بخش ۱۹ - حدیث دیگر در آتش رفتن جناب ابوذر در حضور حضرت مولی الموالی علیه و آله السلام
راویم این نکته را از شیخ دینآنکه او را بود خود علم الیقین
شیخ دین و پیشوای اهل دیدبایزید آن حکمت حق را کلید
گفت با من جعفر صادق امامآنکه بد در علم دین حاذق تمام
گشت روزی دُرفشان آن مقتداگفت پیشم پیر بسطامی بیا
یک زمان از هر سخن خاموش کنآنچه میگوید زبانم کوش کن
در مدینه باب من از بهر گشتبا گروهی از صحابه میگذشت
همرهش بودند آن شهزادههاآنکه ایشان را خدا گفته ثنا
و آنکسان کایشان بدندی بینظیرجمله بودند از محبّان امیر
چون نصیر و قنبر و سلمان مابوذر و عمّار یا سر ز آن ما
مالک اشتر بایشان بود و بسبود مختار مسیّب هم نفس
پس محمّد ابن بوبکر و حبیبسعد بین عبّاده و ابن حسیب
عبد رحمن بن عدّاس از هرببود او از جمع یاران از عقب
این جماعت هیفده تن بودهانددر طریق شاه ره پیمودهاند
با محمّد کز حنف شد نام اوکز حنیفت بوده میدان مام او
خود امیرمؤمنان سه چیز داشتدر زمین جان خود این تخم کاشت
این مراتب را به جز حیدر که دیدگر نمیدانی بپرس از بایزید
بایزید و من بعالم گفتهایموین در معنیّ حق را سفتهایم
این سه چیز از حق باو وارد شدهاین سه بر ارباب معنی جد شده
این سه مظهر را ز شه دانیم ماهم ز مظهر می برآمد این صدا
این سه معنی را بگویم با تو منچون تو هستی در معانی گام زن
اولین آن ولایت دان بعلمو آخرین آن سخاوت دان و حلم
پس شجاعت کان بوددلخواه مادر جهان ختم است او بر شاه ما
هر یکی فرزند را داد او یکیزنکه او بد والی حق بیشکی
پس سخاوت گشت حق آن حسن پس ولایت از حسین آمد علن
خود شجاعت بر محمّد داده بودز آنکه اودرملک دین شهزاده بود
چون بدانستی که اینها حق کیستبا تو گویم راز پنهانی که چیست
گر تو چون ایشان معانی دان شویبر سریر ملک دین سلطان شوی
یا تو همچون آن جماعت گوش باشیا چو عطّار این زمان پر جوش باش
تو کمر را همچو ایشان بند چستدامن شه را بدستت گیر رست
این جماعت پیرو شاهند همهاین جماعت رهرو راهند همه
این جماعت جان فدای شه کنندو آن جماعت خود ترا گمره کنند
ترک ایشان گیر و ترک خویشتنتا شوی در دنیی و عقبا چو من
ترک دنیا گیر و بدعتهای بدتا نیفتی در مذلّت تا ابد
رو تکبّر را بمان درویش شووانگهی نزد امیر خویش شو
تا تو را راهی نماید راست راستره رو این راه بیشک مصطفاست
مصطفی در شرع تعلیمت کندمرتضی در صدق تعظیمت کند
مصطفی اندر جهان گلشن شدهمرتضی از دید حق روشن شده
مرتضی روشن شده ازنور اومظهر نور ولایت پور او
این جماعت خود محبّان وینددر حقیقت دوستداران ویند
خود همی رفتند در کوی مغانجای ترسایان بد آنجا بی گمان
یک جماعت از بزرگان یهودبر سر آتش نشسته همچودود
داش گرمی بر سر آن کوی بودچیده دودی آتش بسیار زود
آتش بسیار در وی سوختهبر مثال دوزخی افروخته
آن جماعت جملگی جمع آمدهبهرخشت خویش چون شمع آمده
ناگهی دیدند آنهاشاه راپیش شه رفتند رفته راه را
پیر ایشان گفت بازوج بتولیک سخن گویم ز لطفت کن قبول
بود عمری تاکه من میخواستمپرسم این مطلب که میآراستم
بر زبان نام تو عمری راندهاموصف تو اندر کتبها خواندهام
بود شیخ قوم حمران یهوداو بسی از علم حکمت خوانده بود
گفت باشه من مسلمان میشومدر میان این عزیزان میشوم
یاامیر این جمله را احوال گوتا بدانم حال ایشان را نکو
من همی خواهم که چون ایشان شومدر قدوم حضرتت انسان شوم
گفت شاه اولیا بشنو ز منجمله یک نورند اندر یک بدن
این جماعت پی سوی حق بردهاندوز وجود خویش جمله مردهاند
سر فدای راه حق ایشان کنندمرهمی بر جان دل ریشان کنند
آنچه حق گفتهست ایشان آن کنندپنجه اندر پنجهٔ شیران کنند
لیک در فرمان حق فرمان برندزانجهت از این جهان ایمان برند
هرچه از حق باشد آن گردن نهندلیک مر بی راه را گردن زنند
گشته اینها یک جهت در راه حقجهد کن این دم تو برخوان این سبق
هرچه گفته مصطفا من آن کنمعالمی را زین خبر حیران کنم
هرچه من خواهم همینها آن کنندخانهٔ ظلم و حسد ویران کنند
جملگی هستند خود بر راه راستچون حسن کو بصری ومقبول ماست
گفت پس حمران که یا خیرالاُمموارهان این دم مرا از بند غم
یک محبّ را گوی تا فرمان برددر میان داش خانه در شود
چون رود او و نسوزد آن زمانآورم من عرض کلمه بر زبان
پس بشهر دین احمد در رومبر تو و بر دوستانت بگروم
من یقین دانم که دینت حق بوددین احمد خود حق مطلق بود
گفت پس رهبان بحضرت کی امیرگر نمائی این کرامت از ضمیر
یک هزار و یک صد و چهل کس یقینبوده شاگردان من در علم دین
ما و ایشان جمله در دینت رویمجمله بر تعلیم و تلقینت رویم
چون از او بشنید شه این مشکلاتگفت بینائی خداوندا بذات
یا الهی کن دعایم مستجابدر چنین امید بخشم فتح باب
چون دعائی کرد شاه اولیادر دعا آورد نام مصطفا
با ابوذر شه اشارت کرد فاشکاندرین آتش چو ابراهیم باش
دان که ابراهیم باب من بدهو آنچنان آتش بر او گلشن شده
چون شنید از شه اباذر این سخنرفت سوی آنچنان داش کهن
همچو پروانه بسوی نار رفتبروی آن آتش همه گلزار رفت
هر که از اخلاص برخوردار شدبروی آتش سر بسر گلزار شد
بود بوذر زرّ خالص لاجرمپاک بیرون آمد و شد محترم
زرّ خالص خود نسوزد در گداززانکه خالص بود آمد پاک باز
خلق بیحد بود آنجا جمله جمعتا که دریابند آنجا حال شمع
چون ابوذر در میان داش رفتسرّی از اسرار حیدر فاش رفت
مردمان گفتند بوذر سوختهجان ما را خود سراسر سوخته
مصطفا را بد باو اسرارهادر بهشت او را بود گلزارها
بود او پیر و ضعیف و ناتوانلیک در باطن بمعنی بد جوان
بوداو پیش پیمبر بس عزیزبارها گفتی علی با او دو چیز
که توئی دانا توئی بینا به رازراز را محرم توئی ای دلنواز
پس اشارت کرد با سلمان امیرگفت این خرقه بیا از من بگیر
پیش بوذر رو روان پوشان به ویبعد از این این جام را نوشان به وی
چون شنید از شاه سلمان آنچنانشد بسوی داش خندان و دوان
تا رود در داش سوزان همچو اوعالمی بینند آن سرّ مگو
زانکه سلمان دیده بد سرها بسیهمچو او عارف نبوده هر کسی
شه بسلمان گفت او در داش نیستسرّ اسرار خدا خود فاش نیست
درس داش است خود یک خانهٔبوذر آنجا هست با پیمانهٔ
زود پوشان خرقه و زودش بیاربهر او دارند یاران انتظار
رفت سلمان و بدیدش همچو ماهگفت هستی مظهر انوار شاه
روی او بوسید و دستش نیز همگفت داری این زمان تو جام جم
گفت این خلعت ز من بستان و پوشجام حیدر باشد این بستان بنوش
چونکه نام شه شنید او محو شدرفت در سکر و دگر با صحو شد
گفت با سلمان که از پیغام دوستجان خود را میکنم انعام دوست
غیر از اینم خود متاعی بیش نیستوین جهان خود یک سماعی بیش نیست
شربت خاص علی نوشید مردخرقه را پوشید و حق راسجده کرد
گفت یا سلمان که شاه من کجاستدانکه او آئینهٔ سرّ خداست
تا ببینم روی او بیخویشتنتا بیایم سوی او بیخویشتن
گفت خلقی با امیر استادهاندوز غمت بعضی بخاک افتادهاند
چون ابوذر انتظار شه شنیدخویشتن را بیخود اندر ره کشید
دست سلمان را گرفت و شد روانتا که شد نزدیک شاه غیب دان
پیش شه چون آمدند آن هر دو تننعرهای کردند هر سو مرد و زن
هر یکی گفتا بشاه اولیاای شده بعد از محمّد پیشوا
دست ما و دامن تو ای امامما بتو داریم ایمان والسّلام
هر که از جان پیرو حیدر بوداز ملایک او یقین بهتر بود
پس مسلمان گشت حمران یهودمتّفق گشتند با او هر که بود
مختصر گفتم من این اسرار راتا نگوئی رافضی عطّار را
گر تو میدانی علی را رافضیمن نمیدانم ولی را رافضی
من مقلّد نیستم در دین چو تودارم اسرار خدا از گفت او
من نیم خارج چو تو ای ناصبیمن شدم بیزار هم از رافضی
رو تو چون بوذر زغشها پاک شوبعد از آن در نار خوش چالاک شو
گرنه سوزی تو به آتش هر زمانچون تراغش باشد اندر این جهان
هستی خود را در آتش هر زمانپیش صرّافان معنی کن بیان
تا بگوید روح انسانی سخنوین معانی را ببین و گوش کن
وین معانی پیش درویشان بودوین حقایق نزد دلریشان بود
این سخن با شیخ و با مفتی مگوزانکه زین معنی ندارد رنگ و بو
بوی این معنی ز سیب مصطفاستسرّ این معنی حقیقت مرتضی است
همچو بوذر تو ز غیر حق گذرتا نیفتی عاقبت اندر سقر
رو تو چون منصور بردار فناتا ببینی نور حق را بی لقا
رو تو چون بوذر ز جان بگذر همهتا خلاصی یابی از آذر همه
رو تو چون منصور و با حق رازگووانگهی با اهل وحدت بازگو
رو تو چون بوذر شه خود را ببینتا بتو بنماید او حق را یقین
رو تو چون بوذر معانی را بدانتا شود آسان بتو رفتار جان
رو تو چون منصور عاشق گرد و مستتا بتو روشن شود سرّ الست
رو چو بوذر باش تسلسم امیرچند گردی گرد هر میرو و زیر
رو تو چون منصور در دریای محوچند خوانی پیش مفتی صرف و نحو
رو تو چون منصور و خود منصور شورو ز خود بگذر بمعنی نور شو
رو تو چون بوذر بسلمان یار باشتا شودبر تو معانی جمله فاش
رو تو چون منصور معنی را شکافتا شوی در مظهرم معنی شکاف
رو تو چون منصور و احمد شاه بینتا شوی در شرع او خود راه بین
رو چو بوذر بحر را غوّاص داردرّ معنی راز بحر دین برآر
رو تو چون منصور فرد فرد شوهمچو ماه آسمان شبگرد شو
رو تو چون بوذر مبین اغیار راتا بیابد روح تو ستّار را
رو تو چون منصور با حق یار شوتا بری از شبلی و کرخی گرو
رو تو چون بوذر بنار معرفتتاکنی جا در مقام مغفرت
رو تو چون منصور بردار نعمتا شوی تو جود مطلق در کرم
رو تو چون منصور و حق را فاش گووآنگهی از سرّ معنیهاش گو
رو تو چون منصور با حق راست شوکج مباز و این سخن ازمن شنو
رو تو چون بوذر بشب بیدار شووآنگهی با ذکر حق درکار شو
رو تو چون منصور نور نور شویا چو موسی زمان بر طور شو
رو چو منصور و صفا بین در صفاتا رسی دروادی ربّ العلا
رو چو بوذر پیشوا چون شاه گیرتا شوی بر اهل معنی تو امیر
رو چو منصور و ظهور او ببینتا که روشن گرددت سرّ یقین
رو چو بوذر سر بنه بر خطّ شاهتا که روشن گرددت سرّ آله
هر که راه حیدر و اولاد رفتکفر و ظلم او همه بر باد رفت
من بدنیا خود نخواهم مال و جاهزانکه هستم من غنی از حبّ شاه
رو تو ترک دنیی وعقبی بگومظهرم را بین و خود اسرار جو
هرچه جوئی از ویت حاصل بودزانکه عطّار اندر او واصل بود
هر که واصل نیست او در پردهایستاندر این وادی چو ره گم کردهایست
هیچ میدانی که اینها بهر چیستوین سخنهاو معانی بهر کیست
هیچ میدانی که قرآن خوان که بودهمچو نوری در میان جان که بود
هیچ میدانی که باب علم کیستواندرین عالم بجود و حلم کیست
هیچ میدانی که اسرار خدااز که شد پیدا بکه آمدندا؟
هیچ میدانی که طور و نور کیستپرتو انوار حق بر طور چیست
هیچ میدانی که منصور از که گفتدرّ اسرار الهی را که سفت
هیچ میدانی که بوذر یار کیستدرجهان او واقف اسرار کیست
هیچ میدانی که سلمان با که دیدنعرهٔ شیران در آن صحرا شنید
هیچ میدانی که در معراج کیستبا محمّد همسر و هم تاج کیست
هیچ میدانی که مرد و زنده شدباعرابی و شتر در پرده شد
گر همی معانی کلامانّما وهل اتی بر خوان تمام
هیچ میدانی سخاوت حقّ کیستمن بگویم لافتی إلّا علی است
گر نمیدانی مقام اولیارو بخوان مظهر تو با صدق و صفا
تا بیابی راه و هم ره دان شویبعد از آن در وادی ایمان شوی
رو تو از پیوند دو نان دور شوتا نباشی همچو ایشان در گرو
رو تو با اهل خدا پیوند سازتا شود درهای جنّت بر تو باز
خود نماز اهل دنیا پاک نیستز آنکه ایشان را ز لقمه باک نیست
رو تو یک لقمه ز کشت خویش نوشبعد از آن رو راز دان و ستر پوش
زینهار از خود مترسان خلق راپاره گردان از برت این دلق را
چونکه هیچی خود گزینی تا بچندبا نجاست همنشینی تا بچند