گنج

بخش ۲۱ - تمثیل در بیان آنکه استعداد و قابلیت ضایع نماند هر کجا باشد و طلب هدایت نماید هر کجا بیابد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۵ بیت
بود اندر عصر من دانا دلیحل نمودی هر کرا بُد مشکلی
بود اوواقف ز حال و کار منکس چو او واقف نبُد در انجمن
سالها با من مصاحب بود اودر درون راهی بحق بگشود او
یک شبی نزد من آمدمست یارگفت ای در ملک معنی هوشیار
بهر آنی آمدم نزدیک توتا ترا واقف کنم از سرّ او
ز آنکه من عزم سفر دارم ز جانبا تو گویم راز و اسرار جهان
هست در پیشم یکی نوسالگیخورد سالی عاقلی پر حالکی
ترک دنیا کرده و یارم شدهخود رفیق جان بیمارم شده
گفت ای خواجه جهان از بهر چیستواندر این خانه نهان برگوی کیست
گفتمش هست این عبادت خانه‌ایاز برای دیدن جانانه‌ای
من در این خانه یکی دارم نهانخود یکی شد آشکارا در جهان
پس زبان بگشاد آن بینا بدلکای توبیرون آمده از آب و گل
سرّ این اسرار با من گو تمامتا شوم آگه من از سرّ کلام
هر که را اسرار معنی خویش نیستدر جهان او از گیاهی بیش نیست
صاحب اسرار عالم بی شکیدر همه ظاهر شده نادر یکی
گر یکی بوده است گو آن یک کجاستور ظهور او بود بیحدّ کراست
گفتم آن یک مظهر کلّ آمدهبر ره حق بر توکّل آمده
بوده از خود واقف اسرار حقگشته ظاهر از رخش انوار حق
چون شنید این نکته سر بر خاک زدبعد از آن بر جامهٔ جان چاک زد
گفت ره بنما که من چون دانمشدر درون جان چه سان بنشانمش
نام او بر گو و شان او بگواز همه عالم نشان او بگو
گفتم این معنی رو از عطّار پرساز طریق حیدر کرّار پرس
از من او چون نام حیدر را شنیدخویش را او از خرد بیگانه دید
چون بخود آمد پس از این اضطرابکرد گریان او بسوی من خطاب
کای توهم استاد وهم ره دان مناز کلامت یافت لذّت جان من
حیدر اندر سینه مأوی کرده استدر درون جان ما جا کرده است
هر چه بینم هر چه دانم او بودو آن کزین گوید مرانیکو بود
گاه گردد با من آن شه همزبانگاه می‌بینم که هر سوشد روان
گشت روشن جان مسکینم از اوهیچ جا خالی نمی‌بینم از او
گفتم ای از سرّ دین آگاه تووی شده در ملک معنی شاه تو
زین سعادت دیده انور می‌شودهر کسی را کی میسّر می‌شود
زین سعادت شادزیّ و شاد باشوز همه قید جهان آزاد باش
چون تو او را از دو عالم دیده‌ایوصل فکر و ذکر اوبگزیده‌ای
باش درعالم جدا ز اهل حسددر دوعالم پادشاه وقت خود
در همه عالم ظهور شاه دانخود دل دانا از آن آگاه دان