گنج

بخش ۱۵ - در سوخت و کشتن اهل خلاف درویشی را بجهة ذکر حدیث الولایة افضل من النبوة

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۹۶ بیت
آن دگر گفتا ولایت افضل استز آنکه این قول از کلام مرسل است
آن یکی گفتا ولایت زان کیستآن دگر گفتا که در شأن علیست
حضرت شاه ولایت نام اوستدر جهان جان همه پیغام اوست
شاه دین اسرار حق با من بگفتوین معانی را ز غیر حق نهفت
شاه من با جبرئیل این راز گفتراه معنی را بعرفان باز گفت
شاه من حق را بدید و حق بگفتهم بحق او گفت و هم از حق شنفت
انبیا جانند و شاهم جان جانگر نمی‌دانی بیا مظهر بخوان
شاه من اندر ولایت سرور استهر که این را می نداند کافر است
شاه من دارد ولایت زانمّارو بخوان در نصّ قرآن هل اتی
تا بدانی این ولایت زان کیستاین ثنا از قول حق در شان کیست
حق ترا قفلی عجب بر جان زدهراه دینت بیشکی شیطان زده
بستر مادر تو را خود پاک نیستگر تو را مردود گویم باک نیست
من همی گویم امام حق علیستدردو عالم بیشکی او خود ولیست
چونکه بشنیدند ازو جمع کبارخود زدند او را به زاریهای زار
دست بستند و گرفتندش بزورپیش شیخ وقت بردندش بزور
شیخ گمره گفت ای مردود دیناین سخن هرگز نباشد از یقین
این ولایت را که گفتی نیست آناین ولایت را بگویم از عیان
این ولایت حق پیغمبر بودپیش اهل سنّت آن باور بود
زان نمی‌دانی امام خویش رابیشکی افتادی از مادر خطا
او خلیفه بود کی بود او ولیاین ولایت را نبی دارد جلی
شیخ گفتا میدرم او را زهمتا از این مشت رو افض وارهم
گفت استر را برون آرید زودتا برم او را به پیش شاه خود
شیخ در نزد خلیفه شد رواندر عقب رفتند جمعی مردمان
چونکه در گاه خلیفه شد پدیدگفت حاجب را بگو شیخت رسید
چون شنید او نام شیخ و شاد شدپس بنزد شیخ خود آزاد شد
شیخ گفت ای حاکم امن و اماناین چنین رانده است شخصی بر زبان
پس باو احوال را گفت او تمامدر برون درستاده خاص و عام
پس خلیفه گفت یا شیخ کبارمن ازین مردم بسی کشتم بزار
من ز اولاد علی هم کشته‌امتو نه پنداری که من کم کشته‌ام
من بروی جملگی در بسته‌امتا ازین فتنه بکلّی رسته‌ام
یک امیری بود پیش او بزرگبود اصل او همه از خیل ترک
بود نام او اصیل مزد گیربود اصل او سمرقند ای فقیر
گفت رو او را بکش آنگه بسوزپس ازو چشم محبانش بدوز
این سخنها هر که می‌گوید بکشگر هزارند آن همه ور صد بکش
پس بگفت آن شیخ بامیر این سخنهست درکارت ثوابی جهد کن
گر گناهی باشدت آید ز منوامکن از گردن ایشان رسن
چون بدید آن ناصر خسرو چنانگفت دانائی به پیدا ونهان
یا الهی من فقیر و بی کسمباچنین مشتی منافق چون رسم
یا الهی داد مظلومان بدهشیخ شیطان را چنین نصرت مده
ز آنکه در ظلمش جهان گردد خراباین دل بی‌رحمشان گردد کباب
بعد از آن گفتم که از خون ددانزار نالیدم بخلاق جهان
یک شبی بودم بکنجی دردمندبا دل مجروح و جان مستمند
یک ندا آمد بگوشم کی حکیمخیز و روزین مملکت بیرون سلیم
از خدا آمد عذاب بی‌حساباوّلش رنج آمد و آخر عذاب
چون صباح آمدبرون رفتم ز شهرپس وباافتاد درجانشان چو زهر
زد بلا آن تیر را بر شیخ دونبعد از آن شد میر بی دین سرنگون
بعد از ان آن شاه و آن لشکر تمامجمله مردند و نماند از خاص و عام
این بلا بر جان اهل بغی بودو آنکه در خون محبّش سعی بود
خود همه رفتند اندر قهر اواین چنین هاباشد اندر زهر او
لشکر دنیا ندارد حرمتیراه حق رو تا بیابی عزّتی
عزّت عقبا بمال و جاه نیستراه شه رو تو جز این ره راه نیست
گر تو سرّ شاه ناری بر زبانهیچ عزّت می نیابی در جهان
سر رود گر سر بگوئی فاش توگوش کن دریاب معنیهاش تو
من سخن را راست گویم درجهانز آنکه دارم از ولای او نشان
من نگویم هیچ در عرفان دروغتو همی ریزی به مشگت همچو دوغ
خود مرا از شاعران مشمار توبشنو از من معنی اسرار تو
من نگویم شعر وشاعر نیستمدر میان خلق ظاهر نیستم
این معانی را بخلوت گفته‌امدرّ بالماس معانی سفته‌ام
من بهیچ اشیا ندادم این کتبز آنکه من دارم درو خود لبّ لب
شاه من داند که لبّ لبّ کجاستوینچنین اسرار معنی از که خاست
از زمان آدم آخر زمانکس نبوده همچو من اسرار دان
خود کتبهای همه در پیش گیرتا شود روشن بتو گفتار پیر
بعد از آنی جوهر و مظهر بخوانتا شود این مشکلات تو عیان
هیچ میدانی که حیدر حی دریدهفت ماهه این هدایت را که دید
آن یکی مظهر بد از سرّ الههر که این دانست روشن شد چو ماه
هر که این دانست رویش ماه شداو ز دین مصطفا آگاه شد
چون ندانی مظهرش جان نیستتخود نداری دین و ایمان نیستت
حال شیخ و قاضیت کردم بیانگر نمی‌دانی برو مظهر بخوان
زین جهان نه شیخ و قاضی شاد رفتدین و دنیاشان همه بر باد رفت
این نصیحتها که کردم گوش کنجامی از مظهر بگیر و نوش کن
تا بیابی آنچه مقصودت بودبازیابی آنچه مطلوبت بود
ورنه رو میباش تو با شیخ ناسباش مرد قاضی و قاضی شناس
باش مولانا و فتوی می‌نویسنکتهٔ وسواس و سودا می‌نویس
یا برو تو شو مدرّس در علومتا که حاصل گرددت اوقاف روم
یاهنرمندی تو اندر این جهانتا بیابی در میان خلق نان
یا برو دیوانه شو یا میر شویا بری از خلق و عالم گیر شو
یا برو دهقان شو و تخمی بکارتا بآخر آورد آن تخم بار
هرچه کاری خود همان را بدرویبعد از آن در دین احمد بگروی
گر تو شیخ دهر باشی ور بزرگور تو باشی درجهان چو شاه ترک
عاقبت زین عالمت بیرون برندسوی آن عالم که داند چون برند
هست دریائی که خود پایان نداشتفی المثل دروی کسی سامان نداشت
هست دریائی پر از خون موج موجخود فتاده خلق در وی فوج فوج
هست دریائی پر از خون موج زنسالکان بسیار در وی همچو من
من از آن دریا بکلّی رسته‌امهمچو سلمان از نهیبش جسته‌ام
پیشتر زآنکه مرا آنجا برندوین تن زارم بدان مأوی برند
من تن خود را باو انداختمروح خود را من مجرّد ساختم
در درون کاسهٔ سر سرنگونهرچه بدبُد جمله را کردم برون
این همه غوغا در این ره ز آن اوستز آنکه خود منزلگه شیطان اوست
ای تو گشته یار شیطان صبح و شاموز بدی کردن برآوردی تو نام
خوب یاری خوب نامی خوب زیستهمچو شخص تو بعالم خود دونیست
وای بر کار تو و بر حال توهیچ نامد از تودر عالم نکو
گر تو می‌خواهی که باشی رستگاردست از دامان حیدر وامدار
رو تودر امر خداتعظیم کنخلق را شنعت مگو تعلیم کن
تا بیابی تو نجات از فعل بدورد خود کن قل هوالله احد
تا شوی واقف ز اسرار کریمبر طریق دین حیدر شو مقیم
غیر از این هر دین که داری محو کنتا بیابی مغز عرفان زین سخن