گنج

بخش ۸۵ - در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۲ بیت
چنین گفته‌ست شیخ مهنه آن پیرکه حق دیدم یقین چون روغن و شیر
چو روغن ناگهی پیدا نمایدنمود شیر آلایش نماید
جدا گردد مصفّا مانده روغنحقیقت همچنین دان جان و هم تن
خورش شاید یقین و هر دو یک جاولی در اصل و فرع آید معمّا
نباشد دوغ، همچون روغن پاکچنین آمد نمود آب در خاک
اگرچه اصل هر دو از یکی بوددرون شیر روغن بیشکی بود
یکی جان داری و جانان شوی توبهر جانب هزاران جان شوی تو
نظر کن ای ندیده جان جانانکه پیدائیّ تو سرّیست پنهان
بهر معنی که اندیشی در این رازنخواهی یافت جز سررشتهٔ باز
چراکین جان خود مغرور ماندیچو عکس از شمس بیشک دورماندی
اگرچه عکس و خورشید است با همکجا باشد حقیقت جان چو عالم
نمود عالم اینجا پیش افتادکه صورت دید و جان در پیش افتاد
اگر دریابی این راز نهانیتو این معنی حقیقت بازدانی
نظر کن آفتاب و سایه بنگرکه پنهان می شود هر سایه در خور
چنین خواهد بُدن در آخر کارکه درجان میشود پنهان به یکبار
تن و جان اصل جانانست اینجااز آن پیدا و پنهانست اینجا
چو برفست این نمود اینجاکه برخواستحقیقت برف در خورشید پیداست
شود آبی عجایب خوب و روشنچنین خواهد بدن اینجان و این تن
تو حل خواهی شدن در آب معنیاگر هستی یقین دریاب معنی
تو در صورت چنین ماندی گرفتارکه همچون مرغ در دامی گرفتار
تو مرغ لامکانی و قفس تنبمانده اندر این زندان با من
قفس چون درگشاید بر اجل هانشوی اندر فضای عشق پرّان
برون آئی و خوش آئی بپروازببینی آنچه بُد گمکردهات باز
اگر ره سوی مسکن باز دانیحقیقت زین معانی راز دانی
وگرمانی تو سرگردان در اینجابهرجانب شوی پرّان در اینجا
بسوی آشیان ره یاب تحقیقحقیقت این زمان بشتاب توفیق
بیاب ای جان که ماندستی در این دامطلب کن آشیان خود در این گام
ترا چون آشیان دیدار یار استچرا مانده تنت در زیر بار است
چو خواهد بود اینت آخر کارمباش اندر نهاد خود گرفتار
قفس بشکن برون رو تو ز زندانتو از دام بلا مرخویش برهان
دریغا ماندهٔاندر قفس تودر اینجاگه نداری هیچکس تو
نداری دانه اینجاگاه هم آببماندستی حقیقت رفته در خواب
شوی آگه چو تو بیرون خرامیتو در آن ناتمامیّت تمامی
سزد گر بازدانی مسکن خویشیکی بینی حقیقت مأمنِ خویش
همه پرواز تو اندر یکی استیکی بنگر که این سرّ بیشکی است
بنزدیک خدابینان صادقکه ازدام بلا چون مرغ عاشق
برون جستند و در پرواز رفتندبسوی آشیانه باز رفتند
سرانجامت چنین خواهد بدن رازکه خواهی رفت سوی آشیان باز
چو بیرون آمدی بی حیله ازدامخوشی در مرغزار خلد بخرام
سرانجامت چنین خواهد بُدن کارکنون بشکن قفس اینجا بیکبار
چو اندر سدرهٔ طوبی نشستیزبند صورت دنیا برستی
ترا باشد سراسر ملک عالمیکی بینی تو اینجاگه دمادم
یکی بینی تو چون صورت نباشددر آن مسکن به جز نورت نباشد
حقیقت آن جهان به زین جهانستکه اینجا عاریت آن رایگان است
حقیقت آن جهان نوراست و راحتدر اینجادرد و رنج و عین زحمت
حقیقت آن جهان دیدار یاراستکه اینجا غصّههای بیشمار است
حقیقت آن جهان نور و صفایستکه اینجا حزن و خوفست و بلایست
حقیقت آن جهان دید بهشتستکه اینجامسکن ابلیس زشتست
حقیقت آن جهان دیدار باشدهمه دیدار حق اسرار باشد
نه زین زندان بلا میبینی و رنجدر آنجا باز بینی گوهرو گنج
چو زین زندان به جز خواری نیابیسزد گر سوی آن بستان شتابی
بهشت جاودان اینجاست دریاباگر مرد خدائی زود بشتاب
همه جان عزیزان بهرِ این رازگذر کردند ودیدند این بیان باز
همه جان عزیزان سرّ بدیدندبرون رفتند و آنجاگه رسیدند
همه جان عزیزان جان جانستحقیقت آشکارا و نهانست
همه جان عزیزان گشت دلدارحقیقت شد همه آنجا پدیدار
تو هم ای مانده و حیران و غمگینپر از خوف آمدی تن خوارو مسکین
نه چندین انبیا بهرِ تو اسراریقین گفتند از اعیان دلدار
نشانت دادهاند اینجای ایشانتو اینجا ماندهٔخوار و پریشان
نشانت دادهاند در بینشانیکه تا باشد که رمزی بازدانی
اگرچه بی نشانی است اینجاهمه رازِ نهانی است اینجا
تو اینجا بی نشان شو همچو مردانکه بیشک بی نشان بینی تو جانان