گنج

بخش ۲۳ - رفتن سیّد کاینات بمنزل سلمان فارسی و نزول سورۀ هل اتی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۳ بیت
بودم اندر پیش نجم الدّین شبیآنکه جز مرغان نبودش هم لبی
بد کبیرو او ز حق آگاه بوددر طریق اهل معنی شاه بود
رازی از سرّ معانی گفت اومن بگویم ز آن یکی در گوش تو
خود بیاب این رمزراوگوش کنهمچو خمّ می ز معنی جوش کن
گفت روزی مصطفی از بهر سیراز مدینه رفت بیرون بهر خیر
همرهش اصحاب خود بسیار بوددر قدومش واقف اسرار بود
بود شاه اولیا همراه اوبود واقف از دل آگاه او
دست حیدر مصطفا در دست داشتدیگران را زآن معانی پست داشت
قرب یک میلی به بیرون بیش و کمدست در دست محمّد داشت هم
پس محمّد گفت با او رازهاداد در گوشش بسی آوازها
بعد از آن دیدند نیکو منزلیگنبدی عالی در آنجا ازگلی
بود آن منزلگهی بس با صفاگاه گاهی بود آنجا مرتضی
جای عزلت گاه سلمان بود آنمنزل ارباب عرفان بود آن
آمد آنجا مصطفی آرام کردپس می عرفان بسی درجام کرد
نارسیده آن می معنی بکامجملگی کردند مستیها تمام
از پر جبریل آواز او شنیدگفت اینک جبرئیل از حق رسید
مصطفی با مرتضی چون جان شدنددر درون خانهٔ سلمان شدند
پس نبی گفتا کسی را بار نیستدر درون خانه خود اغیار نیست
گفت با سلمان که باب در تو باشز آنکه سرّ حیدری گشت از توفاش
چونکه سلمان آستان در گرفتجمله اسرار خدادر سر گرفت
جمله اصحاب نبی حیران شدندغرقه در دریای بی پایان شدند
پس بگفتند این چه سرّ است ازالهکاندر این خانه برفتند آن دو شاه
ما همه با مصطفی محرم بدیمدر همه معنی باو همدم بدیم
این چه سر بد که نبی باما نگفتسرّ اسرار الاه ازما نهفت
خود علی را محرم خود داشت اوپس یکی را در درون نگذاشت او
جمله گفتند این سخن با یکدگرخود بپرسیم از محمّد این خبر
تا بگوید سرّ این معنی بماتا شویم آگه ز کشف انّما
پس برون آمد نبی بامرتضیگفت آورده است سویم هل اتی
جمله یاران پیش پیغمبر شدندوز علوم حیدری انور شدند
جمله گفتند اندر این گنبد چه بودبا که بوده خود ترا گفت وشنود
ما همه اصحاب جانباز توایمواندر این سرّ محرم راز توایم
این عرق بر روی تو از بهر چیستوین ورود هل اتی از بهر کیست
مصطفی گفتا که ای یاران منجمله اصحاب و هواداران من
اندرین معنی سخن بسیار هستواندرین سر خود بسی اسرار هست
چونکه جبریل آمد از حق سوی منگفت از اسرار حیدر او سخن
این همه الهام حق با شاه بودز آنکه او خود نور عین الله بود
حق باو می‌گفت و او از حق شنفتاو همه اسرار حق مطلق شنفت
من نگویم سر چومنصور این زمانلیک دارم سر در این مظهر نهان
جملگی گفتند پس رهبر توئیبعد پیغمبر بما مهتر توئی
هر که کرد اقرار ایمان یافت اوو آنکه کرد انکار دوزخ تافت او
هر که منکر گشت او معلون بودهمچو گمراهان دیگر دون بود
هست عطّار این زمان آگاه اوگشته دور از منکر گمراه او
گشته‌ام از رافضی بیزار همز آنکه او گشته به پستی متهّم
من بدین احمد و اولاد اوتو و دین دیگری وارشاد او
تو بدین دیگران گمره شویهمچو کوران در درون چه شوی
ای تو مردود خدا و خلق همهمچو کوران منکر شاه کرم
گشت شرع از دین حیدر آشکارخود برای شرع می‌زد ذوالفقار
بارها در راه حقّ جان باخت اودلدل معنی بفرمان تاخت او
من بگویم شرح تیغش هوشداردرّ اسرار مرا در گوشدار
لافتی الاّ علی در جان منذوالفقار و سیف او ایمان من
گر نبودی سیف،ایمان کی بُدیبا تو حبّ شاه مردان کی بُدی
قصّهٔ آن عمر و آخر یاد کنخانهٔ دین را بآن آباد کن
می‌شنیدم این سخن از اهل علمعالمان کایشان بدند ارباب حلم