گنج

بخش ۵۸ - حکایت بر سبیل تمثیل در آنکه اقتدا به پیری باید نمودن و در دو عالم دستگیری داشتن

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۵ بیت
بود در ملک بخارا عابدیداشت دایم جا به کنج مسجدی
او بزرگ عالمان ملک بودبود دایم در رکوع و در سجود
از بخارا مثل او کس برنخاستپیش ارباب یقین از اولیاست
زاهدی مشهور بُد اندر جهاننام آن شه ابن فضل آمد بدان
در هدایت او امام عصر بودعالمی بر آستانش چهره سود
او مرید بیحد واندازه داشتتخم معنی در همه دلها بکاشت
او مریدی داشت از خاصان خودداشت در بزّازی او دکّان خود
بود محرم پیش آن مرد خدادر محلّ خوف و هنگام رجا
یک پسر بود از جهان بزّاز راکه باو کردی دکان خود رها
از قضا را اوفتادش حادثهبود در ماه صیام آن واقعه
ناگه او را دیو شهوت راه زدگشت ظاهر زان پسر یک فعل بد
دید او را ناگهان یک مهتریدر میان کار بد با دختری
شحنه‌اش بگرفت و کردش سینه ریشگشت آخر دمّل دیرینه ریش
چون پدر بشنید آن صوت و صداگفت این دردم ندارد خود دوا
رفت پیش آن بزرگ دین و گفتاین سخن را از تو چون سازم نهفت
این چنین حالی به پیشم آمدهخنجری بر جان ریشم آمده
خانهٔ من شد خراب و دل کبابکشته خواهد شد پسر برگو جواب
خود بزرگ دین برفت از حال خویشگفت پورت را چه آمد خود به بیش
این چه حالت بود و این سودا چه بودبرسر آتش برفت او خود چو دود
چارهٔ درد دلم رااین زمانرحم کن بر این فقیر ناتوان
از کرم بفرست و کن او را خلاصزآنکه حکمت هست برهر عام وخاص
شیخ گفتا کس روان سازم ولیکهیچکس را در زنا کس گفته نیک؟
این حکایت خود نمی‌آید زمنزانکه خود از شرع دور است این سخن
در زنا باشد شفاعت نانکومن نخواهم این شفاعت را از او
رفت آن بزّاز چون شد ناامیدکاغذی آورد پیش آن وحید
گفت پس بنویس با مالک سلامزآنکه باشد جمله را آنجا مقام
وآنگهی بنویس کو خود زان ماستگر شفاعت می‌کنی او را رواست
تو مسوزانش به دوزخ هر زماندار او را از عذاب اندر امان
گفت آن عابد چه می‌گوئی بمندان که بس از عقل دور است این سخن
مالک دوزخ بود از پیش حقکی توانم داد او را من سبق
کی توانم کرد من حکمی چنینزانکه اودارد درونی آتشین
هر کرا خواهد بسوزد دم بدمزانکه او حاکم بود بر بیش و کم
خواجه پس گفتا خود انصافم بدهزانکه هستی عابد و بر خلق مه
صحبت من با تو از بهر خداستدر دو عالم زان امید من رواست
اندر این دنیا چنین بی‌حاصلیواندر آن عالم نباشد واصلی
چون نیائی تو بدنیایم بکارپس مرا زین پس بکار خود گذار
حال واوقاتم در این دنیا خرابواندر آن دنیا همه بینم عذاب
چون در ایندنیا چنین تو مفلسیتو بعقبی کی بفریادم رسی
یک زمانی آن بزرگ با وفاسر به پیش افکند و گفت ای بینوا
راست می‌گوید به پیشم این سخنحقّ نعمت دارد و حقّ کهن
خدمتم را او ز روی صدق کردرُفت از راهم همه خاشاک و گرد
در طریق عارفان نبود چنینکو بماند در چنین محنت حزین
پس روان برخاست آن دانای وقترفت پیش حاکم و دارای وقت
گفت جرمش را ببخش ای نیکرایتو گذار این داوری را با خدای
گفت ای کرده سپهرت خاکبوسای بر ایوان شریعت برده کوس
من ببخشیدم همه جرمش بتوزآنکه او دارد به پیشت آبرو
لیک در شرع این کجا باشد رواکه چنین ظلمی شود خود بر ملا
گفت قاضی را بخوان و کن روانتا رضا بستاند ازدختر عیان
پس پسر را پیشش آرند از صلاحتا ببندد هر دو را با هم نکاح
رفت قاضی وز دختر آن شنیدروز آن بزاز شد چون روز عید
آن پسر را کرد قاضی بافلاحبست قاضی هر دو را با هم نکاح
هر که او در راه حق باشد نکواین مددها لاجرم آید ز او
هر که دارد در میان خلق راهخاطر درویش را دارد نگاه
هر که دارد بر تو حقّ خدمتیناتوان مگذارش اندر محنتی
هر که دارد با تو حقّ معرفتباش با او در طریقت هم صفت
هر که دارد بر تو حق یک سلامرو بده تو مر ورا ز انعام عام
هر که دارد بر تو حقّ نان و آبخود بده او را خبر ای باصواب
هر که دارد بر تو حق معرفتهست اودر هردو عالم نیک بخت
هر که خدمت پیش مولا می‌کندبهر نفع دین و دنیا می‌کند
هر که او از دین و دنیا غافل استخدمت او لاجرم بی‌حاصل است
خدمت آن کن که آزادت کندراه آنکس رو که او شادت کند
هر که در دنیا و دین مفلس بودهیچ عاقل کی به دنبالش رود
ای پسر ده باطن خود را صفاهرچه می‌جوئی بجو از مصطفی
تو زآل مصطفی همّت طلبتا دهندت هر دو عالم بی سبب
حبّ آل مصطفی در دل بگیرتا بگردی در دو عالم تو امیر