گنج

بخش ۹۸ - در نصیحت کردن سالک دردمند و در مراقبت احوال خود کردن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۰۶ بیت
ز خود غایب مشو ای دل زمانیهمه پرداز هر دم داستانی
ز خود غایب مشو ای دل یکی دمکه در جانی تو داری هر دو عالم
ز خود غایب مشو ای جان بتحقیقبدان کامروز دیدستی تو توفیق
چرا بیرون خود تو سیر داریکه کعبه در درون دیر داری
چرا بیرون خود بنهادهٔ گاماز آن اینجا فتادی کام و ناکام
چرا بیرون خود پرواز داریتو اندر این قفس شهباز داری
ترا باطن بباید ره سپردنبسوی وصل شاهت راه بردن
تو چندانی که از بیرون شتابیوصال یار از بالا نیابی
چو یارت این زمان افتاده در دامکه او بودست و او را هست مادام
نه خور بر میخورد نه ذرّه از ویاگرچه ماندهاندش غرّهٔ در وی
بخود غرّه مشو جز یار منگربجز او هیچ در اغیار منگر
که یارت هر زمان آید دگر بارچو بشناسی ورا آید دگر بار
درونت کن مصفّا همچو جامیکه این پخته نیاید هیچ خامی
حقیقت پختگان این راز دیدنددرون گم کردهٔ خود باز دیدند
نکردستی تو چیزی گم چه جوئیتو همچون قطره در قلزم چه جوئی
تو همچون قطرهٔ دریا کنی نوشتو همچو چشمه کی گردی تو خاموش
تو یک قطره کجا داری تواناکه اندازی تو اندر سوی دریا
تو یک ذرّه کجا داری بامّیدبمانده کی رسی در سوی خورشید
در این بحر فنا ره کس نبرده استاگر بردست هم در وی بمردست
در این بحر فنا جان برفشان هانکه بسیارست از این تقریر و برهان
بسی وصفست او را لیک جوهرحقیقت کاردارد زو بمگذر
از این جوهر کسی اینجا خبردارندیدم جز که آن پیر پر اسرار
حقیقت او چنین جوهر بدیدستبسوی جوهر او اینجا رسیدست
ندیدم عاشق پاکیزه ذاتیکه او را باشد از این سر ثباتی
همه گفته سوی تقلید ماندهنه کس را رخت در دریا فشانده
از این دریا کسی جوهر نیاردکه چون منصور از وی دُر برآرد
از این دریا کسی جوهر نیابدکه چون منصور سوی او شتابد
براندازد وجود عقل و ادراکشود از کائنات اینجایگه پاک
شود رندانه در سوی خراباتبراندازد بیک ره زهد وطامات
مجرّد گردد از هر دو جهان اونبیند جز عیان جان جان او
ز جود او تنش نابود گرددزیانش آخرین خود سود گردد
چو سود آمد زیانش رفت بر باددر این ره او دهد جانان خود داد
بدو داد ای دل شیدا بماندهز بود خویش ناپروا بمانده
طلبکار خودی و خود ندیدهبصد درد اندر این منزل رسیده
در این منزل نظر کن سالکانندز دریا در فتاده سوی کانند
اگرچه کان جان در دید دریاستپر از آشوب و عقل و شور و غوغاست
اگرچه جوهر کانست بسیارنه همچون جوهر بحرست اسرار
نه هر کس ره برد این جوهر ذاتکه جوهر آن بدید از عین ذرّات
که بحر لامکان را نوش کرد اودوئی برداشت آنگه گشت فرد او
چو یکتا شد وی اندر دیدن دوستحقیقت مغز شد بگذشت از پوست
چویکتا گردی از عین دوئی توهمه حق بینی و حق بشنوی تو
چو یکتا گردی و رفتت دل و جاننبینی هیچ چیزی جز دل و جان
چو یکتا گردی و جوهر بیابیدو عالم جز که یا هوهو نیابی
ز هو هو شو تو هو بین تا تو گردیبساط این کل تو کلّی در نوردی
کمال هو که ذاتست ای دل مستمگر آنکس که با راز تو پیوست
چو هر کس نیست اینجاگه خبرداراگرچه بیخبر هستی خبردار
ز هو چون یافت منصور اندر اینجایقین عین العیان وشد مصفّا
دو عالم نقش یک یاهو بدید اومیان دمدمه یا هو گزید او
ولی کو راز منصور او طلب کردبباید بودنش اینجایگه فرد
تو تا بیرون نیائی از مصفّانبگشاید دل تو این معمّا
تو تا بیرون نیائی ازدل و جاننیابی روی او را از دل و جان
تو تا محو فنا اینجا نگردیدوئی بینی و جز در وانگردی
فنا گرد و فنا عین بقادانبقا را در فنا عین لقادان
نه اوّل دارد و آخر نداردنمودی جز در این ظاهر ندارد
نمود او توئی ای مانده حیرانچرا خود را نمییابی از این سان
صورمنگر که جانت جان جانستاگرچه جسم پیدا و نهانست
اگرچه جسم جانست در حقیقتولیکن مانده است او در طبیعت
حقیقت برق دان این جسم با جانبمانده بر سر کوهی تن و جان
یقین آنست و او را هست امّیدکه بگدازد ز تّف نور خورشید
چو خورشید یقین او را بیابدباوّل لمعه سوی او شتابد
چو برف اینجاگدازان شد باِشتابنخواند برف او را کس به جز آب
تو اینجا بستهٔ در کوهسارانچو دریابد تراخورشید تابان
تو چون مومی چو خورشیدت بتابدهمه روغن شوی گر میشتابد
تو چون منصور اگر اینجا بسوزیاز آن خورشید شمعی برفروزی
چو پروانه بگرد شمع گردیبسوزی تا حقیقت جمع گردی
چو ذرّه جملگی در خور بسوزدپس آنگه آتشی درخور فروزد
شود ذرّه در آن دم دید خورشیدابی سایه بمانده روی جاوید
بسوز ای جسم تا خورشید گردیحقیقت نور تا جاوید گردی
همه اینجا بسوزد هر چه آوردکه تا چون اوّلین ماند دگر فرد
بسوز ای دل در این عین خرابهبکن مستی و بشکن این قرابه
سوی جانان شتاب اندر خراباتاز آنِ خُم نوش کن می بی خرافات
بگرد کوی او جز خم وحدتمبین ونوش کن تا مست حضرت
شوی چون رهبران این جزیرهممان مانند بُز در این خطیره
خراباتست جای لاابالیکه در بازند بود خویش حالی
خراباتست جای جمله مردانکه مینوشند در دیدار جانان
خراباتست جای سالکانشدر آنجا بشنوی شرح و بیانش
خرابات فنا رفتند و دیدنددر اینجاگه بکام دل رسیدند
خرابات فنا دریاب و بشتابدر اینجا روی جانان زود دریاب
تو تا از خود فنای کل نگردیزنی باشی در این راه ونه مردی
تو تا از خود سر موئی خبردارتوئی هرگز نیابی دیدن یار
تو تا موئی ز خود آگاه باشیمثال ذرّه اندر راه باشی
چو گردی بیخبر مانند منصوردر آن حضرت شوی در جمله مشهور
خدا شو ای بمانده در خبر توکه در یکی نظر یابی بشر تو
خدا هم بینیاز از بود خویشستهمه دانند کو معبود خویشست
در اینجا با خبر اینجا خبردارنیابد این بیان جز صاحب اسرار
رموزی دیگرت برگویم ای دوستمگر مغز دگریابی در این پوست
تو درخوابی و آگاهی نداریحقیقت در قرار و بی قراری
شده اجسام تو اینجای مردهبصورت لیک در معنی بمرده
فتاده از صور در عالم پاکرهاکرده نمود آب با خاک
در این اطوار با خویش است و بیخویشنهاده سرّ مخفی و بیندیش
توئی آن بر نگر با غیرمنگرکه افتادست اندر سیر منگر
چو مرغ جانست آن در سوی دنبالاز آن درواقعه میبیند احوال
میان ظلمت و نوری فتادهبدریای عدم سر در نهاده
چو نیکی یا بدی در پیش آیدخیالی دان که او رامینماید
چو بیهوشست و خاموشست و مدهوشندارد عقل و افتادست خاموش
چو جان اطوار زد با جان خود بازحجاب افتد دگر از پرده مر باز
هر آن چیزی که باشد از خیالیبنزد پاک او باشد محالی
خیال از پیش خود بردارو بشنوبزاری گفتهٔ عطار بشنو
تو در خوابی و دنیا چون سرابیتو در عین سراب و پرده خوابی
تو در خوابی و بیداران رسیدندجمال طلعت جانان بدیدند
تو درخوابی و فارغ دل بخفتهگل معنیت کی گردد شکفته
تو درخوابی بمرده فارغ و خوشمیان خاکی و آبی و آتش
تو آگاهی نداری از نمودارکه ناگاهی شوی از خواب بیدار
چو یارانت سفر کردند و رفتندنه همچون تو خوش و فارغ بخفتند
بمنزلگاه جانان راه کردندحقیت عزم سوی شاه کردند
سوی دلدار اگر خواهی شدن تونخواهم تا چنین خواهی بدن تو