گنج

بخش ۵۵ - قصه شیخ شقیق بلخی و هارون الرشید، و بیان نمودن ربقه امام معصوم موسی کاظم علیه السلام و منصور حلاج و تمثیل آنکه آشنا بیگانه را راه به آشنائی می‬نماید و بیگانه آشنا نمی‬شود

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۶۲ بیت
بود شیخی عابد و بس پارسابود او مشهور از اهل صفا
داده اور ا معرفت یزدان پاکغیر حق را رفته بود از جان پاک
نام او را با تو گویم ای رفیقخوانده‌اندش اولیای حق شقیق
بود او در عصر هارون الرّشیدشرع احمد را نهان از خلق دید
رفت روزی نزد هارون در خلاتا بگوید سرّ اسرار خدا
در خلاف و آشکارا و نهانآنچه دیده بود خود گوید عیان
چون بدید او را خلیفه عذر خواستگفت هستی در زمانه مرد راست
زاهدی مثلت ندانم در جهاننیست زهد تو به پیش من نهان
شیخ با او گفت زاهد نیستممن به زهد خویش عابد نیستم
زاهد است آنکو قناعت باشدشزهد هم از دید طاعت باشدش
من به ترک دید دنیا کرده‌امآخرت را جسته پیدا کرده‌ام
زاهد دنیا تویی ای ملک بینزآنکه داری ملک دنیا در نگین
خود به این دنیا قناعت کرده‌ایآبروی آخرت را برده‌ای
من به هردو کی قناعت میکنموصل او خواهم که طاعت می‌کنم
چونکه هارون این سخن بشنید از اوآه سردی خوش برآورد از گلو
گفت پس ای شیخ پندی ده مراتا شوم دل سرد از این محنت سرا
شیخ گفتا حق ترا با خویش خواندبعد از آن بر جای صدّیقان نشاند
تا بیاری صدق بر گفتار حقاز کلام مصطفی خوانی ورق
هرچه حق فرموده باشد آن کنیغیر حق را در جهان ویران کنی
دیگر آنکه عدل کن تو در جهانگو تو داری از علوم دین نشان
ورنه عمر خویش ضایع میکنیخویش را از خلد مانع میکنی
دیگر آنکه جای حیدر جای تستمسند عزّت به زیر پای تست
بود علم و فضل در ذات علیخود حیا و جود ظاهر ز آن ولی
او دل از شرع نبی پر نور کردوز شجاعت کفر را مقهور کرد
حق تعالی ذوالفقارش چون بدادوهم او در جان بی دینان فتاد
شرع احمد را رواج از تیغ دادپیش تیغ او خوارج سر نهاد
تو مخالف را چو آن شه منع کناصل ایشان را بکن از بیخ و بن
داد مظلومان ز ظالم واستانغیر را محرم مکن در این و آن
خلق عالم شادمان از عدل توبر جمیع پادشاهان فضل تو
ورنه باشی حاکمی غافل به دهرعاقبت ظلمت بگیرد شهر شهر
حق تعالی سرنگون اندازدتخود چه میدانی که چون اندازدت
تو طریق عدل را بنیاد کنعالمی از عدل خود آباد کن
رو تو بنیادی بمان از عدل خویشرو فرست اسباب عقبایت ز پیش
رو تو راهی ساز همچون راه حجزآنکه بنیادی ندارد خشت و کج
رو تو راهی ساز از علم طریقگر تو هستی با من مسکین رفیق
رو تو راهی ساز از شرع نبیتا ببینی روز روشن در شبی
رو تو با ارباب دین همّت بدارزآنکه این دنیا نباشد پایدار
رو به پیش موسی کاظم به حلمزآنکه او باشد به معنی کان علم
رو به پیش موسی کاظم به حرفجان خود را در ره او ساز صرف
رو به پیش موسی کاظم که اوهست نقد احمد و حیدر نکو
رو به پیش موسی کاظم ببیندر جمالش نوری از حق‌الیقین
رو بر موسیّ کاظم عذر خواهزآنکه تو منصور را کردی تباه
تو به پیش کاظم از منصور پرسحالت مستان حق از طور پرس
رو تو از آل نبی همّت طلبزآنکه ایشانند در دنیا سبب
رو تو کفر خویش ار خود دور کندر محبّت جان خود پرنور کن
رو به فریاد دل درویش رستا شود راضی خداوند از تو بس
رو حذر از آه مسکینان حذرورنه افتی تو به دنیا در به در
رو حذر از آه خلقان خدایورنه آویزند در نارت ز پای
رو حذر از سوز مسکین الحذرتا نیاویزندت از دنیا به سر
رو مکن ظلم و ز خود ظلمت مرانزآنکه ظالم نیست گردد در جهان
تو به درویشان تکبّر کفر دانزآنکه ایشانند شاه و شه نشان
رو تو پند من به جان خود نشانتا دهندت خود به معنیها نشان
تو کناره گیر از راه بدانریز در آتش علوم جاهلان
رو کناره کن از این مشتی حمارزآنکه فضل و علم ایشان شد فشار
رو ببین‌شان در قطار نحو صرفخود ندانند علم معنی نیم حرف
رو تو پندم را میان جان نشاناین همه معنی کلام حق بدان
پندهای من به معنی گوش کنلب ز ذکر غیر حق خاموش کن
چون که هارون این سخنها را شنیدنعره‌ای زد گفت با خود کای رشید
در جهان این تخم را کی کاشتیحیف اوقاتی که ضایع داشتی
حیف اوقات تو و حالات توبر بساط نرد حق شه مات تو
حیف رفتی از جهان نادیده سیرحکمها راندی نکردی هیچ خیر
حیف کردی کُشتی این منصور راگوش کردی حرف اهل زور را
ظلم کردی بر چنان سلطان دینگوش کردی گفت این مشتی لعین
از چنین حالت بسی بیدل شد اواز سرشک دیده اندر گل شد او
بعد از آن نزدیک کاظم شد به شبگفت از من هرچه می‌خواهی طلب
من در این مدّت ز تو غافل بُدمبلکه خود در علم دین جاهل بُدم
من ترا دانم خلیفه از یقینزآنکه هستی نقد خیرالمرسلین
من ترا دانم امام هر انامزآنکه داری شربت کوثر به جام
من ترا دانم ولیّ حق یقینزآنکه با تو همره‌ست اسرار دین
من ترا دانم به معنی پیشوازآنکه هستی در هدایت مقتدا
مردمان جمله به قصد تو بُدنددشمن منصور بهر تو شدند
زآنکه منصور از محبّان تو بودبود او را پیش درگاهت سجود
پنج سال است اینکه غیبت می‌کنندبر سر منصور خود بدعت زنند
پیش من گویند هر شب تا سحرپیش کاظم می‌نهد حلاج سر
دیگر آنکه چون برون آید به پیشسر نهد بر آستان صد بار بیش
روی و موی خود بمالد بر زمینسجده باید کرد حق را این چنین
من به ایشان گفتم این خود باک نیستاین خلاف شرع و از ادراک نیست
من شنیدم یک سخن از باب خویشگفته‌ام صد بار با اصحاب خویش
گفت در ایّام صادق روز عیدشیخ بسطامی به پیش او دوید
چند جا برآستانش سر نهاداین حکایت از پدر دارم به یاد
من چه گویم خود به حلاّج این زمانزآنکه این کردند مردان در جهان
صدق او از آستان او بجوزآنکه بوده آستانش آبرو
من ندارم کار با حلاج هیچگر توداری مردکی پوچی و گیج
بود این معنی میان ما و خلقبعد از آن می‌زد اناالحق زیر دلق
از فقیهان مجمعی حاضر بُدندبر حدیث و قول او ناظر بُدند
جمله فتواها به خونش داشتندخود ز خون او گلستان کاشتند
اندر این معنی گناه من نبوداز چنین کشتن نیامد هیچ سود
من به عذر استاده‌ام در پیش توخود نکردم من به معنی این نکو
از سر این جرم شاها درگذارعفو فرما بر من مسکین زار
پس زبان بگشاد آن سلطان دینگفت در باطن توئی با من به کین
لیک این دم عفو کردم جرم توز آنکه این اقرار می‌باشد نکو
بعد از این با اهل دین دمساز باشاهل دل را همچو من همراز باش
گفت با هارون که بین منصور راگشته او در پیش حقّ محو لقا
دید هارونش به کنجی دم زدهاو به پیش شاه خود محرم شده
نعره زد هارون و رفت از خویشتنگفت موسااش بیا بنگر به من
پیش ما درویش باشد پادشاهپیش ما دلریش باشد در پناه
پیش ما مرهم بود دلریش راپیش ما خود کس بود بیخویش را
پیش ما نبود عذاب و کینه‌ایپیش ما کینه مدان در سینه‌ای
پیش ما باشد معانی در بیانپیش ما باشد نهانی در عیان
پیش ما انعام باشد صد هزارپیش ما اکرام باشد بیشمار
پیش ما باشد ملایک صبح و شامپیش ما باشد معانی کلام
پیش ما باشد همه اسرار غیبپیش ما باشد همه انوار غیب
پیش ما باشد کتاب انبیاپیش ما باشد مقام اولیا
پیش ما شد تاج شاهان سرنگونپیش ما باشد همه شیران زبون
پیش ما باشد همه اسرار حقّپیش ما باشد همه دیدار حقّ
پیش ما باشد زمین و آسمانپیش ما باشد همه رفتار جان
پیش ما باشد دلی پر خون بسیپیش ما باشد ز کاف و نون بسی
پیش ما باشد همه اسرار عشقپیش ما باشد همه گفتار عشق
پیش ما باشد به معنی شیخ و شابپیش ما باشد عذاب و هم عقاب
پیش ما باشد صلاح پارساپیش ما باشد مقامِ التجا
پیش ما باشد جحیم و خلد همپیش ما باشد معانی جام و جم
پیش ما جوهر چه باشد در جهانپیش ما آن آشکار او نهان
پیش ما باشد شراب کوثریپیش ما باشد طریق رهبری
پیش ما باشد مقامات ولیپیش ما باشد کرامات ولی
پیش ما باشد ریاضتهای عشقپیش ما باشد فراغتهای عشق
پیش ما باشد ملایک صف زدهپیش ما باشند حوران کف زده
پیش ما باشد کرام‌الکاتبینپیش ما جا کرده جبریل امین
چونکه هارون این معانی را شنیدپیش آن شه خویش را بی‌خویش دید
چشم خود را بر زمین او دوختههستی خود را به پیشش سوخته
خود ز چشم او همه خون می‌چکیدزآنکه او منصور را کرده شهید
او به پیش شاه از خود رفته بودزآنکه با منصور او بد کرده بود
بعد از آن گفتا که یا خیرالاممدر دو عالم بوده‌ای تو محترم
یک توقّع دارم از تو یا امامآنکه از این بنده مستان انتقام
دیگری آنکه بگو منصور راتا کند روحش دگر با من صفا
من همی ترسم که ویرانم کندبی نجاح و نسل و بیجانم کند
من همی ترسم که از تختم کشندبر سر دار بلا سختم کشند
یا امام دین بده امّید منرحم کن بر محنت جاوید من
پس امام آنگه نظر بر وی فکندگفت او افکنده بودت در کمند
این زمان گشتی خلاص از بند اوعاقبت خواهی شدن خرسند او
گر به اخلاص آوری رویی به مادر عذاب آخر نگردی مبتلا
ور همیشه تو به کین باشی چنینمرتد روی زمینی در یقین
گر شوی پیوند ما در رشته‌ایبعد از این پیدا کنی سررشته‌ای
رشتهٔ ما از معانی تافته استزانجهت سرّ لدنّی یافته است
رشتهٔ ما کارگاه انس و جانبافته دان پیش بازار جهان
رشتهٔ ما سلسله در سلسله استرشتهٔ ما قافله در قافله است
رشتهٔ ما این جهان و آن جهانرشتهٔ ما کارگاه لامکان
رشتهٔ ما آدم و نوح است و هودرشتهٔ ما نسل ابراهیم بود
رشتهٔ ما رشتهٔ جانها شدهبعد از آن در قرب او ادنا شده
رشتهٔ ما بارگاه اولیاسترشتهٔ ما در مقام قل کفی است
رشتهٔ ما از نبیّ‌الله بوداز ولایش جان و دل آگاه بود
رشتهٔ ما رشته‌ای ز الله بودزآن درون ما ز حق آگاه بود
رشتهٔ ما گیر و آنگه خوش بروتا بیابی خود حیات خویش نو
رشتهٔ ما را محبّان داشتنددر میان جان جانان کاشتند
رشتهٔ ما دان صراط مستقیمپیش ما آن رشته می‌باشد مقیم
رشتهٔ ما دان ردای صالحانرشتهٔ ما خرقهٔ کروّبیان
رشتهٔ ما جامهٔ آدم شدهرشتهٔ ما تار و پود دم شده
رشتهٔ ما با علی پیوند شدرشتهٔ ما با ولی در بند شد
رشتهٔ ما دان حسن آنگه حسینرشتهٔ ما دان علی آن نور عین
رشتهٔ ما باقر و صادق بودآنکه او در ملک دین حاذق بود
رشتهٔ ما داده عالم را نظامختم این رشته به مهدی شد تمام
گر تو میخواهی که گردی رستگاردر ولایتهای ما تو شک میار
زآنکه ما هستیم بی روی و ریانخل باغ مصطفی و مرتضی
هرکه با ما نیک شد نیکو شوددر میان حور عین دلجو شود
وآنکه با ما از حسد گردید بدمالک دوزخ سوی خویشش کشد
گفت هارون یا امام‌المتّقینچند جانم را بسوزی این چنین
بستم آخر با شما زآنگونه عهدکه کنم در دوستی بسیار جهد
در حق تو قول دشمن نشنومخصم را از بیخ و از بن برکنم
گفت امامش گر چنین باشی مقیمایمنی از محنت قعر جحیم
ور به قول خصم خواهی کرد بیمکی دهندت جا به جنات‌النعیم
من گرفتم بر تو حجت این زمانگر شنودی هستی آخر در امان
ور به قول دیگران کردی تو کاردر سقر باشد مقامت پایدار
از می دنیا نگردی مست تودین و دنیا را مده از دست تو