گنج

بخش ۹۵ - پاسخ دادن پاکباز هاتف غیب را و عجز آوردن او از خودی خود

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۰ بیت
در آن دم گفت تو جان جهانیبکن با من که بیشک میتوانی
تو دانائی بهر چیزی که خواهیکنی بنده که حکم پادشاهی
تو داری هیچکس جز تو نداردچنین حکم و یقین جز تو که دارد
اگر خواهی بسوزانی بیک دمیقین میدانم اینجا هر دو عالم
اگرچه تو بیک دم جمله را پاکدراندازی میان خون و درخاک
نگوید هیچکس کاینجا چه کردیکه درجمله توئی بیشک که فردی
نکردم هیچ بد دانای رازیمرا باید که اینجا چاره سازی
رهائی ده مرا از دست خود دوستکه بیزارم کنون من زین رگ و پوست
شدم بیزار از جان نیز از دلکه ماندستم در این اندوه مشکل
وصالم شد فراق اینجا بیک دمنمیخواهم جهان جانم این دم
جهان جان مرا ناید بکاریمرا باید در اینجا مرد یاری
فناگردان مرا تا جاودانینباشم جز که عین بی نشانی
بکش ما را به تیغ هجر بی شککه تا پنهان شوم ای دوست در یک
مرا ده راه این میخواهم ای جانتو مسکین خودت اینجا مرنجان
مرنجانم که جانم رهبر تستتنم افتاده اینک بردرتست
فتاده موج زن در خاک و در خوندل بیهوش غمخوار است اکنون
میان خاک و خون خوردست اینجاحقیقت راه گم کردست اینجا
گهی در وصل و گاهی درفراقتمیان خون فتاده ز اشتیاقت
میان خود فتادست و اسیراستیقین وصل ترا او دستگیر است
میان خود فتادست و فسردهبمگذارش که گردد زود مرده
بمگذارش چنین حیران فتادهچنین درعین رسوائی فتاده
شده ای جان ودل در فرقت توندیده اندر اینجا قربت تو
ره قربت نما و وارهانشز درگاه خود ای مسکین مرانش
ره قربت نما و دار معذورورا از نزد خود مفکن کنون دور
ره قربت نمایش هم برون آرچنینش خوار و پر آزار مگذار
نظرگاه تو بودست این دل ای دوستچنین چندین جفا او را نه نیکوست
نظرگاهست او را کن نظارهحقیقت درد او را جوی چاره
پر از درد است و پرخونست بنگربرون آور از این خونش تو بر در
برون آور از این خونش که دانیکه دارد او ترا راز نهانی
برون آور ز خویش و کن تو آزادمرا او راکن تو یکبار دگر شاد