گنج

بخش ۲۰ - در بیان حال و منع آنهائی که اهل شرند واز خود بیخبرند و دیگران را احتساب فرمایند

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۲۸ بیت
بوی سرگین در دماغت هست چستمحتسب گشتی که دینم شد درست
روز مانی احتساب خویش کنترک کردار و کتاب خویش کن
گرکنی تو همچو بهمان احتساببر سرت آید عذاب بی‌حساب
برگذر زین کار و از آزار خلقورنه چون دزدان بیاویزی بحلق
دزد دنیا خود متاعی برده بودیا زمال اهل دنیا خورده بود
تو کنی رخنه بدین مصطفیهیچ شرمی می نداری از خدا
تو کنی دلهای مردم را ملولمی نداری شرم از روح رسول
گر نباشد جمله کار تو ریادر ره این فش از کجا و تو کجا
ای ترا افعال زشت و خلق هماز تو حق گشته ملول و خلق هم
ای تو با این فسق و دستار بلنددر میان خلق گشته خود پسند
ای گرفته سبحه از بهر ریااز ریا بگذر تو وبا راه آ
چند گردی بهر آزار کسانشرم دار از خالق هر دو جهان
دل بدست آر و مجو آزار دلز آنکه باشدمخزن اسرار دل
خود نکوتر باشد از صد کعبه دلساز دل نیکوتر است از ساز گل
دل بود منزلگه اسرار غیبگر نمی‌دانی تو راخود نیست عیب
عیب من آنست که گفتم راست رابشنو ازمن خود یکی درخواست را
ترک آزار دل دانا بکنتا نیفتی چون درخت از بیخ وبن
هر که آزار دل دانا کنددر دو عالم خویش را رسوا کند
رو مجو آزار دلها بی‌گناهورنه باشی در دو عالم رو سیاه
جهد کن دلهای ایشان شاد سازتا شود درهای جنّت بر تو باز
رو تو بی‌منّت بدستت آر دلز آنکه از منّت بسی باشد خجل
هر که یک دل را بیازارد چو جانجمله دلها را بیازارد عیان
این چنین کس از بدیها بدتر استبلکه او خود در جهان چون کافر است
چند گویم من بتو ای هیچکسهیچ کردی خویش را همچو مگس
ترک کن افعال بد را نیک شوبر طریق صالحان نیک رو
من چگویم باتو تو خود هیچ کسدر میان خلق گشتی خرمگس
ای که آزردی دل عطار رامن بتوکی گویم این اسرار را
این همه اسرار از دل آمدهباتو گفتن راز مشکل آمده
بعد من گر خوانی این مظهر تمامزینهارش تو نگهدار از عوام
بود این مظهر چو جوهر ذات بودوین معانی از صفات ذات بود
رو تو جوهر خوان شو و جوهرشناستا بیابی علم معنی بی قیاس
رو تو جوهر دان و مظهر نیز همتا نگردی در معانی متّهم
مظهر وجوهر هم از گنج وی استخود بدست ابلهان رنج وی است
از برای روح احمد جوهرمو از برای نور حیدر مظهرم
نیک دان و نیکخوان و گوش کنتا که روشن گرددت سرّ کهن
در جهان بسیار معنا گفته‌انددرّ اسرار معانی سفته‌اند
از زمان مصطفا تا این زمانواز زمان آدم آخر زمان
از ولی و شیخ و شاعر تا نجومکس ندانسته چو عطّار این علوم
هست او شاگرد حیدر بی‌شکیتو چه میدانی از اینها خود یکی
نیست چون عطّار مرغی در جهانزانکه هست او بلبل این بوستان
هیچ میدانی که این دادم ز کیستوین همه افغان و فریادم ز کیست
بهر آن است تا بدانی خویش راچند برخود میزنی تو نیش را
خویش را و نیش را بشناس توتا شود کارت چو حال من نکو
خویش تو پیراست باراه آردتنیش تو کفر است گمراه آردت
گر نیابی پیر جوهر پیش آروانگهی مظهر چو جان خویش دار
چند گوئی تو به نااهلان سخندم نگهدار ومعانی ختم کن
تانگویندت توئی اهل حلولیا توئی همچون روافض بوالفضول
یا نه دین ناصبی بربوده‌اییا نه تو همچون خوارج بوده‌ای
یا بگویند اتّحادی بوده‌اییا تو کیش ملحدان بربوده‌ای
گر نگویم راست اینها نشنوممن بدین مصطفی آسوده‌ام
هرچه گویندم کنمشان منبحلز آنکه دارم مهر شاهی را بدل
آنچه او گفتا بگو من گفته‌اممن بگفت دیگران کی رفته‌ام
گفت دیگر ابلهان قیل است وقالگفت شاه اولیا حالست حال
قال را در درس مان و حال گیرتا شوی واصل تودرعرفان پیر
پیر تو شاهست دیگر پیر نیستدر دو عالم همچو او یک میر نیست
نور او از نور احمد تافتهحق بدست قدرتش بشکافته
سرّ ایشان کس نداند جز الاهاین سخن روشن شد از ماهی بماه
قصد من بسیار مردم کرده‌اندخاطر مسکین من آزرده‌اند
جور بسیار از جهان بر من رسیدجور دنیا راه همی باید کشید
ناصرخسرو ز سرّ آگاه بودنه چو تو او مرتد و گمراه بود
ناصر خسرو که اندوهی گرفترفت و منزل در سر کوهی گرفت
ناصر خسرو بحق پی برده بوداز میان خلق بیرون رفته بود
یار او یک غار بود و تار بوداو بنور و نار حق در کار بود
رو تو در کار خدامردانه باشوز وجود خویشتن بیگانه باش
تا ببینی مظهر سلطان عشقوانمائی در جهان برهان عشق
عشق چبود قبلهٔ سلطان دلعشق چبود کعبهٔ میدان دل
عشق چبود مقصد ومقصود توعشق باشد عابد و معبود تو
عشق دارد درجهان دیوانه‌هاعشق کرده خانمان ویرانه‌ها
عشق باشد تاج جمله اولیاعشق گفته بامحمّد انّما
عشق گفته با محمّد در شهوددر نهان و آشکارا هرچه بود
عشق گفته با محمّد راز خودهم از او بشنیده خود و آواز خود
عشق گفته آنچه پنهانی بودعشق گفته آنچه سبحانی بود
عشق گفته راز پنهانی بمارو بگو عطّار آن را برملا
عشق گفته رو بگو اسرار منخود مترسان خویش را ازدار من
عشق گفتا من شدم همراه توعشق گفتا من شدم خود شاه تو
عشق گفتا من بتو ایمان دهمبعد از آنی در معانی جان دهم
عشق گفتا شرع تعلیمت کنمدر طریق عشق تعظیمت کنم
عشق گفتا خود حقیقت آن ماستوین معانی و بیان در شأن ماست
عشق گوید جملهٔ عالم منمدر میان جان و تن محرم منم
عشق گوید من بجمله انبیاگفته‌ام راز نهانی بر ملا
عشق گوید اولیا شاگرد منخواندن درس معانی ورد من
عشق گوید همنشین تو شدمدرس و تکرار و معین تو شدم
عشق گوید غافلی از حال مناز بد ونیک و ازین افعال من
عشق گوید فعل من نیکست و نیکواندر این دریا نهانم همچو ریگ
عشق گوید تو برو بیهوش شوپیش عشق او چو من پرجوش شو
عشق گوید غافلی از یار منگوش کن یک لحظه از اسرار من
عشق گوید گر ز من غافل شدیخود یقین میدان که بی‌حاصل شدی
عشق می‌گوید منم دریای رازبا توحاضر بوده‌ام من در نماز
عشق گوید که مراخود یاد کنوین دل غمگین من تو شاد کن
عشق گوید رو ز شیطان دور شووانگهی چون جان جانان نور شو
عشق گوید رو بدین شه گرووانگهی اسرار حق از شه شنو
عشق گوید که همو مقصود بودبا محمّد حامد ومحمود بود
عشق گوید گر بدانی شاه راهمچو خورشیدی ببینی ماه را
عشق گوید راه او راه من استهمچو عطّاری که آگاه من است
عشق گوید من بعالم آمدماز برای دید آدم آمدم
عشق گوید گه نهانم گه عیانمن بجسم تو درآیم همچو جان
عشق گوید گر تو می‌خواهی مرارو بپوشان جامهٔ شاهی مرا
عشق گوید که لسان غیب مناین کتب را گفته‌ام بی عیب من
عشق گوید که بسی اسرارهامن دراین مظهر بگفتم بارها
عشق می‌گوید که این راز من استبر سردست شهان باز من است
عشق می‌گوید که با حق راز مناز برون و از درون آواز من
عشق می‌گوید همه حیوان بدندیک یکی در راه او انسان شدند
عشق می‌گوید که سلطانی کنمباشه خود سرّ پنهانی کنم
عشق می‌گوید که دیدم رازهامرغ معنی کرده است پروازها
عشق می‌گوید مدار حق منمدر معانی پود و تار حق منم
عشق می‌گوید نبی بر حق شتافتزان بقرب حضرت اوراه یافت
عشق می‌گوید ولی بر من گذشتتیر مهر او ز جان و تن گذشت
عشق می‌گوید علیٌ بابهاروزها گویم بتو زین بابها
عشق می‌گوید که بابم را شناسوین معانی را بمظهر کن قیاس
عشق گوید چند می‌گویم بتوسرّ اسرار نهانی تو بتو
عشق می‌گوید علی را می‌شناساین معانی بشنو و میدار پاس
عشق می‌گوید علی چون روح بودخود بدریای معانی نوح بود
عشق می‌گوید علی با حق چه گفتهرچه گفته بود او آخر شنفت
عشق می‌گوید که ای گم کرده راهمی‌طلب از شاه مردان تو پناه
عشق می‌گوید که ایمان نیستتز آنکه مهر شاه مردان نیستت
عشق می‌گوید که شاهم اولیاستبا محمّد نور او در انّماست
عشق می‌گوید که علم اوّلینپیش سلطان جهان باشد یقین
عشق می‌گوید که حق بیزار شداز کسی کو از یکی با چار شد
عشق می‌گوید که ایمان چار نیستدر درون خود یکی دان چار نیست
عشق می‌گوید که جز یک یار نیستجز یکی اندر جهان دیّار نیست
یار را یک دان نه یک را چار دانتا شوی در ملک جان اسراردان
گفتگو بگذار مذهب خود یکی استگر ندانی یک در ایمانت شکی است
تو براه شرع احمد رو چو منتا شوی در ملک معنی بی سخن
من لسان الغیب دارم در زبانزان لسان الغیب خوانندم عیان
تو لسان الغیب را نشنیده‌ایز آن طریق جاهلان بگزیده‌ای
رو براه مظهر و مظهر بخوانتاشوی درمظهر من راز دان
مظهر و جوهر از این دریا بودگه نهان گشته گهی پیدا بود
ای نهان و آشکارا جمله تودر عیان مرد دانا جمله تو