گنج

بخش ۱۵ - آغاز داستان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۱۴ بیت
کنیزی بود قیصر را در ایوانکه بودش مشتری هندوی دربان
نبودی آدمی در روم و بغدادبه زیبایی آن حور پری‌زاد
لبش جان داروی دلبستگان بودمفرّح‌نامهٔ دلخستگان بود
دهانش پر شکر چون نُقل دانیچه‌گویم پستهٔ چون ناردانی
هزاران خوشهٔ مشکین به مویشچو خوشه سرکشیده گِرد رویش
ز مشک تازه یک یک موی شستهبه آب زندگانی روی شسته
ز ابرو طاق بر گردون فکندهز گیسو مشک بر هامون فکنده
حریر عارضش نرمی خز داشترخش گلنار و گل را رنگرز داشت
در ایوان شد شه قیصر به شب‌گاهنشسته بود آن بت روی چون ماه
چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دیددل خود مست یک یک جای او دید
به چربی گفت جانا در برم کشبه نقد‌ی بوسه‌ای دو بر سرم کش
کنیزک پیش شاه برجست از جاینهادش همچو گیسو روی بر پای
شه از قندش شکر را بار می‌کردشکر می‌خورد و دیگر کار می‌کرد
چو شه بر تل سیمین برد خیمهشد از یاقوت‌، دُرج دُر دو نیمه
درآمد آب گرم از باد گیریشکر در لب گداخت و ریخت شیری
چو شیر و شکّرش هر دو بسر شدکنیزک یکسر از شه بارور شد
پس از یک هفته کاری بود رفتهکه شه شد دور از آن ماه دو هفته
برون شد از جزیره همچو بادیکه پیکی در رسیدش بامداد‌ی
که کافر عزم شهر روم داردبه ترسا قصد نامعلوم دارد
شه آن بت را رها کرد و برون شدبه دریا رفت و زو صد جوی خون شد
چو اسکندر به آب زندگانیبه سنبل آمد آن جمشید ثانی
سپه چون مور جمله زیر فرمانشه قیصر به کردار سلیمان
در و دشت از سپاه او سیه شدز بیم شاه رنگ از روی مه شد
در آهن غرق کرده همچنان سُممگر چشم‌، از دو گوش اسب تا دُم
سپه چون کوه می‌شد فوج بر فوجچنانکه از روی دریا موج بر موج
ز لشکر پشت ماهی شد شکستهشکم را باز برآورد خسته
نمی‌افکند جوشن بیم آن بودولیکن پای گاوی در میان بود
چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزکبنازیدی به فرزند مبارک
که گر من مادر فرزند گردمچو شاخ سبز نیرومند گردم
چو شاخ سبزم آرد میوه دربارز بی‌برگی برون آیم به‌یکبار
وگر بی‌میوه شد شاخ سرافرازبسوزد تا بماند بارکش باز
کنون بنگر که چرخ حُقّه کردارچگونه مُهره گردانید در کار
شه قیصر یکی خاتون زنی داشتکه دل از رشک او ناروشنی داشت
کنیزک بود ملک خود هزارشوزان صد خادم و صد پیشکار‌ش
ز قارون کم ندیدی نعمت خویشز قیصر بیش دیدی حرمت خویش
رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّبه مه در ننگرستی از تکبّر
ز شیرینی چو شکّر تلخ کُش بودجهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود
ز کار آن کنیزک آگهی داشتهمی بر کار او اندیشه بگماشت
که گر او را ز قیصر بچه آیدهمه کار منش بازیچه آید
ز گردون برتری جوید دماغشبه پیش آفتاب آید چراغش
شود از تر مزاجی پای کوبیببندد دست من بر خشک چوبی
چو من این دم ز آتش دود بینمگر این آتش نشانم سود بینم
چو چوبی را توانی ساخت تختیاگر تو خوار بگذاریش لختی
به غفلت چون برآید روزگاریشود آن چوب تخت آنگاه داری
خرد را رهنمون باید گرفتنچنین کاری کنون باید گرفتن
چو یاری خواهی از یاری که بایدبه وقت خویش کن کاری که باید
کنیزی را بر خود خواند بانوکه درمانی بساز و گیر دارو
به حلوا کن همی داروی این دردشکر لب را بده حلوا و برگرد
مگر زین دارو آن مرغ سبکدلبیندازد بچه چون مرغ بسمل
کنیزک همچو گردون پشت خم دادچو صبحی خنده زد و انگاه دم داد
که گر دارد رخم چون غنچه آن ماهچو گُل خونش بریزم بر سر راه
بگفت این وز پیش آن فسونگرپری رخ شد برون چون حلقه بر در
چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماهنداد آن گفت را در گوش دل راه
که گر امروز گیرم سست این کاربه صد سختی شوم فردا گرفتار
نباید کرد بد با بی گناهینباید کند خود را نیز چاهی
گُنه نبود بتر زین در طبیعتمکن با بی‌گناهی این صنیعت
دل قیصر اگر گردد خبردارمرا در خون بگرداند چو پرگار
ز قفل غم دلش در بند آمدبه پیش مادر فرزند آمد
که از خاتون شنیدم پاسخ امروزکه داری در شکم دُرّی شب‌افروز
مرا از درد تو فرمود بانوکه آن دُر را فرود آرم به دارو
دل من بسته دارد با خدا کارنی‌ام این بی‌وفایی را وفادار
چرا با کودکی گردم فسون‌سازکه گردد آن فسون آخر به من باز
دلی کاو خویش را نبود نکوخواهبه زودی چشم بد یابد بدو راه
کنون من راز خاتون با تو گفتمبسی از پرده بیرون با تو گفتم
ز کار تو غمی بسیار خوردمز تو بر جان خود زنهار خوردم
چنان باید که فرمانم بری توبکوشی تا ز فرمان نگذری تو
ترا در خانهٔ خود جای سازمز رویت خانه شهر آرای سازم
بیندازم ترا در خانه بستربیایم چون قلم پیش تو بر سر
بسازم کار تو پنهان ز خاتونکه تا گل بشکفد از غنچه بیرون
چو گل بشکفته شد برگیرم او راکجا من با دو پستان شیرم او را
ازین شهرش به شهر خود برم منبه شیر و شکّرش می‌پرورم من
چو بالا گیرد آنگه بازش آرمبر قیصر به صد اعزاز‌ش آرم
که گر اینجا بماند این گل نغززند خاتون ز رشکش خار در مغز
شد آبستن از آن اندیشه بی‌خویشچو مستسقی شکم بنهاد در پیش
نمی‌دانست آن آبستنی شاهکه شب آبستن است و طفل در راه
چو بشنود این سخن تن زد زمانیگشاد از پسته چون شکّر زبانی
بر‌آن زیبا کنیزک آفرین کردکه منشیناد بر تو از زمین گرد
چو دور چرخ بادا زندگانیتمبادا چرخ بی دور جوانیت
ترا من ای کنیزک، گرچه خاممدلم می‌سوزد‌، از جانت غلامم
ز دولت‌گاه جان دلداری‌ات بادز عمر خویش برخورداری‌ات باد
کسی کز نیکویی دارد نصیبینکو خواهی ازو نبود غریبی
ترا گر این سخن ناگفته بودیخراج گور بر من رفته بودی
کنون کاری که می‌خواهی بجا آرمرا زین سرنگونساری بپا آر
کنیزک برد او را سوی خانهیکی معجون برآمیخت از بهانه
در آن خانه پر از خون کرد طاسینهاد این کار را بر خون اساسی
ز خون پر کرده طاسی می‌نهادندکه عشقی را اساسی می‌نهادند
تو هم در طاس گردون سر‌نگونینمی‌دانی که سر در طاس خونی
گر آن خون بایدت، دل بر شفق نهفلک بر خون رود، جان بر طبق نه
کنیزک شد سوی کدبانوی خویشبه شادی شکر گفت از داروی خویش
که دارو دادم و خون شد روانهزهی دارو که در خون کرد خانه
شنود آن قول خاتون‌، مکر نشناختچو چنگش در درون پرده بنواخت
بدو گفت آنچه باید کرد کردیکنون درمانش کن گر مرد مردی
چو خون خصم در گردن نشایدبه یک دارو دو خون کردن نشاید
کنیزک باز گشت و چون گل از خاربه پیش طاس خون آمد دگر بار
نشست و ماجرا از دل ادا کردبسی بر جانش آبستن دعا کرد
کنیزک پرده دار کار او شدچو مه در پرده خدمتگار او شد
به شیر و شکّرش پروانه می‌دادچو شهدش تربیب در خانه می‌داد
چو زن را نوبت زادن درآمدز غنچه گل بافتادن درآمد
گلی بشکفت همچون نوبهاریکه حسنش ماه را بنهاد خاری
چو آمد بر زمین آن سرو دلخواهخجل در پرده شد بر آسمان ماه
چنان پاکیزه و با‌زیب و فر بودکه خورشیدی ز جمشیدی دگر بود
چو جان آمد عزیز از مصر شاهیچو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی
اگرچه کودک یک‌روزه بود اوبه تن یکساله‌‌ای را می‌نمود او
چنین دانم که از دریای عنصرنظیر او نخیزد دانهٔ دُر
چو مادر دید ماه و سرو باغشجهان روشن شد از چشم چراغش
به رومی کرد نام آن دلستان راکه باشد پارسی خسرو زبان را
کنیزک گفت که‌اکنون وقت آنستکه رفتن به بود، کار این زمان‌ست
به شهر خود برم این دلستان راچو جانست او بکوشم سخت جان را
که می‌دانست کان گل را به ناچارگلی در آب خواهد بود پرخار
دُری کان از صدف آمد به صد نازبه دریا افکند خاتون بسر باز
به زهر آن نوش لب را چاره جویدبه دارو درد آن مه‌پاره جوید
بسی بگریست مادر از پس اوکه بود آن مادر بی‌کس کس او
ولی چون کار سخت افتاد، ناکامچو مرغی ماند بی دُردانه در دام
اگر ما روز و شب تدبیر سازیمهمان بهتر که با تقدیر سازیم
سپر چون نیست یک تیر قضا رارضا ده حکم و تقدیر خدا را
کنیزک دل از آن بنگاه برداشتبه کشتی در نشست و راه برداشت
دو گنجش بود در کشتی نهادهیکی از زر دگر از شاه زاده
دو خادم نیز خدمتگار بودندکه چون کافور و عنبر یار بودند
درآمد باد و ابری سخت ناگاهبگردانید کشتی قرب یک ماه
به بی‌راهی بس کشتی نگون کردبه آخر سر به آبسکون برون کرد
کنار بحر جمعی کاروان بودشکر لب همچو شمعی در میان بود
مگر آن کاروان می‌شد به اهوازبه همراهی ایشان گشت دمساز
روانه شد چنان کز باد خاکیبه زیر محمل او بیسراکی
ز هر منزل به هر منزل همی‌شدسبک می‌شد از آن کز دل همی‌شد
شبی تیره جهانی آرمیدهسیاهی در پلاس شب دمیده
زمینی بود بگرفته سیاهیفکنده قیر بر مه سایه‌گاهی
همه‌شب شب سیاهی می‌سرشتیشتر در شب سیاهی می‌نوشتی
شبانروزی به ماهی ره بریدندسر مه رهزنان در راه دیدند
به گرد کاروان بس حلقه کردندز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند
مگر دزدی که خون بی‌باک می‌ریختز حلق دایه خون بر خاک می‌ریخت
بسی از درد دل آن دایه بگریستکه بی‌من چون بود این طفل را زیست
ندارم از جهان جز نیم جانیدهید این نیم جان را نیم نانی
که تا هر کار که‌آن آید ز دستمبدان رغبت نمایم تا که هستم
چو بس بیچاره می‌دیدند او رابه جان آخر ببخشیدند او را
به ره در با خودش بسیار بردندز بیمارش بسی تیمار خوردند
چو خوزستان پدیدار آمد از دورشکر را سر به ره دادند رنجور
کنیزک ماند با آن بچهٔ خردبرهنه پای و سر بر دست می‌برد
گرسنه بی‌سر و سامان بماندهز جان سیر آمده حیران بمانده
طمع ببرید از دور جوانیچو پیری ناامید از زندگانی
ز دست روزگارش پای در گلز چرخ‌ِ بی‌سر و پا دست بر دل
چو ابری بر رخ صحرا بماندهچو باران اشک بر صحرا فشانده
ز نرگس‌، روی آن صحرا فرو شستز اشک او گل از صحرا برون رست
ز خون چشم، صحرا کرد پرگلجهانی درد، صحرا کرد بر دل
دلش از صحن آن صحرا برون بودتنش وابستهٔ صحرای خون بود
ز خون هر سنگ صحرا کرد گلگوندل هر سنگ صحرا گشت ازو خون
به زاری چشم بر صحرا نهادهوزو فریاد در صحرا فتاده
در آن صحرا ز ابر افزون گرستهوزو هر سنگ صحرا خون گرسته
در آن صحراش یک گرگ آشنا نهز صحرا در دلش جز تنگا نه
چو تنگی دید در صحرای سینهز سینه ریخت بر صحرا خزینه
بسی سودا به صحرا خواست آوردولیکن همچو صحرا کاست آورد
بآخر شش شبانروز آن دلفروزقدم می‌زد به ره تا هفتمین روز
چو پیدا گشت از ایوان چارمبه روز هفتمین سلطان انجم
ز چرخ نیلگون آیینه خورسپیده سرمه ریخت از مهبط زر
چنان آن گوی زر زیر علم شدکه لوح مه ز تیغ او قلم شد
به خوزستان رسید آن تنگ شکّرگرفته شیرخواری تنگ در بر
به ره در منظر‌ی پر کار می‌دیدیکی ایوان فلک کردار می‌دید
چنان از دور آن ایوان نمودیکه جفت طاق نوشروان نمودی
دکانی بود پیشش سرکشیدهفلک با بام او سر در کشیده
کنیزک سخت سستی داشت در راهبه دکانی برآمد چون به شب ماه
ز رنج شیر و تفت آشکارهبنالید آن شکر لب شیرخواره
کجا برگ گلی را تاب باشدکه در شهری شکر بی آب باشد
به سستی سیمبر را بر بیفتادزبانش پیش دراز در بیفتاد
ز نرگس روی زر پر سیم کرد اودل پرخون به حق تسلیم کرد او
چو کاری سخت آمد پیش مخروشسبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش
دلی در بند تا وقتش درآیدتو‌را زان حلقه درها برگشاید
که حق یک در نبندد مصلحت راکه صد نگشایدت صد منفعت را
شه آن ناحیت را بود باغی ز حوضش چشمهٔ گردون چراغی
به خوشی باغ در عالم علم بودمگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود
کنیزک بر در آن باغ خفتهدلش بیدار و عقل و هوش رفته
برون آمد از آن در باغبانیگلی تر دید پیش گلستانی
کجا مِه مرد بود آن مرد را نامجوانمردی او را کهتر ایام
در آن نزدیک طفلی مرده بودشجهان پیر جانی برده بودش
مصیبت خورده مرد از باغ می‌رفت ز درد طفل دل پر داغ می‌رفت
زن مِه مرد با او بود همراهز طفل رفته اندر ناله و آه
جهان آن طفلشان افکند در سرکه تا این طفل را گیرند در بر
چو دیدندنش چنان بر در بماندهمهی ماه‌نوش در بر بمانده
بدو مِه مرد ظنّی بس نکو بردبه کهتر خانهٔ خویشش فرو برد
نشست القصه مرد و زن سخنوربپرسیدند حال آن سمنبر
سمنبر گفت حال من دراز استنمانده آب و یک نانم نیاز است
که این گلرخ ز بی شیری مادرگدازان شد ز بهر شیر و شکر
توانم دید خود را خاکسار‌ینیارم دید بر فرقش غباری
بشد مِه مرد حلوا برد و نانشکه طفلش مرده بود این بود و آنش
تو هم ای مرد مرده باش از پیشکه تا حلوا رسد از تو به درویش
چو حلوا خوردن تو بیش گرددشود خون و سزای نیش گردد
چرا حلوا به شیرینی کنی نوش که خون آرد به شیرینیت در جوش
ز حلوا کی بود روی سلامتکه حلوا در قفا دارد حجامت
درونت دوزخ است ای مالک خویشطبق دارد ز جسمت هفت بندیش
گر آرندت طبق با نان ز مطبخطبق با نان در اندازی به دوزخ
به هر گندم که خوردی بی‌حسابیدلت را با بهشت افتد حجابی
شکم چون دوزخی با هفت در داندرو هر وادی‌یی وادی دگر دان
ازان یک وادی‌اش پیشان نداردکه حرص آدمی پایان ندارد
اگر معده نبودی غم نبودیخصومت در همه عالم نبودی
شنودی قصّهٔ حلوا و نان رابه سست این زلّه کن این را و آن را
کنیزک چون بسی حلوا و نان خورددلش شد گرم و تن زنهار جان خورد
عرق همچون گلاب از وی روان شددو گلبرگش چو شاخ زعفران شد
دو چشمه خشک باز آمد ز پستانشدو چشمهٔ چشم بگشاد از نم آنش
ز بیماری درآید کوه از پایچه سنجد کاه برگی باد پیمای
برنجوری شکر شیرین نیایدکه لب را از شکر تلخی فزاید
بتراز تن شکستن زحمتی نیستورای تندرستی نعمتی نیست
دو نعمت را مکن در شکر سستییکی امن و دگر یک تندرستی
چو در باغ آن سمنبر گشت بیماربماند آن باغبان در رنج و تیمار
بزن گفت ای غلام تو زمانهنهان دار این کنیزک را بخانه
که تا گر این کنیزک زار میرددلم این طفل را دلدار گیرد
که هرگز در همه روی زمین منندیدم ماهرویی مثل این من
ببینی گر بود از عمر بهرهکه چون زیبا شود این ماه چهره
بدین روی و بدین منظر که او راستبماهی و بسروی ماند او راست
بجان خواهم که کارش را کنی سازنگیری زین شکر لب شیرخود باز
زنش گفتا بجان فرمان برم منکه گر این طفل بردم جان برم من
چنان در پرده پنهان دارم این رازکه نتواند شدن از پرده آواز
ز زیر پرده این دُرّ شب افروزنگردد آشکارا گر شود روز
چو نور دیده او را راز دارمبزیر هفت پردهش باز دارم
زن بد را مده نزدیک خود جایکه مردان از زن نیکند بر پای
بسی بهتر بود در کُنج خانهعیال نیک از گنج و خزانه
چو مرد نیک رازن سازگارستهمه کارش بدان زن چون نگارست