گنج

بخش ۱۷ - نقل سخنی از شیخ عبدالله خفیف شیرازی معروف بشیخ کبیر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۲۰ بیت
این سخن نقلست از شیخ کبیرآنکه در آفاق بوده بی‌نظیر
گرچه مولودش بشیراز اوفتادهمچو او مردی ز مادر هم نزاد
او تصوّف را نکو دانسته بوداو زغیریت تمامی رسته بود
در تصوّف او بسی در سفته بودسی کتاب اندر تصوّف گفته بود
گفت روز عید سیّد نزد شاهآمد ودید او زماهی تا بماه
گفت با شاه ولایت کاین زماندیده‌ام اسرارها در خود عیان
حال من امروز میدان حال تستسرّ معنی مختفی در قال تست
آن دو فرزندش چو دونور الاهآن یکی خورشید و آن دیگر چو ماه
خویشتن را هر دو خادم ساختندپیش سید سر به پیش انداختند
پس بیامد فاطمه خیرالنساهمچو خورشیدی که باشد در سما
پیش سیّد آمد و کردش سلامگفت ای مقصود جان خیرالأنام
ای تو مقصود زمین و آسماندر میان جان نهان چون جان جان
ای ز عالم جملگی مقصود توعبد و عابد گشته و معبود تو
پس نبی گفتا توئی چون جان منهردو فرزندان تو ایمان من
پس علی یار و برادر از یقینزو همه گشته عیان اسرار دین
گشته ظاهر زو همه اسرار حقّدیده‌ام در وی همه انوار حق
او علوم شرع من دانسته استنه چو دیگر مردمان بربسته است
هیچ میدانی که اینها کیستنددر جهان معرفت چون زیستند
دان که این آل عبا هستند پنجپنج اسرار خدا و پنج گنج
پنج تن آل عبا اینها بدنددر درون یک قبا یکتا بدند
گنج اسرار خدا این پنج تنراهدان و رهنما این پنج تن
خود همین ها مقصد و مقصود حقّخود همین‌ها آمده از بود حقّ
ناگهان جبریل از حقّ در رسیدنزدشان بهر مبارک باد عید
گفت این فرصت زحقّ می‌خواستمتحفه‌ای بهر شما آراستم
تحفه‌ای دارم که داده بی سخنپیشتر از آفرینش پیرمن
ز آن زمان تا این زمان سال کهنچل هزاری سال رفت از این سخن
هر یکی روزی از آن سال عیانهست پانصد سال این دنیا بدان
من بر آن بودم بسی ای نیکخوتحفه را آرم برون در پیش تو
لیک امر ایزدی این روز بودلازم آمد بر من این فرمان شنود
این چنین تحفه یدالله داده استاز درخت طوبیم شه داده است
بود یک سیبی بسی زیبا و خوببوی از او دریافته هر دم قلوب
این ثمرها جمله از بود وی استاین شجرها جمله از جودوی است
این جهان از بوی او روشن شدهگوئی از فردوس یک روزن شده
عالمی از بوی او رنگین شدهحوریان از نور او خودبین شده
این چنین سیبی که گفتم از ودادزود پیش حضرت سیّد نهاد
گفت ای سیّد ز حق این تحفه دانز آنکه هست اسرار حق دروی نهان
پس گرفت از وی نبی آن سیب رابوی کرد و گفت بیچون را ثنا
حمد و شکر حضرت حق را بگفتدرّ شکر و حمد ایزد را بسفت
سرّ تو از تو توان دید ای الاهوی ز تو روشن شده خورشید و ماه
ای بصورت سیب و در معنی چو نورکرده اسرار خدا در تو ظهور
ای ز تو روشن شده خورشید و ماهخود تو باشی سایه و نور الاه
تو مبین صورت بمعنی کن نظرگر نمی‌خواهی که یابی کان زر
تو مبین صورت خدا را بین همهز آنکه از صورت نیابی دین همه
تو مبین صورت که صورت هیچ نیستگر بصورت میروی جز پیچ نیست
تو مبین صورت بفرمان راه بینوین دل خود را زجان آگاه بین
گر همی خواهی که عطّارت بودو آنگهی با شاه گفتارت بود
از دو عالم بگذر و منصور پرسوآنگهی نور ورااز طور پرس
طور ما و نور ما حیدر بودز آنکه دین ما ازو انور بود
من نیم دکان و دکّاندار همهمچو خارج با سر و افسار هم
پس بدست شاه سیّد سیب داداو ببوسید و بچشم خود نهاد
پس بدست فاطمه آن شاه دادفاطمه بوسید و ازوی گشت شاد
گفت در این سیب باشد سرّ غیباین بدنیا خود ندارد هیچ عیب
پس حسن بگرفت از او آن تحفه راگفت دیدم سرّ بس بنهفته را
هست در وی سرّ اسرار خداای برادر گیر از من سیب را
پس حسین آن سیب بستد از امامگفت من دیدم در او سرّ کلام
گفت سیّد ای شما چون جان منمحکم از حبّ شما ایمان من
هست ازین حقّ را ظهور مظهریمی‌نماید زین هدیّه جوهری
جوهر شه را از این ظاهر کندمظهر شه در جهان حاضر کند
این تحف را حق فرستاده بمنز آنکه می‌بینم درو سرّ لدن
بوده مقصود خدا خود مظهریمی‌نماید اندرو خود جوهری
گر نمی‌خواهی که مظهر خوان شویورهمی خواهی که مظهر دان شوی
رو طلب کن کلبهٔ عطّار راتانماید بر تو این اسرار را
هست اسرار خدا در جان منمظهر سرّ خدا ایمان من
ای تو غافل گشته از اسرار منخود گرفته عالمی انوار من
ای تو غافل گشته از اسرار شاهحبّ دنیا برده‌ات آخر ز راه
چند گویم مظهر حق را بدانور نمی‌دانی برو مظهر بخوان
تا ترامعلوم گردد سرّ دیدرو بجوهر ذات فکری کن بعید
تا که گردی مست در اسرار اویا چو صنعان رو ببین دیدار او
گر هزاران سال تو این ره رویبی دلیل راهبر گمره شوی
چون ندانستی که اصل کار چیستوین همه در پرده پود و تار چیست
تو ندانستی که تو خود چیستیوندرین دنیا برای کیستی
هست دنیا خاکدانی بس خرابواندرو افتاده خلقی مست خواب
پس کسی باید که بیدارت کندنکته‌ای از شرع در کارت کند
آنگهی گوید طریق ما بگیرتا نگردی تو در این عالم اسیر
بعد از آن چشم معانی برگشاتا ببینی ذات او را بی لقا
تو نبینی نور حق بی راهبراز وجود خویش کی یابی خبر
رهبری باید که تو در ره رویور تو بی رهرو روی گمره شوی
چون درین دنیا بکردی گم تو رههمچو قارون زمان رفتی به چه
چون شوی گمره تو اندر راه حقگمرهی باشی به پیش شاه حق
گر همی خواهی که رهبر گویمتو از وجود خویش جوهر گویمت
رو بخوان خود جوهر و مظهر بدانتا خلاصی یابی از رفتار جان
صد هزاران راه سوی حق بودلیک یک راهیست کان ملحق بود
رو نشان راه از جوهر بدانگر ندانستی برو مظهر بخوان
هر که در دین علی نبود درسترافضی دانم ورا خود از نخست
هست معنی شاه و صورت دین توز آن درین دنیا همه خودبین تو
تو مبین بت را که بت صورت بودو از وجود او بسی نفرت بود
دور کن از خود تو نفرت ای عزیزهست دنیای کدورت ای عزیز
نفرت دنیا همه مالست و جاهبعد از آن کبراست در سرکاه کاه
کبر را از سر برون کن همچو منهم درین دنیا مگیر آخر وطن
خود چه کردند انبیا در این جهانخود چها کردند با ایشان بدان
خود چه کردند با نبیّ المرسلینز آنکه او گفته ره باطل مبین
بعد از آن با شاه مردان تیغهاخود کشیدند آن همه مشتی دغا
بین چه کردند با دو فرزند رسولآن دو معصوم مطّهر با بتول
بعد از آن با اولیا یک یک تمامخود چها کردند این مشتی عوام
هرکه او خود راست رفت و راست گفتدر جهان راندند بر او تیغ مفت
خود چه کردند اولیا در این جهانراه بنمودند خلقان را عیان
خود طمع در ملک ایشان را نبودنه زر و نقره چو پرّ کاه بود
رو تو جام ازمعنی ما نوش کنوین سخن از راه معنی گوش کن
راه راه مصطفی و آل اوستوین همه گفت و شنفت از قال اوست
رو تو راه مصطفا رو همچو منتا که صافی گرددت هم جان و تن
گر تو می‌خواهی که یابی این مقامچند کاری بایدت کردن تمام
اوّلاً مهر امامان بایدتبعد از آن اسرار عرفان بایدت
بعد ازینها بایدت بیرون شدناز میان خلق دنیا همچو من
دیگر از افراط خوردن ترک کنبا خلایق نیز کم باید سخن
دیگر از خفتن بشب بیزار شووآنگهی با یاداو در کارشو
گر خوری از کسب خود باری بخورزینهار از نان مردم تو ببُر
زینهار از جامهٔ نیکو حذرتا نیفتی همچو ایشان در خطر
بعد از آن کن صحبت نیک اختیارتا بیابی درّ و گوهر بی‌شمار
دایم از گفتار درویشان بخوانتا که حاصل گردد این راز نهان
رو تو درویشی گزین و راه شرعتا بیابی در جهان خود اصل و فرع
سرّ این تحفه ز من بشنو کنونزآنکه هستم راز دار کاف و نون
پس نبی گفتا که ای فرزند مندرمیان جان تو پیوند من
خیز پیش مرتضی نه تحفه راتا که ظاهر سازد آن سرّ را بما
پس حسین آن تحفه پیش شه نهادپیش سیّد آمد و برپا ستاد
پس ز دست مرتضی آن سیب جستبر زمین افتاد دونیم درست
نیمهٔ آن را حسن برداشت زودنیمهٔ دیگر حسین آمد ربود
در میان هر یکی ز آن نیمه‌هاخطّ سبزی بد نوشته بابها
گفت پیغمبر که ای شیر خداخطّ عبری را بخوان در پیش ما
پس امیرالمؤمنین آن خط بخواندبر زبان سرّ الهی را براند
بد نوشته این سلام و این دعابر ولیّ الله امام رهنما