گنج

بخش ۵۴ - در بیان روح و جسم و نقصان نفس، و گرفتاری روح باو و رهائی یافتن ببرکت متابعت شاه اولیا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۴۹ بیت
روح تو شهباز علوی آمده استاو شهنشاه سماوی آمده است
خرمگس نفس است و بس دنیاپرستاو کند دایم بمرداری نشست
تو بروح خویشتن بنگر که چیستبعد از آن در معنیش بنگر که کیست
دشمن بسیار دارد روح تولیک از او دایم بود مفتوح تو
نفس دشمن کور سازد روح شادتا روی در عالم معنی چو باد
دشمن روحت همی بخل است و آزز آن کی از کاهلی دایم نماز
دایما نفس تو باشد همچو سگآهوان حرص را گیرد بتک
خود بکذّابی برآوردی تو نامتا بزیر جبّه بنهادی تو دام
دیگر آنکه غافلی از یاد حقبهر یک دینار کردی صد عرق
از عرق در مرگ رو اندیشه کندر معانیها عبادت پیشه کن
نفس تو چون غافلت سازد ز حقدایما باشی تو اندر واق ووق
بهر مال و گنج داری رنج و دردخیز و افشان دامن خود را ز گرد
کرد شیطان یک گنه توصد کنیهرچه گوید او تو آن را رد کنی
دیگر آنکه علم باطل ورد تستصد چو شیطان هر طرف شاگرد تست
سینه‌ات از حیله و شر پر بوددر خیالت آنکه آن پر در بود
رو صدف پر درّ معنی کن چو منتا شوی فارغ ز شرّ اهرمن
دیگرت وسواس ونخوت در سراستاین چنین شیوه ترا کی درخور است
دید تو باشد جدا اندر جهانز آنکه منصب داری و خرج گران
گردبدعت گرد برگردت گرفتورد باطل کردی و دردت گرفت
هست جسمت حقّهٔ پرریم و خونوقت خوردن میشوی تو سرنگون
هست اجسامت پر از اخلاط و درداندر این آلودگی خفتی و مرد
اندرین دنیا مکن زنهار خوابزآنکه در معنی نباشد این صواب
گر چو حیوان تو بخوردن راضییمن زتو بیزارم ار خود قاضیی
قاضی شرع محمّد نیستیزآنکه اندر شرع احمد نیستی
در شریعت رد نه بینی همچو اوگر ز معنی تو خبرداری و بو
رو ازینها بگذر و مقصود بیندر میان جان خود معبود بین
رو تو این قطره بدریا وصل ساززانکه این معنی بدانند اهل راز
جسم خود را پاک گردان همچو روحخویش را انداز در کشتی نوح
رو تو غیر حق ز جسمت دور کنبعد از آنی خانه‌ات پر نور کن
غیر بیرون کن که حق آید درونگشت نفست در سوی الله رهنمون
در درون خانه دارم راز حقبرده‌ام از جملهٔ خلقان سبق
من سبق از پیش خود کی خوانده‌امبر زبان من غیر او کی رانده‌ام
من سبق از مرتضی دارم بگوشلیک دارد آن سبق صد پرده پوش
هست از آن یک پرده پیش جبرئیلدر درون پرده اسرار جلیل
آسمان شد پردهٔ انوار اواین زمین یک گردی از اسرار او
غیر او خود نیست با عطّار هیچتو بیا بر نام من این نامه پیچ
غیر او در دل ندارم مهر کسمصطفی باشد گواهم این نفس
غیر مدح او نگویم مدح کسزآنکه مدح او خدا گفته‌ست بس
هست عطّار این زمان بس مستمندسینه مجروح و فقیر و دردمند
ای تو را ملک معانی در نگینجملهٔ کرُوبیانت خوشه چین
ای تو را معبود محرم داشتهدر میان جان آدم داشته
هست اسرارم بمعنی بود بوددر همه جا مظهر انسان نمود
جوهر ذاتم ترا انسان کنددر معانی همچو در غلطان کند
جوهرذاتم عیان اندر عیانمظهر من هم نهان اندر نهان
مظهر و جوهر براهت آوردبلکه خود نزدیک شاهت آورد
خواهم از فضلت خدایا رحمتیکن بلطف خویش بر ما رحمتی
خوان انعام تو باشد در خورمسرّ سودای تو باشد در سرم
ای خداوندا بحقّ انبیاءحقّ قرب و حقّ قدر اولیاء
کاین سخن را کن زنا محرم نهانزآنکه می‌بینم در حق را عیان
حق عیانشد پیش ارباب کمالحق نهان شد پیش جمع قیل و قال
حق عیان دان پیش ره بینان عشقهست ظاهر نزد محبوبان عشق
حق عیان دان پیش جمعی اهل دردخیز و راه غیر حق را در نورد
حق عیاندان پیش درویشان دینگه شده پیدا بآن و گه باین
حق عیان دان در وجود اهل دلتو شدی از فعل نفس خود خجل
فعل نفس تو ترا تیره کندبر جمیع فعلها خیره کند
دارم از علم لدّنی نقطه‌ایهر دو عالم پیش او خود ذرّه‌ای
هان که مقصودت ازان حاصل بکنتا بیابی جان معنی در سخن
من سخن گویم چو درّ شاهواربهر تو آوردم و کردم نثار
من سخن در ذات یزدان رانده‌امبعد ازآن مظهر به انسان خوانده‌ام
من سخن دارم نگویم پیش کسز آنکه تو واقف نه‌ای از کیش کس
کیش ترسائی به است از دین توزآنکه ازنفس است کفر آئین تو
کردهٔ هفتاد فرقه دینت رااز نبی شرمی بدار ای بی‌حیا
رو طریق آل احمد دار دوستراه ایشان تو یقین دان راه اوست
راه را دان از نبی و ازولیتو باین ره رو گریز از کاهلی
کاهلی از جاهلی باشد تراجاهلی کفر جلی باشد ترا
من ترا راهی نمایم راه راستوآنگهی گویم که راه حق کجاست
من ترادر راه حق رهبر کنمآگهت از دین پیغمبر کنم
من ترا در راه حق خندان کنمخارجی را همچو سگ گریان کنم
من ترا راهی نمایم همچو نورتا کنی در عالم معنی ظهور
من ترا راهی نمایم از کلامانّما برخوان اگر داری نظام
من ترا راهی نمایم از یقینگر تو هستی مؤمن و بس پاک دین
من ترا راهی نمایم از رسولتو هم از عطّار کن این ره قبول
من ترا راهی نمایم همچو روحتا روی در کشتی احمد چو نوح
من ترا راهی نمایم گر رویواندرین ره کن بمعنی دل قوی
من ترا راهی نمایم در علومبعد من هم عارفی گوید بروم
من ترا راهی نمایم از الستگر نباشد اعتقادات تو پست
من ترا راهی نمایم از ولیسر بنه در راه او گر مقبلی
من ترا راهی نمایم در ظهورتا تو بینی عکس رخسارش چو نور
من ترا راهی نمایم در علنتا تو بینی شاه خود در خویشتن
من ترا راهی نمایم عشق گفتآشکارا هین بکن سرّنهفت
من ترا راهی نمایم از کرمغیر این ره خود بعالم نسپرم
من ترا راهی نمایم از کمالگر تو باشی فاضل و عابد بحال
من ترا راهی نمایم همچو روزاوّلش عشقست و آخر دردوسوز
من ترا راهی نمایم فکر کنرو تو یاری گیر و با اوذکر کن
من ترا راهی نمایم از خدالیک باید که تو باشی پارسا
من ترا راهی نمایم از علیمتو بر آن ره رو بجنّات النعیم
من ترا راهی نمایم خود بدهرکاندرو بینی هزاران شهر شهر
این چنین ره سالکان سر کرده‌اندپی از آن در ملک معنی برده‌اند
این چنین ره را نبیّ الله دیداین حقیقت را همه از حق شنید
مصطفی ره را بفرزندان نمودراه ایشان گیر و حق را کن سجود
راه ایشان گیر تا حق بین شویورنه اندر گور بی تلقین شوی
راه ایشان گیر و دینت ترک کناز محبّان باش و کینت ترک کن
راه ایشان گیر تا ایمن شویدر ره معنی همه باطن شوی
راه ایشان گیر و درجنّت درایزانکه جنّت باشد ایشان را سرای
راه ایشان گیر و با سلمان نشینزانکه سلمان بوده اندر عین دین
گر روی این ره بمنزلها رسیورنه کی در معنی دلها رسی
گر روی این ره مسلمان گویمتفیض بار از نور ایمان گویمت
گر روی این راه تو نامی شویورنه چون شیطان ببدنامی شوی
گر روی این ره تو دنیائی مبینورنه رو بنشین و رسوائی مبین
گر روی این ره نبی همراه تستمصطفی و آل او آگاه تست
گر روی این ره شوی واقف ز خویشدر درون خویش می‌بینی تو کیش
گر روی این ره مثال جان شویورنه در ملک جهان بیجان شوی
گر روی این ره معانی دان شویخود درون جوهرت انسان شوی
گر روی این ره خدا راضی ز تومصطفی و مرتضی راضی ز تو
گر روی این ره نظام الدین شوییا شوی حلاج و هم حق بین شوی
گر روی این ره شود روشن دلتنعرهٔ مستان برآید از کلت
گر روی این ره عبادت پیشه کنرو زنااهلان دین اندیشه کن
گر روی این ره یکی همراه گیربعد از آن رو دامن آن شاه گیر
گر روی این ره چو ابراهیم رویا چو اسمعیل کن جانت گرو
گر روی این ره چو من دانی همههم تو علم معرفت خوانی همه
گر روی این ره به اسراری رسیخود بکنج خانهٔ یاری رسی
گر روی این ره سفر باید سفرتا تو بینی در جهان هر خیر و شر
گر روی این ره تو همّت دار پیشرو طلب کن جوهر ذاتم ز خویش
گر روی این ره بمظهر کن نظرتا نیفتد در وجود تو خطر
گر روی این ره خطر ناید زبدخود همه افعال بد آید ز بد
گر روی این ره ببُر از خلق همتا نگردی پیش ایشان متّهم
گر روی این ره بحق واصل شویورنه چون دیوار شوره گل شوی
گر روی این ره دلت روشن شودبعد از آن چشم توهم گلشن شود
گر روی این ره محبّت بایدتوز دل عطّار همّت بایدت
گر روی این ره دامن آن شاه گیربعد از آن دست یکی همراه گیر
گر روی این ره ز سر باید گذشتاز مراد خویش برباید گذشت
گر روی این ره تو ما را یادکنروح ما را از دعائی شاد کن
گر روی این ره باو باید نشستوآنگهی از غیر او باید گسست
گر روی این ره دلت غمگین مدارزانکه گیرندت بمعنی در کنار
گر روی این ره بخلقان کن کرموآنگهی بیرون کن از ذاتت ستم
گر روی این ره مجو آزار خلقرو بمعنی کن نظر در زیر دلق
گر روی این ره نهان کن سرّ منتا نگویندت بدیها در سخن
گر روی این ره برو آسوده شووآنگهی بر از ملایک تو گرو
گر روی این ره تو فرد فرد شودر میان اهل دل یک مرد شو
گر روی این ره ز زن باید گذشتبلکه از صندوق تن باید گذشت
گر روی این ره تو دنیائی بریزبعد از آن از أهل دنیا کن گریز
گر روی این ره ز راه خود گذرراه حق را خدادان بی خطر
گر روی این ره تو خورده دان شویدر معانی موسی عمران شوی
گر روی این راه منزل گویمتاوّلا از کعبهٔ دل گویمت
گر روی این راه شفقت کن بخلقتا دهندت جامهٔ شاهی نه دلق
گر روی این راه باید همرهمیتا نماید اندرین راهت رهی
گر روی این راه با یاران بهممن ترا خرگاه در کرسی زنم
گر روی این راه بی یاران مروتانیفتی در درون چاه و کو
گر روی این راه ویاری نبودتمظهر و جوهر بکن تو همرهت
گر روی این راه بی رهبر مروور روی میبایدت صد جان نو
گر روی این راه با عطّار باشبحر لطف و مظهر انوار باش
رو تو این راه و مرو دنبال کسزانکه هفتادند در معنی و بس
رو تو این راه و رضا ده برقضاتا دهندت در معانیها عطا
رو تو این راه و بپا در کوی اوتا ببینی در معانی روی او
رو تو این راه و مرو با گمرهانزانکه هستند همچو حیوان بی‌زبان
رو تو این راه و محمّد (ص)را بدانزانکه او هست رهنمای انس و جان
رو تو این راه و درین ره شاه بینبعد از آنی نور إلاّ الله بین
رو تو این راه و بدانش اصل خویشزانکه بر حق باشی و باوصل خویش
رو تو این راه و علی را دان امامتا که گردد دین و اسلامت تمام