بخش ۶۹ - سپری شدن کار خسرو
چنین گفت او که کرد از وی روایتکسی کو بود راوی حکایت
که چون خسرو ز رنج و غم بیاسودهمیشه شادمان و کامران بود
نیاسود از سرود رود ونخجیرنه از جام می و نز نغمهٔ زیر
بدینسان تا که شد بسیار سالشنیامد هیچ نقصان در کمالش
وزان پس بد شبی اندر بر گلبصد ناز و خوشی در بستر گل
دل بیناش خوابی سهمگین دیدکه همچون بید از سهمش بلرزید
برون شد روز دیگر سوی نخجیرمگر کز وی بگردد بد بتدبیر
شدند اندر رکاب وی خرامانز خویشان و ندیمان وغلامان
تنی صد را سواران گزیدهشکاری افگنان کار دیده
سگ و شاهین و چرغ ویوز و شهبازهمی بردند مردان سر افراز
دوانیدند اندر دشت هر سویکایک در شکار مرغ و آهو
بیفگندند بسیاری شکاریاز آهو و ز کبک کوهساری
پدید آمد پی گوران بسیارهمی بردند زان پی ره بهنجار
فتادند از عقبشان در بیابانبران اسپان چون دیوان شتابان
ازان گوران نیامد هیچ درپیشبیفگندند چیزی از کم و بیش
بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روزبگشت از چرخ مهر گیتی افروز
ز تاب آفتاب و زخم گرماشدند ازتشنگی حیران و شیدا
همی رفتند از هر سوی پویانهمه کوه و بیابان راه جویان
چو بسیاری زهر جانب برفتندامید از جان شیرین برگرفتند
قضا را سبزهیی دیدند سیرابدران جانب دوانیدند بشتاب
یکی چشمه بدانجا آبکی کمزمین گردش گرفته اندکی نم
بگرد چشمه اندر حلقه کردنداز آن چشمه یکایک آب خوردند
بیاران گفت شاه نام بردارکه من امروز دیدم رنج بسیار
ندارم چشمهٔ خورشید را تاببباید خفت پیش چشمهٔ آب
چو شاه این گفت حالی بارگاهشکشیدند و بگرد او سپاهش
بگرد چشمه فرش خسروی رابیفگندند شاه منزوی را
درون شد شه نه کس را خواند ونه گفتبدل ناخوش جلابی خورد و خوش خفت
ز بسخوشی که دل در خواب بودشسپهر پیر خوابی دید زودش
چنان خوابیش دید وحیله آمیختکه جانش برد و از خوابش نه انگیخت
قضا را افعیی هر روز در تابز گرما آمدی تا چشمهٔ آب
بران نم ساعتی خفتی و بودیچو تفّش کم شدی رفتی چو دودی
بوقت خویش باز آمد دران روزبدانجاخفته بد شاه دل افروز
چو شه در خواب بود و جای خالیبزد بر شاه و خشکش کرد حالی
چو شه را کشت خاک تر برفت اوهم آنجا حلقهیی زد خوش بخفت او
شهٔ دلداده جان در قهر ماندهلب چون نوش او پر زهر مانده
فلک چون گوی سرگردانش کردهبجان آورده آنگه جانش برده
بداد از بیخودی جان بی ستوهیبیک جو زهر مردی همچو کوهی
بیک ساعت چنان شد خسرو یلکه با صد ساله مرده شد مقابل
شکاری را، برون شد شه دریغاشکار او شد چنین ناگه دریغا
همه عالم نه ماهست و نه میغستولی بحری پر از موج دریغست
اگر هر ذرّه را از هم کنی بازدریغا یابیش انجام و آغاز
چو دارد هر که زاد او مرگ از پسسخن زو چیست انّاللّه و بس
چو طفل از پرده عزم این جهان کردچو زاد او ماتم خود آن زمان کرد
ازان در گریه آمد چون بزاد اوکه اندر ماتم خویش اوفتاد او
چه گرمرغی دلارام اوفتادیبسی بگری که در دام اوفتادی
چو زادن از برای مرگ آمدکرا این زیستن پر برگ آمد
ز یک دم تا بمیری خوارو عاجزبدیگر دم نگردی زنده هرگز
چرا باشی ز عمری مانده در دامکه یک یک دم بباید مرد ناکام
ترا این زندگانی آشکارهنهانی هست مرگ باره باره
برو عمری گزین زین به که داریکه آن بهتر که این مهمل گذاری
سرافشانان چو عیب عمر دیدندشهادت لاجرم شاهد گزیدند
چه خواهی کرد در جایی که هرگزکسی قادر نشد ناگشته عاجز
تو از بادی طلسمی کرده بر پایکجا ماند طلسم از باد برجای
چرات ازعالم و از خویش بس نیستکه بنیاد تو جز بر یک نفس نیست
دمی کز تو برامد آن نفس پاکفرو شد روزت و دیگر کفی خاک
من و من چند گویی چند پیچیکه یک من خاک و دیگر هیچ هیچی
منی خاکی تو من من گفتنت چیستتو هیچی این همه آشفتنت چیست
من و من چند گویی کاین من تودمست و بس همان من دشمن تو
طلسمی کز دمی گرمست بر جایچو آن دم سرد گشت افتاد از پای
چو آن دم رفت ناماند مگر هیچمزن دم خویش را دان و دگر هیچ
ولیکن تا که ندهند آن دمت بازخبر ندهد کسی زان عالمت باز
تو این دم مردخو کرده بنازیبعادت میکنی کاری مجازی
قدم در نه درین دریای بی بنکه از تو نام ماند ناز میکن
جهان در فربهی و در گدازتفراغت داد از آز و نیازت
جهان را از غم تو هیچ غم نیستکه از شادی تو شادیش کم نیست
اگر تو غم خوری گر شاد باشیبیک نرخست تا آزاد باشی
اگر صد چون تو هر روزی بمیردزمین گردی، فلک سوزی نگیرد
منه بر گردن ای غافل بسی بارکه در گردن کنی خود را بسی کار
هزاران بار اگر برپشت گیریچنانست آنکه بر انگشت گیری
چرا بر دست چندین پیچ داریکه بشمردی هزاران هیچ داری
که خواهد در حسابی باز ماندنکه آخر دست ازان باید فشاندن
زهر دستی حسابی یاد داریولی در دست آخر باد داری
بآخر چون نماز دیگری بودنه شاه آمد نه خوابش را سری بود
سپه رفتند و شه در خواب دیدندبرِ او افعیی پرتاب دیدند
میان زهرشه را غرقه کردهز سر تا پای خود را حلقه کرده
تن شه تیره تر ازمشک گشتهچو کافوری ز سردی خشک گشته
چو دیدندش چنان یاران و خویشانچگویم من که چون گشتند ایشان
ز اشک آن چشمه را جیحون گرفتندبسنگ آن مار را در خون گرفتند
چه سود از افعیی در پیش کردهکه بود آن شوم کار خویش کرده
چو زان بد زهر، دل پرداز گشتندبسوی کشتهٔ خود باز گشتند
خبر بردند سوی پیر فرتوتکه خسرو کشته شد، بفرست تابوت
ز یار خویش گلرخ را خبر کنجهانگیر جهان را پیش درکن
درین ماتم برانگیزان قیامتکه ننشیند چنین جایی ملامت
درامد قاصد ناخوش خبر زودخبر بر گفت تا شه را خبر بود
برامد تند بادی بی سلامتجهان پر شور شد همچون قیامت
جگر خون شد ازان بادی که برخاستزهی زاری و فریادی که برخاست
خروشی در میان روم افتادکه خسرو را شکاری شوم افتاد
چو دریا کشوری پرجوش میشدکسی کان میشنید از هوش میشد
جهانگیر از پس قیصر برون رفتکنون کار مصیبت بین که چون رفت
چو دیگر روز صبح افتاد بر راهجهانی خلق گرد آمد بدرگاه
کسی ناگاه گلرخ را خبر کردکه جانان تو جان بادادگر کرد
چنین بود و چنین بنیوش حالشدریغا خسرو و حسن و جمالش
بجه از جای و در پیش آر ره رابرون بر رخت کاوردند شه را
چگویم من که گل زین حال چون شددر آتش اوفتاد و غرق خون شد
برون آمد ز در آن شمع خوبانزنان دو دست برسر پای کوبان
پلاس افگنده بر سر روی خستهکنب بر سر بجای موی بسته
بنخ نخ، پیرهن را چاک کردهز پای افتاده بر سر خاک کرده
بریده موی عنبر بار از سرفگنده جامهٔ زر کار از بر
زمین از اشک در طوفان گرفتههمه بازار ازو افغان گرفته
بناخن نقره نیلی فام کردهبافسون تن چونیل خام کرده
نه دل در سینه و نه عقل بر جاینه مقنع بر سر ونه کفش در پای
ز سوز دلبرش دل گشته بریانجهانی خلق بر گل گشته گریان
ز حلقش تا فلک آواز میشدبپیش کشتهٔ خود باز میشد
فغان برداشته گل تا بعیّوقکه عاشق زین به آید نزد معشوق
نماندم تا ز تو ماندم جدا منکجا رفتی کجا جویم ترا من
چراکردی چنین قصد شکاریکه خود گشتی شکار روزگاری
چو گلرخ را بدینسان پای بستیشدی ناگاه و کردی پیشدستی
منم از درد تو چون مار پیچانتو چون گشتی بدرد ازمار بیجان
نخواهم زنده بر روی زمین منچگونه بینمت آخر چنین من
بدیدار پسر آن پیر فرتوتبرهنه پای میشد پیش تابوت
دریده پیرهن، خیل وحشم رافگنده سر نگون چتر و علم را
هزاران اسپ یال و دم بریدهلگام و زین او از هم دریده
هزاران ماهرخ رخسار کندهبمرجان روی چون گلنار کنده
همه خاک زمین بر سر نشستهجهان در خاک و خاکستر نشسته
چو از دروازه پیدا گشت تابوتروان شد بر زمین روم یاقوت
نه چندان خاک پاشیدند هر جایکه کس را هیچ خاکی ماند در پای
نه چندان اشک باریدند هر سویکه خاکی ماند گل ناکرده در گوی
نه چندان سوز و زاری بود آن روزکه بتوان گفت درصد سال آن سوز
پی تابوت میشد گل چو مستانگهی رخسار خستی گاه پستان
گهی سر بر سر تابوت میزدگهی خاک آب چون یاقوت میزد
گهی خوش های هایی می برآوردگهی آهی ز جایی می بر آورد
زمانی میفتاد از هوش میشدزمانی با دلی پر جوش میشد
چنان فریاد میکرد از دل تنگکه از زاریش خون میشد دل سنگ
ازان عهد وفایش یاد میکردچو چنگی هر رگش فریاد میکرد
کنیزان گرد او هنگامه کردهببر در از پلاسی جامه کرده
جهان گر تیره گردانی بماتمز فعل خود نه استد باز عالم
چو سوی قصر بردندش ز بیرونتن او را فرو شستند از خون
بخوابانید گل بر تخت زرّینشنشد یک دمزدن فارغ ز بالینش
زمانی پرده از رویش گشادیزمانی روی بر رویش نهادی
زمانی اشک بر رویش فشاندیزمانی سیل بر رویش براندی
بنگذاشت آن سمنبر کان تن پاکنهند از تخت زرّین در دل خاک
شبانروزی بران تختش رها کردچه گویم من که آن بیدل چها کرد
چه گر خسرو نهان شد زیر کافورولکین بد تن سیمینش پر نور
دو بادامش بپژمرد از لطیفیچوجوزی در گوافتاد از ضعیفی
دو لعل سبز پوش او بزودیچو نیل خام شد از بس کبودی
سر زلفش که دام جان و دل بودهمی شد تا بریزد زیر گل زود
دهانش را که بودی چشمهٔ خوربمحلوجش بیاگندند و کافور
بآخر چون کفن پوشید خسروگلش شد تا بگنبد خانه، پس رو
شه روی زمین چون رویش این بودکفن پوشید و شد زیر زمین زود
گل تر، پیرهن را نیلگون کردچو نیلوفر بافسون سر برون کرد
کبود از بهر آن پوشید آن ماهکه شد روزش سیه بی طلعت شاه
چو گلرخ در کبودی شد بزودیز خجلت ماه شد زیر کبودی
چو شد بر دخمه شه را گورخانهمجاور گشت گل بر آستانه
بسی گفتند گل را، کم نشد سوزبرون نامد از آن گنبد شب و روز
فرو میریخت اشک از چشم نمناکبمشک زلف میرفت از زمین خاک
چو در دل داشت گل زانگونه یارینبودش روز و شب جز گریه کاری
چو آن بیدل بزاری خون گرستیز صد ابر بهار افزون گرستی
هر اشکی کو در آن ماتم شمردیز دل بگداختی وز دم فسردی
شده یکبارگی بروی جهان تنگجهان بر خویش کرده چون دهان تنگ
فغان میکرد و میگفت ای دل افروزکجا جویم ترا در عالم امروز
چرا گل راز خود مهجور داریز نزدیکانت دامن دور داری
تهی چون بینم از تو تخت ای دوستبمردم من ز مرگت سخت ای دوست
نخواهم جان شیرین در جوانیز مرگ تلخ تو ای زندگانی
بناخن سنگ کندن هست آسانشکیبا بودن از روی تو نتوان
چوناخن گر ببرّندم سر از تنبراید زارزومندی سر از من
کجا رفتی بدین زودی نگارازهی حسرت دریغا رنج ما را
منم جانی و چندان شور درویکه نتوان کرد چندین زور دروی
شبانروزی بوصلم غرقه بودیکه با من چون نگین در حلقه بودی
کنون از حلقه بیرونم نهادیشدی در خاک و درخونم نهادی
بسی شب در غمم تا روز بودیکنون چون شمع دل پرسوز بودی
دلم زین غم چو با نیرو بسوزدیقین دانم که آتش زو بسوزد
توانم سوخت گردون را بیک آهچنانک آتش بننشیند بیک ماه
ولی ترسم که گر آهی برآرمگریز حلق را راهی برآرم
منم جانی و چندان شور درویکه نتوان کرد چندان زور بروی
زهی محنت که در دل دارم ازتوزهی حسرت که حاصل دارم از تو
ازین محنت و زین حسرت چگویمفرو ماندم بصد حیرت چگویم
بآخر هم بدینسان بود آن ماهتوان بودن بدینسان از چنان شاه
نه نان خوردی و نه شب خواب کردیبهر روزی یکی جلّاب خوردی
چنان گشت آن سمنبر از نزاریکه بروی خون گرستندی بزاری
جهانگیرش شدی هر دم برِ اوببوسیدی ز پایش تا سرِ او
بسی خواهش بسی زاری بکردیدلش دادی و دلداری بکردی
ولیکن گل نبردی هیچ فرمانکه نپذیرفت دردش هیچ درمان
بآخر چون برامد یک مه و نیمفرو شد ماه آن خورشید اقلیم
بوقت صبحگاهی بود تنهابدل میگفت با خسرو سخنها
ز حال او به جز حق را خبرنهبدل دانا، زبانش کار گرنه
درامد آتشی از مغز جانشروان شد سیل خون از دیدگانش
رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاکخروشی خوش برآورد از دل پاک
بزاری گفت ای خسرو من اینکندانم جان کجاست امّا تن اینک
کنون میآیمت گر می بخوانیوگرنه میروم گر می برانی
هزاران جان پاک از سینهٔ منفدای همدم دیرینهٔ من
مرا جان جهان چون از جهان رفتز شخص گل جهان نادیده جان رفت
بحمداللّه که ماندم از جهان بازنهادم روی جانان را بجان باز
کنون جان میدهم از ناصبوریکه جان دادن بسی به کز تو دوری
بگفت این و بسر برد این جهان رابصد زاری بجانان داد جان را
زبان او که شوری در شکر بستبیکدم آن زبان را قفل بر بست
یکی خادم که خدمتگار بودشبگردانید سوی قبله زودش
عنایت کرد حق تا از عنا رستبیک ساعت زصد گونه بلارست
خداوند جهان فرمان بدادهدورخ بر خاک گلرخ جان بداده
درین بستان چو گل از خاک خیزدببادی تند هم بر خاک ریزد
گلی برخاک ریخت از جور ایّامکه به زان گل نبیند دور ایّام
چه خواهی دید ازین گردنده پرگارکه خواهی شد بدام او گرفتار
کزین گردنده پرگار سبک رونماند هیچکس نه گل نه خسرو
برامد تند بادی از کناریببرد آن هر دو تن را چون غباری
چه حاصل گرچه عمری غم کشیدندکه ببریدند چو درهم رسیدند
چو زین ویرانه، دل پرتاب رفتندبحسرت هر دو خوش درخواب رفتند
چو چرخ پیر خونخواری ندیدمبجز خون خوردنش کاری ندیدم
چو کژبازست با تو چرخ گردانبنه رگ راست گردن را چو مردان
تو میباید که چندان پند گیریازان یک مرگ کز محنت بمیری
تو خود از غایت غفلت چنانیکه گر صد مرگ بینی هیچ دانی
چو بسیاری بلا در پیش دارینیی عاقل که دل بر خویش داری
چو چندینی بلات از پیش و پس هستعجب نبود اگر مرگت کند پست
عجب میآیدم گر می ندانیکه با چندین بلا چون زنده مانی
عجب کاریست کار آدمیزادکه در کم بودگی و در کمی زاد
بدست خود سرشتندش بآغازبدست دیو دادند آخرش باز
زهی بیقدری او کز چنان دستبدست دیو افتد غافل و مست
کسی کز دست دیوان سر افرازبدست دوست نرسد عاقبت باز
ندانم تا بود فردا در آن سوزبدین صورت که مردم هست امروز
دلا تو خفتهیی و هر زمانیبدین وادی بی پایان چه مانی
فرو رفتند تا چون خواهد آمدوزین وادی که بیرون خواهد آمد
چه دریاییست این دریای خونخوارکه کس در وی نمیآید پدیدار؟
بسی گردون بسر خواهد گذشتنگذشتست و دگر خواهد گذشتن
بسی افلاک خواهد بود و تونهتنت در خاک خواهد بود و تونه
اگر در زندگی در خاک و افلاکتوانی گشت خاک، آنجا رسی پاک
وگر این هر دو بندت بسته داردترا در ماتم پیوسته دارد
سعیدی، گر تو در افلاک مانیشقی باشی اگر در خاک مانی
وگر زین هر دو بگذشتی چو مردانبرستی از زمین و چرخ گردان
ازین بیغوله قصد آشیان کنچه میباشی ز همّت نردبان کن
اگرچون جعفر طیار ازین دامبرون پرّی، شوی مرغی دلارام
چو جعفر این سفر گرهست رایتبود بی دست و پایی دست و پایت
چو پروانه درین ره ترک جان کنسفر بی پا و سر چون آسمان کن
چرا تو کشتهٔ نفس و هواییذبیح الله شو گر مرد مایی
سه سدّ سخت دشوارست در راهیکی نان و یکی مال و یکی جاه
چو زین سه بگذرد هرک اهل باشدگذشتن از دو کونش سهل باشد
اگر خواهی کزین دو بگذری پاکازین هر سه مشو آلوده در خاک
تنت مُرد و تودل در خویش دارینداری برگ و ره در پیش داری
چرا ره را نسازی برگ راهیکه برگ ره نداری برگ کاهی
بمُردی گویی آن ساعت که زادیشب آمد بر در آن بامدادی
گرفتار آمدی در بند تن توز جان دادن بترس ای جان من تو
فلک از مرگ چندین میگریزدزمین میتازدش تاخون بریزد
چوهستی لشکری کم گیر بنگاهکه آدم هست سر خیل تو در راه
بلشکر گاه آدم بر ره امروزکه گورستانست آن لشکرگه امروز
پشیمانی ندارد سود در خاکچو زهرت کُشت چه حاصل ز تریاک
تو در دنیا که جای رنج و بارستاگر صد کار داری هیچ کارست
ترا چاهی قوی افتاده در راهکه آن دنیاست و گنبد دارد ان چاه
چو گنبد در درون چاه باشدپس این گنبد چرا بر ماه باشد
ولی چون کار دنیا باژگونهستچه میپرسی که این گنبد چگونهست
چو دارد چاه گنبد خاصه از دوددمش باشد، فرو گیرد نفس زود
فلک دود و زمین گردو تو خیرهچگونه دم زنی با این دو تیره
دمت زان باد و آید بر سر راهکه دم دارد چو همدم نیست این چاه
گرت انصاف دادن نیست پیشهتویی چاهی که دم داری همیشه
زهی چاهی نجس سر برفگندهدمی آینده و دیگر شونده
درونی داری ای غافل برون گیردلی سرگشته و نفس زبون گیر
اگر بیرون نیایی زین درون توبگردی چون بخاک آیی بخون تو
زهی نفس عدو پرور کجاییکه بر یک جای صد جا مینمایی
زهر شاخی دگر داری بری نیزبرون کردی زهر روزن سری نیز
تو با این جمله طرّاری یقینستکه روی حق نبینی رویت اینست
اگر کفش کهن یا ژنده داریوگر نانی بخاک افگنده داری
چراندهی برای حق بدرویشیقین میدان که بستایند از آن بیش
مپزسودا مشو مطمع مپندارکه جوکاری و آرد گندمت بار
بمویی گر بدنیا بسته باشیچو مردی در غم پیوسته باشی
وگرمویی نباشد کوه باشدمیندیش آنکه چون اندوه باشد
بآخر چون برآمد صبح خوش رونه گل بود از جهان پیدا نه خسرو
چو گل را دم فرو شد صبح دم زدسپیدی بر سواد شب رقم زد
چو در جنبش فتاد این آتشین صحنفغان برخاست از مرغان خوش لحن
جهانگیر از پگاهی روز دیگربر گل رفت و خورد آن سوز دیگر
میان خاک مادر را چنان دیدگلی را زردتر از زعفران دید
بپیش خاک خسرو جان بدادهبزاری درغم جانان فتاده
چو جان بی طلعت جانان خجل بودبداد از شرم جان آن تنگدل زود
زنی را در وفا این بود کردارتو چون اوباش اگرهستی وفادار
اگر یاری کنی باری چنین کنعزیزان را وفاداری چنین کن
دگر ره ماتمی از سر گرفتنددگرره بانگ و زاری درگرفتند
پسر میگفت کای مادر کجاییچو دست من فرو بست این جدایی
چو آتش آمدی چون دود رفتیبدیدار پدر بس زود رفتی
سبک رفتی چو بادی پیش خسروکه احسنت ای وفادار سبک رو
بآخر سیمبر گل نیز چون بادبزیر خاک شد کاین خاک خون باد
چو آمد خاک را آن گنج در خورز چندان رنج بودش خاک بر سر
گلی کز ناز از یک گرد بگریختکنون با خاک ره باهم برآمیخت