بخش ۶۱ - رسیدن نامۀ گل بخسرو
الا ال عندلیب شاخ بینشوشاق گلستان آفرینش
اگرچه در سپاهان و عراقیبترکی گوی قول بی نفاقی
چو در حلقت هزار آواز داریبترکی و بتازی راز داری
گلی داری بترکستان گرفتاربترکی لایقت زانست گفتار
چه میگویم زبان پارسی گویکه بردی از فلک در پارسی گوی
کمر بربند، محکم نامه برداربَرِ دلداده خسرو بر زدلدار
چنین گفت آنکه او گوی سخن بردکه چون گل نامهٔ خسرو ببُن برد
بپیش شاه چین شد خادم آنگاهسفر کردن اجازت خواست از شاه
بشه گفتا شریکی داشتم منامین مال خود پنداشتم من
ز من بگریخت، بسیارم شتابستکه گر خادم رود از پس صوابست
چو جمع آورد القصّه همه چیزموکّل کرد بر گل خادمی نیز
پس، از چین همچو بادی راه برداشتدو ماهه راه، در یک ماه بگذاشت
روان شد تا بمرز کشور رومسرای شاه قیصر کرد معلوم
درامد حاجبی او را فرو بردباعزازی تمامش پیش او برد
قدم در شک و دم در آفرین زدسه جادرپیش شه سر بر زمین زد
بخسرو گفت خسرو جاودان بادچو کیخسرو شهی خسرو نشان باد
مبادت هیچ نقصان اززمانهکمال ملک بادت جاودانه
پس آنگه گفت ای شاه وفادارچرا با گل چنین گشتی جفا کار
گلی را در میان خون نهادهتو خوش زین غم قدم بیرون نهاده
گلی را جان ز تو بر لب رسیدهتو فارغ پای در دامن کشیده
گلی راخار در راه اوفگندهتو بی او فرش بر ماه اوفگنده
روا نبود که در چندین جداییکنی با عاشقی این بیوفایی
وگر این کار را هستی روادارترا هرگز نگوید کس وفادار
چو نام گل شنود آن شاه سرمستچو شیری مست شد وز جای برجست
بخادم گفت تو گل را چه دانیبمُردم هان بگو ای زندگانی
چو خادم دید چندان درد و سوزشدل پرخون ز عشق جانفروزش
گرفت آن نامه بیرون ز آستین زودنهاد آنگاه پیشش بر زمین زود
چو خسرو نامهٔ جانان فرو خواندچو گل در آتش سوزان فرو ماند
به هر یک حرف صد اشک جگرگونفرو بارید و کرد آن نامه پرخون
بسی نظّارهٔ هر حرف کردیسیاهی را ز خون شنگرف کردی
ز بس کز چشم خسروشاه خون شدبیک ره نامهٔ گل لاله گون شد
نه چندان اشک آمددر کنارشکه بتوان کرد تا محشر شمارش
نه چندان آب ریخت آن تاب دیدهکه هرگز دیده بود آن آب دیده
نه چندان دُر ز چشم او برامدکه صد دریا بچشم او درامد
تو گفتی نامه چون فریاد خواهیبهر خط میکند فریاد و آهی
چوهر خط دادخواه از شهر چین بودازان پیراهنِ او کاغذین بود
چنان آن نامه رمزی زار میگفتکه گفتی زیر چنگ اسرار میگفت
بهرمویی کزان نامه برامدبجانش نقدگویی غم برامد
بهر نقطه چو پرگاری بسر شدزهر خطّی دلش از خط بدر شد
فغان در بست و در فریاد آمدفلک را خود ازان کی یاد آمد
برامد آتشی از سینهٔ اوبجوش آمد غم دیرینهٔ او
کُله از سر، قبا از تن بدرّیدز سر تا پای پیراهن بدرّید
چو شمع از سوز چون پروانهیی شدبسی واله تر ازدیوانهیی شد
ز سر آن نامه باری ده فرو خواندزمین گل کرد تا پایش دروماند
ز بسیاری که زاری کرد بر خویشفغان برداشتند ازوی پس و پیش
دل پر خون خود را بیم جان دیدملامت کرد هر کو را چنان دید
برانگیخت از جهان، شور قیامتکه عاشق را که کرد آخر ملامت
ملامت آتش من تیز تر کردکه گر بد بود، حال من بتر کرد
مرا این اشک خون و آتش سوزکجا هرگز بکار آید جز امروز
چو شاه عاشق آمد با خود آخربر او یک درد کم گشت از صد آخر
بفرّخ گفت تدبیری بیندیشکه جانم رفت و صبرم نیست زین بیش
بگو تا چارهٔ این کار من چیستکه بی جانم نمیآید ز تن زیست
زبان بگشاد فرّخ گفت ای شاهچنین کاری بدست چپ ز من خواه
چو بادی رفت خواهم بامدادیکه گل آسان تواند بردباری
بیارم جانفزایت را بزودیکنم روشن سرایت را بزودی
بروی چرخ بازآرم قمر رابسوی شهد بازآرم شکر را
دل شه را کنم زان مهربان شادکه دایم شاه گیتی شادمان باد
تو چون آتش مشو بنشان ز دل دودکه فارغ گرددت زین غصّه دل زود
چو گم گشته زچین پیدا شد آخرچنان پنهان چنین پیدا شد آخر
چو پیدا شد چرا شه در طرب نیستکه گر بادست آید هم عجب نیست