بخش ۵۶ - تمثیل در فواید خاموشی و گوش کردن پند استاد و یک جهت بودن در آن و بیان استعداد جبلی مستعدان
پادشاهی بود احمد نام اورونق اسلام در ایّام او
پادشاهی عادل و با فضل و دادخاص و عام دهر پیشش سر نهاد
در زمان او همه اهل علومشادمان بودند در هر مرز وبوم
هیچکس در ملک او غمگین نبودزانکه لطفش عام گشته دروجود
مرهم درد دل درویش بودبوددایم پیش حق اندر سجود
دایماً میخواست از حق یک پسرداد وی را حق تعالی یک گهر
گوهری از صلب او موجود ساختوآنگه او را عابد و معبود ساخت
قابل و بس عاقل و بسیار دانداشت استعداد و شد اسراردان
چون بحدّ چارده اندر رسیدخود پدر او را بجان میپرورید
یوسف اندر حسن وداود از نفسدیدن او خلق را میشد هوس
صدهزاران دل اسیر غمزهاشبود سلطان جهان خود بندهاش
دانهٔ خالش هزاران دام داشتجان آدم را درو آرام داشت
مردم چشمش دل عشّاق بردطاق ابرویش ز عالم طاق برد
صدهزاران دل ازو بُد بیقرارعشق او میکرد جانها را شکار
چشم خویش فتنهٔ عالم شدهقدّ خویش سایهٔ آدم شده
صد هزاران دل ازو در موج خونغوطه خوردند و یکی نامد برون
آفتاب از رشک عکسش تاب زدخود سهیل طلعتش بر آب زد
صد هزاران بندهاش زرّین کمرتاج سلطانی بدش خود زیر سر
صد هزاران اسب تازیّ و شتربیش بودش با دو صد صندوق درّ
عشق اودر جمله دلها نقش بستتوبهٔ ارباب تقوی را شکست
خلق از عشقش ز قید عقل رستدر هوایش گشت خلقی بت پرست
لیک گنجی داشت در دل از علومگنج دنیا پیش آن سیمرغ بوم
عرض میکردند بر وی گنج و مالاو از آن میبود دایم در ملال
گفت یابم رنج من از عرض گنجگنج معنی بایدم نی گنج رنج
بود او را عقل لقمان حکیمدر میان اهل عرفان بُد سلیم
روی او بود آیت صنع الاهبود بر رویش دو چشم او گواه
عقل انسان لال گشته پیش اوجمله شاهان جهان درکیش او
چون بدید آن شاه کیخسرو نشانآن پسر را مستعدیّ آن چنان
گفت یا رب این نعیم خلد رارهنما شو سوی مردی مقتدا
مقتدائی کودلیل حق بوددر ره حق رهبر مطلق بود
باشد او واقف ز گفتار نبیدر طریقت راه او راه ولی
او بدین مصطفی محکم بوددر طریق مرتضی محرم بود
پس طلب کرد این چنین شیخی بدلباشد آنکس در معانی جان ودل
مدّتی در این هوس افسرده بودکی زمانی زین طلب آسوده بود
عاقبت گفتش یکی مقبول راههست مردی عارف اندر ملک شاه
هست روشن ملک تو ازنطق اواز همه دنیا بحق آورده رو
وانماید زو همه اسرار حقلی مع الله آمده درآن ورق
فاضل و عرفان شعاری واقفیبر همه سرّ معانی عارفی
شاه مردی را بنزد خویش خواندگفت عرض بندگی باید رساند
از من بیدل بر صاحبدلیگو که دارد ذوق تو یک مقبلی
رفت آن مرد و سخن از راه گفتپیش عارف شد سخن از شاه گفت
گفت شه را چون شنید آمد ز دوراهل حق را کی بود در سر غرور
پس یکی آمد بنزد شاه گفتمیرسد سلطان معنی در نهفت
شه باستقبال او بیرون دویددر جبین او زمعنی نور دید
شاه چون درویش را در برگرفتخدمت مردان حق از سر گرفت
برد شاهش سوی خلوتگاه خویشتا بجوید سوی معنی راه خویش
شه بجای آورد شکر مقدمشساخت در راز معانی محرمش
گفت فرزندی مرا حق داده استدر دلش گنج حیا بنهاده است
در دل او میل دنیا هیچ نیستدر سرش از آرزوها هیچ نیست
آرزو دارم که باشد پیش توبهره یابد از طریق و کیش تو
کشف اسرار یقین پیدا کندرو بعقبی پشت بر دنیا کند
کرد آخر چون سخن شه با حکیمخواند آن فرزند را پیشش سلیم
دید چون درویش آن خلق و وفاگفت در باطن بود او را صفا
دادهاند او را بسی معنی ز غیبچونکه در ذاتش نبوده هیچ عیب
گشته او واقف بسی ز اسرار مندر معارف میشود او مؤتمن
حق عطا داده است او را علم وحلمصافی از درد جهالت شد بعلم
شاه چون بشنید از پیر این سخنگفت با درویش کی پیر کهن
هم تو عالم هم تو عارف هم حکیمهم تو درویش و تو دیندار و سلیم
لطف فرما از ره مهرو وداداین پسر را از کرم باش اوستاد
علم دین و معرفت تعلیم کنگوش او پرگوهر تعظیم کن
تا شود در خدمتت ای ارجمنداز معارف وز حقایق بهرهمند
از پدر کردش قبول آن پیر راهگفت ادب باشد ورا خود عذر خواه
آنچه هست از دانش حق پیش منمن باو خواهم رسانم بی سخن
لیک باید از سر خود دور شدز آرزوهای جهان معذور شد
سرّ حق گفتن ورا آسان بوددر دل او گر مکان آن بود
سرّ حق گفتن باو نیکو بودگر بر از حق دلش را خو بود
سرّ حق گفتن بسی مشکل بوداین معانی پیش اهل دل بود
سرّ حق گفتن بهر کس بد بودز آنکه او را این معانی رد بود
سرّ حق را من بگویم پایدارزاو همی ترسم که گردد آشکار
گفت سلطان ای برحمت همنشینکس نباشد با تو در معنی بکین
گرچه باشد علم معنی خود نهانتو مکن سرّ خدا را زو عیان
زانکه ما سرّ خدا ظاهر کنیمپیشت اهل فضل را حاضر کنیم
آنچه حق گفته است تو با او بگوغیر حق را تو مکن خود جستجو
عارف آن شهزاده را با خویش بردمدّتی شهزاده پیشش جان سپرد
علم دین و علم معنی خواند و دیدجمله گلهای حقایق را بچید
گشت حاضر بر تمام علم قالگشت آگاه از طریق اهل حال
گفت با استاد کی گنج علومنیست مثلت عارفی در مرز و بوم
چیست کار من که گردم غیب دانتا که من ثابت قدم گردم در آن
گفت دو چیز است کارت ای مریدتا شوی تو گنج معنی را کلید
گر بدانی بیشکی واصل شویدر میان عاشقان مقبل شوی
گر بدانی همره قرآن شویدر معانی مغز نغز آن شوی
گر بدانی اوّلین و آخرینپیش تو باشد بمعنی در یقین
گر بدانی این دو معنی رادرستملکت اسرار شاهی آن تست
گر بدانی این معانی را درستکوس سلطانی همه بر بام تست
گر بدانی محرم دلها شویدر وجود خویشتن یکتا شوی
گفت برگو نکتهٔ سر بسته راشربتی فرمای این دلخسته را
پیر گفت ای نکتهدان تیزهوشدو سخن گویم بگیر آن را بگوش
غیر ازین خود نیست در عالم درودرو تو عود و چنگ را بربند زود
تا نگوید حال مشتاقان بکساین معمّا گفتهام من هر نفس
لیک گوش کس نیارد این شنیدهست این اسرار من در جان دوعید
غیر ازین دو جمله غوغایست و شوراین معانی من نگویم خود بزور
غیر ازین غیر است درمعنی بدانزآنکه مقصود تو آمد این بیان
آنچه مقصود است در علم آن بدانبعد از آن خاموش باش و بیزبان
غیر را محرم بدان اندر سخنیاد گیر این نکته را این دم ز من
غیر ازین پیوند جان خود مسازورنه آرندت ببوته در گداز
غیر ازین چیزی نمیدانم یقینهست این معنی حقیقت راه دین
غیر ازین درگوش خود نشنیدهاممن بچشم خویشتن این دیدهام
غیر ازین چیزی نمیباید شنیدزآنکه این معنی رهی دارد بعید
غیر ازین کفر است و بی راهیّ مردبعد ازین دفتر بکلّی درنورد
شاهزاده چون کلام او شنیدمدّتی در علم میجستی مزید
مدتی خود را باین معنی ندیدعاقبت او گفت پیر خود شنید
چونکه او را وقت خاموشی رسیدگشت خاموش و دگر دم در کشید
دم فرو بست و درین محکم ستادمهر اسرار خدا بر لب نهاد
شاه چون دریافت خاموشی آنگشت آشفته ز بیهوشی آن
هرچه گفت او را جواب او ندادشه از این حالت بسی شد نامراد
اهل ساز و اهل جشن اهل علومجملگی کردند پیش او هجوم
تا شود از صحبت این جمله شادوز پریشانی شود او را گشاد
این همه حاضر شد وسودی نداشتدرد او زین هیچ بهبودی نداشت
بعد از آن شخصی عزایم خوان رسیدگفت او را سایهٔ دیوان رسید
من عزایم خوانم و در وی دممنیک گردد نقد شاه عالمم
چون امیران جمله خودترسان شدندجمله پیش آن عزایم خوان شدند
زان عزایم کم نشد هم درد عشقخود عزایم خوان نباشد مرد عشق
شاه عاجز گشت در احوال اوماند سرگردان عجب در حال او
شاه گنج بیکران کردش نثارهیچ درویشی نماندش در دیار
جمله را زر داد و منعم کرد و گفتخود دعا گوئید بر جانش نهفت
این همه از برکت اسرار اوستدید او ازمعنی دیدار اوست
رفت پیش پیر او آن شاه و گفتنقد من خاک درت ازدیده رفت
هرچه میگوئی ز تو میبشنودغیر روی تو بکس می ننگرد
رحم کن بر جان من ای پیر راهگوی با او تا کند در من نگاه
خود بفرما تا سخن گوید بمنبعد از آن در جان من گیرد وطن
گفت پیر راه با شاه جهانصبر کن تا حال او گردد عیان
سیر فرمایش بهر سوئی ز دهرتا ببیند جملگی آثار شهر
چون عجایب بیند او گوید سخنسرّ این معنی بدان و فهم کن
کرد آن شهزاده را آن شه سوارسیر میکردند در هر مرغزار
پس روان گشتند شاه و شهریارسیر میکردند اندر لاله زار
پیشتر میراند آن شاه وحیدناگهان درّاج بانکی در کشید
سوی آن جنگل روان بشتافتندچون طلب کردند او را یافتند
چون گرفتندش فتاد انرد بلادید چون شهزاده آن درّاج را
گفت ای گشته مقیم بیشه توچونکه خاموشی نکردی پیشه تو
گر تو خود خاموش میبودی چنیندشت و بیشه بُد ترا زیر نگین
خود نبود این ذوق خاموشی ترااوفتادی لاجرم اندر بلا
این زمان از گفت خود داری فراقخود ندانستی تو ذوق اشتیاق
از زبان کردی تو سر رادر زیاناین معانی را ندانستی بیان
این زمان کردی تو خود را سوگوارمیبرندت پای بسته زیردار
این زمان کردی دل خود را کبابچون بدادی تو جواب ناصواب
تو زگفت خود شدی در دام و بنداز سخن گفتن فتادی در کمند
از زبان خودفتادی در رسنخود زبان تو بود سردار تن
هر زیان بینی تو هست او از زبانباشد اندر پیش من این سرعیان
شه شنید این نکتهٔ آزاده راقصّهٔ درّاج و آن شهزاده را
چون سخن گفتن شنید او از ولدکرد شکر خالق فرد صمد
گفت دادی هر چه جستم ای الاههست لطفت جمله اشیا را پناه
پس بگفت آن شه بفرزند عزیزکای تمامی گشته خود عقل و تمیز
چون در این مدت چنین صامت بدیشکر کاین ساعت چنین گویا شدی
حال خود را گوی با من ای پسرتا که گردد کشف بر من این خبر
شاهزاده چون نداد او را جوابباز شاه اندر تعجّب اوفتاد
خلق میکردند با نطق و بیانقصهٔ درّاج را با شه عیان
شاه گفتا گوی با من یک سخناین دل آشفتهام را شاد کن
گر نگوئی تو سخن با من بلندخویش رادر خاک و خون خواهم فکند
هرچه شه گفت او جواب شه ندادهمچو طفلانی که مادر نوبزاد
شاه ازین معنی برآشفته نگشتهم بچوبش کوفتند و هم بمشت
پس گشاد از شرم درج با گهرگفت کز گفتار کم یابم ثمر
گفته استادم بمن کاندر جهانکس زناگفتن ندید آخر زیان
هست خاموشی رهائی از همهعاقبت بینی جدائی از همه
هست خاموشی همه فرزانگیگرچه باشد ظاهرش دیوانگی
شد خموشی ملکت جم در نگینباشد اسرار خدا با وی یقین
هست خامش آیهٔ صنع خدادر همه معنی بود او مقتدا
هست خامش از همه غوغا خلاصفارغ است ازگفتگوی عام و خاص
هست خاموشی ره مردان راهاین معانی کس نداند غیر شاه
هست خاموشی طریق اولیاشاهد این قول باشند انبیا