گنج

بخش ۹۷ - در اثبات ذات کل در خلاصۀ آدمیان فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۱۵ بیت
تو داری نور یار از عین توفیقتوئی اعیان ذات و هست توفیق
تو داری بیشکی از آفرینشبتو پیداست عقل و جان و بینش
تو داری قلب هم جانم تو داریکه هم پیدا و پنهانم تو داری
تو داری پادشاهی سوی افلاکبتو زنده نموده آب با خاک
تو داری جوهر اسرار جانانبتو روشن شده بازار جانان
همه روشن بتو دیدم سراسرتوئی تخت و توئی تاج و تو افسر
ز شوق تست گردان دید افلاکز عشق تست پیدا حقّهٔ خاک
تو اصل جوهری در اصل قطرهترا این عین دیدارست ذرّه
تو اصلو جملگی فرع تو دارنددر این دیوانگی صرع تو دارند
تو هم هستی بخود خود را طلبکارحقیقت نقطهٔ در عین پرگار
خودی خود میطلب داری در اینجافکنده پرتوی در سوی الّا
چنین شوری در این عالم فکندیدرون صورت آدم فکندی
حجر هم با شجر هم کان معدنز نور تست بیشک پاک و روشن
نبات از تو حقیقت پرورش یافتهمه حیوان زتو عین خورِش یافت
عقیق و لعل و بیجاده زتو خاستنمودت زینت جمله بیاراست
تو گنجی و طلسم اینجای کردهتو جانی در درون هفت پرده
ندانم تا چه نوری که حضوریز نزدیکی فتاده دور دوری
بهر معنی که گویم بیش از آنیحقیقت گویمت هر دو جهانی
مسخّر گشتهٔ در امر بیچوننمود ذات خود را بیچه و چون
گهی زردی گهی سرخی گه اسپیدز بیم یار داری عین امّید
حقیقت در گمان و در یقینیچه غم چون با خیالش همنشینی
جمال یار بر تو تافته یاربسر گردان شده مانند پرگار
درون هفت پرده می ندانیتوئی پروردگار نفس و جانی
چو جمله پروریدی گاه بیگاهچرا از بود خود اینجا تو آگاه
نکردی تا رموز یار یابیچو من گم کردهٔ خود بازیابی
تو هم گم کردهٔ هم در پی یارشدستی همچو من مست از می یار
چو من جویای دلداری همیشهدمی ناسوده در کاری همیشه
فراوان سال ره پیمودهٔ تودمی اینجایگه ناسودهٔ تو
طلبکار تو چون ذرّات بوداستیکی نورست دائم در وجودت
تمامت کوکبان ازتست پیدابنور ذات تو گشته مصفّا
چو نور ذات هستش با تو همراهتو داد یار دادستی در این راه
ز تو آدم حقیقت جسم و جان یافتنمود آشکارا و نهان یافت
ز تو آدم کمال خویشتن دیدنمود عقل و عشق و جان و تن دید
ز تو آدم درون هفت پردهبنور ذات تو او راه برده
ندانم تا چه نوری لیک دانمبتو روشن شده این خسته جانم
ز نقد تست نور جسم آدمز تست اینجا عیان اسم آدم
تو بودی هم ز تست و زهرهام نیستکه برگویم که آنی بهرهام نیست
بیک ذات تو قائم اوّل کارنمود عاشقانی نور دیدار
بتو موجود خواهد بود دائمکه ازذاتی و ذات اندر تو قائم
کجا پنهان شود نور تو در خاککه هستی نور سرّ صانع پاک
چو آدم از تو اینجا نور داردوجود خویشتن مشهور دارد
وجود آدم از تو یافت ترکیبولیکن عقل بودش کرده تذهیب
زهی نوری که او را نیست اوّلکند ذرّات را اینجا مبدّل
زهی نوری که مشهور کل آمدز کل آنگاه در سوی کل آمد
روش در جملهٔ ذرّات داردحقیقت هستی او ذات دارد
ز هستی هست میگرداند افلاکز باد و آب آنگه صورت خاک
اگر عقلست حیران وی آمدوگر چرخست گردان وی آمد
از این نورند هم در نور رفتندحقیقت جملگی مشهور رفتند
دو عالم نور آن اللّه بگرفتدر این حضرت دل آگاه بگرفت
دلی کز ملک عالم با خبر هستچو مردان در سوی آن نور پیوست
دلی کین راز را دریافت اینجاچو بود انبیا بشتافت اینجا
ز نور قدس آگاهند مردانز بهر ذات ایشان شمس گردان
مسخّر گشته اینجا امر کل ذاتازان روشن شدست این عین ذرّات
همه ذرّات عالم سجده کردهدرون هفت چرخ سالخورده
همه در سجدهٔ آدم همه همندیدی یک دمی زان دید آدم
بوقتی که برافتد پردهٔ رازبیابد آن زمان معشوق خود باز
بوقتی کین نمود جسم برخاستحقیقت عقل و جان و جسم برخواست
اگر از سالکانی راز بنگرنمود اول اینجا باز بنگر
هزاران شرح گفتم از حقیقتتو ماندستی هنوز اندر طبیعت
همه یک حرف تو اندر سیاهیگرفته رازت ازمه تا بماهی
همه یک اصل تو اندر دوئی بازبمانده کی رسی در نزد او باز
همه حیران خورشیدند اینجاحقیقت بود جاویدند اینجا
ز یک اصل و ز یک بود و ز یک دیدولیکن گمشده از دید تقلید
چوپیدا و نهان یک اصل داردخوشا آن کو در اینجا وصل دارد
چو پیدائی و پنهانی از اویستولیکن هفت پرده تو بتویست
درون پرده آگاهی ندارندهمه ذرّات عالم درگذارند
تماشاگاه یارست این منازلکه بگشاید در اینجا راز مشکل
تماشاگاه یارست این دل توهمه بگشایدت این مشکل تو
تماشاگاه یارست آنچه دیدیچو اونشناختی چیزی ندیدی
تماشاگاه دلدارست جانتشده پیدا ولی راز نهانت
تماشاگاه یار اندر تماشاچرا تو ماندهٔ مسکین و شیدا
تو آگاهی نداری ای دل مستکه یارت در برون و در درونست
تو همچو سایهٔ او همچو خورشیدتوئی امّیدها بر جمله جاوید
درونی صورتت پیدا نمودستدر این صورت ترا غوغا نموداست
تو چندان گشته مغرور بد و نیکز غفلت روغنت پاشید در ریگ
نه چندان نقل تقلیدست در تونمیدانی که این دیدست در تو
تو همچون ابلهی حیران بماندهحزین و خوار و سرگردان بمانده
تو در زندان و اصل شاه اینجاچرا تو ماندهٔ مسکین و شیدا
درونت نور خورشید حقیقیتو با روح القدس اینجا رفیقی
ولی اینجا چه سود از گفتگویتچو زان مشکات ناید هیچ بویت
ز مشکات صبوحت هیچ بوئیندیدی زان بماندی زرد روئی
همه ذرّات با خود در سخن بیننمود خویشتن را دمبدم بین
از این عقل فضولی خوار ماندهبمانده کمتر از نشخوار مانده
از این عقل فضولی هرزه گویتکه سرگردانت کرده همچو گویت
ترا گفتار اینجاگه فروبستنگر تا لاجرم خون خورده بشکست
نهادت زانکه تو راهی نبردیبه نزد بحر لب‌تشنه بمردی
تو نزد بحر جان خویش دادهدر این دریا تو گامی نانهاده
ز دریا هیأتی از دور دیدیبمردی تشنه و جان نارسیدی
ز دریا گرچه بسیارند آگاهنه بهر آشنا کردند در او راه
کسی در سوی دریا راه داردکه او جان و دل آگاه دارد
طمع اوّل ببرّد از تن خودبرش یکسان نماید نیک با بد
در این دریا چه ماهی و چه خرچنگکه هر یک گوهری دارند در چنگ
در این دریا چه دُر، چه سنگ ریزهاگرچه عقل میگیرد ستیزه
همه چون در طلب باشند و دارندهمه در حیرت و در رهگذارند
خبر نبود از این معنی صدف رااگرچه جوهر او دارد بکف را
صدف چون بیخبر آمد زجوهروگر گوئی ورا کی هست باور
صدف داری تو و جوهر ندیدیبزیر ابر ماه و خور ندیدی
صدف بشکن تو و بردار آن دُروگرنه بیش از این کم گوی و می بُر
صدف داری جهان اندر کشیدهجمال جوهر معنی ندیده
در این بحری فتاده زار و محزونمثال دانهٔ در هفت گردون
ترا این چرخ گردان خورد خواهدبگردد تا همه بودت بکاهد
خدا را کین وجودت خرد گرددترا این هفت چرخ اندر نوردد
شود اجزای ظاهر عین باطنز ظاهر بگذر و بنگر بباطن
درون خود نظر کن آفتابیکز او بگرفته جانت نور و تابی
یکی خورشید بنگر در درون توچه اندیشی ز راهت رهنمون تو
بعلم ای دوست منگر زانکه صورتنموداریست او را در ضرورت
مگر وقتی که در معنی شتابینمود ذات حق بیشک بیابی
ز معنی نه ز صورت راز بینیاگر خورشید معنی باز بینی
ز معنی اوّل و آخر بدان تونمود ظاهر و باطن بدان تو
حقیقت مست عشق تست جانانکه اینجا هست چون خورشید رخشان
چو رخشانست خورشید حقیقتدمی بنگر تو درسوی طبیعت
چو زین معنی که گفتارست در دلبهر بیتی گشاید راز مشکل
دلش آیینه است و صیقلش نارکه بزداید از او اینجا بزنگار
همه روشن کند آیینه اینجاکه بینی روی هر آیینه اینجا
هر آیینه جمال یار در تستحقیقت آن پری رخسار در تست