بخش ۶ - حدیثی منقول از شیخ نجم الدین کبری خوارزمی
این چنین گفته است نجم الدین ماآنکه بود اندر جهان از اولیا
آن ولی عصر و سلطان جهانمنبع احسان و میر عارفان
شیخ نجم الدین کبری نام اودر جهان جان و دل پیغام او
گفت روزی مظهر سرّخدابود بنشسته بجمعی ز اولیا
پیش او بودند فرزندان اوهمچو نوری در میان جان او
چون محمد روی فرزندان بدیدمهر ایشان در دل و جان پرورید
بد نشسته بوذر و سلمان برونداشتندی مهرشان در جان درون
پس زبان بگشاد و بس اسرار گفتوز معارف نکتهها بسیار گفت
آنچه با حق مصطفی گفته به رازجمله میدان سی هزار ای دلنواز
با علی گفتا و فرزندان اوبود این اسرارها در شأن او
پس علی رفت وسخن در چاه گفتجملگی از گفت الّا الله گفت
بعد از آن از چاه نی آمد برونوین معانی را هم او گوید کنون
چون شنیدند از محمد زمزمهگوئیا افتاد در جان دمدمه
خود بدیشان نکتهها از راز گفترمز اسرار حقیقت باز گفت
سر ز اسرار حقیقت باز کردو آنگهی در لامکان پرواز کرد
این چنین گفتند ره دانان ماراه حق رفتند با شوق لقا
هر که راه حق رود حق بیند اودر همه دلها چو جان بنشیند او
هر که درکوی حقیقت راه یافتدر درون عارفان الله یافت
هست عارف نور سلطان ازلگر نمیبینی مکن بامن جدل
ز آنکه هردل واقف الله نیستوز بیان سرّحق آگاه نیست
چون ندانستی بعرفان کی رسیگر رسی آخر بسلطان کی رسی
راه رو بسیار دیدم در جهانلیک یک رهرو ندیدم راه دان
رازها گویم چو باشی مستمعاز حقایق وز معارف مجتمع
گفت پیغمبر که شاهی ز آن تستمظهر سرّ الهی جان تست
در همه روی زمینی مقتداگفت این در حقّ شاه اولیا
شاه سرور شاه اکبر شاه نورشاه عشق و شاه موسی شاه طور
شاه آدم شاه دین شاه کرمشاه نوح و شاه طوفان شاه جم
شاه ابراهیم و یعقوب و پسرشاه الیاس است اندر بحرو بر
شاه جرجیس است و یوشع ز احترامو آن بود پیدا میان خاص وعام
شاه زکریاست و داود زمانبا سلیمان است در ملک جهان
شاه ادریس است بی شک با شعیببا چو موسی واقف اسرار غیب
شاه عیسی اوست با سرّ آلهرفته او بر عرش علیّین چو ماه
شاه اسحق است و اسمعیل اویا چو موسی در گذشت از نیل او
شاه یونس بوده اندر بطن حوتمشتق است ازذات حیّ لایموت
شاه بوده با جمیع اولیاجمله را بوده بمعنی رهنما
شاه بوده با محمد در عیانوز نهان دیده همه سرّ نهان
شاه دان سرّ محمد بیشکیلحمک لحمی بدانی خود یکی
شاه بد با جملهٔ کروّبیانشاه بد با جملهٔ روحانیان
شاه با جبریل و میکائیل همشاه عزرائیل و اسرافیل هم
شاه بد با انبیا در کلّ حالشاه بد با اولیا در سرّ وقال
شاه بد آنکس که سرّ با چاه گفتوز درونش نی برآمد آه گفت
نی همی گوید که شاهم شاه بودوز درون عاشقان آگاه بود
نی همی گوید که اسرار عیانشاه گفته در بیان جان جان
نی همی گوید که ای غافل ز شاهانما میخوان تو از گفت اله
نی همی گوید که ازمن هیچ نیستوز برون من به جز یک پیچ نیست
نی همی گوید که من دم میزنموین منادی را بعالم میزنم
نی همی گوید که من عاشق شدمدر طریق شاه خود صادق شدم
نی همی گوید که من بر جان خویشداغ دارم از کف سلطان خویش
نی همی گوید که داغم داشت سودآن ز دست دوست مرهم مینمود
نی همی گوید که فریادم از اوستوین فغان و ناله و دادم از اوست
نی همی گوید که او بد سرّ حقتو همی دانی اگر بردی سبق
نی همی گوید که گویم حال خوداز برون و از درون احوال خود
نی همی گوید که من نی نیستمیا خود از مستان این می نیستم
نی همی گوید که برگویم چه بودبا من اندر چاه تن آخر که بود
نی همی گوید که او خود حق بگفتدر میان چاه تن از حق شنفت
نی همی گوید که او ز الله گفتپس برفت و سرّحق با چاه گفت
نی همی گوید که ای مردود حقمی ندانستی که او بد بود حق
نی همی گوید که راه حق هم اوستره رو دنیا و دین حق هم اوست
نی همی گوید که ای گم کرده راهآخرالامر از که میجوئی پناه
نی همی گوید که ای نور ازلچندگردی گرد هر در چون جعل
نی همی گوید که عرفان از که خواستاز امیر دین که شاه اولیاست
نی همی گوید که ای مقصود مندرمیان جان توئی معبود من
نی همی گوید که شرع اشعار اوستوین طریقت نیز از اطوار اوست
نی همی گوید که راه او بگیرز آنکه در عالم ندارد او نظیر
نی همی گوید که دایم دم زنموین ندای عشق در عالم زنم
نی همی گوید که او منصور بوددایماً با نور حق در نور بود
نی همی گوید که او عطّار بودعاشقان را صاحب اسرار بود
نی همی گوید که این عطّار گفتسرّ اسرار خدا با یار گفت
نی همی گوید که با من یار باشدر میان جان و تن دلدار باش
نی همی گوید که حق گفتا بگومن بگویم سرّ اسرارت نکو
نی همی گوید علی ازحق شنفتهرچه حق میگفت حیدر نیز گفت
گفت نی در پیش نجم الدین سببکز درونم خون برآمد تا بلب
گفت کبری حال خود با من بگوتا چه گفته است آن امام راستگو