بخش ۹۰ - در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید
جوابش داد آن دم صاحب رازکه اندر عشق ما میسوز و میساز
بسوزان خویشتن مانندهٔ شمعکه تا گردی فنا نزدیکی جمع
بسوزان خویشتن پروانه کردارکه تا گردی بیک ره ناپدیدار
بسوزان خویشتن مانند ذرّهبرِ خورشید رویم مانده غّره
نمانی همچو شبلی مانده مغرورکه افتادست هم نزدیک هم دور
فنا شو تا بقای ما بیابیپس آنگه سوی ما بیخود شتابی
فنا شو تا لقایم باز بینیحقیقت جملگی را راز بینی
فنا شو در نمود ما به یک بارحجاب جسم و جان از پیش بردار
فنا شو تا شوی دیدار اشیابمانی آنگهی پنهان و پیدا
فنا شو تا شوی کون ومکان توببر از جملگی گوی از میان تو
فنا شو در عیانِ رویم اینجاکه تا گردی ز ذات من مصفّا
فنا شو همچو شمعی پا و تا سرکه تا بیرون شوی کلّی ز آذر
فنا شو در نهاد ما یقین توکه گردی اوّلین و آخرین تو
فنا شو در بَرِ خورشید رویمکه بینی در تمامت های و هویم
فنا شو تا یکی بنمایمت بازببینی مر مرا انجام و آغاز
فنا شو تا کنم اینجات واصلهمه مقصود تو آرم بحاصل
فنا شو در برم مانند مردانبلای عشق من بیحدّ و مرز دان
فنا شو در برم چون سایه جاویدکه تا بینی مرا مانندخورشید
ز صورت دور شو تا نور گردیچو من اندر جهان مشهور گردی
به یک ره بود اینجاگه بر افکنکه تا بنمایدت خورشید روشن
به یک ره ننگ شو نامت براندازچو موم اینجا بَرِ خورشید بگداز
یکی شو بایزید و بس مرابیندرونِ جزو و کل عینِ لقا بین
یکی شو بایزید اندر بَرَم زودکه تا یابی مرا دیدار معبود
منم حق آمده اینجا سخن گویاناالحق میزنم در های و در هوی
منم حق آمده اینجا بتحقیقکه تاذرّات کل بخشیم توفیق
منم حق آمده اینجا نهانیبدین کسوت بَرِ خلق جهانی
منم حق تا نمایم راز اینجابگویم سرّ خود من باز اینجا
منم حق آمده اینجا پدیدارمنم اینجای عشق خود خریدار
منم حق آمده تا خود نمایموجودِ جملگی اندر ربایم
منم حق آمده اینجا بر حقکه تا برگویم اینجا راز مطلق
منم اللّه و جان جمله هستیمیقین اینجایگه من نیست هستم
منم حق آمده اللّه مطلقدرون جملهام آگاه مطلق
نشانِ بی نشانی در همه مندرونِ جملگی خورشید روشن
نشان بی نشانیم تمامتنمایم در برت یوم القیامت
مترس ای بایزید و گوش میداررموز من نهانی هوش میدار
مشو عاشق که خویشم عاشق خودشدستم فارغ از هر نیک و هر بُد
منم عاشق کنون بر دیدن خویشحجاب اینجایگه رفته ببین پیش
من و تو هر دو یکسانیم بنگردرون جمله جانانیم بینگر
بجز من هیچ منگر در دل و جانمنم در بود تو پیدا و پنهان
من آوردم ترا در دید دنیامنت بیشک برم تا عین عقبی
همه همچون تو آوردم بعالمهمه بخشیدم اینجا صورت دم
ز دیدخویش کردم جمله پیداز عشق خویش کردم جمله شیدا
منم اینجات عمر و زندگانیتمامت رازشان رازِ نهانی
یقین میدانم وایشان ندانندکه در دیدار من عین جهانند
منم گویا درونِ جان ایشانمنم پیدا و هم پنهان ایشان
منم بینا و چشم جمله از مندر اینجاگاه بین خورشید روشن
منم اندر زبان جمله گویادرونِ جمله هستم راز دانا
کنون ای بایزید این راز دیدیبیانی کز زبان من شنیدی
مگو با کس نهان میدار این راکه بیشک این بود عین الیقین را
منم عین الیقین اینجاحقیقتسپردستم یقین راه شریعت
ره شرع محمّد من سپُردممیان اولیا من گوی بُردم
تمامت مهر او دیدار دیدمبیانشان جمله از اسرار دیدم
بَرِ قطبِ جهان بودم در این دمیقین هم میروم پیشش دمادم
کنون من آمده درملک بغدادکه اینجاکردهام بر نفس خود داد
دهم داد اندر این ره همچو مردانچو خود کردم ابا خود هیچ نتوان
کسی را نیست من هستم دم کلکه بنمودم نمود از عالم کل
نمود من در اوّل دان و آخرنمودستم کنون هستیّ ظاهر
بسوزانم در اینجا ظاهرم منکه بر هر شبی حقیقت قادرم من
کجا رفتست شبلی این زمان هانکه دریابد یقین کَوْن و مکان هان
همی دانم ولی پرسیدم از توکه مر معنی کل من دیدم از تو
سوی باغ است شبلی با مریدانکنون مر راز کلّی مر مریدان
کسی کز اوّلش پر درد وداغستکجا او را هوای باغ و راغست
ترا میبرد با او مینرفتیکه داری از یقین با او شگفتی
اگرچه این زمان شیخ زمان استنمود تو در اینجا او ندانست
ندانست او ترا از ناسپاسیتو در عصر زمان امروز خاصی
مرا رازیست اندر مُلکِ شیرازبسوی قطب عالم صاحب راز
کنون خواهم شدن نزدیک آن پیرکه تا سازم وصال خویش تقریر
چو باز آمد یقین شبلی از آن باغبرت ای شیخ آید از سوی راغ
بگو او را نمود عشق امروزکه تاگردد چو تو امروز پیروز
بگو با او که ای از عشق دنیابمانده زار و سرگردان عقبی
چنین مغرور جاه و مال ماندههمه دم پر ز قیل و قال مانده
تو در بند غم وجاه و تیولیکجا یابی چو ما صاحب قبولی
مرا با تو کنون بسیار کار استکه معنی حقیقت بیشمار است
ولیکن با تو من خواهم رسیدنترا بیشک یقین خواهیم دیدن
بگویم باتو تا خود کیستی تودر این عالم برای چیستی تو
تو نافرمانی من کردهٔ توبمانده در حجاب و پردهٔ تو
چنین غافل نماندستی بخود بازندیدم هیچ از انجام وآغاز
بصورت مانده اینجا مبتلائیاز آن بیشک تو در خوف و رجائی
بصورت ماندهٔ در ملک بغدادندیدی هیچ معنی را یکی داد
بصورت ماندهٔ اینجا گرفتارندیدی هیچ از این معنی رخ یار
کجا واصل شوی از سرّ معنیکه ماندستی تو سرگردان دنیی
هوای باغ داری و زر و سیمبماندی لاجرم در ترس و در بیم
بدر کن از سرت سودای این جاهوگرنه بازمانی تو در این چاه
بدر کن از سرت سودای دنیاکه با شادی شوی در سوی عقبی
تو دردی در یقین اینجا نداریحقیقت عمر ضایع میگذاری
بکش دردی در اینجا جوی درمانبیاب اینجایگه از ما تو آسان
بکش دردی و دم زن ازنمودارکه تا باشی بکلّی صاحب اسرار
بکش دردی و آنگاهی دوا یابهر آن چیزی که میگویم تو دریاب
ببر رنجی که تا گنجت نمایمترا از رنج خود مزدی فزایم
ببازی نیست راز ما چنین هاننمیگنجد بر ما گفت برهان
طریقت باید اینجاگه سپردنچو مردان اندر این سر گوی بُردن
طریقت بایدت بسپردن اینجاکه تا بوئی بری زین حضرت اینجا
کنون من گفتم و رفتم نهانییقین تا بایزید این سر بدانی
خلایق جملگی امروز اینجابسر کردند از بهر تو غوغا
مرا ترسی نبُد کین راز داریمتوانستم که از خود بازداریم
مرایشان را ولی ازبهرت اینجایقین میآمدم ای پیر دانا
بدّهْ روز دگر آیم بر توکه هستم من یقین کل رهبر تو
نمایم راز تا کل باز دانیتو اکنون دار راز ما نهانی
خلایق این چنین دانند اکنونکه من کردند ازینجاگاه بیرون
کنون ای شیخ پیر و صاحب رازبخواهم رفت اکنون سوی شیراز
سوی شیخ کبیر آن قطب عالمکه او میداند احوالم در این دم
مرا او جان جانست و یقینستکه او اینجا حقیقت پیش بین است
بحق دانم مرا دانسته او حقکه دائم از حقیقت قطب مطلق
بدو گفت آنگهی شیخ ایدل و جاننگفتی این زمانم راز اعیان
کیت بینم دگر اینجا یقین بازچو خواهی شد کنون حقا بشیراز
مرا کی باشد این دیدار رویتنمیرم ناگهی از آرزویت
بگفت ای شیخ هرگز تو نمیریکه ما را دوست چون شیخ کبیری
شما را دارم اینجا من نهانیکه مانید اندر اینجا جاودانی
ولیکن تا بده روز دگر بازبرون آیم ز پیش قطب شیراز
نمایم راز آنگه بینی اسرارنیاید راست این معنی بگفتار
بگفت این و اناالحق زد بتوحیددرون خانقه خلقی بگردید
اناالحق زد در آنجاگاه ده باردرون خانقه شد ناپدیدار
زهی معنی زهی صورت زهی دمکه چون او خود نباشد در دو عالم
رموزی دان که اکنون گفتم ای جانابا تو از نمود جان جانان
در اشترنامه من این سر نگفتمولی آن جوهر اینجا من بسُفتم
رموز عشق جانانست پنهاندمادم میشود اینجا باعیان
رموز جان جان رویت نمودستگره یکبارگی اینجا گشودست
کسی باید که باشد بایزیدیکه او را باشد اینجا دید دیدی
بداند راز چون منصور بینددرون خانقه با او نشیند
یقین بشناسد او را رهبر خویشنهد مرهم بر این جا بر دل ریش
چو منصور حقیقی رخ نموده استترا درجان و دل گفت و شنودست
درون خانقاه دل برو بینزمانی گوش کن از دوست تلقین
ببین تا کیست او بشناس او راابا او کن زمانی گفتگو را
بگو با او همه راز نهانتکه تا او بازگوید در میانت
بگو با او تو درد دل در اینجاکه درمانت کند ای ماه شیدا
بگو درد دل و بنگر دوایتکه بنماید بیک لحظه دوایت
بیک لحظه ترا درمان کند اونمود جان تو جانان کند او
ترا منصور اندر خانقاه استگرفته ملک جان و پادشاه است
تو از وی بیخبر در سوی باغیگرفتستی ز ذات کل فراغی
چگویم تا تو دربند خودی هاننخواهی یافت این اسرار پنهان
چگویم تا تو دربند خودستییقین دانم که با خود بت پرستی
چگویم تا تو دربند وجودیبمانده در میان نار و دودی
از این بند بلا اینجا اگر توبرون آئی بیابی کل خبر تو
از این بند بلای نفس زنهاربرون آی و نظر کن روی دلدار
از این بند بلای خویشتن توبرون آی و نظر کن جان و تن تو
از این بند بلای صورت خودبسی بر سرگذشتت نیک و هم بُد
رخت بنموده است اینجا عیانیهمی گوید ترا راز نهانی
گمانی میبری اندر یقین توبدانی تو اگر باشی امین تو
گمان یکبارگی بردار از پیشنظر کن تا ببینی جوهر خویش
گمان یکبارگی تو با یقینترها کن بیشکی این کفر و دینت
گمان بگذار و دنبال یقین باشچو مردان خدا تو پیش بین باش
که من هستم خدا او را یقین دانخدای اوّلین و آخرین دان
خدایست و تو صورت درگمانیهمی گوید ترا راز نهانی
بخواهد رفت چون صورت نمایددگر باز آید و رازت نماید
نماید راز خود میدان بتحقیقببر از من تو اینجاگوی توفیق
خدا بشناس اکنون در حقیقتببر از من تو این گوی طریقت
خدا بشناس اینجاگه که فرد استدرون دل ترا تقریر کردست
یقین گفتهست که ای جان من خدایمنمود انبیا و اولیایم
یقین گفتهست اکنون در گمانیرود ناگاه و تو حیران بمانی
بمانی تا ابد حیران دلدارچه میگویم از این معنی خبردار
مشو حیران که جانان رخ نموداستزبانت جملگی اینجا شنود است
اگر این راز کلّی باز دانیحقیقت تا ابد تو جان جانی
حقیقت تا ابد باشی یقین ذاتچو گردد محو اینجاگاه ذرّات
حقیقت تا ابد جانان شوی توبوقتی کز صور پنهان شوی تو
حقیقت تا ابد آری دمادمنمود جملگی را در یکی دم
حقیقت تا ابد سلطان تو باشیدرون جانها جانان تو باشی
حقیقت تا ابد اندر خدائییکی بین از آن نبود جدائی
حقیقت آفرینش ذات یابیولی منع یقین ذرّات یابی
ز ذرّات این همه برهان نمود استوز این برهان همه گفت و شنوداست
ز ذرّات این همه جوش و خروشستکسی یابد مر این کو جمله گوشست
ز ذرّات این همه پیدا نمودارز بهر دید خود دارد در این کار
ز ذرّات این همه شور و نشان استدرون جملگی او کل نهانست
ز ذرّات این همه فریاد برخاستاگرچه شاه پنهانست و پیداست
چنان پنهان نمود او خویشتن راکه آمد بس حجاب جان و تن را
حجاب این جان و تن بُد در ره اوولی بر قدر بودند آگه او
تمامی اندر اینجاگه مر ایشاننشد مکشوف سرّ قدس ایشان
که تا اوّل در آخر باز یابندپس آنگاهی سوی اوّل شتابند
چو هر دو این چنین اینجا فتادندز اوّل سر سوی حیرت نهادند
ره صورت نمود جمله اشیاستولیکن راه جان یکی نه پیداست
ره جان اوّل از کتم عدم بودز دانش در صفت اوّل قدم بود
ره جان اوّل از ذات تعالینفخت فیه شد از قدرت لا
مقام بی مقامی پاک بگذاشتنظر در سوی دید خویش بگذاشت
رهش بیحد بُد و پایان ندید اواز آن بُد از لطافت ناپدید او
رهش بیحد بُد اندر اوج عزّتطلب میکرد نور خویش و قربت
چنان ره کرد از اوّل تا بآخرکه باطن ناگهی دریافت ظاهر
ز باطن راه کرد او آخر کارحجابی شد برش ناگه پدیدار
حجابش بود صورت اندر اینجااگرچه بود جان از وصل پیدا
ره جان از نهانِ راهِ صورتکه پیدائی فتاد اینجا ضرورت
ره جان ذات بود اندر صفاتشصفات اینجایگه میدان تو ذاتش
ره صورت ز آب و خاک و معدنفتاد اینجا ولیکن نار روشن
چنان اینجا ز خصم ناموافقبهم پیوسته شد در دید عاشق
اگرچه ناخوشی اندر خوشی یافتقراری کرد او هر لحظه بشتافت
نه راهی یافت سوی اوّلین اواز آن مسکن گرفت از آخرین او
قرار آتش اندر باد افتادبداند این کسی کآباد افتاد
قرار آب اندر خاک بنگرپس آنگه دید جانِ پاک بنگر
قرار این جهان زیشان پدید استکزیشان این همه گفت و شنید است
قرار جان نخواهد بود بیشککه تا اینجا نگردد بیشکی یک
یکی میخواهد اینجا همچو اوّلاز آن مانده است چون صورت معطّل
یکی میخواهد و او را دو آمداز آن او را یقین از دید بستد
یکی میخواهد و هم باز یابدچو اوّل زینت و اعزاز یابد
یکی میخواهد و جمله یکی استولیکن اندر این صورت شکی است
مرا او را از دو بینی اندر این راهاز آن اینجا همی خواهد که آگاه
شود از اصل اوّل آگهِ خویشدر اینجا باز یابد او ره خویش
رهِ خود گم نکرد الّا ز صورتبسی اینجایگه دید او نفورت
ز اصل اوّلش حیران بماند استدر این صورت عجب حیران بماندست
گهی نادان گهی دانا در این کارفرو ماند است سرگردان چو پرگار
چو جان نقطه فتاد و جسم پرگارکجا آید در این معنی پدیدار
نمود اصل اوّل عشق دید استکه او مانندهٔ جان ناپدید است
اگر نه عشق باشد رهبر جانبماند تاابد در خویش پنهان
اگر نه عشق آوردی پیامیکجا پیدا بدی پخته ز خامی
اگر نه عشق جانان ره نمودیکه اینجا این دَرِ بسته گشودی
اگر نه عشق هر لحظه در اینجاکند آئینهٔ جانت مصفّا
بمانی اندر این صورت بناچارحقیقت تا ابد اینجا گرفتار
در اینجا پیرو عشق ازل باشپس آنگه در خدائی بی بدل باش
در اینجا پیرو مردان دین شوپس آنگه در عیان صاحب یقین شو
در اینجا پیرو ایشان چو باشییقین میدان که تو غمگین نباشی
در اینجا راز جسم و جان نیابیدرون جان یقین جانان نیابی
در اینجا هر چه میجوئی نهانیاگر سویش بری آخر بدانی
در اینجا باز جوی و راه خود یابیقین انجام و هم آغاز دریاب
در اینجا منکشف کن راز اوّلتن و جان در یکی کن زین مبدل
یکی بین و مکن اینجا دوئی بازکه اینجا نیست مائی و توئی باز
دوئی بگذار و در یکی قدم نِهکه درحال یکی خود از دوئی بِه
دوئی بگذار وز یکی در آوراگر مردی تو از یکی بمگذر
دوئی بگذار ویکی شو ز باطنز باطن دور گرد این صورت من
دوئی بگذار و یکی باز بین هانکه از یکیّ است اینجا نصّ وبرهان
اگرچه صورت اینجا در دو بینی استاز ان اینجا گرفتار دو بینی است
اگرچه صورت اینجا جان جان یافتنمود دوست در خود این جهان یافت
ولی جان اصل کل دارد یقین اوکه دیدست اوّلین و آخرین او
ره صورت یقین پیداست بر جایز جان پیداست بیشک این سر و پای
ره جان جملگی بنگر در اشیاءکه ازجانست مرجانی مصفّا
صفات صورت اینجا نور جانستبدان این سرّ که رمز عاشقانست
صفات جان کمال لایزالستکسی داند که بی نقش و خیال است
صفات جان عجایب بی صفاتستیقین بشناس کاینجا نور ذاتست
ز جان وصورت اینجا چند گویماز این معنی چه دانی تا چه گویم
همه اسرارها زین هر دو دیدماگرچه من ز هر دو ناپدیدم
همه اسرارها زین هر دو پیداستکه بیشک هر دو پنهان و پیداست
ز جان جان توانی یافتن تواگر معنیّ من دریافتن تو
ز صورت راز افعال جهانیشود پیدا که تا رازی بدانی
ز جان اسرار جانان باز دان زودکه تا حاصل کنی از دوست مقصود
ز جانان گرچه میجوئی وصالتز صورت میرسد هر دم وبالت
وبال تو همه افتاد صورتکشیدن باید اینجا بی ضرورت
ضرورت اوفتاد اینجا شر و شورکزآن خواهی شد اینجاگه کر و کور
اصّم آنگهی اعمّی جسمیکه تو گنجیّ و گه بند طلسمی
طلسم آزاد کن بشکن بناچارکه تا رُسته شوی از پنج وز چار
بیاب آن گنج راز عاشقانستز بهرش این همه شور و فغانست
فغان جملگی زین مهر گنجستهمه جانها از آن پر درد و رنجست
همه درد جهان از بهر آنستکه درد از صورت درمان بجانست
حقیقت گنج مخفی ماند بیشکطلبکارند اینجاگه یکایک
حققت گنج از آنِ شاه باشدکسی کز دید شاه آگاه باشد
حقیقت گنج شب زانِ تو آمدیقین هم درد ودرمان تو آمد
تراگنجست چندین رنج بردیبده جان شادمان و گنج بردی
بده جان گنج بستان رایگانیچه خواهی یافتن زین گنج فانی
حقیقت جان بده بستان تو این گنجگذر کن بیشکی از چار وز پنج
حقیقت جان چو دادی گنج یابیپس آنگه بی غم و بیرنج یابی
غم و رنج تو جمله از طلسم استوگرنه گنج اینجاگاه اسمست
الا ای گنج ذات کل ندیدهدر اینجا جز که رنج و ذل ندیده
غمت جمله زبهر گنج افتاداز آنت جسم و جان در رنج افتاد
گذر کن زو و گنج لامکانیبیاب اینجای خود را رایگانی
گذر کن زود از این شش جهاتشکه اعیانست اینجا گنج ذاتش
ز گنج ذات برخوردار خودباشبس آنگه فارغت از نیک و بد باش
ز گنج ذات اعیان یاب و توحیدبگو تا چند گردی گِردِ تقلید
ز گنج ذات خود دیدی یقین بازعیان شد اندر اینجا اوّلین باز
چو آدم دم تو میآری ز تقلیداز آن دوری تو از انوار توحید
ولیکن جملگی پیوستهٔ تستحقیقت بود تست و رستهٔ تست
حقیقت جملگی از تست وبودستکه ذات پاک تو اینجا نمود است
حقیقت غیر تست و سیر پیدایستنمود کعبه اندر دیر پیداست
منم عاشق شده در دیر امروزاز آن اینجا زنم این سیر امروز
منم عاشق شده در دیر عشاقیکی دیده حقیقت سیر عشاق
درون دیرم و سیرم یکی بینحقیقت بت شکستم بیشکی من
ز سیر دیر رهبان چندم اینجانشستم زانکه من پابندم اینجا
ز صورت بت در این دیرم که هستمدمادم این بت صورت شکستم
بخود گویم دمادم من ز مستیکه ای دل چند آخر بت پرستی
بت تو صورتست و بشکنش هاناگردم میزنی اینجا زجانان
در این جانت نمیگنجد ز تقلیدحقیقت ذات کل دان تو ز توحید
دل من دوست میدارد بت خودحقیقت میشناسد این بیان بد
بت صورت دلم را دوست داردحقیقت نیز مغز و پوست دارد
دلم در بند صورت مبتلا شداز آن بیخود میان صد بلا شد
دلم در بند صورت شد گرفتارگهی باشد مسلمان گاه کفّار
دلم در بند صورت باز ماندستولی در عشق صاحب راز ماندست
دلم در بند صورت گشت پیدادمادم میکند از عشق غوغا
دلم در بند صورت لاالهستکه لا او رادر اینجاگه بنا هست
دلم در بند صورت ناتوانستاز آن هر لحظه شیدای جهانست
از این صورت ندیدم من به جز غمکه غم میآردم اینجادمادم
از این صورت همه دردست ما رااز آن باشد یقین دردست ما را
رخ جانم نمودار دل آمدمرا دیدار جانان حاصل آمد
چنان عاشق شدم بر دیدن جانکه ماندستم عجب در خویش پنهان
چنان عاشق شدم بر روی دلدارکه کلّی شد وجودم ناپدیدار
ز عشقم خرّم و شادان بماندهازآنم دست از دل برفشانده
ز عشقم خرّم و دلشاد گشتهظهور و باطنم آزاد گشته
ز عشقم دم زده اینجای در کلبرون جستم من اینجاگاه از ذل
دمادم رنج اینجا شادی آمدمرا از بند غم آزادی آمد
دمادم مرمرا عین العیانستکه دید من نشان بی نشانست
منم از عشق کُشته گشته اینجاشده ازدید جانان زارو شیدا
گهی رویم نماید جان جانمکه در پرده بکل عین العیانم
گهی مخفی شود از دیدههایمنماید ابتدا و انتهایم
دو بینی نامد اینجا پیشم از دلنمیدانم که چون این راز مشکل
بیک ره حل کنم تا دوست بینمحقیقت مغز اندر پوست بینم
ولکین جان اگرچه دادم از پیشیقین مرهم نهادم بر دل ریش
چو جان از پیش دادم همچو مردانمرا شد جان حقیقت دید جانان
چو جان از پیش دادم همچو عشاقفتادم لاجرم در واصلی طاق
چو جان از پیش دادم زار گشتمیقین از جسم و جان بیزار گشتم
چو جان از پیش دادم رخ نمودمعیان معشوق مشکل برگشودم
چو جان دادم صفاتم روی بنمودیقین این دم همه دیدار معبود
چو جان دادم یکی شد در فنایمنمود جسم و جان حق شد بقایم
چو جان دادم شدم جانان یقین منبدیدم اوّلین و آخرین من
چو جان دادم وصالش یافتستمز نقصان کمالش یافتستم
بده جان ای ندیده وصل عشاقکه تا آگه شوی از وصل عشاق
بده جان و ببین جانان نهانیکه این دم هیچ در صورت ندانی
بده جان و لقای جاودان یاباز این صورت از این حضرت تو بشتاب
بده جان تا شوی جانان حقیقتکه جانی کی توانی در طبیعت
بدیدن بی طبیعت بازدان یاربجائی کانزمانت لیس فی الدار
نباشد هیچ دیدت را یکی هانبود ذات حقیقی بیشکی هان
نمود جسم و جان چون رفت از پیشمر این معنی تو نیکوهان بیندیش
نمود صورت کل خاک گرددنمود عقل و جان افلاک گردد
حقیقت صورتت جمله شود جانبوقتی کآید اینجاگاه پنهان
چو زیر خاک محو آمد یقین اوشود خاک رهت از کفر و دین او
شود جان تن چو پنهانی بگیردنمود خاکها آسان بگیرد
چو رجعت کرد اندر طور اطوارشود اندر صفت او ناپدیدار
یکی گردد درون و هم برون اوکه اندر ذوفنونی رهنمون او
بود کز قرب اینجا دم زند اویقین میدان که خود را بر زند او
از این دم صورت اینجا یافت بهرهدل و جان یافتست و عین زهره
ره جان گرچه صافی اوفتادهستولکین راه او در عین بادست
ره صورت بود مشکل یقین دانمر او را راز در عین زمین دان
ره چونست و صورت آخر کارکه تا وقتی شود کل ناپدیدار
وصال آنگاه یاد از رخ دوستپس آنگه بشنود او پاسخ دوست
که ای در راه ما افتاده مسکینشده فارغ کنون درعین تمکین
رسانم من ترا در دید اوّلچو گشتی در صفات ما مبدّل
کنون چون عین یکرنگی گزیدیحقیقت درکمال ما رسیدی
کنون بشناس ما را همچو ما تویقین باش اندر اینجا در فنا تو
کنون بشناس ما را در یقین بازچو گشتی اندر اینجا بیشکی راز
کنون بشناس ما را در نهانیکه تا قدر وصال ما بدانی
کنون بشناس ما را راز اینجاچو دیدی روی ما را باز اینجا
کنون بشناس ما را در فنائیتو با ما ما ابا تو در جدائی
یکی گشتی و در یکی مرابینمرا از جان ما دیدار بگزین
چون من تو تومنی این دم نئی توسزد ای عاشق اکنون خود نئی تو
مبین خود را بهرجائی یقین توکه تا یابی عیان عین الیقین تو
ره جسم این بود کآخر فنایشنموداری جان اندر بقایش
چنان باشد که چون یکی شود جسمبرافتد آنگهی دیدار و هم اسم
صفات حق شود اوّل ز پرگارزهی معنی زهی ترکیب اسرار
صفاتش آنگهی جانان شود زودکه تا یکی شودر ذات معبود
صفاتش آنگهی جانان نمایدمر او را راز پنهانی گشاید
صفات جسم روشن در دل خاکشود تا آنگهی با جوهر پاک
یکی گردد یکی باشد حقیقتاگر خواهی چنین بسپر طریقت
طریقت بسپر اندر راه جاناناگر هستی یقین آگاه جانان
طریقت بسپر و آنگاه حق بینز جانان در درون من یقین بین
طریقت بسپر و بود ازل جویتمامت کارها در جان جان جوی
حقیقت بسپر و دیدار دریابپس آنگاهی نمود یار دریاب
حققت بسپر و جانان یقین بینتو جانان در درون من یقین بین
حقیقت با طریقت هر دو یکسانستاگرچه شرع در هر لحظه یکسانست
ولکین شرع اوّل پیشوایستکه دید انبیا و اولیایست
ز شرع این آمده اندر رموزمکه تا خواهم که گویم این رموزم
نخواهم گفتن این الّا بجائیکه نبود برتر از آنجا ورائی
نمایم در یکی و راز گردمیقین انجام و هم آغاز گردم
ولی چون اصل جمله مینمایمنه پنهان میکنم نیمیفزایم
دمادم جام را بر قدر هر کسدهم تا بر مزاج نفس هر کس
مُفید آمد ز آنجا هرچه یابندهم اندر این طلسمش گنج یابند
دل و جانم دمادم خواهی اینجاکه بیخود میکشی گردی تو شیدا
ز شیدائی شوی رسوای عالمنیاری طاقت غوغای عالم
ترا طاقت نماند آخر کارشوی بیهوش و دل هر دو بیکبار
بقدر خون من مینوش کن جامببین در آخرت چونست سرانجام
بقدر خویش در کش جام معنیمکن بدمستی و گفتار دعوی
چو جامت هست وقتی خور دمادممخور جمله از آنجاگه دمادم
تو درکش تا نگردی مست عاقلکه ناگاهی شوی در عشق باطل
چو جامت از دو و از چار بگذشتحقیقت کار دل ناچار بگذشت
دمادم جام میآید بر آنجاز دست دوست بنگر تو مصفّا
بقدر هر کسی جامی که باشددهد تا نیز مر طاقت نباشد
اگر داری تو طاقت نوش کن جامگذر کن بیشکی از ننگ و ز نام
اگر داری تو طاقت جام نوشیضرورت صبر کن اندر خموشی
بنوش آن جام و خاموشی گزین توچو مردان عین بیهوشی گزین تو
چو مردان نوش کن اینجام وحدتکه تا یابی حقیقت جام قربت
چو مردان نوش کن و چندینی تو مخروشز دست شاه جام دوست مینوش
اگرواقف شوی بس سرّ در آنجاحذر میکن که ناگاهی تو رسوا
شوی ای دل صبوری به ز مستیحقیقت نیستی بهتر ز هستی
اگرچه نیستی هستی ذاتستولی هستی یقین دیدار ذاتست
چو شه دربارگاه دل نشستستبروی غیر او خود در ببستست
بود روزی شهش بیخود بخواندکسی باید که این معنی بداند
ادب باید که بردارد یقین اوبنزد شاه باشد پیش بین او
بنزد شاه دارد عزّت خودنگه تا شاه نیکش بیند و بد
نبیند چون نشیند شاه گرددشه از وی در زمان آگاه گردد
چو جان از پیش دارم رخ نمودمعیان معشوق مشکل برگشودم
دهد جام وصالش رایگانیکند بر فرق او گوهر فشانی
ز عزّت پایگاهش برفزایدبجز شاهش به خاطر درنیاید
گمانش این بود در آخر کاردهد در دست او مرجام شهوار
اگر طاقت بود آنرا کند نوشبجز شه جمله را آرد فراموش
خیال بد چو در پیشش نگنجدبجز شه هیچ درخاطر نسنجد
بجز شه مر کسی دیگر نمانددمادم جام می از شه ستاند
بعزّت باشد او با لشکر و راینه بر پیشش نهد از حدّ خود پای
ادب به کز ادب یابد سعادتکه دایم بی ادب بیند شقاوت
تمامت یابد و زجر و جفا اوز قربت ماند اینجاگه جدا او
به از عزّت نباشد درنمودارکه عزّت برتر است از کلّ انوار
حقیقت حق بعزت میتوان یافتکسی کاینجا حقیقت جان جان یافت
به از عزت یافت دیدار الهیبرون شد کارش از عین تباهی
بعزت باش وز عزت خدا جویچو شه دریافتی شد گفت و هم گوی
بعزت انبیا در حق رسیدندنمود جاودان زین راز دیدند
بعزت جمله مردان پیشوایندحقیقت جمله در عین لقایند
بعزت جمله مردان ذات گشتندنهان از جملهٔ ذرّات گشتند
بعزت جملگی این دم لقایندیکی گشته همه عین خدایند