گنج

بخش ۹۶ - در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۷۸ بیت
خطاب آمد که بخشیدم دلت راگشایم من بیک ره مشکلت را
فراقت با وصال اینجا کنم منز تاریکی کنم راز تو روشن
مترس اکنون چو عجز آوردی اینجاکه به از عجز نبود هیچ ما را
چو عجز آوردی اینجا ره سپردیحقیقت گوی این معنی تو بردی
چو عجز آوردی اینک در نهادتگره بیشک ز کار اکنون گشادت
چو عجز آوردی اکنون باز دیدینمود ما همه اعزاز دیدی
چو عجز آوردی اکنون باش فارغشدی اندر جهان عشق بالغ
مکن بار دگر گستاخی ای پیرنمود عشق باش و عین تدبیر
برون از عقل خود اینجا منه پایمر و زینجای اکنون جای بر جای
قراری گیر و کم کن بیقرارینمیباید که اکنون پایداری
چو موری این زمان آشانه جوئیسخن در خورد آب و دانه گوئی
چنین دان ای دل اینجا گفتگویشبگو آخر که چند از گفتگویش
نمودار تو اینجا خاک کویستچه جای تندیست وگفتگویست
مکن گستاخی اندر حضرت شاهکز این سر نیستی بیچاره آگاه
یقین در دیده بینی روی جانانحقیقت سیرمیزن کوی جانان
ترا چون نیست این مقصود حاصلنگشتستی در این درگاه واصل
چراگستاخی اینجا مینمائیحقیقت میکنی از وی جدائی
چرا و چون مگوی و باش خواموشحقیقت بنده باش و حلقه در گوش
چراو چون بگو با این چکارتکه بیشک خشم گیرد یار غارت
نهان اسرار میگوئی ابا رازحقیقت باش چون مردان جانباز
نهان اسرار باید گفت با دوستعیانت این بیان کردن نه نیکوست
وصال آنگه شود بیشک میسّرکه چون وجهی نماید خیر یا شر
یکی بینی و خاموشی گزینیدر آن دم بیشکی صاحب یقینی
مگو کین چه چرا آن این چنین استکه این بیشک عیان عین الیقین است
چو تودر علّت و چون و چرائینمود خویشتن با او نمائی
تو میگوئی چرا این و چرا آناز این دوری گزیدت جان جانان
مگو بار دگر این راز اینجاکه خود را مینیابی باز اینجا
مگو بار دگر زین شیوه اسراردلت میکن حقیقت عین انوار
مگو بار دگر این سرّ بر اوحقیقت عجز آور در بر او
مراو را بنده باش و کن تو شاهیمکن گستاخی گر تو مرد راهی
سخن درحضرت بیچون آن شاهدل و جان داری ای مسکین تو آگاه
تو آگه باش تا شاه جهانتکند اینجا بیک لیلی بیانت
تو مجنونی و لیلی میندانیوگر دانی در آن حیران بمانی
مشو مجنون و لیلی راز دریابیقین آهسته باش و زود مشتاب
ترا لیلی است اینجا رخ نمودهگره از کاربسته برگشوده
بجز لیلی مدان این باب ازمنکه گفتم اوّلت اینجای روشن
شب تاریک تو باشد یقین روزکه تاگردی تو اندر عشق پیروز
شب تاریک جانان میتوان یافتنمود عشقش آسان میتوان یافت
شب تاریک اینجاخلوتی سازچو شمعی خوش بسوز و جمله بگداز
شب تاریک ره بسپر که مردانشب تاریک سرّ دیدند پنهان
شب تاریک در اینجا تو ره کندر این درگاه عزم بارگه کن
شب تاریک اینجا جو تو رازشچو یابی راز اینجا جوی بازش
هر آن رازی که داری گوی او راکه هستی بیشکی چون گوی او را
عجب درماندهٔ چون حلقه بر دردری زن عاشقانه هان و مگذر
دری زن عاشقانه چند پرسیکه تا رازت ز جانان بازپرسی
دری زن عاشقان اینجا یقین بیننمود جان جان اینجا یقین بین
نشسته بردری مانند سرهنگز نزهت نیست اینجا هوش با هنگ
نشسته بردری زهره نداریدریغا زین بیان بهره نداری
نه کارتست رفتن نزد جانانترا خود این دلیری نیست آسان
نه کار تست چونکه نیستت براز آن بنشستهٔ بیچاره بر در
از آن بنشستهٔ مسکین وحیرانکه رفتن نزد شاهد زود نتوان
شدی این مانده ترسان در بریارچنین بر در نماندستی گرفتار
ز دریا چند پرسی راز اینجاجوابت هست زینسان باز اینجا
بآسانی توانی یافت دیداراگر گردی ز دید خویش بیزار
بآسانی مر این سر میتوان یافتاگر اینجا نباشی هان تو بی یافت
ز جان و سرحقیقت بگذرد اورود در بارگاه و بگذرد او
شه کون و مکان در حجرهٔ دلنموده روی و کرده مشکلت حل
بگویم چون تو این روزی ندیدیچو مردان باش پیروزی ندیدی
توانی کرد تا این راز بینیحقیقت روی شه تو بازبینی
دلت برگیر از جان و فنا شوپس آنگه بیخودت سوی بقا شو
دلت برگیر از جان و شو آزادبر شاه این زمان تو دادهٔ داد
دلت برگیر از جان تا توانیکه بینی روی او از ناگهانی
دلت برگیر از جان ز آنکه جاناننماید رویت اندر پرده اعیان
درون دل شو و مشکل کنش حلکه آن سر جمله پنهانست در دل
درون دل شوو اسرار بنگرحقیقت تو نمود یار بنگر
درون دل شو و او را ببین بازحجاب اینجایگه کلّی برانداز
مترس از سرّ گر این سرّ فاش بینیحقیقت بیشکی نقاش بینی
مترس از سرّ که سرّ پیداست اینجاحقیقت جان جان یکتاست اینجا
مترس از سر که بیشک اصل یابیچو مردان اندر اینجا وصل یابی
وصال یار بی سر میتوان دیدکسی باید که او این سرّ توان دید
وصال یار اگر این سان دهد دستیقین میدان که وصل آسان دهد دست
وصال یارت از این میتوان یافتترا این سر چنین آسان توان یافت
حجاب جسم و جان بردار از سردر این معنی بیک بینی تو رهبر
که کار تو ز یک بینی تمامستولیکن دان دلت با ننگ ونامست
به ننگ و نام ناید این بیان راستترا باید ز سر اینجای برخواست
ز سر گر بگذری این سرّ تو یابینیابی سَر اگر می سِر بیابی
چو برخی انبیا سرّها بریدندجمال یار اینجاگه بدیدند
جمال یار بی سرّ میتوان یافتابی سر بیشکی این سرّ توان یافت
اگر بی سرّ شوی سر باز یابیبر شه عزّت و اعزاز یابی
سر بی تن اناالحق زد بظاهرکه او را بد حقیقت در یقین سر
سر بی تن کجا یابد اناالحقزد الّا هم اناالحق زد یقین حق
یقین حق بود در منصور اعیانکه میزد او اناالحق راز پنهان
یقین حق بود و کرد این آشکارهولی منصور از آن شد پاره پاره
که جسمش بود واصل اندر این راهفنایش بود حاصل اندر این راه
فنایش گشته بود اینجا بتحقیقببردش ازمیان او گوی توفیق
مر آن توفیق کو را بود اینجاکه پنهانی اناالحق گفت اینجا
یقین حق داند اینجا بود تو حقاناالحق گفت هم در خویش مطلق
اناالحق گفت و گوید صاحب رازحقیقت دیدهاند انجام و آغاز
اناالحق گفت و گوید صاحب دردیقین اینجایگه کل بود او فرد
اناالحق گفت و سرّ دوست بشناختوجود بود خود یکباره درباخت
اناالحق گفت و سر ببرید بردارز بهر این مر او را شد خریدار
اناالحق حق همیگفت و نبُد اویقین میدان که جز حق مینبُد او
یین حق بود کین گفت از نهانینشان خود ز عین بی نشانی
در اینجا داد جمله سالکانشکه تا یابند کل شرح و بیانش
توانی یافت تا این ناتوانیتو این معنی حقیقت کی توانی
چو یکباره نمودت دوست باشدنه رنگ ونقش دید پوست باشد
یکی باشد نهادت در بر جانحقیقت جان شود در دوست پنهان
چو جانت بی یقین جانان شود کلز دید خویشتن پنهان شود کل
ز دید احولی یک بین شود اوحقیقت در عیان حق بین شود او
ازل را با ابد یکی نمایدنمود جملگی اینجا رباید
ازل را با ابد پیوند سازدبجز جانان همه در دوست بازد
فنا گردد ز دید دوست اینجاحجابش دور گردد پوست اینجا
حجابش چون بر افتد در یکی اوجدا بیند حقیقت بیشکی او
حجابش چون بر افتاد یار بیندیقین بی زحمت اغیار بیند
حجابش چون بر افتد حق شود اوحقیقت بیشکی مطلق شود او
حجابت دور کن تا نور گردیحقیقت در عیان منصور گردی
حجابت دور کن وسواس بگذارحقیقت بر خور از دیدار دلدار
ندانی این چنین درمانده در خودکه یکسان بینی اینجا نیک با بد
ندانی این چنین جز از دلِ راستببین تا خود که هر کس نقش آراست
تو این بشناس گر این سر بدانیاگر بینی تو مر حیران بمانی
یقینت واصلی بینم در اینجاترا دانم حقیقت لا والّا
یقینت واصلی دانم چو منصورحقیقت کل توئی نور علی نور
نمود واصلی اینجا تو باشیحقیقت درجهان یکتا تو باشی
گهی کین دید کرد این جام او نوشمر او خود کرد اینجاگه فراموش
ز سر بگذشت و جان اینجا بر انداختوصال یار هم در یار بشناخت
وصال یار هم از خود توان دیدیکی شو در نمود سرّ توحید
یکی بین و ز یک بین جمله پیداحقیقت از یکی بین شور و غوغا
یکی بین تا دوئی ناید پدیداریکی بیشک بود اینجا رخ یار
یکی بین تا شوی کلّی یقین تودر اینجا گردی اینجا پیش بین تو
یکی بُد از یکی پیداست این دیدکمال جاودان یابی ز توحید
ز توحیدت شود این سرّ پدیدارنمیگنجد حقیقت این بگفتار
ولی گفتار بهر سالکانستنمود ذات عین واصلانست
یقین هم باطن اینجا باز دیدندکه ایشان بیشکی این راز دیدند
حقیقت واصلی نبود ببازینیابی تو عیان تا سر نبازی
اگر اینجا توئی اسرار دیدهچو مردان گرد اینجا سر بریده
سر خود را بباز و آشنا شوچو حق در جملهٔ اشیا فنا شو
فنا شو ز آنکه حق عین فنایستفنا بیشک مرا عین بقایست
فنا شو اندر این ره همچو مرداننمود خویشتن آزاد گردان
اگر خواهی که گردی زود آزادنمود خویشتن را ده تو بر باد
نمود خویشتن بر باد ده توچو مردان اندر این سر داد ده تو
بده داد شریعت اندر این راهکه گردی از حقیقت زود آگاه
بده داد شریعت از معانیچرا درمانده زار و ناتوانی
بده داد شریعت ای دل مستکنون چون یار در دید تو پیوست
بده داد شریعت تا شوی دوستیقین میبین که جمله از نهان اوست
بده داد شریعت اندر اینجاکه تا گردی بیکباره مصفّا
بده داد شریعت همچو مردانکه در شرعت نماید روی جانان
بده داد شریعت تو بیکبارکه بنماید رخت در عین جان یار
شریعت هر که دادش داد حق شدکه عین شرع بیشک دید حق شد
شریعت دید یار است ار بدانیچرا امروز سست و ناتوانی
اگرچه دید دنیا رهگذار استشریعت اندر او دیدار یارست
شریعت هر که بشناسد تمامیبرد از دار دنیا نیکنامی
برد با خود یقین در سوی عقبیکه بنیادی ندارد دید دنیا
که داند آنچه فرض شرع اتمامبود اینجا مگر صاحب سرانجام
که او را عاقبت خیریست پیوستخوشا آنکس که او با شرع پیوست
بنور شرع ره کن در سوی دوستکه تا بیرون نظر داری که کل اوست
به نور شرع ره کن در همه شیءمرو زنهار اندر عین لاشی
به نور شرع یابی تو صفاتشرسی یکبارگی در عین ذاتش
ز لاشیء هر که میگوید رموز اونه عاقل باشد اندر شی هنوز او
رموز این نیاید در سخن راستز من بشنو حقیقت این سخن راست
مر این معنی نشاید دید اینجانشاید دید در توحید اینجا
بوقتی کز نهاد آئی تو بیرونبرت یک ارزن ارزد هفت گردون
نگنجد هیچ چیز از آفرینشنماند عقل و عشق و کفر و دینش
نماند هیچ اشیا در ظهورتیکی بنماید اینجا جمله نورت
نماند هیچ اینجا هرچه بینیگمان بر بی گمان گر بر یقینی
که لاشی چیست ای شیء آمده تودگر اینجایگه لاشی شده تو
ز لاشی دم مزن خاموش شو هانچو اینجا می نداری نّص و برهان
ز لیس مثلهٔ گر راندهٔ تورموزی اندر اینجا خواندهٔ تو
بگو با من تو مر معنی این بازکه کل این است اگر یابی یقین باز
ز لیلی مثله من دیدم دیدمیقین در شی همه توحید دیدم
ندارد مثل و مانندی در اینجاحقیقت خویش و پیوندی در اینجا
نه کس زو زاد و نی او زاد از کسهمه او بود از اوّل او ترا بس
همه از دید خود او کرد پیداحقیقت او شناسم جمله اشیا
همه او بود اوّل لاحقیقتز دید خویش ناپیدا حقیقت
چنان بد ذات چیزی مینبُد آندر این معنی اگر مردی برافشان
دل و جان تادر اینجا ره بری تونمود اوّلین رابنگری تو
در این سر راهبر گرمرد رازیهزاران جان چه باشد گر ببازی
چه باشد جان در اینجا هیچ موئیگرفته در عیانی های و هوئی
چه باشد دل در اینجا ارزنی دانفتاده زیر پا او در بیابان
دل و جان چیست نزد ذات اینجاحقیقت در صفت ذرّات اینجا
دل و جان چیست تا این باز داندکه خود در خود حقیقت بازداند
خودی خود یقین هم خویش بشناختحجاب آن بود پیش خود برانداخت
بیان دیگر است و گفته آیددُرِ این راز کلّی سُفته آید
بیان دیگر است ار دم زنم مندو عالم بیشکی بر هم زنم من
بوقتی پرده بردازم ز اسرارکه واصل آرمت آنگه رخ یار
یقین بنمایم اینجا تا بدانیکه بیشک هم نشان هم بی نشانی
خودی خود شناس اوّل حقیقتیقینت بازدان هان بی طبیعت
طبیعت زان نمود آمد پدیدارحقیقت هم در اینجا ناپدیدار
مصفّا میتوان این راز دیدننهانی این توانی باز دیدن
مصفّا شو ز نور شرع اوّلکه تا اینجا نمانی خوار و احول
همه خلق جهان اوّل صفاتنداز آن غافل ز نور قدس ذاتند
از آن اوّل بماندست اندر اینجاکه خود را بیند اندر عین سودا
چو خود بینند بیشک احولانندحقیقت این معانی میندانند
بخود بینی نیابند این نمودارکسی تا کل نگردد ناپدیدار
بخود بینی نبینی ذات بیچوننگنجد اندر این سر خود چه و چون
چه و چون اندر این معنی نبایدحقیقت واصل پاکیزه باید
که از تن دل بود دل جان حقیقتیقین جانش عیانی بی طبیعت
فنا گردیده باشد از تمامتگرفته باشد از کل استقامت
بآسایش قراری بی تن و جانبود تا او بیابد جان جانان
چنان واصل بود اینجا یقین اوکه باشد بیشکی مر جمله بین او
یقین اینجا توانی یافت ای دوستچو بیرون آئی اینجاگاه از پوست
تراتا پوست باشد مغز جانتکجا بینی یقین راز نهانت
کسی کین دید بیشک بی خود آمدحقیقت فارغ ازنیک و بد آمد
کسی کین دید صور صور جان دیدچنین معنی درون خود نهان دید
کسی کین دید بگذشت ازخودی کلبدید و فارغ آمد از همه ذل
در این معنی که من گفتم ترا بازبدان اینجا حجاب جان برانداز
سلوکت کرد باید در صفا توبنور شرع دید مصطفی تو
توانی یافت این معنی یقین توحقیقت را تو او بین راز بین تو
گذر کن اوّل ازبود وجودتکه تا یابی عیانی بود بودت
گذر کن در یکی اشیاتمامیکه تا میپخته گردی تو ز خامی
تو با وی راست دان و کژ مبازانکه میجویند اینجا شاهبازان
نظاره اندر این نقدند ماندهحذر کن تا نباشی هان تو رانده
حقیقت قلب راکن نقد اینجادرون کوره بر تا آن مصفّا
کنی و آوری آنگاه بیرونحقیقت نقد باشد بی چه و چون
زر قلبت بنقد اینجا نگنجدترازودار غش اینجا نسنجد
از آنی قلب مانده بر غش اینجاکه ماندستی تو در پنج و شش اینجا
بکن نقدی تو اینجاگاه حاصلمباش از شرع اینجاگاه غافل
بنور شرع قلب از غش تو بشناسمیاور در زمان درخویش وسواس
اگرچه خانه دیوارست صورتندارد راه بیدل در ضرورت
ترا باید که می صورت نبینیدر اینجا گر بکل صاحب یقینی
ز صورت جمله وسواس است بیشکنمیگنجد یقین وسواس در یک
طبیعت دادت اینجا رنج وسواسگذر کن از طبیعت حق تو بشناس
چو حق داری طبیعت هیچ دانشهمه وسواسها اینجا برانش
ز پیشت ای خدابین دور گردانحقیقت خویشتن را نور گردان
بجز حق نیست آخر در شریعتطریقت دیگر است اندر حقیقت
سه چیز است آنکه با هم آشنایندحقیقت هر سه دیدار خدایند
ولی واصل در این هر سه یکی اوبداند جمله یکی بیشکی او
شریعت آن احمد و آن حیدرطریقت راهرو بشناس و بنگر
گشادست و حقیقت جمله او دانز باطل این بیانم را تو حق دان
بیانم ازخدا این کلّیت خویشکه من چیزی نمیبینم جز او بیش
چو او در من نیابد جز خیالمخیالم اوست در عین وصالم
خیال او بخون دیگر خیال استخیال دیگران رنج و وبالست
خیال دوست وصل است ار بدانیفنا کلّی ز اصل است ار بدانی
خیال اندر فنا ناید بدیدارشود اینجا تمامت ناپدیدار
خیال جمله خلق اینجا خیالستمراینصورت ترا اینجا وبال است
خوشا آن کو خیال دوست داردیقین مغز است نی او پوست دارد
خیال جان جان ما را دمادمنماید رازها بیشک در این دم
وصالش خواستم تادر نمودارعیان بخشیدم اینجا بیشکی یار
وصالش چون طلب کردیم بیچوننمود اینجای ما را بیچه و چون
وصالش در یکی آمد میسّرنهادم جان و آنگه بر سرش سر
نهادستم حقیقت در بر دوستیقین دانستهٔ بیشک که کل اوست
من و او در نمیگنجد مرا کسیقین دانم که کلّی او مرا بس
رموزی دان در اینمعنی و رهبرنمود جان جان اینجا تو بنگر
تن او گر یکی کردست اینجادل وجان گوی او بر دست اینجا
تو ای جان عین جانانی ز پنهانیقین جانانی اما اسم شده جان
توئی کاندر صور دیدار داریبماندستی و تن درکار داری
چگویم تا بدانی ای بماندهبخود حیران و یک حرفی نخوانده
دلت گر زین همه حرفی شنودیبچندینی سخن حاجت نبودی
همه برناخنی بتوان نوشتنولی آسان بر آن نتوان گذشتن
از آن کردم یقین این بیت تکرارکه تا دریابی اینجا سرّ اسرار
چو قطره سوی بحر لامکانیچکد یابد وصال جاودانی
ندانی قطره و دریا ز هم بازاگر هستی در اینجا صاحب راز
شو و این نکته دریاب از حقیقتطریقت کن دمادم در شریعت
دگر در سرّ این جان ده یقین بیننمود اوّلین و آخرین بین
دمادم در صور این راز داریهوا را باید ار می باز داری
نگر تادر خدا گامی زنی تووگرنه کمتر ازحیض زنی تو
چو درآز طبیعت شاد باشیز دید خود بحق آزاد باشی
دو روزی لذّت دنیا سر آیدز ناگه جانت از قالب برآید
نه کامی دیده باشی از رخ یارنه اینجا گوش کرده پاسخ یار
بمانی تاابد بیشک بماندهدرون نفس دوزخ ای نخوانده
لفی سجین از آن در ویل مانیچرا بیچاره و خواروندانی
سرانجامت عجب در زیر این خاکحقیقت این بدان هان از دل پاک
تو پیش از مرگ روی یار دریابنمود ذات او یکبار دریاب
در ایندنیا به بین او رادرستیاز این معنی چرا فارغ نشستی
هر آن کو رویش اینجا باز بیندحقیقت جاودانی ناز بیند
بکن نازی چو خواهی رفت درگلبکن مشکل در این معنی ما حلّ
دمادم دیدهٔ دیدار اینجاستحقیقت دان که دید یار اینجاست
از آن اینجا نمیبینند جملهکه اندر عشق بی دینند جمله
بدین عشق اگر گردی مسلماننماید رویت اینجاگاه جانان
بدین عشق اگر آئی یقین استحقیقت دان که راه راست اینست
ولیکن میندارم زهره اینجاکه برگویم بیان بهره اینجا
در آخر این بیان گویم بتحقیقکسی کو را بود از عشق توفیق
چنان باید که او را از الف اوبخواند تا عیان لام الف او
بداند تا به ابجد راز بیندنمودار الف را باز بیند
الف ره جوی تا ابجد نظر کردیقین اندر هجا کلّی گذر کرد
پس آنگه تا بابجد او بخواندچنین تا آخر قرآن بخواند
الف لامیم چون دانست تحقیقبداند سرّ قرآن یافت توفیق
که چون صورت همه معنی بداندحقیقت دنیا و عقبی بداند
تمامت سرّ بیچون در الف دانتمامی عشق را در لام الف دان
ز لا دریاب الّا اللّه اینجاکه تا کردی بکل آگاه اینجا
ز من تا جان جان یابی از این بازحجاب حرفها اینجا برانداز
ز لا دم زن تو چون منصور حق شونود عشق جانان ها تو بشنو
الف بشناس چون او راست میباشکه بشناسی حقیقت دید نقاش
الف بشناس آن گاهی یقین یابحقیقت مغز را از پوست دریاب
الف بشناس و بر راهم الف دانچرا هستی در این معنی تو نادان
الف بی شد دگر تی و دگر ئیدگر جیم این چنین میدان ز معنی
تمامت حرف را شد از الف بازبیابی ذات بیچون را یقین باز
الف شو همچو اوّل بی سر و پیچکه میدارد الف اینجایگه هیچ
منزّه دان الف از جملهٔ حرفاگر در گنجدت این سرّ در این ظرف
ببردی گوی و دانستی یقین توالف را از میان کلّی گزین تو
الف لا شد در اینجا بیشکی توالف با لام بنگر در یکی تو
الف با لام چون پیوسته آمدحقیقت راز جان سر بسته آمد
الف با لام ذات پاک دیدمنمود سرّ این در خاک دیدم
ز خاکت این گل آمد چون نمودارحقیقت خاک را دان صاحب اسرار
یقین چون صاحب سرّ خاک افتادنمودش جمله ذات پاک افتاد
ز خاک این سر طلب کن آخر ای دلکه اندر خاک یابی راز مشکل
ز خاک این سر طلب کن آخر ای جانکه اندر خاک یابی راز پنهان
ز خاک اینجا طلب اسرار جملهکه حق در کار دارد کار جمله
ز خاک اینجا طلب مر جوهر دوستکه خاکت مغز بنمودست با پوست
ز خاک اینجا طلب دیدار بیچونکه بینی دیدنی چون بیچه و چون
حقیقت خاک کل دیدست جانانولی جمله در او گشتند حیران
حقیقت خاک دیدارست اینجاکه گرداند همه صورت مصّفا
حقیقت خاک چون پاکت کند بازبیابی ذات بیچون را یقین باز
حقیقت خاک در ذاتست موصوفکسی کین سرّ کند اینجای مکشوف
ز خاکت بازدان اینجا حقیقتکه خواهی کردن اندر وی طریقت
نظر در خاک کن تا راز بینیتمامت انبیا را باز بینی
همه در خاک پنهانند جملهحقیقت سرّ جانانند جمله
نظر درخاک کن ای دل یقین توحقیقت راز رادر خاک بین تو
چو پنهان گردی اینجا در دل خاکفراموشت شود جز صانع پاک
تمامت هرچه دیدستی در اینجاتو مر چیزی ندیدستی در اینجا
بجز در خاک جایت کاخر آنجاستحقیقت عین مأوایت در اینجاست
نمود خاک بُد راز شریعتکه بیرون آورد کل از طبیعت
تمامت پاک گرداند ز خود بازنماید آنگهی در خویشتن باز
وصال عاشقان درخاک باشدحقیقت زهر را تریاک باشد
که اوّل تلخ آید هست شیریندر آخر گر توئی اینجا تو حق بین
یکی بینی حقیقت در دل خاکنمود جمله اندر صانع پاک
یکی بینی در آن دم با خبر توکنون دریاب گرداری خبر تو
یکی بینی در آن دم کل تمامتحقیقت اوست تا صبح قیامت
نمود خاک سرّ جمله مردانستدل عاقل از این اندیشه بریانست
ولی بیشک حساب اینجاست جملهکه هر چیزی در او پیداست جمله
نهان پیدا کند اندر دل خاکحقیقت هر کسی را صانع پاک
نهان پیدا کند بیشک خداوندکند ظالم در آنجاگاه در بند
ستاند داد مظلومان در آنجانهانشان کل کند در خاک پیدا
اگر بد کرده باشد باز یابدجزای آن و آنگه راز یابد
چو نیکی کرده باشد او عوض بازبیابد بیشکی دیدار هر راز
در آخر چون نمودارست تحقیقبدی و نیک هم برگوی توفیق
ببر این گوی توفیق ازمیان توطلب کن اندر اینجا جان جان تو
در اینجاگاه او را جوی و بنگراز این در یک زمان ای دوست مگذر
در توفیق زن آنگه سعادتبیاب از یار درعین هدایت
از این در برگشاید راز جملهکز این سر فاش شد این راز جمله
دَرِ دل زن تو چون مردان خوش باشکه هم در میزنند اینجای اوباش
نماید رخ هر آن کو خویش خواهدنمود خویش را آنکس نماید
نماید او هر آن کو خواست اینجانمیآید از آنت راست اینجا
حقیقت این مراد اینجا حقیقتکه ماندستی تو در آز و طبیعت
خراباتی که او حق میشناسدحقیقت راز مطلق میشناسد
از آن دان کرد گم خود کرد اینجادرون از درد کرد اینجا مصفّا
فنا شد ازنمود خود بیکبارحجاب اینجا بیک ره پرده بردار
نمیگنجد یقین اندر دماغشبرد از جملهٔ عالم فراغش
چو گردد او فنا از خمر اینجاحقیقت باز بیند امر اینجا
در آخر چون شود هشیار تحقیقز مسکینی بیابد راز توفیق
خراباتی که دُرد آشام باشدبه از زاهد که کَالْاَنْعام باشد
کجا تو دیدهٔ سرّ خراباتکه ماندستی چنین در عین طامات
ز سالوسی و رزق اینجا که داریخبر از عاشقان اینجا نداری
اگر دردی در آشامی بیک رهشوی از سرّ من اینجا تو آگه
بیک ره صاف کردی همچو خورشیدبمانی مست و حیران تا بجاوید
خراباتی شوی منصور آنجایابی آب بدِ انگور اینجای
خرابات فنا اینجا ندیدیدر اینجا آخر ای دل می چه دیدی
خرابات فنا داری درون روحقیقت بانگ سبحانی تو بشنو
همه مردان در اینجاگاه مستندحقیقت مست گشته جمله مستند
همه مردان در اینجاگه مقیمندشده مست از مِیِ بی ترس و بیمند
هزاران جان در اینجا همچو مویندهزاران سَر در اینجا همچو گویند
در اینجا جام در کش آخر ای دلکه بگشاید ترا این رازِ مشکل
در اینجا جام درکش از کف یارحجاب جسم و جان اینجا بیکبار
برافکن مست شو از دیدن دوستبیک ره مغز شو بگذار این پوست
دم حق زن چو حق بینی ز مستیچرا آخر تو این بُت میپرستی
بت اینجا بشکن ازمستی جانانکه کل گردی تو از هستی جانان
اناالحق آن زمان زن در خراباترها کن زهد و تزویر مناجات
اناالحق آن زمان زن همچو مستانقدح جز از کف ساقی تو مستان
ز ساقی می ستان و مست او شوحقیقت نیست گرد و هست او شو
ز ساقی می ستان و راز او بینحقیقت خویشتن آغاز او بین
همه در کش که جز او مینباشددوئی منگر جز اوئی مینباشد
همه در کش که منصور او کشید استدر آن مستی جمال یار دید است
می عشق هر که اینجا کرد او نوشنمود جزو و کل کرد او فراموش
چو کردی نوش آن می از کف یارهمه دلدار بینی نیست اغیار
همه یار است ای بیکار ماندهتو سرگردان این پرگار مانده
همه یار است و تو درگفت و گوئیدر این میدان شده گردان چو گوئی
خراباتی شو و در کش می عشقفنا شو در نمود لاشی عشق
خراباتی شو و مستانه درکششراب شوق پی چار و سه و شش
خراباتی شو اندر عین این رازنمود پردهٔ صورت برانداز
بیک ره درد درد عشق خور توچو هستی ذرّه اندر سوی خور تو
قدم نه تا شوی دیدار خورشیدفنا شو تا بقا یابی تو جاوید
اگر خورشید گردی یار یابیتو بر ذرّات چون خورشید تابی
اگر خورشید گردی در تمامتاز آن پس این معانی شد تمامت
اگر خورشید گردی راز بینیعیان اوّل خود باز بینی
اگر خورشید گردی در سوی ذاتتو تابی بیشکی در جمله ذرّات
اگر خورشید گردی لاجرم تویکی یابی وجودت با عدم تو
تو خورشیدی و آگاهی نداریگدائی لیک جز شاهی نداری
تو خورشیدی و در عین کمالیفتاده این زمان سوی وبالی
تو خورشیدی و عین آفرینشبتو روشن شده این نور بینش
تو خورشیدی و نور تست جملهتو ذوقی و حضورتست جمله
تو خورشیدی و نور کائناتیچو نیکو باز بینی نور ذاتی
تو خورشیدی همه ذرّات زندهبتوست و تو چنین افتاده بنده
همه ذرّات از نور تو دارندبتو مر خویشتن مشهور دارند
تو فیض نور اینجاگه فشاندیز دانائی بنادانی بماندی
همه ازتو شده پیدا در اینجاهمه از تو شده شیدا در اینجا
طلبکار تواند اینجای ذرّاتدرون جملهٔ تو عین آن ذات
بتو پیدا شده ذرّات عالمحقیقت فیض میباری دمادم
چنین حیران و سرگردان چرائیکه خود هستی و بیچون و چرائی
همه سالک ترا تو در سلوکیحقیقت بیشکی شمس الدّلوکی