بخش ۷ - در ارتباط ولایت با نبوت
گفت نی تو گوش داراحوال منگر گرفتار آمدی در چاه تن
حیدر کرّار با من راز گفتز اوّلین و آخرینم باز گفت
گفت آخر چند باشی در بدنوارهان این روح را چون جان ز تن
ای بخود مغرور از شیخیّ خویشدر سرت دستار و در برصوف کیش
جهد کن تا تو تکبّر کم کنیورنه طوق لعن در گردن کنی
رو تو ترک جامه و دستار کناز معارف جان خود در کار کن
مصطفی از پیش او توفیق داشتمرتضی از دید او تحقیق داشت
مصطفی آلودهٔ دنیا نبودمرتضی آسودهٔ اینجا نبود
مصطفی سد شریعت را ببستمرتضی در عین انسانی نشست
مصطفی را جبرئیل آمد زپیشمرتضی را خواند حق در پیش خویش
مصطفی در اسم اعیان آمدهمرتضی در عین انسان آمده
مصطفی درجسم چون جان آمدهٔمرتضی اسرار سبحان آمده
مصطفی رفته بمعراج آلهمرتضی دیده ز ماهی تابماه
مصطفی از حق همه اسرار دیدمرتضی ازنور حق انوار دید
مصطفی در راه عرفان زد قدممرتضی دیده است حق رادمبدم
مصطفی با حق تعالی راز گفتمرتضی با مصطفی آن باز گفت
مصطفی گفته است با ایمان بکوشمرتضی گفته است جام حق بنوش
مصطفی گفته است راه راست رومرتضی گفته است راز حق شنو
مصطفی گفته است با الله باشمرتضی گفته است زو آگاه باش
مصطفی گفته است دینم دین اوستمرتضی گفتادعا آمین اوست
مصطفی گفته است که حیدر جان منمرتضی گفتا که ای ایمان من
مصطفی گفتا که حیدر پاک زادمرتضی گفتا که علم احمد بداد
مصطفی گفتا علیّ بابهامرتضی گفتا که یا خیر الورا
مصطفی گفتا که ای شیر الهمرتضی گفتا که ای خورشید و ماه
مصطفی گفتا شریعت جان ماستمرتضی گفتا طریقت ز آن ماست
مصطفی گفتا که شرعم دین شدهمرتضی گفتادلم حق بین شده
مصطفی گفتا که درعالم منممرتضی گفتا که با آدم منم
مصطفی گفتا که در من نیست عیبمرتضی گفتا که هستم سرّغیب
مصطفی گفتا که حق با من بگفتمرتضی گفتا که حق از من شنفت
مصطفی گفتا که عالم دام اوستمرتضی گفتا که آدم نام اوست
مصطفی گفتا که عرفان نور منمرتضی گفتا که انسان طور من
مصطفی گفتا که نور کلّ علیستمرتضی گفتا که نام من ولیست
مصطفی گفتا که کعبه کوی اوستمرتضی گفتا که قبله روی اوست
مصطفی گفتا که علمم اولینمرتضی گفتا که جفرم را به بین
مصطفی گفتا که جفرم روی تومرتضی گفتا که راهم سوی تو
شیخ چون بشنید از نی این سخنگفت برکندم ز دنیا بیخ و بن
گفت تا امروز من جان باختمکفرو ایمان را زهم نشناختم
با همه دود چراغ و درس وعلمبا همه خلق جهان بودم بحلم
این همه ذکر ودعا با ورد نیکاین همه خلق و کرم با کرد نیک
مدرسه با چند مسجد ساختمخانقه هم چند طرح انداختم
وقف بسیار و غنیمت بیشمارخانقه معمور و یاران دوستدار
این همه ظاهر بدنیا بود هیچخود نبردم من ز دنیا سود هیچ
رو توسود خویش از ایمان ستانتا بیابی درّ و گوهر بیکران
سود و سودا در درون چه بوداین چنین ها در درون شه بود
از درون چه چو بیرون آمدمهمچو نی نالان ومجنون آمدم
سالها اندر درون چه بدمهمچو پشّه بر سر هر ره بدم
سالها من علم صوری خواندهاملیک در راه یقین واماندهام
ماندهام در چها تن غرق گناهچون گیاهی خیز و بیرون شو زچاه
گر نباشد همدم تو حبّ شاهکی برون آیی تو از چاه گناه
ای گرفتار درون چه شدهدر پی غولان ره گمره شده
تو بخود افتادهای در چاه تنایستاده راه و چاه اینک رسن
تو رسن در حلق محکم کردهایدر ته چاه فنا دم کردهای
رو رسن بر دست گیر و خوش برآاز درون چه چو حلقه بردرآ
ای تو شیخ و دعوی تو نادرستسلسله میدانی آخر از که است
گر تو دین او نداری مردهایور یقینت نیست پس افسردهای
این یقین عطّار دارد ازنخستوین محبّت از زمین او برست
این یقین عطّار دارد از ازلور نداری تو بود دینت دغل
این یقین عطّار دارد همچو روزتو برو از آتش حسرت بسوز
هر که او پی رو نباشد شاه راراه گم کرده نداند راه را
گر تو مردی راه او رو همچو منتا نیفتی در درون چاه تن
هر که او در چاه تن شه را ندیدرفت در دریای کفر او ناپدید
گر تو خواهی سرّچاه از من شنووین رموز سرّ شاه از من شنو
ز آنکه حیدر از درون یار گفتاز دم منصور و هم از دار گفت
هم از او یعقوب و هم موسی شنیدهم ازو عطّار و هم کبری شنید
هم از او جبریل و هم آدم شنیدهم از او عیسی بن مریم شنید
هم از او آن سالک ادهم شنیدهم از او این جملهٔ عالم شنید
این همه اسرار سرّ شاه بوداز درون ما همه آگاه بود
گر تو راه او روی و اصل شویاز دوئی بگذر که تا یک دل شوی
هر که دین او ندارد لیوه شدچون درختی دان که او بی میوه شد
این سخن را تو مگو عطّار گفتحقّ تعالی با علی اسرار گفت
ای شده سر خدا خود ورد توجبرئیل از کمترین شاگرد تو
در معانی از همه آگه شدیبا جمیع رهروان همره شدی
با محمد گفت شه در صبحگاهپس مبارک باد معراج اله
تو بدست مصطفی دادی نگینخاتم ختم رسل ای شاه دین
آنچه حقّ باتوبگفت او باتو گفتتو باو گفتی و او از تو شنفت
پس محمد گفت ای سرّ آلهمظهر سرّ خدا و شمع راه
مظهر سرّعجایب شاه ماستپرتو حقّ در دل آگاه ماست
مظهر ما شمّهای از نام اوستدنیی و عقبی همه یک جام اوست
این همه اسرار اگر عطّار گفتاز تو اسرار معانی او شنفت
هر که او اسرار شه از شه شنیداو یقین از ماه تا ماهی بدید
هر که اسرار علی را گوش کردجام وحدت را لبالب نوش کرد
هر که گفت شاه را فرمان نبرددر میان امّتان ایمان نبرد
هر که او با شاه ما بیعت ببستتو یقین میدان که از بدعت برست
هر که گفت شاه مادر جان نهادمصطفی بر درد او درمان نهاد
هر که او با شاه مردان بد مقیمجای او کردند جنّات النعیم
هر که او با شیر یزدان کرد عهدعهد او باشد بعرفان همچو شهد
هر که او با شاه ما باشد درستدر میان باغ او طوبی برست
هر که او با شاه ایمان آورددر میان سالکان جان آورد
هر که او در دین حقّ آگاه شدبا محبّان علی همراه شد
هر که اودر راه عرفان زد قدمهست اودر ذات ایشان محترم
هر که او در شرع محکم ایستاددر میان خلق محرم ایستاد
هر که او در راه حیدر راه رفتاز سلوک سالکان آگاه رفت
هر که او در راه حیدر دید یافتاز امیرالمؤمنین تفرید یافت
هر که او در راه حیدر شد نخستبیشکی گردد همه دینش درست
هر که او را مرتضی ایمان نبرددر میان کفر سرگردان بمرد
هر که او از شاه مردان روی تافتدر دم آخر شهادت می نیافت
گر تو میخواهی که باشی رستگاردست از دامان حیدر وامدار
رو تو فرمان خدا راگوش کنمی ز جام هل اتی خود نوش کن
رو تو با حقّ راز خود را بازگودر حقیقت نکتههای رازگو
تا تو از خود کم نهای انسان نهایواقف اسرار آن جانان نهای
عشق باشد گوهر دریای علمعشق باشد مظهر غوغای علم
مظهر کلّ عجایب حیدر استآنکه او در هفت ماهه حیدر است
ختم بادا این کتب بر نام اوجملهٔ ذرّات نقش نام او
درّ دریای نبوت مصطفی استاختر برج ولایت مرتضی است
مرتضی باشد یدالله ای پسروین یدالله از کلام حقّ شمر
مرتضی میدان ولیّ حق یقینانّما در شأن او آمد ببین
مرتضی داده خبر از بود بودیک زمان از راه حق غافل نبود
مرتضی میدان امام راستیاین سخن از من شنو گر راستی
راست دید و راست گفت وراست رفتگمرهان را اوفکند در نار تفت
تو چو قطره سوی بحر عشق رونه چو عاصی سوی کان فسق رو
تو چو قطره فرد باش ونور شووانگهی سوی بهشت و حور شو
جوی خلد و حور در این دار توگر ندانستی شوی مردار تو
تو ز عقل خود به یکباره گریزتا برآرد نام نیکت عشق نیز
رو تو خود را از میان بردار توتا ترا سلطان دین داند نکو
رو تو خود را بازگردان از وجودتا بیابی دُر از آن دریای جود
رو تو خود را در میانه نیست کنتا بیابی سرّمعنی در سخن
رو ز دنیا دور شو چون مرتضیتا بیابی تو عیان سرّخدا
هر که او اینجا بقای حقّ ندیدهمچو حیوان در زمین حق چرید
رو تو انسان باش و ازانسان شنوگر تو هستی راه بین در راه رو
راه بینان مصطفی و مرتضیغیر ایشان نیست اینجا مقتدا
گر تو میخواهی که از ایشان شویهرچه این بیچاره گوید بشنوی
رو تو این سرّ معانی گوش کنآنچه گفتم بشنو و خاموش کن
راه ایشان گیر و فرد فرد شودر طریق اهل عرفان مرد شو
کم خور و کم گوی و کم آزار باشحاضر سر رشته اسرار باش
مینشین با عارفان نیکخوصحبت ارباب دنیا را مجو
با محبّان علی همراز شودر مقام بیخودی ممتاز شو
هرچه بینی نیک دان و نیک بینتاتو را گردد معانی همنشین
هرچه گوئی نیک گو ای نیک خوتابماند در جهانت گفتگو
بیعت نیکو تو با مظهر ببندتا شوی در ملک معنی سر بلند
جهد کن تا نیک باشی در جهاندر میان سالکان وعارفان
رو تو عشق آموز و صورت کن خرابورنه دردنیای دون باشی بخواب
علم حق را دان و خود باهوش شوبعد از آن در علم معنی گوش شو
این علوم ظاهری را ترک کنبیش عطّار آعلاج مرگ کن
کز علوم ظاهری جز قال نیستدر علوم باطنی جز حال نیست
از علوم ظاهری بیجان شویوز علوم باطنی درمان شوی
از علوم ظاهری گردی خرابوز علوم باطنی یابی صواب
از علوم ظاهری بی او شویوز علوم باطنی با او شوی
از علوم ظاهری ترسان شویوز علوم باطنی انسان شوی
در علوم ظاهری جز زهر نیستهمچو تو اسرار دان در دهر نیست
دید علم ظاهری کورت کنداز لباس معرفت عورت کند
ای تو اسرار درون جان ماهمچو خورشید جهان تابان ما
از درون و از برون تابان شدهسالکان را رهنمای جان شده
عرش و کرسی ذرّهای از پردهاتماه و خورشید جهان پروردهات
این جهان و آن جهان یک نقش تودرمیان جان نشسته بخش تو
من کهام تاوصفت آرم بر زبانز آنکه هستی در همه جانها نهان
یا امیرالمؤمنین عطّار راخوش فروزان کن در او انوار را
یا امیرالمؤمنین جان گفتهامدرّ معنی در معانی سفتهام
یا امیرالمؤمنین با من بگوسرّ اسرار خدا را روبرو
تا شود روشن دل وجانم تمامتا که اوصاف تو بر خوانم تمام
ای ز اوصاف تو روشن جان منپرتو نور تو شد ایمان من
یا امیرالمؤمنین خود گفتهایوین معانی چو درّ را سفتهای
جهد کن عطّار خود را گوش داراین معانی نهان را هوش دار
تو مگو پیش خران اسرار راز آنکه جز وهمی نداند کار را
کار حال ماست درعالم مدامسلسله در سلسله میدان تمام
سلسله در سلسله میرو بحقچون نخواندستی چه دانی این سبق
من سبق را از علی آموختمنی ز جهّال خلی آموختم
من سبق از کلّ کل آموختمخرقهٔ ایمان از او بردوختم
من زدنیا رخت خود بربستهاموز جهان دون بکلی رستهام
من سبق را از الاه آوردهاممصطفی را عذر خواه آوردهام
من سبق را از یقینم گفتهاماین یقین خود زخود بنهفتهام
من سبق از ذات او گویم مدامچون نمیدانی چه گویم با تو خام
من سبق گویم ز انفاس کلامبا تو و با کل عالم خاص و عام
من سبق از میم گویم یا زلامیا زالهام عطائی یا زنام
من سبق گویم ولی تو هوش داردرّ معنی مرا در گوش دار
من که با عطّار خواهم گفت رازوآنکه با حق اوست دایم در نماز
چونکه عطّار این رموز از شه شنیدگفت آمد نور حق از من پدید
ای ز تو روشن همه روی زمینهست عطّارت ز خرمن خوشه چین
من که ام تادم زنم از گفت خودمن گرفتم در کلامم مفت خود
من کهام یک بندهٔ بیچارهایاز مقام جان و تن آوارهای
من کیم خود گردی از نعلین توذرّهٔ افتاده پیش عین تو
یا علی واصل کن این بی بهر راتا شوم خورشید و گیرم دهر را
پس زبان بگشاد کای عطّار دیندادمت اسرار ودرهای یقین
چونکه عطّار این شنید از سرّ غیبگفت عطّارت ندارد هیچ عیب
گر همی خواهی که یابی یار رادر دل خود میطلب اسرار را
راه دین راه علی دان در یقینتا شود نور الهت راه بین
در عجایب سرّها دارم نهانلیک جوهر را بیاور در بیان
تا بگوید حال و احوالت تماموآنگهی در وادی معنی خرام
گرچه سرّها من بمظهر گفتهاماین کتاب از گفت حیدر گفتهام
بعد از این خواهم سخن بسیار گفتوین کتب را گفتهٔ کرّار گفت
این کتب را مظهر حق نام کرددر میان خلق عالم عام کرد
بعد از این الهام با عطّار گفتمیتوانی یک کتب ز اسرار گفت
گفتمش گویم بحکم ذوالجلالهم بفرمان خدای لایزال