گنج

بخش ۱۶ - ***

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۱۷ بیت
این سخن نقلست از سلطان دیناز امام متقیین ایمان دین
آن امامی کو حقیقت یاب بوددر میان بحر دین گرداب بود
اسم او خواهی که دانی ز اولیاهست نام او علی موسی الرضا
آن امامی کو طریق دید حقجمله اهل الله را داده سبق
آن امامی کو بغیر از حق ندیدعالمی انوار از او آمد پدید
گفت تو خواهی که ایمانت بودانس و جنّ جمله بفرمانت بود
تو ز دین مصطفی جاهل مباشدر طریق مرتضی غافل مباش
در ره دین ذکر حق را کن نثارتخم حبّ مرتضی در دل بکار
هست ذکر حق حصار و شرط آنحبّ آل مصطفی باشد بدان
گفت پیغمبر حدیثی بر ملاهست این معنی خود از پیش خدا
رو تو از عطّار پرس اسرار اوز آنکه دارد مظهر انوار او
من بتو اسرارگویم پایدارگر تو منصوری سخن را پاسدار
ای زانوارت جهان روشن شدهقرص خور، شمعی از آن روزن شده
چند گویم من بتو اسرار راخود ز کل نشناختی انوار را
هست از نور خدا روشن دلمحلّ شده از نور حیدر مشکلم
گشته روشن این ضمیر پاک منشد زیارت گاه مردان خاک من
ز آنکه من عطّار ثانی آمدموز وجود خویش فانی آمدم
خود مرا مولد به نیشابور بودلیک اصل من بکوه طور بود
طور چبود مظهر اسرار اونور چبود واصل انوار او
نور طور خود در اودیدم عیانگر تو می‌بینی بیا نزدیک مان
ز آنکه چون منصور واصل آمدیمنی چو زرّاقان جاهل آمدیم
بیعت ما بیعتی باشد نخستگشته این بیعت بدین ما درست
دین خود را می‌کنم من آشکارگر برندم این زمان در پای دار
دین من دین امیرالمؤمنینراه من راه امام المتقین
ما بدین حیدری داریم رویک جهت باشیم ما در دین او
تو زدین لفظی برآری برزبانخودنمی‌دانی معانی را عیان
رو، ز قرآن مغز گیر و پوست مانپوست را انداز پیش کرکسان
روغن این مغز جان اولیاستاین چنین معنی بیان اولیاست
رو، ز قرآن صورت و معنی ببینتا شود روشن ترا دنیا و دین
خود نمی‌دانی که قرآن نطق راستناطق او را نمی‌دانی کجاست
ناطق او خود امیرمؤمناندر کلام الله نطق او بیان
او بود قرآن ناطق در یقینزانکه او گفته است نطقم را ببین
ناطق من خود محمّد بود شاهرو تو واقف شو ز اسرار اله
جمله اسرار خدا آموختمجامه از انّا عطینا دوختم
گر هزاران سال باشی در طلبور هزاران جام گیری تا به لب
ور بهر روزی گزاری صد نمازور شوی با روزه در عمری دراز
گر شوی غزّالی طوسی به دهرور برون آری بسی درها ز بحر
گر اویس خاص باشی مصطفاور حسن گردی به سیرت با صفا
ور چو مالک تو نهٔ دینار جوچون محمد واسعی تو یار جو
گر تو باشی همچو ایشان درروشور بیابی در طریقت پرورش
ور حبیب اعجمی باشی بحالور چو بوخالد شوی در عمروسال
ور شوی تو همچو عتبه ذکر گویور بیابی تو در آن سیر آبروی
ور تو همچون رابعه باشی خموشور فضیلی خود بعالم در خروش
گر چو ابراهیم ادهم در جهانور چو بشر حافی آیی راز دان
گر شوی ذوالنون مصری پرمحنبایزیدی گر شوی بسطام فنّ
ور چو عبدالله مبارک آمدیور چو لقمان نور تارک آمدی
گر شوی داود طائی با وفاور چو حارث شد جنابت باصفا
ور سلیمانی و دارائی بدردور محمد این سمّاکی تو فرد
گر محمد اسلم و اعلم شویاحمد حرب اندرین عالم شوی
گر چو حاتم کو اصم بدعالمیور ابوسهلی و در دین مکرمی
گر شوی معروف کرخی در کرمور چو سرّی سقطی گردی تو هم
گر شوی تو همچو فتح موصلیور شوی چون احمد حواری ولی
گر چو سلطان احمد خضرویه راهیابی و گردی بملک فقر شاه
یا بگردی بوتراب نخشبییا شوی تو همچو شیخ مغربی
یا چو یحیی معاذو شه شجاعکین دوشه کردند عالم را وداع
گر چو یوسف بن حسین راز دانباشی و عبدالله حیری روان
یا تو چون بوحفص حدادی شویاز علوم دین دل آبادی شوی
یا تو چون حمدون قصاری شوییا تو چون منصور عمّاری شوی
گر شوی چو احمد عاصم به علمور شوی همچون جنید محترم
عمر و عبدالله مکّی گر شویبر همه مردان عالم سرشوی
گر تو چون خراز باشی سرّ پوشچون حسین نوری آیی در خروش
یا ابوعثمان حیری در حرمدر طریق عشق باشی محترم
چون محمد گر بود اسمش رویمبر سر ارباب عرفان بود غیم
گر شوی ابن عطا در کار حقور چو ابراهیم رقی یار حق
یوسف اسباط یا یعقوب پیرنهر جوری آنکه بود او بی‌نظیر
چون محمد کو حکیم سرمدی استآنکه او سرور بملک بیخودیست
بوالحسن آن شیخ بوشنجی شوییا تو چون ورّاق راه دین روی
گر چو بوحمزه خراسانی شویور براه حق بآسانی شوی
ور شوی عبدالله ابن الجلاور تو باشی چون علیّ مرحبا
جملگی کردند کار راه حقتو بری در معرفت ز آنها سبق
احمد مسروق اگر باشی بدهرور شوی سمنون مجنون نورشهر
ور شوی در رتبه چون شیخ کبیردر میان اهل عرفان بی نظیر
ور چو بواسحق گردی کاردانبو محمد مرتعش را همزبان
ور تو منصوری و حلاج اسم تستجمله انوار خدا در جسم تست
همچو فضل ار صاحب سیری شویبوسعید بن ابوالخیری شوی
ور چو شیخ مغربی گردی عیانچون ابوالقاسم شوی شیخ کلان
گر شوی تو همچو نجم الدین مااز تو گیرد عالمی نور و صفا
ور چو سیف الدین و مجدالدین شویچون علی لالا توهم ره بین شوی
ور هزاران سال تو شیخی کنیور شوی در ملک عرفان تو غنی
گر کتبهای سماوی بشنویور تو عمری در ره عرفان شوی
راه یک دان نه دو باشد راه حقاین سخن را گوش کن از شاه حق
این جماعت جمله از خورد و کلانراه بین باشند و جمله راه دان
راه این جمله یقین میدان یکیستکور باشد آنکه رادر این شکیست
بود اینها را مسلّم راه شرعباخبر بودند جمله اصل و فرع
همچو ایشان باش در دین پایدارتخم ایمان در زمین دل بکار
تخم ایمان را بعالم زرع دانتا که گردد سیر ایمانت عیان
چونکه گردد سبز باز آرد ثمررو تو این بررا چو جان خود شمر
بعد از آن جان را بجانان وصل کندست و رو از جمله دینها غسل کن
گرچه مردم دین بسی دارند لیکتو نمی‌دانی که این دین نیست نیک
راه دانانی که بر حقّ رفته‌اندراه حقّ را راست مطلق رفته‌اند
جمله یک دینند پیش شاه خودچون بدانستند ایشان راه خود
ای تو گم کرده ز ایمان راه راروشناس آخر چو ایشان شاه را
جمله دانند این جماعت شاه راگم نکردند از حقیقت راه را
هر که در راه ولایت انور استاو بشهر دین احمد چون دراست
هر که در راه علی ره دان شدهدر میان جان ما ایمان شده
هر که در راه علی از جان گذشتتیر او از هفتمین ایمان گذشت
هر که در راه علی دارد قدمهست در دار بهشت او محترم
گر تو مردی سرّ شاه از من شنومظهر حقّ را بدان با او گرو
هست عطّار این زمان خود حیدرییافته در دین حیدر سروری
هست عطار این زمان با شه درستدامن او گیر ای طالب تو چست
ز آنکه همچون او نداری رهبریرهبر عطّار آمد سروری
سرور مردان عالم شاه ماستدر حقیقت دید او همراه ماست
من بدیدم دید او در خویشتنز آن بنالم همچو بلبل در چمن
بلیل طبعم از او گویا شدچشم دید من از او بینا شده
عالمی روشن شده از نور او و آنکه هست انسان کامل پور او
هر که راه او رود فرزند اوسترشتهٔ جانهای ما پیوند اوست
گمره است آنکس که غیر او بودوز خدا دور است آنکو بشنود
بشنود هر کس بجان این را ز مادر جهان جان شود انبازما
زو شنیدم نطق و نطقم او بداداین همه اسرار در جانم گشاد
این چنین مظهر همه از غیب دانبعد از این عطّار گشته غیب دان
در میان جان من او بوده استخود همو گفته همو بشنو ده است
من چه گویم من چه دانم من که‌امدر شنیدن در سخن گفتن که‌ام
هست او گویا چو نور اندر تنمکز زبان او حکایت می‌کنم
این سخنها را روایت می‌کنمخلق عالم را هدایت می‌کنم
من ازو گویم ازو دانم از اومی‌کنم دایم ز مظهر گفتگو
بعد از این گویم حقایق بیشمارگر تو ره دانی بسویم گوشدار
من معانی با تو گویم بیشمارشمّه‌ای را ز آن معانی گوشدار