گنج

بخش ۲۴ - قصۀ جنگ خندق و کشته شدن عمرو بدست امیر کل امیر و شادمان شدن حضرت رسول(ص) و اصحاب از آن فتح کبیر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۱۱ بیت
شد یقین کاندر زمان مصطفیچند جنگ صعب شد اصحاب را
پیش از جنگ احد این جنگ بودکه زمین از خون دشمن رنگ بود
جنگ خندق بود جنگ مشکلیدر میانشان بود مرد پردلی
عمرو عبدوُدّو سر دار همهپهلوانی پر دلی یار همه
خود همین عمرو عرب بد پهلوانداد مردی او بداده در جهان
اندر آن عصر و زمان چون او نبوداو به مردی تاج سلطانان ربود
از سنان او دل خاره شکافتوز نهیبش مرگ جای خود نیافت
او به مردی در جهان مشهور بودهر که جان می‌خواست از وی دور بود
بود او را یک فرس چون برق شبکرده بود از هیبتش خورشید تب
هر که او را بر چنان مرکب بدیداز نهیبش زهره اندر تن درید
بود او در ملک عالم کوه زوراوفکنده زور او در کوه شور
گفت با لشکر که من فردابگاهاین مدینه را کنم چون خاک راه
آمدند از قهر و کف بر کف زدندگرد بر گرد مدینه صف زدند
چو محمّد دید لشکر بی عددگفت با خالق تو ما را کن مدد
مردم مااندک و دشمن عظیمتوبه رحمت کن مددمان ای کریم
ما بتو امیدواریم ای الهما بتو آورده‌ایم آخر پناه
پس نبی فرمود خود اصحاب رابهر آسایش به شیخ و شاب را
گرد بر گرد مدینه جر زنیددر درون جر یکی خندق کنید
تا که ماند امن این منزل تمامخود نباشد راه کس در این مقام
از نهیبش مردمان ترسان شدندهمچو برگ بیدهم لرزان شدند
مصطفی فرمود کی یاران منخود بخوانید این زمان قرآن من
تا خدا فتحی دهد ما را بر اواین چنین فتحی که ناید غیر او
مصطفی انّا فتحنا را بخواندجبرئیلش هم مددها میرساند
ناگهان در تاخت آن ملعون گبربر لب خندق خروشان همچو ببر
نعرها زد تند و گفت ای مصطفیزود برخیز و بنزد من بیا
تا کنیم امروز با هم حرب و جنگتا که را افتد همه دنیا بچنگ
من ز بهر تو به لشکر آمدمنه زبهر دیدن جر آمدم
خود مرا پروای جر و قلعه نیستخود به پیش من مدینه حقه‌ایست
کرده‌ام ویران هزاران قلعه بیشز آنکه دارم در بغل اصنام خویش
پس نبی فرمود با اصحاب خویشکو شده مردود همچون باب خویش
هیچکس را نیست تاب جنگ اوخویشتن را پس نگهدارید ازو
درد ما را حق همی درمان کندکارها را عاقبت آسان کند
بار دیگر نعره زد بر اهل دینبا عمر گفتا که دارم با تو کین
ز آنکه ترک لات و عزّی کرده‌ایره بسوی دین احمد برده‌ای
خیز و ترک دین احمدسازوآیتاکه باشد لات و عزّایت خدای
پس فلان پیچید و خود را هیچ کردو آنچنان هیبت فلان راگیج کرد
مصطفی و اصحاب او حیران شدندبر در باری همه نالان شدند
کای خداوندا توئی شاه دو داراز سر ما شرّ او را دور دار
پس دگر فریاد زد او بر ملاگفت آن خورشید حقّ را ناسزا
بُد علی پیش نبی حیران شدهاو زگفت آن لعین غرّان شده
گرچه کودک بود در کاخ سترگلیک آن شه بود در معنی بزرگ
گر بصورت بود آن کودک ولیلیک بد نور بزرگی زو جلی
قصّهٔ سلمان مگر نشنیده‌اییا که دشت ارژنه نادیده‌ای
آنکه داده قرض اعرابی شترجام کوثر خود بدست اوست پر
هیچ میدانی عرابی و شتراین معانی هست غلطان همچو درّ
هیچ میدانی که اژدر دادخواستو آنچنان دادی ز عالم مر که راست
هیچ میدانی که حیه کی دریدواین هدایت او بحدّ مهد دید
هیچ میدانی که معجز آن کیستواین همه مدح و ثنا در شأن کیست
قصّهٔ سلمان و دشت ارژنهبشنو و خوردش مبین اندر تنه
آنکه اندر کعبه از مادر بزادآنکه بر باز او کبوتر را نداد
خود نهاد او پای بر کتف رسولکرد از کل جهانش حق قبول
پیش کوران گرچه کودک می‌نموداو بمعنی ملک دین را میربود
که بُده خود تاجدار انّماکه بُده در ملک معنی هل اتا
که بده قرآن ناطق در بیانکه شده در لو کشف اسراردان
کیست باب علم ازگفت رسولخود کرا بوده است در عالم بتول
پس امیرمؤمنان گفت ای نبینیست غیر از اذن جنگم مطلبی
هست عمرو اندر جهان جاهلیظلم و کفر از صورت او منجلی
ده اجازت تا روم نزدیک اوو این جهان را تنگ گردانم بر او
گفت پیغمبر اجازت کی دهمز آنکه جانی در درون این تنم
من نخواهم جان خود رفتن ز تنای شده اندر بدن چون جان من
پس دگر زد نعرهٔ سخت آن لعینگفت از لاتم تو می‌ترسی یقین
من نترسم از تو ونه از خداتآمدم پیش تو از قلعه برات
پیش لات و عزّیم آ بی سخنتا ببینی تو خدایم را چو من
خیز و بهر جنگ پیش من بیاتاکرا نصرت دهد این دم خدا
هر کرا نصرت بود حق ز آن اوستجملهٔ آفاق در فرمان اوست
مرتضی جوشید بر خود همچو شیرسوی آن ملعون روان شد اودلیر
نعره‌ای زد جست از خندق امیرآنکه بودی در دو عالم بی‌نظیر
عمرو عبدود چون آن نعره شنیدخویش را از جان خود بیگانه دید
عمرو را آن نعره خود بردار کردهمچو الماسی که در جان کار کرد
گفت این کودک عجایب مظهریستپهلوانیّ مرا او درخوریست
زوجهٔ او دختری چون مه کنمبر سر این لشکر او راه شه کنم
بلکه من خود تاج و تخت خویش رامیکشم در پیش او بی ماجرا
چون شه عالم به پیش او رسیدعمرو آن شه را بظاهر خورد دید
گفت کودک نام خود با من بگوکز عرب شخصی ندیدم مثل تو
کودک و چست و نکوروی ودلیرنعرهٔ تو تند باشد همچو شیر
پس امیرمؤمنان گفت ای دغانام من باشد علی مرتضی
عمرو چون بشنید نام مرتضیگفت دردا و دریغا حسرتا
من بدان بودم که شاهی بخشمتدختر خود گر بخواهی بخشمت
لیک خویش مصطفائی چون کنمدیدهٔ خود را ازین پر خون کنم
پس امیرمؤمنان گفتا باوترک دین خود بگوی و شو نکو
گر بدین مصطفی بندی کمربر دهد شاخ امید تو ثمر
آن لعین گفتا که ای کودک بروزآنکه دارم دل به پیش تو گرو
دوستت دارم کنم رحمت از آنکه تو هستی چست و زیبا و جوان
می نریزم ز آن سبب من خون توکز تهوّر آمدی پیشم نکو
نعره بر وی زد شه اسراردانگفت زان نام خدایم بر زبان
ورنه دنیا را ز تو خالی کنمپر زگوهرهای اجلال کنم
گفت عمروش آنچه گفتی این زمانکس نگفته پیش من اندر جهان
رو که آید ازدهانت بوی شیرورنه می‌کردم ترا این دم اسیر
صد هزاران رستم و کی بنده‌امهمچو ایشان صدهزار افکنده‌ام
تو همی گوئی خدا گوشو چو مناین مگو هرگز نگویم این سخن
رو به ترک این سخن گو جان ببرورنه در بازی در این دم جان وسر
پس علی مرتضی گفت ای پلیدنیستی در عالم از ارباب دید
در میان ما و تو تیغ است تیغشد ز ظلم تو مدینه زیر میغ
آن لعین شد تند و گفت ای ناگزیرسویت آمد تیغ خونریزم بگیر
چون امیر آن تیغ را بر سر بدیدتند بر جست و سپر بر سر کشید
تیغ او خود و سپر را بردریددر گذشت ازخود و بر فرقش رسید
چون خدا بودی بهر جایاورشجبرئیل آمد نگهبان سرش
تیغ او بر فرق حضرت ایستادتیغ بشکست و دو پاره اوفتاد
گفت حیدر کی پلید نابکارضرب خود راندی و کردی کارزار
من هم از بهر تو تیغی درکشموز تو فریاد و دریغی درکشم
حمله زد گفتا بگیر این ذوالفقاردان که هستم من شه دلدل سوار
چون شنید او از امیر این یک سخنگفت کای کودک تو کار خود بکن
من فکندم بر سرت آنگو نه تیغکوه را صدپاره کردی بی‌دریغ
در سرت از تیغ تیزم چاک نیستوز چنان شمشیر هیچت باک نیست
حیدر از نام خدا فریاد زدتیغ زد بر فرق آن ملعون رد
از سپر وز خود و از فرقش گذشتشد دو نیمه زودو از اسبش بکشت
خود دونیمه گشت و اسبش شد دو نیمتیغ آن شه بر زمین آمد مقیم
تا بگاو و ماهی او بی قیل شددر میان حایل پر جبریل شد
پس ندا آمد باحمد از الاهکین سخن بشنو زماهی تا بماه
لافتی الّا علی را گوشدارگوی خود لاسیف الاّ ذوالفقار
مصطفی گفت این حدیث با صفااز سر تحقیق با سلطان ما