بخش ۵۰ - رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان
برامد نالهٔ کوس از در شاهبجوش آمد چو دریا کشور شاه
ز عالم، بانگ زرّین نای برخاستز بانگ نای،دل از جای برخاست
جهان در زیر گرد ره نهان شدهمه خاک زمین بر آسمان شد
بدین کردار، تاج پادشاهانسپه میراند تا دشت سپاهان
چو از رومی سپاهانی خبر یافتسپاهی گرد کرد و کار دریافت
ببالا،گرد دو لشکر چنان بودکه گویی نردبان آسمان بود
برامد از بیابان نالهٔ کوستو گفتی کوس میزد بر زمین، بوس
ز آواز درای و بانگ شیپورتو گفتی در قیامت میدمد صور
سحرگاه از میان گرد لشکردُرفشان شد درفش شاه قیصر
ز عکس خود، همه سرهای نیزهشده مانندهٔ خورشید ریزه
ز عکس جوش و بانگ تبیرهشده تفّیده مغز و چشم خیره
نماز دیگری خورشید شاهانفرود آمد بصحرای سپاهان
برون تافت از کنار جنگ جایشچو خورشیدی مه پرده سرایش
چو تاج چرخ سوی باختر شدعروس آسمان پیرایه درشد
جهان شد زیر خیمه ناپدیدارزمین چون آسمان شد خیمه کردار
شب تیره درین پیروزه خرگاهسیاهی بود، زرّین گویش از ماه
مگر بر تخت نرد چرخ، پروینبگردانید چندان مهره زرّین
شبی تاریک بر راه مجرّهشده خورشید روشن ذرّه ذرّه
شفق را جامهٔ خونی کشیدهزدبران شکل مامونی کشیده
گرفته تختهٔ افلاک جدولنشسته شب که اقلیدس کند حل
ز آب زر، ذوابه بر کشیدهچو دیبای کبود زر کشیده
نیاسودند آن شب جمله در دشتکه تا چتر از سر افلاک بر گشت
چو خورشید از دم کژدم برامدز عالم بانگ رویین خم برامد
چو گیتی گشت چون دریای سیمابدو لشکر سر برآوردند از خواب
کشیدند آن دلیران صف ز هر سوباستادند هر یک روی در رو
خروش نای چون صور سرافیلبگردون شد ز پشت کوههٔ پیل
سواران آهنین دل کوه رفتارز سر تا پای در آهن گرفتار
دوباره صد هزار از پای تا فرقچو ماهی جمله در جوشن شده غرق
نخستین، پیش میدان شد پیادهقدم غرقه در آهن تا چکاده
بیک ره تیر بگشادند برهمبیک ساعت درافتادند بر هم
جهان پنهان شد از گرد سوارانهوا تاریک گشت ازتیر باران
چنان گردی پدیدار آمد از راهکه شد چون گنبد گل، گنبد ماه
بزیر گرد، مهر و ماه گم شدسپهر راه بین را راه گم شد
ز پیکان عالمی پر ژاله کردندزمین از خون مردم لاله کردند
هرانکس را کزان یک ژاله بگرفتجهان از خون آنکس لاله بگرفت
فلک از عکس چون دریای خون شدزمین از پای اسبان چون ستون شد
معلّق گر نبودی طاس گردونشدی تاسر چو طشت خاک پرخون
روان شد سیل خون فرسنگ فرسنگمیان خون سر مردان چو خرچنگ
برامد جوی خون از اوج گردونچو بحر خون همی زد موج، گردون
ز کشته کوه شد یکسوی کشورز خون دریا شد آن یکسوی دیگر
ز گرما، مرکبان بی تن ببودندبجای کفک، خون افگن ببودند
چو تیغ از خون دشمن ریخت بارانقلم شد تیغ در دست سواران
ز خون، شنگرف گفتی میسرشتندهمه شنگرف، اسبان مینوشتند
چنان برخاست ازعالم قیامتکه دیو آنجا گرفت از بیم اقامت
قیامت بود، امّا خلق زندهبسی مرده بسی هرسو فگنده
ز خون خصم روی هفت اقلیمگرفته جوی خون چون روی تقویم
همه کار زمین خونخوارگی بودفلک از دور، خود نظّارگی بود
چو طاس آتش ازگردون در افتادگهر از طشت گردون باسرافتاد
چو شد در قیروان خورشید غرقاببرون ریخت از مسام چرخ سیماب
گروهی کشته را از هم گشادندگروهی خسته را مرهم نهادند
چو پر بگشاد مرغ صبحگاهیمه روشن معلّق شد بماهی
بماهی همچو یونس صید شد ماهبرآمد یوسف خورشید ازچاه
گهی بر خاک و گه بر میغ میزدسپر بود و دو دستی تیغ میزد
سرافرازان دگر ره،صف کشیدنددو رویه صور در گیتی دمیدند
بپیش صف درآمد خسرو از پسکشید از خون بپای اسب اطلس
چو رعدی گشت، حالی یک فغان زدکه گویی این جهان بر آن جهان زد
گهی تاخت اسپ بر بالا و پستیگهی زد تیغ پیش و پس دو دستی
تو گفتی داشت آنجا میغ در تیغکه خون میریخت و میزد تیغ در میغ
اجل با تیغ او همسر همی رفتقضا همچون قلم بر سر همی رفت
چو برقی تیغ او میرفت و میریختبیک ضربت بسی سر از سران ریخت
چو لاله بود سر تا پای در خونکه میآمد ز کوهی کشته بیرون
ز لشکرگاه میشد نعره بر ماهز بسم اللّه وز الحمدللّه
جهان ازشعلهٔ خورشید پرتفچو آتش گشته هر شمشیر در کف
زمین گل شد ز خون سرفرازانفرو ماندند بر جا اسپ تازان
زمین را خون چنان غرقاب میکردکه ماهی زمین اشناب میکرد
بآخر، بر سپهدار از سپاهانشکستی آمد از خورشید شاهان
چو در گردید این زرّین سطرلابازین نه تختهٔ پاشیده سیماب
ز دست شب گریزان در افق شدمه از مشرق برین نیلی تتق شد
جهانی شد فلک پر دُرّ شهوارگرفت آفاق عالم میغ هموار
شبی همچون سیاهی بصر شدز گور کافران تاریکتر شد
شبی در چادر قیری نهفتهچو زیر چشم بندی،چشم خفته
طلایه بی خبر در خواب ماندهز غفلت بر ره سیلاب مانده
یکی نیکو مثل زد پیر استادکه خواب مرد سلطان هست بیداد
در آن تاریک شب خسرو برون شدشبیخون کرد و دشمن سر نگون شد
بگرد لشکر دشمن درامدجهان بر لشکر دشمن سرامد
سپاه از خواب درجستند ناگاهیکی زیشان نه لشگر دیدنه شاه
بهم گفتند هنگام گریزستکه شب چون هندوی انگشت تیزست
درافگند اسپ بر شه، خسرو نونبودش خانه، مانش کرد خسرو
درامد گرد شه پیل و پیادهز اسپ خویش رخ بر شه نهاده
چه گویم قصّه، وقت صبحگاهانبزاری کشته شد شاه سپاهان
شبی نابوده خوش در زندگانیشبش خوش کرده نوروز جوانی
جهانا تا کی از تو بس که کشتینگشتی سیرچندین کس که کشتی
چو میداری کهن افتادهیی راچراپس میبری نوزادهیی را
زهی مرگ پیاپی این چه کارستکه در هر دم نه مرگی صد هزارست
اگر نه مرگ مردم عام بودیزهی حسرت که در ایام بودی
تو چون شمعی درین زندان همی باشمیان سوختن خندان همی باش
نیی تنها بنه تن، چند از اندوهکه تن را خوش بود مرگی بانبوه
کسی کو مُرد اگر تو پیش بینیبراندیشی و مرگ خویش بینی
چرا بر مردگان بسیار گرییکه میباید که برخود زار گریی
چو داری مردهیی افتاده در پیشتویی آن مرده، بگری زار بر خویش
رهی دورست امّا بعد مرگتازینجا برد باید زاد و برگت
اگردر دست و گردرمان، از اینجاستکه زاد راه بی پایان ازینجاست
تو خود زینجا سر رفتن نداریکه جز خوردن و یا خفتن نداری
چو تو از زخم خاری خسته گردیچه سازی گر بدوزخ بسته گردی
چو ازخاری توانی شد دژم تومکن بر هیچ گلبرگی ستم تو
اگر شاه سپاهان بد نکردیبهر یک تیغ، زخمی صد نخوردی
بخوزستان چو چندانی جفا کردز قیصر در سپاهان آن قفا خورد
چو پیدا گشت تاج شاه انجمز زیر هودج چرخ چهارم
فرو شد شه با سپاهان چو جمشیدمنوّر کرد عالم را چو خورشید
در گنج گهر بر خویش بگشادببخشش هر دو دست از پیش بگشاد
بزرگان را بخلعت نامور کردهمه کار سپاهان معتبر کرد
ولی پیوسته خسرو در تعب بودکه از هر گلشن آنجا گل طلب بود
بسی زان بت خبر جست و نمییافتبهر دم بیشتر جست و نمییافت
بشه گفتند گشت آن ماه غرقابازو یا ماهی آگاهست یا آب
نشد یک ذرّه از گل شاه نومیدکه عاشق زنده ز امّیدست جاوید
دلش خالی نشد از مهر آن ماهخیالش بست نقش چهر آن ماه
بسی بگریست و چون دیوانهیی شدز شرم مردمان در خانهیی شد
زبان بگشاد چون بلبل بگفتارکه ای گل کردیم در خون گرفتار
چو مور از خانه بیرون اوفتادمچو مویی درجهان افگند بادم
تویی یار، از تو یاری مینبینمتن خویش از نزاری مینبینم
کجا رفتی که من بیتو چنانمکه چون دریای آتش گشت جانم
ز چشمم خون گشادی و برفتیمرا در خون نهادی و برفتی
چنان زخمی بجان من رسیدستکه خوناب از مسام من چکیدست
ز بیخوابی چنان شد کار بر منکه دشمن میبگرید زار بر من
همه شب خون دل از چشم بارمخیالت را چگونه چشم دارم
هران رازی که در دل داشتم منز خون بر روی خود بنگاشتم من
بیا و یک نظر بر رویم اندازز روی من فرو خوان این همه راز
چو آخر از دلش آن سوز برخاستبدیدار جهان افروز برخاست
چو شیدایی دران ایوان همی گشتبیک یک خانه سرگردان همی گشت
درون خانهیی یک تخت زر دیدبرو سر گشتهیی بی پا و سر دید
تنی چون شوشهٔ زر از نزاریفرو مانده بصد سختی و زاری
ز جان سیر آمده ازناتوانیشده گلگونهٔ او زعفرانی
چو یافت از چهرهٔ او شاه بهرهجهان افروز بود آن ماه چهره
دل خسرو بدرد آمد ز دردشبرامد همچو زر از روی زردش
بدان رنجور گفت ای ماه چونیکه داری همچو گردون سرنگونی
چنین زار و نزار آخر چراییمگر بیماری از درد جدایی
مگر در علت عشقی گرفتارکه نتوان داد شرح آن بگفتار
جهان افروز او را آشنا یافتبنو، گفتی که جانی از خدا یافت
نظر بگشاد و در خسرو نگه کردز دیده اشک خونین سر بره کرد
چنان بر چشمش از خون بسته شد راهکه نتوانست دیدن چهرهٔشاه
همه بیناییش از خون فرو بستوزان خون راه بر گردون فرو بست
بسی بگریست خسرو بر سر اوز نرگس کرد پرخون بستر او
میان اشک ازو آغشته تر شدبپای افتاد وزو سرگشته تر شد
جهان افروز چون با خویش آمدز سر در اشک چشمش پیش آمد
رخش چون ماه جان افزای میدیدخطش بر مه جهان آرای میدید
خطی همچون زمّرد گرد ماهیهزاران حلقه در زلف سیاهی
رخش چون دید، با دل درمری مانداز آن رخ همچو شاهی در غری ماند
دران دم مینیندیشید از کسنگاهی می نکرد از پیش و از پس
کسی درد فراق یار بردهبسی در هجر او تیمار خورده
کجا اندیشد ازتیر ملامتکه دید از عشق ورزیدن سلامت؟
ز بی صبری برفت ازدل قرارشبدست آورد زلف مشگبارش
چو زلف یار خود در دست میدیدهمه خلق جهان را مست میدید
نهادش روی بر روی و بیکبارنه عقلش ماند و نه جان سبکبار
چنان از اشتیاقش جان همی سوختکه جان خویش بر جانان همی دوخت
چو لختی بیخودی کرد آن دل افروزبخسرو گفت کای شمع جهان سوز
مرا در جوی بیتو آب خونستترا در جوی بی من آب چونست
مرا زین درد کی خواهی رهانیدبکام خویش کی خواهی رسانید
ببین تا چون رگ جانم گشادیچگونه داغ بر جانم نهادی
بصد محنت گرفتارم تو کردیچو مویت سرنگونسارم تو کردی
منم جانی وفایت را بسر بردلی پرخون و چشمی تا بسر بر
زرنگ و بوی عالم چشم بستهببوی آشتی رنگی نشسته
چو کوزه دست بر سر پای در گلچو کاسه سوز و گرمی کرده حاصل
بدل بردن، برم چندان نشستیکه دل بربودی و در جان نشستی
مکن بر جان ودل چندین کمینمبترس آخر ز آه آتشینم
طبیبم بودهیی درمان من کنببین دردم دوای جان من کن
چو هردم یاد آید از پزشکمبپهلو می بگرداند سرشکم
دو چشمم تیره بی آن ماهپارهستچگونه تیره شد چون پر ستارهست
چو چشم تیره کرد آن ماهپارهاز آن بیرون شد از چشمم ستاره
چو شمعم ازتف آن شهد شیریننداد این خسته دل راموم مومین
چنان مشغول جان افزای خویشمکه نیست از عشق او پروای خویشم
اگر درمان نخواهد کرد یارمز عشقش کشتهیی انگار زارم
بگفت القصّه از هر گونه یابیتوقع بودش از خسرو جوابی
شه اوّل گفت ای سرو سمن بویمرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوی
خبرده تا درین ایوانست یا نهکجاست این جایگه پنهانست یا نه
بسی سوگند خورد آن ماهپارهکه گل شد غرقه چون در آبساده
کسی را در جهان از وی خبر نیستمرا زین بیش آگاهی دگر نیست
چو خسرو این خبر بشنید دانستکه هرچ آن ماه میگوید چنانست
دگر ره در میان آتش افتاددل او در غم آن دلکش افتاد
دگر ره گفت از سر کارم افتادز گل در راه چندین خارم افتاد
بدل گفتم رخ دمساز بینمگلم را در سپاهان باز بینم
بکام خویشتن نابوده روزیشبم خوش کرد وصل دلفروزی
چو گلرویم شود الحق پدیدارشود کار مرا رونق پدیدار
کز اوّل رونقی بگرفت حالمگرفت آخر ولی از جان ملالم
مرا تا سر نیاید زندگانیز گل گویم، ز گل جویم نشانی
چوبی جان یک نفس نتوان نشستندگر ناید ز من بی جان نشستن
چو در دل شد، ز دل بر در نیایدبترکش گویم از دل برنیاید
لبش چون بازم آورد از لب گورنپیچم از پی او یک پی مور
دل من میدهد گویی گواهیکه دارد حال آن دلبر تباهی
بجویم تا بیابم زو نشانیکه جانی بهتر ارزد از جهانی
بدست آرد بجهدش زود هرمزجز این خود کی تواند بود هرگز
نیاسایم بعالم در زمانیکه تازان بی نشان یابم نشانی
چو در دریا نهان شد درّ جانمچو دریا گشت چشم دُر فشانم
کنون دریا نشینی کاردارمکه درّم را ز دریا باز آرم
چو دریا دارد از گل چشم هرمزز دریا برنگیرد چشم هرگز
چو در دریا بود آغشته یارمچو دریا خویش را سرگشته دارم
ز دریا باز باید جستن او رادل از دریا نباید شستن او را
بسوزم ماهی دریا بآهیبرآرم گرد از دریا بماهی
چو درّی بالب دریاش آرماگر در سنگ شد پیداش آرم
من از دریا کنون یک چشم زد رابخشگی بازآرم درّ خود را
کنون خواهم ره دریا گرفتنکم هامونی و صحرا گرفتن
شوم گل را ازین دریا طلبگارو یا چون گل شوم من هم گرفتار
کرا بر گویم این کارم که افتاددلم برخاست زین بارم که افتاد
کجایی ای گل پنهان بماندهز چشمم رفته و در جان بمانده
شدی چون مردمک در هفت پردهبیا از مردمی هر هفت کرده
مرا هر بی خبر گوید ببرهاننگردد آفتاب از آب پنهان
ازان در آب شد گم آفتابمکه بود او مردم چشم پر آبم
جهان بر چشم من تاریک ازان شدکه از من مردم چشمم نهان شد
چو بشنود آن جهان افروز شیداهمه صحرا ز اشکش گشت دریا
بخسرو گفت کای دیرینه یارمچو میبینی که شد دریا کنارم
اگر راز دلم پیدا کنم منجهان از خون دل دریاکنم من
درین دریا مرا تنها بمگذاردلم را در چنین سودا بمگذار
تویی در چشم من هم مهر و هم ماهمنم در دشت و دریا با تو همراه
بهرجایی که خواهی شد پس و پیشمکن از بهراللّه دورم از خویش
بترس از آه همچون آتش منمرا برهان ز عیش ناخوش من
ترا سهلست این تدبیر آخرترا دارم مرا بپذیر آخر
بدیداری قناعت کردم از توتو میدانی که چون خون خوردم از تو
اگر از من جداگردی ازین غمدمار ازمن برآید اندرین دم
منم در آتش عشق و جوانیتو دانی گر بخوانی گر برانی
اگر گویی بخون برخیزمت منمیان خاک ره خون ریزمت من
بتیغ عشق گر خونم بریزیچه برخیزد ز خونم چند خیزی
عنایت کن عنان را باز برکشو یا در پایم آور دست درکش
مده رنگم که دل صد باره مُردیاگر بوی وصال تونبردی
ندانم کرد، اگرچه غیرتم کشتبسوی چادر وصل تو انگشت
چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماهبدیدار خودش شد میزبان شاه
که تا بااو گذارد روزگاریولی نبود ز وجهی نیز کاری