدهزاران خلق را شمشیر راندصدهزاران دگر را پیش خواند
هر که راند او هالک آمد پیش ماهر که خواند او سالک آمد پیش ما
حکم حکم او و فرمان آن اوستهل اتی و انّما در شان اوست
مصطفی گفتا که راهش راه منمرتضی شد در معانی شاه من
هست فرزندان او فرزند منجمله را با جان بود پیوند من
گر نباشد در دل پاکت شکیآل احمد آل حیدردان یکی
هر که در معنی این مظهر رودبر تمام سروران سرور شود
هر که در معنیّ بما همخانه شددر میان مردمان دیوانه شد
هست این دیوانگی در پیش مامینهد او مرهمی بر ریش ما
سالها بر خاک سودم روی خویشتا شبی خوانی مرا تو سوی خویش
سالها در انتظارم ای حبیبتا دهد یک شربت آبم طبیب
خود طبیب من علیّ مرتضی استزآنکه او را شربت کوثر عطاست
ختم کن عطّار و گفت نو بیارنی علوم فقر گو با شیخ خوار
تا ترا منکر نگردد در جهاناین معانی را بر او برمخوان
تا نگردد واقف از اسرار توخود نباشد دیگرش در کار تو
یک سر مو نیست ناشرعم به پیشکور بادا چشم اغیارم به نیش
نیش من مدح امیر مومنانکان دمادم بر دل و جانش دوان
مدح او باشد چو تیغ بیغلافمیزنم بر سینهٔ اهل خلاف
بارالها خود همی دانی که منغیر راه تو نرفتم در علن
گوشهای گیرم ز خلقان جهانتا شود حاصل مرا مقصود جان
یا الهی دور گردانم ز خلقتا روم با اولیا در زیر دلق
تو به نحو وصرف مشغول آمدیزان سبب از عین معزول آمدی
من ز معنی گنج دارم صد هزارمیکنم در روح درویشان نثار
من همه علم جهان را خواندهامدر معارف بس سخنها راندهام
من دگر از گفتگو واماندهامدست از گفت و شنید افشاندهام
چون دگر میبایدم رفتن بخوابمیدهم حرفی برون از اضطراب
خاک من روزی که میگردد خراببر سر خاکم بخوانند این کتاب
زاهد و مفتی که راه ما نجستدر درونشان نور ایمان بودسست
حال ما با حال ایشان جمع نیستزاهد ما را بمعنی سمع نیست
زاهد و شیخ زمان دیوانهاندزآنکه خود با خارجی همخانهاند
هرکه شد همخانه با او خوگرفتهمنشین گردید و بوی او گرفت
گل اگر با گل بود گلبو شودور به سر گین باشد او بدخو شود
روتو از آلودگیها دست شوتا شوی صافی چو باده در سبو
میکشم من باده صافی در جهانتا شوم منصوروار از خود نهان
میخورم باده ولی از دست دوستزانکه ذوق مستیم از دست اوست
میخورم باده زجام باصفاوان صفا باشد ز شاه اولیاء
میخورم باده ز دست پیر خودتو خوری زقّوم دست میر خود
هرکه راهی میرود بی راهبردارد آن راهش دری اندر سقر
رو بمعنی راه پاکان الاهتا دهندت جام شاهی را به گاه
رو تو راه شهسوار لو کشفتا شوی واقف ز کار لو کشف
من شدم زان شه یقین از اهل دیدزانکه در گوشم ندای او رسید
خود ندای او همه عالم گرفتهر که نشنید این نداماتم گرفت
رو خرد بگذار و عشق او بورزمست گرد و عشق او نیکو بورز
چوب رز می از کسی آورده استکو بخود پیچیده مستی کرده است
کارگاه او چه دانی ای پسرصدهزاران دور دارد چون قمر
او بدوری صد هزاران سیر کردبعد از آن عطّار را در دیر کرد
گفت صاحب درد یابی دریقیناین زمان معنیّ کل در ما ببین