گنج

بخش ۱۸ - سلام الله یا غالب یا علی بن ابیطالب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۸۶ بیت
چون محمد این ندا از حق شنیدگفت هستی نور حق از عین دید
ای تو را حق در کلام خویشتنخوانده صد جایت بنام خویشتن
ای ز تو ایوان شرع افروختهجمله بدعتها ز قهرت سوخته
ای ز تو راه طریقت آشکاروی ز تو نور حقیقت آشکار
راه تو هر کس نرفت ایمان نبردکور بود و در ره شیطان بمرد
ای تو از مهر حقیقت نور نورپیش تو روشن شده احوال صور
ای ز تو روشن شده روی زمینرهنمای اولیای راه بین
در حقیقت واصل اندر راه حقاز تو در عالم نبرده کس سبق
هر که او با سرّ تو همراز شددر میان عاشقان ممتاز شد
هر که در راهت نباشد سر براههست ملعون و مقلّد روسیاه
هر که او از دین تو برگشته شددر ره معنیّ ما سرگشته شد
هر که او از پیرویت عار داشتدر گلستان شریعت خار کاشت
این معانی را نگویم من چنینگفت احمد آن نبیّ المرسلین
یا نبیّ المرسلین عطّار رازنده دل کن وانما اسرار را
تا شود او راه بین شرع تودر زمین جان کند او زرع تو
هست عطّار از ضعیفی رشته‌ایدر میان خاک و خون آغشته‌ای
هست عطّار اندر این ره خاک راهاز تو می‌جوید ز بی‌دینان پناه
هست عطار این زمان بی‌خویش و کسخود تو را دارد بهر دو کون و بس
یا أمیرالمؤمنین دستم بگیرز آنکه سلطان جهانی ای امیر
یا أمیرالمؤمنین جانم بسوختدر میان کفر و ایمانم بسوخت
با چنین جمعی منافق چون کنمغیر مهر تو ز دل بیرون کنم
یا امیر این قوم بی‌ره گشته‌انداز طریق افتاده در چه گشته‌اند
یا علی این جمع مردود آمدندبر طریق قوم نمرود آمدند
یا امیر این قوم سرگردان شدندهمچو قوم لوط بس بیجان شدند
یا امیر این قوم که می‌نگرونداز پی مردار چون سگ می‌روند
یا امیر از دست اینان چون کنمخود قبای صبر را بیرون کنم
دیگرم صبری نماند از جورشانظلمها پیدا شده در دورشان
قاضی و مفتی و اهل احتسابمکرها ورزند جمله بی‌حساب
زینهار ای راهرو زیشان گریزتا نیابی هول روز رستخیز
جمله بگذارند اصل و فرع راحیله پندارند ایشان شرع را
یا علی زین خلق یارانت چو منپیش تو ماندند آخر هفده تن
دیگر از اصحاب وقوم روزگاراز دمشق و کوفه بد پانصد هزار
از مقام مکّه تا اقصای روموز بلاد مصر تا سرحدّ فوم
پس خراسانست و ترکستان زمینپس بلاد ترک تا سرحدّ چین
ازولایت تا ولایت مردمانبود در شرع محمّد آن زمان
جملگی باطور ایشان گشته‌انداز امیرمؤمنان برگشته‌اند
رفته‌اند ایشان زشهر دین بدرمیر خوددانند گر را با مگر
بعد بهمان دین ایشان شد درستبا فلان کز نسل بی ایمان برست
همچو شمر نابکار و چون یزیدآید از حقّ لعن بر وی برمزید
پورنادان پورعاصی بیعتی استپس فلان بن فلان لعنتی است
جملگی گفتند چون بهمان بُد اودر طریق کفر با ایمان بد او
خط بهمان دارد اندر دست اوگر باو بیعت کنیم آید نکو
چون خلیفه بود عثمان در جهانخوانده ذوالنورین خلق او را عیان
پور بوسفیان پس از وی خوب بوددر امیری چون از او منسوب بود
این جماعت جملگی از ره شدندسوی او رفتند پس ابله شدند
وین زمان هم مردمان آگه شدندبر طریق جدّ خود بی‌ره شدند
می‌روند این جمله تا دار جزارو بایشان باش گر داری روا
خلق عالم ره بکوری رفته‌اندراه شرع احمدی بنهفته‌اند
همچو من در شرع و در دینش بکوشتا بیایی از همه مستی بهوش
این همه تصنیف بین از عالمانآنچه حق بوده نکردندی عیان
من عیان و آشکارا گفته‌اموین همه درها بمظهر سفته‌ام
من نمی‌ترسم ز کشتن همچو توز آنکه اسرارم علی گفتا بگو
من از او گفتم شه عرفان منهمچو نوری در میان جان من
ای بدنیا دشمنت را چند روزپرورش دادی بخوردی همچو یوز
گرچه او بر تو بسی زینت فروختعاقبت دنیا بچشمش میخ دوخت
ای پسر از قوم خود بیزار شوبازگرد از غفلت و بیدار شو
رو تو گفت مصطفی را گوش کنجام از ساقی کوثر نوش کن
نی محمّد گفت باب علم اوستانّما در شأن حیدر خود نکوست
تو زغفلت گشته‌ای دنیاپرستهر کرا غفلت نباشداو برست
این کتبها غفلت آرد این بدانروز غفلت دور شو مظهر بخوان
تا تو را روشن شود اسرار دینوین نماز و روزه‌ات گردد یقین
گر تورا عمر دو صد باشد بسالوندران عمرت بخوانی قیل و قال
ور تو در روزه شوی عمری درازور بشب دایم گذاری تو نماز
بی ولای او نیابی هیچ نوررو سیه باشی تو اندر روز صور
پیرو شرع محمّد باش چستدر طریق شاه مردان رو درست
هست امّیدم بشاه اولیاز آنکه هست او تاجدار انّما
همچو او آن را که شاهی باشدشدردو کون آن را پناهی باشدش
ای ز دین مصطفی بیرون شدههمچو حجّاج لعین ملعون شده
خیز و همچون مؤمنان دیندار شووآنگهی در کلبهٔ عطار شو
هست عطار اندراین ره سربلندز آنکه هست ابیات شیرینش چو قند
نی شکر دانی چرا شیرین بودز آنکه مهر شه در او تعیین بود
کمتر از چوبی نه‌ای در راه عشقگوش کن معنیّ آن از شاه عشق
تا که گردد روشنت اسرار عشقبعد از آن گردی تو خود انوار عشق
این مراتب از تو خود ظاهر شدهوین معانی از تو خود باهر شده
لیک باید جسم خود را سوختنوآنگهی خرقه زعرفان دوختن
رو تو درخرقه خدا را کن طلبوآنگهی دم درکش و نه لب بلب
ای تو اندر جسم صورت بین شدهبعد از آن هم صحبت سرگین شده
جهد کن خود را بعرفان پاک سازتا شوی در ملک عرفان پاکباز
رو درون را پاک ساز از کندگیتا ترا روشن شود فرخندگی
کندگی مهر پلیدان با شدتپیروی نفس شیطان با شدت
رو تو از فعل بد شیطان ببرریسمان مهر بد کیشان ببر
هیچ میدانی که تو خود کیستیآمده در دهر بهر چیستی
ظاهر از آثار ذات حق توئیواندرین عالم صفات حق توئی
هیچ میدانی کزین عالم تراجز جفا و جور نبود خود دوا
ترک دنیا کن چو حیدر مردوارتا شوی واصل بلطف کردگار
هر که او در آتش محنت بسوختهمچو بوذر جامه‌ای از صدق دوخت