بخش ۵۲ - ترغیب نمودن طالبان براه حق و بیان مستی و شور کردن، وظهور ولایت ولی را در هر نشأه بازنمودن، و شرح حال خود بر آن افزودن
شو مطیع مصطفی و مرتضیزآنکه حق گفته بقرآنشان ثنا
تو ثنای شه بجان پیوند سازتا شود پیوند تو با اهل راز
جمله عالم فتنه و غوغای اوستدر همه جا منزل و مأوای اوست
او ظهوری کرده درجانم بدهرلاجرم اسرار ریزم نهر نهر
موج اسرارم نگر منصور وارهر زمان نوعی دگر گیرد قرار
گاه عاشق گاه معشوق است آنگه بأرض و گه بعیّوق است آن
گاه سلطان گاه رحمن گاه نورگاه رفته در درون نار و شور
گاه ایمان گاه احسان گاه لطفمیرسد زو بر دل آگاه لطف
گاه روح و گه روان و گاه جانگاه گشته در درون جان نهان
گاه عیسی گاه موسی گاه طورگاه کرده در درختی او ظهور
گاه جود و گاه همّ و گاه غمگاه بوده در معانیها کرم
گاه ایمان گاه برهان گاه نوحگاه دراجسام انسان روح روح
گاه طوفان گاه باران گاه نمگاه اندر جوش معنی همچویم
گاه جام و گاه باده گاه خمگاه در جای رسول او گشته گم
گاه گویا گاه بینا در همهگاه بوده چون شبان اندر رمه
گاه زرع و گاه درع و گاه شرعگاه اصل اندر یقین و گاه فرع
گاه جید و گاه دید و گاه عیدگاه پیر و کرده عالم را مرید
گاه سلطان گاه شاه و گاه میرگاه او شاه دو عالم را وزیر
گاه کان و گاه جان و گه روانگاه در ملک معانی شه نشان
گاه سال و گاه ماه و گاه روزگاه هست از نور اعیان دلفروز
گاه سرّ و گاه برّ و گاه فردگاه بوده با ملایک در نورد
گاه نطق و گاه خلد و گاه حورگاه کرده در دل انسان ظهور
گاه روزی گاه رازی گاه سمعگاه گردد در میان حکم جمع
گاه راز و گاه ناز اندر عیانگاه حیدر گاه شیری درجهان
گاه مل گاهی گل است و گاه خارگاه منصور آمده است و گاه دار
گاه ذوق و گاه شوق و گاه روحگاه بوده اهل معنی را فتوح
گاه آدم گاه نوح و گاه دمگاه بر لوح محمّد چون قلم
گاه عصمت گاه رحمت گاه نامگاه آمد همره احمد بجام
گاه تاک و گاه باغ و گاه میگاه رفته بر سر مستان که هی
گاه اوّل گاه آخر گاه نورگاه در کلّ جهان کرده ظهور
گاه با من گاه بی من گاه منگاه درملک معانی جان و تن
اینکه من گفتم همه گفت وی استاین همه گفتار از گفت نی است
من زنی این رازها بشنیدهامبلکه در عین این معانی دیدهام
گفتگویم نه همه هرجائی استاین همه افغان من از نائی است
برده چون نائی ز چشم من رمدآن دمم بیرون که بر من میدمد
همچو حیدر بگذر از دنیای دونتا نیاویزند ازدارت نگون
حیدر از دنیا یکی در هم نداشتتخم دین جز در زمین دل نکاشت
بود او را مصطفی خوش همدمیفاطمه او را بمعنی محرمی
بوده سبطینش ز محبوبان حقکس نبرده در جهان زیشان سبق
این منم از درس ایشان برده بهرخشک لب بنشین تو در نزدیک نهر
نهر خود پر آب کن از بحر منیا برون آ یک زمان از شهر تن
هرکه با من باشد او همچون من استدر درون او زمعنی روزن است
شهر من شهر امیر است ای پسرتو نداری خود ز شهر من خبر
شهر من تون است و نیشابور همدر زمین طوس گشتم محترم
خاک این وادی به از کلّ جهاناین معانی را نمیدارم نهان
همچو مکّه طوس باشد جان ملکچون رضا گشته در آن سلطان ملک
ملک من دارد دونقد مرتضیآن یکی محروق و آن دیگر رضا
ملک ما را بر همه جافخرهاستز آنکه سلطان خراسان فخر ماست
چون محمّد میر نیشابور شداز قدومش آن زمین پر نور شد
از جفا چون گشت محروقش لقبسوخت جان بیدلان ازتاب و تب
من از آن خاکم که خاکم نور باددایماً این ملک ما معمور باد
زید سلطان را زیارت کن بتونگر تو خودهستی بمعنی رهنمون
سرخ کوهک گشت چون ارزندهاشگشته سلطانان عالم بندهاش
اصل من از تون معمور آمدهمولدم شهر نشابور آمده
هست نام من محمّد ای سعیدشد فریدالدّین لقب از اهل دید
من زباب علم عطّار آمدملاجرم گویای اسرار آمدم
من شدم عطّار و عطّار آن منمن بدم اسرار و اسرار آن من
من بحکمت گفتم این اسرار راتا شوی یار و شناسی یار را
یار احمددان و حیدر را بهمیارت ایشانند از حق محترم
یار صورت گرچه هست این باوفایار معنی بود با او مصطفی
مصطفی و مرتضی خود بیشکیبوده اندر صورت و معنی یکی
آل احمد خود همه جان منندخود یکیاند ار بصورت بس تناند
در هدایت معنی ایشان یکی استکور آن کو را در این معنی شکی است
من که گویم مدح ایشان در سخنبرکنم بنیاد خصم از بیخ و بن
رو منافق حبّ ایشان کن بدلتا نباشی پیش عزت خود خجل
خود منافق را نباشد دین درستزآنکه میراثی بود بغضاش نخست
از منافق ای برادر دور باشتانگردی از رفاقت مبتلاش
دان منافق را تو در دین رو سیاهچون خرلنگ اوفتد آخر بچاه
دان منافق همچو نار و همچو دودروگریز از صحبت او خود تو زود
دان منافق را تو زنبوران زردسالکان را ریش زخم نیش کرد
ای منافق هست کردار تو ننگهمچو حجّاج آمدی در دین تو لنگ
خود منافق نیش دارد در بغلتا زند بر رهروان نیش آن دغل
نیش او زهر است و گفت من دواتو روان برخیز و نزد من بیا
تا ببینی شهد زنبوران عشقبر دلت ریزد ز جان باران عشق
دین مادر اصل وصلی داشتهوصل آمد هر که اصلی داشته
آدم صورت نباشد آدمیکی شوند این مردم بدآدمی
هرکه در صورت بماند بد بودمعنی آمد نیک و صورت رد بود
چون گل آدم باسرار او سرشتوز نفخت فیه من روحی نوشت
پس بحکم حق ملایک سجدهاشجمله کردند و بداداین مژدهاش
که ترا چون حق ز گل پرداختندبر همه عالم خلیفه ساختند
حق بآدم گفت از گندم حذرتا نیفتی از بهشت ما بدر
رو کن از گندم حذر با حق نشینتا شوی واصل تو در حقّ الیقین
رو تو چون حیدر مخور گندم بدهرتا نبینی در درونت نیش زهر
چون زگندم دور کردی نفس رابا حیا و علم باشی آشنا
یعنی از فرمان مکن تو انحرافتا نگردی مبتلا اندر خلاف
چون خلافی از تو ناگه سر زندخطّ عصیان بر جبین تو کشد
همچو شیطان کو ز امر انکار کردگشت ملعون چونکه استکبار کرد
سر نپیچی هرگز از فرمان دمیتاشوی درملک معنی محرمی
هست فرمان الهی آنکه توتابع احمد شویّ و آل او
هرکرا علم و حیا همره بوداز یقین او تابع آن شه بود
بعد از آن آید حیا نزدیک عقلتابگیرد از علوم عقل و نقل
علم از آدم دان که حق داده بویمن نگویم کز کجا بوده است و کی