گنج

بخش ۶۳ - در نصیحت و موعظه و تنبیه و خطاب قائم الولایه نمودن فرماید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۲ بیت
ای برادر در شریعت راه رونیک بین و نیک دان و نیک شو
ای برادر دیدی احوال جهاناز بدو نیک جهان ماند نشان
ای برادر تو نشان نیک خوانتا بیابی ازمعانی تو نشان
من نشان بی نشانی داشتمپس بامر اوعلم برداشتم
هر که او اسرار حق را فاش کردکفر آمد در درون و جاش کرد
هر که خود بی امر او کاری کندخویشتن را مرده برداری کند
من بحکم او کنم اسرار فاشگفت او تخم معانی را بپاش
تاشود سبز و ببار آید ازومیوهٔ حبّ علی در جان نکو
من ندانم مدح او را خود تمامحق تعالی گفت وصفش درکلام
همچو منصورش هزاران باده نوشهمچو طیفورش هزاران خرقه پوش
ای جهانی همچو عطّارت اسیرجمله خلقان راتو باشی دستگیر
یا امیرالمؤمنین لطف آن تستخلق عالم جمله در فرمان تست
یا علی این خاکدان ظلمت گرفتلیک قهاریت راحکمت گرفت
قهر آن تو و رحمت آن تستجملهٔ انس و ملک حیران تست
هرچه خواهی آن کنی حاکم توئیبر همه معلومها عالم توئی
من ندارم طاقت ظلم سگاننیست گردان جمله را از این جهان
آتش ظلم بدان سوزد دلمبوی آن آتش برآید از گلم
دفع این آتش مگر مهدی کندخلق را خوش از نکو مهدی کند
دفع این آتش بآب رحمت استهرکرا بینم خراب از رحمت است
یا مگر این سوز سوز اولیاستیا مگر این دشت دشت کربلاست
یا مگر این قوم بر حق نیستندزان بخون اهل معنی بیستند
یا مگر این قوم گمراه آمدندقعر دوزخ را هوا خواه آمدند
هرکه از سرّ خدا انکار داشتمستمندان خدا را خوار داشت
گر هزاران گنج دارد ور سپاههست جایش دوزخ و رویش سیاه
هیچ میدانی که این عالم ز کیستتار و پود رشتهٔ آدم ز کیست
تو در این عالم ادب را پیش گیرخاطر خلقان مرنجان ای امیر
این امیران جهان را عدل نیستوین بزرگان زمان را بذل نیست
حاکمان این زمان ناحق کننددر بر خود جامها ابلق کنند
بعد از آن افتند درچاه عدممی‌روند آن جمله در راه عدم
هر که او در راه ناحق زد قدمبر سرش آید عذاب بیش و کم
هیچکس از ظلم برخوردار نیستظلم را با دین و ایمان کار نیست
هیچ دیدی تو که بر آل رسولظلمها کردند قومی ناقبول
بر تو گر ظلمی رود صبر آر پیشتا بخواند مرتضایت پیش خویش
ای برادر از بدی پرهیز کنتیغ بر فرق لعینان تیز کن
مرتضی دیدی که سرها چون گرفتصدهزاران جان بدهر افزون گرفت
تیغ او تشنه است ازخون بدانبدمکن ای یار تو همچون بدان
تیغ او تشنه است برخون سگانبدمکن با یار و دست از بدفشان
زآنکه تیغش حاضر است و کور توتو یدالله را نمی‌دانی نکو
تیغ او بر تو روان خواهد شدناز تو عمر و دین وجان خواهد شدن
ذوالفقارش راست قدرت از الاهتیغ او باشد فقیران را پناه
صد هزاران سر رود درکوی اوجز محمّد نیست کس پهلوی او
هرکه از تیغش رود سوی جحیمماند اندر دوزخ سوزان مقیم
مصطفی او را شفاعت خواه نیستزآنکه او از سرّ حق آگاه نیست
هست آگاهی به پیش سالکانهرکه سالک نیست او را مرده دان
من ترا خسرو گرفتم یاعمیدیا چو کیکاوس وقتی یا رشید
یا فریدون وسکندر درجهانیا چو دارابی و هوشنگ زمان
یا چو طهمورث و ضحاک ای پسریا چو رستم پهلوان پر جگر
یا تو چون بهرام یا همچون قبادیا تو چون نوشیروان با عدل وداد
یا چو محمودی و عالم زآن تستیا زمین هند در فرمان تست
یا چو شاپوری و چون بهرام گورعاقبت افتی تو اندر دام گور
حال تو چون باشداندر گور تنگفکر فرما گر تو داری نام وننگ
لشکر و خیل و حشم با گنج زرهیچ سودی می ندارد ای پسر
گر تو خواهی شاهی دنیا و دینعدل کن راضی مشو با ظلم و کین
تا توانی عدل کن کز غم رهیوز عذاب دوزخ سوزان جهی
جهد کن تا مرهم دلها شویاز نکوئی درجهان یکتا شوی
حکم تودایم بهر درویش نیستمدّت تو بانگ گاوی بیش نیست
هست این عالم به پیش عرش اوهمچو خشخاشی درون فرش او
خود چه باشی تو ازین خشخاش هیچهیچ گشته ابله و نادان و گیج
او کشد جور و شود آسوده حالتا بمانی در عذاب لایزال
این معانی را بجوهر گفته‌امدرّ اسرارش به مظهر سفته‌ام
گر بخوانی تو بجان درگوش کنیا چو جام کوثرش خود نوش کن
ختم کن عطّار مستی تا بکینوش کن از خمّ معنی جام می