بخش ۵۷ - قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «من صمت نجی» صدق نبی الله
هست خاموشی نشان اهل رازباش دایم از خموشی درگداز
هست خاموشی عیار از بهر عشقهست خاموشی زبان شهر عشق
هست خاموشی درون دل مرالیک عشقم گفت اینها بر ملا
هست خاموشی میان ما و دوستاین همه معنی من پیدا ازوست
هست خاموشی بآخر حال تونیست گردد جمله قیل و قال تو
هست خاموشی به از گفتن بسیسرّ این معنی نمیداند کسی
هست خاموشی بمعنی ورد منپیش نااهلان نمیگویم سخن
هست خاموشی میان ما و پیرسرّ این معنی نداند هر فقیر
هست خاموشی طریق اهل راهتا نگردد همچو درّاج او تباه
هست خاموشی چراغ جان جانهستاز احوال منصور این عیان
هست خاموشی میان روح و تنرو تو شو خاموش و کن جا در وطن
هست خاموشی نعیم و خلد وحورتو زخاموشان طلب اسرار صور
هست خاموشی بپیش اهل دیداین چنین گلها همه عطّار چید
هست خاموشی به پیش مرتضارو به هر بی دین مگو اسرار ما
هست خاموشی این دل خاموش منعالمی را سوخته این جوش من
هست خاموشی مرا در جان نهانلیک حیدر گوید این معنی عیان
هست خاموشی نظام ملک مناین معانی ها بجست ازکلک من
هست خاموشی طریق صالحانغیر این معنی نباشد در جهان
هست خاموشی مرا در پیش اوزانکه گویائی از او باشد نکو
هست خاموشی بحق واصل شدناز دوئی بگذشتن و یک دل شدن
هست خاموشی همه در ملک دوستگفتهٔ عطّار در معنی نکوست
هست خاموشی همه گنجینهاشاو نشسته در درون سینهاش
هست خاموشی بمعنی گفت اولیک تو گفتش نمیدانی نکو
هست خاموشی نهفتن راز حقخود نگفتن پیش نااهلان سبق
هست خاموشی به پیش تو خرابخویش را کردی بمعنی در عذاب
هست خاموشی جهان پرصدانه نبی گفتا که مَن صَمُت نجا
هست خاموشی بدانا همعنانهمره عیسی بود در آسمان
هست خاموشی عدم اندر عدمرو درآ در وادی او همچویم
هست خاموشی درون طبع مامظهرم گفته یکایک بر ملا
هست خاموشی همه بنیاد اینهست خاموشی همه علم الیقین
هست خاموشی بفقرت راهبررو تو خاموشی گزین و راه بر
هست خاموشی ترا سلمان راهبوذر معنیت گشته پادشاه
هست خاموشی فراغت از جهاناین معانی هست پیش عاشقان
هست خاموشی خلاصی از بداناین معانی کرد مظهر خود عیان
هست خاموشی بهشت با نعیمرو چو خاموشان صراط مستقیم
رو تو خاموشی گزین چون صابرانتا نیفتی در میان فاجران
روتو خاموشی گزین چون اهل دیدزآنکه خاموشی است جنّت را کلید
رو تو خاموشی گزین در سرّ شاهتا بیابی سرّ معنی از الاه
رو تو خاموشی گزین و شاه بینوانگهی سوی جنان تو راه بین
رو تو خاموشی گزین و دان علیزآنکه او راخوانده خود حق یا ولی
رو تو خاموشی گزین با حبّ اوتا که گردد دین و دنیایت نکو
رو تو خاموشی گزین و راه اوزآنکه راه اوست خود مقصود تو
رو تو خاموشی بجو ازعافیتچون فنا خواهی شدن در عاقبت
رو تو خاموشی گزین و شاه گوتا که باشد روز موتت آبرو
رو تو خاموشی گزین با یاداوبر زبان جز ذکر او چیزی مگو
رو بگورستان و بین تو غار خودتا که گردی شرمسار از کار خود
رو بگورستان ببین تنها و دلطعمهٔ موران شده در زیر گل
سرشده خاک و زبان ناگو شدهجمله خاموشند و محو اوشده
خویش را ز آلایش اوّل پاک کنخرقهٔ سالوس خود را چاک کن
بعد از آن خاموش شو در کش زبانتا شوی واقف ز اسرار نهان
من سخن خواهم که گویم بیشمارلیک من هستم ز گفتن شرمسار
من ز گفتن شرم دارم پیش کستو نداری شرم از گفتارو بس
من چگویم سرّ مظهر این زمانزآنکه بهتر باشد این معنی نهان
ختم کن عطّار و سردرکش بجیبتا بیابی بوی اسرارش ز غیب
ختم کن عطّار و درمعنی بایستختم معنی چون بعین و لام ویی است