بخش ۴ - در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق
چراغ جنّت و شمع دو عالمامیرالمؤمنین فاروق اعظم
اگر چه بود ملکی در میانشنمیارزید ملکی یک زمانش
غلامی بر سرش استاده بودیزبان بر نیکویی بگشاده بودی
همی گفتی بدو الموت الموتکه تا عمرش نگردد لحظهای فوت
کسی کو را موکّل مرگ باشدکجا ملک جهان پر برگ باشد
شبی بودی که خود هیزم بچیدیبرای پیرزن هیزم کشیدی
چراغ خلد هیزم چین که دیدستچنین روشن چراغ دین که دیدست
چو دین را مغز بودی در دماغشبسی کردند روغن در چراغش
چو در دنیا نمیگنجید آن نورچراغی شد میان جنّت و حور
اگر در دل ز فاروقت غباریستترا در راه دین آشفته کاریست
چه برخیزی بخصمی چراغیکه روشن زوست چون فردوس باغی
بخصمی زخم او برخویشتن زنبروابلیس را کن کورو تن زن
چو زو ابلیس شد کور اوّل کاراز آن در خصمی او با تو شد یار
عجم بگشاد و این فتحی مدامستچو پیغمبر عرب را، وین تمامست
عجم آنگه جهود و گبر بودندازو گوی مسلمانی ربودند
کسی اجدادش اسلام از عُمر یافتز مهر او چرا امروز سر تافت
کسی کو اعجمی افتاد در راهز سعی او مسلمان گشت و آگاه
چو از سعیش درون آمد باقرارچرا باوی برون آمد بانکار
گر او هرگز نکردی نشر ایمانکه گشتی در عجم هرگز مسلمان
کسی را زو بود ایمان برونقچگونه گویدش کو بود ناحق