بخش ۹۱ - حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید
حقیقت چون ز عزت دم نهانیز دید اینجا کمال جاودانی
مر ایشان گشت حاصل در یکی بازیقین دیدند هم انجام و آغاز
در این دم چو تو در عزت درآئیحقیقت این گره را برگشائی
یقین از عزت اینجا راز بین تویقین هم جان جان را بازبین تو
ترا جانان نموده روی بنگربجز نور حق از هر سوی منگر
عیان ذرّات اینجا هست اظهارز چشم تو عیانی ناپدیدار
عیان ذات اینجا آشکارستاگر دانی همه دیدار یارست
عیان ذات بنگر در دل و جانکه از ذرّات آمد جمله پنهان
طلبکارند و تو این سر ببینیز من دریاب اگر صاحب یقینی
از این صورت گذر میکن دمادمحقیقت صبر میکن بر دو عالم
درون خویش بنگر بین تو هم اواگر بینی چنین دانَمت نیکو
دو عالم در تو و تو دردو عالمترا مخفی است اسرار اندر این دم
دو عالم در تو و تو از دو بینیز من دریاب اگر صاحب یقینی
دو عالم آن زمان بینی تو در خَودکه یکسانت نماید نیک با بد
دو عالم آن زمان یکسان به بینیکه خود پیدا و هم پنهان به بینی
بهر اندیشه کاینجاگه تو کردیرهی در سوی آن حضرت ببردی
ره آسانست لیکن بی تو دشواربکردستی در اینجاگه بیکبار
ره آسانست دشواری هم از تسترها کن صورت و در راه او جست
چو مردان باش و دم از لامکان زنکه این دم میزنند اینجای مر زن
زنان راه تو مردان بیابندچنان قربی که مر ایشان نیابند
زنان راه او را خاک شو توحقیقت از تمامت پاک شو تو
ز آلایش برون آی و دم یاربپاکی زن اگر هستی خبردار
بپاکی راه حق بیشک توان یافتبپاکی در مقام جان جان یافت
بپاکی میتوانی یافت حق توز مردان اندر اینجاگه سبق تو
بپاکی میتوانی گر بری راهیقین اینجایگه تاحضرت شاه
بپاکی روی او دانی توان یافتکه نتوان روی او هر ناتوان یافت
بتقوی روی جانان میتوان یافتمر این دشوار آسان میتوان یافت
بوقتی کین نهادت پاک گرددیقینت در نهاد خاک گردد
تن و دل پاک دار اندر بر خاکحقیقت محو گردد تا شود پاک
وگرنه در عیان و زندگانییقین میدان که در پاکی بمانی
دو تقوی هست در معنی بگویموگر چاره در اینجا من بجویم
ترا این سرّ معنی در نموداربس است این گر شوی از جان خبردار
یکی تقوی و ظاهر امر فرمانکه بسپاری حقیقت راه جانان
بتقوی میتوانی یافت این سرکه بیشک انبیا تقوای ظاهر
در اینجاگه نمودند وشدند دوستبیابد مغز آنگاهی یقین پوست
دم تقوی بباطن گر توانیبری ره سوی جانان ناگهانی
حقیقت تقوی باطن همی جویکه ناگاهی بری از وصل او گوی
تو باطن پاک دار و کمترک خورکه ذرّه ناگهان آید سوی خور
تو باطن پاک دارد از هر خیانتکه عرضاً عرضه کردم در امانت
تو باطن پاک دار و دوست دریاببمعنی تو توئی دوست دریاب
تو باطن پاک میدار از طبیعتبتقوی باش درعین شریعت
تو باطن پاک دار و خواب کم کنحقیقت خورد و خواب خویش کم کن
ز خورد و خواب اینجا تاتوانیگریزان باش تاگردی معانی
ز خورد و خواب بگذر همچو مردانز بیداری نظر کن جان جانان
ز خورد و خواب تو چیزی ندیدیبجز رنج و غم و گند و پلیدی
ز خورد و خواب تا بودی غمت بوددریغا خورد و خوابت زودتر بود
ز خورد و خواب دیدی رنج بسیارغم و اندوه ماندستی گرفتار
ز خورد و خواب مردان در گذشتندره جانان بیک ره در نوشتند
ز بی خوابی و کم خواری در اینجاکشیدند رنج و هم خواری در اینجا
ز بیخوابی جمال یار دیدندز کم خواری بکام دل رسیدند
ز بی خوابی نهانشان درگشودندنگه کردند بیشک دوست دیدند
ز بیخوابی در اینجا قربت دوستگزیدند و برون رفتند از پوست
ز بی خوابی عیان ذات بیچونشدند اینجایگه خوش بیچه و چن
ز بیخوابی در اینجا راز مطلقشدند وآنگهی گفتند اناالحق
اناالحق آن زمان گفتند در ذاتکه بیشک جان جان شد جمله ذرّات
اناالحق آن زمان گفتند بیخودکه یکسان گشت جمله نیک با بد
اناالحق آن زمان گفتند در رازکه یکی گشتشان انجام و آغاز
اناالحق آن زمان گفتند با خلقکه فارغ آمدند از دام وز دلق
بدانستند چندی و بگفتنددَرِ این راز خود با کس نگفتند
بدانستند چندی راز تقلیدولی شان مینمود این سر توحید
بدانستند چندی سرّ این رازحجاب انداختند از پیش خود باز
بدانستند چندی در نهانیغلط کردند بی تو تا ندانی
بدانستند چندی از شنفتهولی بیدار کی باشد چو خفته
بدانستند چندی در نمودارشده آگه بکل از سرّ این کار
نهان گفتند با یکدیگر اینجاکه راز پادشه نارند پیدا
نهان گفتند با یکدیگر اینجاکه راز دوست را نارند پیدا
نه هر کس صاحب اسرار باشدنه هر سر لایق دیدار باشد
بقدر جمله دارم هم بگفتاربیانها مینمایم اندر اسرار
کسانی کین طلب دارند در دلکه ناگه پی برند این راز مشکل
ببازی نیست بخشایش حقیقتسپردن بایدت راه شریعت
ره اینجاگه سپاری دوست گرددحقیقت مغز هم بی پوست گردد
ره جان کن که درجانست جاناندر اینجا جملگی اسرار جویان
وصالش جمله در جان باز دیدندچو فی الجمله بکام خود رسیدند
در اینجاهیچ و جملهاند سرمستفتاده از بلندی در سوی پست
نداند اوّل و آخر تمامتنمودند بازمانده در ملامت
اگرچه بازگوید همچنانستولیکن در جنون راز نهان است
بهر نوعی یقین بسیار گویندهمه از دیدن دلدارگویند
ولیکن کس نمیداند یقین رازکه شرحی گویم از انجام و آغاز
همه حیران و گویا در خموشندچو دیگی اندر این سودا بجوشند
در این سودا فتادستند بسیارنیامد هیچ اینجایگه پدیدار
که تا برگوید اینجا راز جانانببازد اندر اینجا گوهر جان
سر و جان هر دو دربازد بپایشبیابد ابتدا و انتهایش
سر و جان گر ببازی این بود رازحجاب افتد ز رویش بیشکی باز
بدانی و بگوئی بعد از این توچو بردی ره سوی عین الیقین تو
رهی نابردهٔ در پردهٔ رازکه تا بینی حقیقت ناگهی باز
رخ معشوق تا چندی از این دردشوی از بود اشیا جملگی فرد
چراگفتار بیهوده درآئیکه در گفتارمانند درائی
چرا گفتار بنمودی تو چندیناز آن داری تو در اسرار حق بین
از آن کین جاتو گفتی پیش هر کسنمود دوست آخر چند از این بس
بگوی و خوف جان از پیش برداربیک ره دل ز جان خویش بردار
به یک ره دل ببر از عالم دونکه تا آخر نماید دور گردون
نخواهد مانددور آفرینشتو بگشا این زمان اسرار بینش
بیک ره کن مبدّل صورت جانفنا کن هر دو اندر ذات جانان
نداری هیچ باید اندر این راهبماندستی چو موری در بن چاه
قدم در راه نه میرو یقین توچو مردان باش اینجا پیش بین تو
قدم اینجا نه و این سر تو دریابکه مقصودت شود حاصل از این باب
از آن درهر چه جوئی میدهندتیقین میدان که منّت مینهندت
نباشد منّت اینجا هرچه دارندهمه از بهر تو اینجا بکارند
در اینجا هر چه دادند کی ستانندازآن می هیچ کس این سر ندانند
که دل باید که با جان همدم رازبود تا این بیابد بیشکی باز
چو جان و دل ابا هم یار باشندیقین توحید هم اینجا بباشند
نمود هر دو با رفعت شود بازبود تا این بیابد بی شکی باز
بوقتی جان شود تن اندر اینجاکه گردد باطنت کلّی مصفّا
بوقتی جان شود جان حقیقتکه بسپارد بکل سرّ شریعت
بوقتی جان شود جانان در این رازکه محو آید ورا انجام و آغاز
بوقتی جان شود جانان در اینجاکه پنهانی شود ناگاه پیدا
بوقتی جان شود جانان یقین دانکه گردد جسم از دیدار پنهان
بوقتی جان شود جانان که بینییقین این سر اگر صاحب یقینی
که پنهان گردد این صورت عیانتشود بیشک حقیقت جان جانت
چو صورت از میان برخواست جانستپس آنگه دیدن جان جهانست
چوصورت از میان برخواست بیشکسراسر بینی اینجا در یکی یک
بود یکی شده صورت عیان گمجهان اندر وی و وی در جهان گم
بسی راهست در گم بودن اینجارهی نیکو طلب ای مرد دانا
رهت آخر فنای جاودانستدر آخر کار بی نام ونشانست
در آخر کار بیکاریست تحقیقنهان گشتن پس آنگه راز توفیق
نهان خواهی شدن ای دل نهانینمیدانم ولی دانم که دانی
در آخر رازت اینجاگه نهان استترا پیدانمودن جان جانست
در آخر میشوی اینجا فنا توکه تا یابی یقین دید بقا تو
در آخر میشوی مر ناپدیداردر آنسو میشوی کلّی پدیدار
در آخر اصل او گر باز جوئیسزد این سر که با هر کس نگوئی
ولیکن چون کنی در عین گفتارکه حق گویاست اندر کلّ اسرار
چو حق گویاست حق میگوید این رازبگو تاکه در اینجا بشنود باز
یقین دریاب این اسرار بنگرنظر کن زود این گفتار بنگر