بخش ۱۶ - آغاز داستان
کنیزک را چو وقت مرگ آمددرخت عمر او بی برگ آمد
جهانش دستکاری خواست کردنطریق کژ نمایی راست کردن
هنوز آن روی چون گل ناشکفتهگل او خواست شد در گل نهفته
چو مرگ آمد دلش برخاست از دردکه شد خورشید عمرش ناگهان زرد
کنیزک بر جوانی زار بگریستز جور چرخ کج رفتار بگریست
زن مه مرد را گفت ای گرامیسرآمد بر دل من شادکامی
جهانم می بنگذارد چه سازمکه پیش آمد رهی دور و درازم
صلای عمر من در داد ایامبجای مرگ بنشینم سرانجام
بسی رفتیم و چون ره بس درازستکه میداند که چندین راه بازست
ندیدم شادی و غم بیشمارستچگویم چون نه دل نه روزگارست
ولی این کودک نیکو لقا رانگهدارید از بهر خدا را
که این طفل گرامی شاهزادستز شاهی در گدایی اوفتادست
سزد از ترک خورشیدش غلامیکه قیصر زاد روم است این گرامی
خدا را دارد این طفل و شما راگواه این سخن کردم خدا را
سپردم با شما او را بصد نازکه تا فردا سپاریدش بمن باز
ندارد هیچکس خصمش، خدایستکنون این کار کار آن سرایست
نهان در موی یک انگشتری داشتکه مُهر او نشان قیصری داشت
بدو گفت این پسر با این نشانیاگر در خفیه با قیصر رسانی
ز رفعت سر بگردونت رساندبنقد گنج قارونت رساند
چو هر دو این سخن را گوش کردندتو گفتی زهر ازان لب نوش کردند
بسی بگریستند و جای آن بودپذیرفتند ازو ورای آن بود
کنیزک را از آن گرداب حسرتروان شد از دو نرگس آب حسرت
چو درتلخی مردن مبتلا شدبسختی جان شیرین زو جدا شد
فرو مرد آتش روز جوانیبرش طفلی چو آب زندگانی
چنان زین تنگنا بگذشت زود اوکه گفتی در جهان هرگز نبود او
جهان پیرست امّا طفل سالستکه در پیریش طفلی همچو زالست
اگر پیری نبودی طفل پیشهنگشتی سال و ماهش نو همیشه
گل بی برگ را بی مایه بگذاشتچه مادر چه پدر چه دایه بگذاشت
بسی دارد جهان زین دستکارینخواهد یافت یک جان رستگاری
اگر جانست نام و گر جهانتجهان بیجان کند در یک زمانت
درین عالم همه غرق جهانیدر آن عالم همه مشغول جانی
جهان را ترک گیر و خصم جان شوز هر دو بگذر و جان جهان شو
ز کار این زن بی کس زمانیاگر مردی تو خون بگری جهانی
مثال کار عالم همچو میغستکه برقش درد و بارانش دریغست
دریغا خفته ماندی و بصد سوزدریغا بر تو میبارد شب و روز
کنیزک چون جهان بروی بسر شدجهان جان بستدو جای دگر شد
چو زن در خاک کرد آن مهربان رابجان پذرفت طفل دلستان را
نهادش نام هرمز طفل دلریشگرفتش زن ببر همچون دل خویش
چو چشمش جای زیر پرده کردندبشیر و شکّرش پرورده کردند
چنان پرورده شد در پردهٔ نازکه بیرون نامدش از پرده آواز
چو در پرده بت آفاق بودیپس او در پردهٔ عشّاق بودی
چو شد آن سرو سیمین پنج سالهبلالایی برویش رفت لاله
چنان بی مثل گشت آن ماهپارهکه گشت از رشک رویش، ماه پاره
اگر من دم زنم از شرح رویشپریشانیم بار آرد چو مویش
چو در وی یک نظر ارزید جانیبمهرش هر نفس نازید جانی
کسی کز دور وصفش میشنیدیترنج ودست بی او میبریدی
همه کشور ازو پرجوش میشدکه هرکش دید ازو مدهوش میشد
دل مِه مرد از آن دُرّ گرامیچو دریا موج میزد شادکامی
جهان بی صبح روی او ندیدیدعا چون صبح بروی میدمیدی
بخوزستان شهی خورشید فر بودکه او را پنج ساله یک پسر بود
بنام آن مهر پرور بود بهرامکه از بهرام بهری داشت جزنام
چو هرمز بود آن شهزاده را حالبهم آن هر دو مه بودند همسال
چو وقت آمد که آن شهزاده بهرامشود چون مشتری در علم احکام
خدیو شهر خوزان شاه اقلیمنشاندش پیش استادی بتعلیم
بسی همزاد او با هم نشستندهمه از جان دلی در کار بستند
ز چندان کودکان هرمز یکی بودکه عقلش بیش و عمرش اندکی بود
زاندک عمر بسیاری خرد داشتز عمر خویش کاری نیک برداشت
چو هرمز لوح بگرفت و قلم زدز نور علم جان او علم زد
علی الجمله در اندک روزگارینماندش در هنر آموزگاری
اگرچه یک سخن چون موی بودیازو یک موی را صد روی بودی
چنان در بذله گفتن بی بدل شدکه آن بیمثل در گیتی مثل شد
چنان برداد و دانش شد تواناکه شاگردیش کرد استاد دانا
لغتها ترکی و تازِی درآموختز عبری و ز رومی دل برافروخت
چنین میگفت با مه مرد استادکه گاوی را فریدون حق فرستاد
بصورت فرّهٔ شاهیست او رابمعنی سخت آگاهیست او را
ندانم تا کجا خواهد رسیدنکنون باری بما خواهد رسیدن
چنان بیدار بختی گشت هرمزکه نتوان دید آن درخواب هرگز
دمی دم می نزد بهرام بی اوزمانی مینیافت آرام بی او
بشادی از دبیرستان خود شاهبسوی باغ رفتندی شبانگاه
همه شب چون دو شاه از دلنوازیبگرد باغ گشتندی ببازی
چو مرغ صبح افتادی بفریادچو جوزا هر دو رفتندی باستاد
چو از انواع دانش بازپرداختبتیر و تیغ و یوز و باز پرداخت
دوبازو همچو دوران هیون کردبمردی شیر مردان را زبون کرد
بیکدست آسیا سنگی سپردینماندی گرچه فرسنگی ببردی
برافگندی بقوّت گرز از مشتقلم کردار بگرفتی بانگشت
اسد چون بر فلک میدید کارشخجل میشد ز گرز گاو سارش
چو بر مرکب شدی چون ژنده پیلیبدشواریش بردی اسپ میلی
چو تیرش ازکمان یک نیم رفتیسخن در موی یا در میم رفتی
چو رفتی از کمان تیرش بتعجیلبپیکان درکشیدی مور رامیل
چو گشتی از سر مویی هدف سازچو موئی سر زهم بشکافتی باز
بتاب ار تیر پرتابی گشادیازین عالم بدان عالم فتادی
اگردر خشم تیری درکشیدیبچشم سوزن عیسی رسیدی
کشیدی تیر تا گوش و وزان چشمز گوش خود رسانیدی بدان چشم
وگر تیری زدی بی هیچ زوریقلم کردی ز پیکان پای موری
چو تیغ نیلگون در کف گرفتیز تیغش بحر نیلی کف گرفتی
ز بیم تیغ او چون میغ لرزاناجل بر تیغ رفتی خسته از جان
ز تفّ برق تیغش نامدارانسپر بر آب افکندی چو باران
چو از فتراک بگشادی کمندیهژبران را بگردن برفگندی
چو سر پنجه زدی بر پای نیزهز سندان بر دمیدی سنگ ریزه!
چنانش نیزه گردان بود در چنگکزو آتش شدی سیماب در سنگ
اگر در پیش رُمحش خاره بودیبیک ساعت همی صد پاره بودی
وگر سوی فلک زوبین فگندیبزخمی خوشهٔ پروین فگندی
چو چوگان گیر و میدان جوی گشتیفلک چوگان و ماهش گوی گشتی
چو گوی آن ماه افگندی بره درمه از کویش ببردی گوی بر سر
شد آن چشم و چراغ روی آفاقبعلم و زور چون ابروی خود طاق
چنان آوازهٔ او معتبر شدکه چرخ ازوی بپا آمد بسر شد
چو سال هرمز آمد برده و ششرخش برنه جهان بفروخت آتش
بخوبی خطّ زیباییش دادندمثال عالم آراییش دادند
درآمد خطّ سبزش از بُناگوشخطش شد سبزه زار چشمهٔ نوش
خط سبزش که جان را قوت بودیزمرّد رنگ بر یاقوت بودی
سر زلفش کمند جان و تن بودلب لعلش بلای مرد و زن بود
بهرجایی که حوری سیمبر بودز عشق روی او رویش چو زر بود
بتی کو طوطی خطّش بدیدیدلش در بر چو مرغی میتپیدی
ز عشقش جمله را خفتن نبودیولیکن زهرهٔ گفتن نبودی
چو زیر خط نشست آن مشک ماهشفغان برخاست از خطّ سیاهش
ز زیبایی که خط او بپیوستنمیآموخت کس را بر خطش دست
چو طوطی بود خطّش پر گشادهدری در بسته و شکّر گشاده
ز سنبل در خط آمد لاله زارشچو گلبرگی که باشد مشک خارش
نبودش جز تماشا هیچ کاریکبابی و شرابی و شکاری
عجب ماندند از رویش جهانیکه چون خیزد شهی از باغبانی
چو بر گلگون نشستی روی چون ماهفرو بستی زبس نظّارگان راه
یکی میگفت هرمز آن او نیستکه شهزادیست هرگز آن او نیست
یکی گفتی ازو چون، شاه خیزدز خوزستان چگونه ماه خیزد
چو هرمز در توانایی چنان شدکه هر مردی ز زورش ناتوان شد
بآسانی شبی آن کار کردیکه ده روز آن کسی دشوار کردی
چنان مه مرد بر وی مهربان شدکه مهر هرمزش مُهر روان شد
وزانجا کاصل فرهنگ شهی بوددل هرمز ز مهر او تهی بود
بدل میگفت مه مردم پدر نیستمرا در دل ز مهر او اثر نیست
نماند چهر او با چهرهٔ منندارد هرگز او خود زهره من
ازین غم گرچه دل پرجوش بودشضرورت را زبان خاموش بودش