بخش ۸۶ - حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور از عالم و در بی نشانی یافتن فرماید
چنین گفت است شبلی پیر عشاقکه گردیدم بسی در گرد آفاق
سلوکم بیحد و اندازه کردمکه تا من مغز جان را تازه کردم
نشان میجستم اندر عالم جانکه تا بوئی برم از راز پنهان
نشان میجستمو چون بنگریدمیقین جز بی نشانی می ندیدم
همه در بی نشانی یافتم منکه اینجا بی نشانی بود روشن
تمامت بی نشان خواهیم گشتنکسی باشد که این خواهد نگشتن
نهان شو سوی مردان در دل و جانکه تا یابی همه اسرار پنهان
چو فانی گردی و باقی شوی توهمه ذرّات را ساقی شوی تو
ببین جام جم اندر خود یقین بازیده یک ذرّه از ذرّات ز آغاز
تو زانجام ارْدمی ز آنجا بنوشیعیان جملگی باشی خموشی
کن اینجا همچو مردان جام درکشبرافکن چار و پنج اینجا تو با شش
همه کن محو ای بود فنا توکه بنمودی یقین راز بقا تو
همه کن محو در دیدار جانانکه این باشد یقین اسرار جانان
همه کن محو خود باش و اناالحقزن و برگوی بر کل راز مطلق
اناالحق گوی وز جان کن گذر بازحجاب اوّل و آخر برانداز
اناالحق گوی چون دیدی یقینتمبین گرمرد عشقی کفر و دینت
اناالحق گوی و سلطان شو بعالمیقین بشناس اندر خود دمادم
یقین بشناس چون منصور اینجاکه از ظلمت شوی پر نور اینجا
یقین بشناس و در جانان نگر تودمادم میدهم اینجا خبر تو
خبر اندر نمود جسم و جانستولیکن بی خبر این سر ندانست
نداند بیخبر اسرارِ توحیدکه او میننگرد جز عین تقلید
نداند بیخبر سرّ خدائیکه ماندست او همیشه در جدائی
نداند بیخبر اسرار بیچونکه ماند است او همیشه در چه و چون
نداند بیخبر اسرار عشّاقاگر او فی المثل گردد در آفاق
نداند بیخبر راز نهانیکه تا اینجا نگردد عین فانی
نداند بیخبر توحید اللّهکه چون کافر بود پیوسته گمراه
اگر یابی خبر اینجا حقیقتقدم بسپار اینجا در شریعت
خدا گردی بمعنی و بصورتز پیشت دور گردد هر کدورت
خدا گردی و یابی جُمله در خَودشوی فارغ یقین از نیک و هر بد
خدا گردی و بودت در نهانیزنددائم اناالحق جاودانی
خدا گردی تو اندر جوهر ذاتتمامت بندگی دارند ذرّات
خدا گردی و جمله بنده باشدز نورت سر بسر تابنده باشد
خدا گردی تو در دید خدائیدهی مر جملگی را روشنائی
خدا گردی بکل منصور باشیچو حق در جملگی مشهور باشی
خدا گردی و باشی ناپدیدارولی در جملگی آئی پدیدار
خدا گردی و باشی جاودانهنگیرد هیچکس اینجا بهانه
خدا گردی تو اندر جمله اشیاءز پنهانی شوی در جمله پیدا
خدا گردی بصورت هم بمعنیتو باشی بیشکی دنیا و عقبی
خدا گردی و بود خویش یابیهمه اینجایگه درویش یابی
چگویم این بیان هر کس نداندولیکن این محقق باز داند
چگویم اندر این معنی بیچونکه این معنی فتادم بی چه و چون
چگویم ذات مخفی گشتم اینجاز پنهانی شدم در دوست پیدا
چگویم هر صفت در معرفت منچوهستم این زمان کُل بی صفت من
صفاتم بی صفت آمد پدیدارحقیقت معرفت گردم نمودار
ز عین معرفت عطّار مستستحقیقت نیست شد در جمهل هستست
دم وحدت مراتحقیق باشدکزان سر مر مرا توفیق باشد
شدستم بیدل و جان در دل و جانحقیقت جان ودل گشتست جانان
یقینم این زمان من جوهر یارپدید آورده و خود ناپدیدار
نمودم مینماید سرّ توحیدگذر کردستم از تشبیه و تقلید
حقایق منکشف آرم دمادمعیان سرّ جانان همچو خاتم
حقایق دارم از اسرار اینجاکه پیدا کردهام من یار اینجا
صفاتم ذات شد بیچون من حقکه اینجا مینمایم سرّ مطلق
صفاتم در همه کون و مکان استکه جانم این زمان کل جان جانست
دل و جانم همه جانان گرفتستز پیدائی همه پنهان گرفتست
چنان واصل شدم در جوهر یارکه از پیدائی من ناپدیدار
حقیقت واصلی چون خود ندیدمکه اینجا در همه من ناپدیدم
حقیقت واصلم در جوهر ذاتکه اینجا میشناسم جمله ذرّات
ز من پیدا ز من پنهان شده بازز من جان و ز من جانان شده باز
ز من آمد ظهور این عالم جانکه من بودم در اوّل آدم جان
همه در مَن من اندر خود شده خَودنمایم نیک و هرگز نیستم بد
همه من دارم از اصل نمودمکه من باشم یقنی و جمله بودم
دمامد رخش دارم زیر رانمبهرجائی که میخواهم برانم
بحالم همه بحالم ایستادهمنم سالک منم واصل فتاده
چنین اسرار اینجا کس نگفتستکه حق هم گفته و هم خود شنفتست
چنین اسرار بود عاشقانستببر گوئی که معنی کامرانست
خراباتی شو از عین خرابیکه این معنی بیک لحظه بیابی
خراباتی شو و خود مست گردانحقیقت نیست شو خود هست گردان
رهائی یافت زنده تا نمایدعیان قوّت و حظّی فزاید
چو هر دو نقطه خواهد بود در اصلز فرقت میرسد زیشان ابا اصل
یقین در اصل خود نیکو ببینیبدانی این اگر صاحب یقینی
که اصل جان تو با صورت اینجانمیبُد اصل چون شیر مصفّا
چو جفتش کرد با هم در نمودارز اصل آمد یقین فرعی بدیدار
نمود اصل وفرع اینجا یکی بودکه بیشک در دوئی این روی بنمود
به آخر جایگه یک مسکن آمدنمود جان حقیقت در تن آمد
یکی دان جان و صورت آخر کارکه همچون او کند آخر در اسرار
چو جانت زندهٔ اصل است بینشنمود جسم آمد آفرینش
نه هر دو جوهر ذاتند هر یکولیکن بهتر آمد پیش آن یک
چو جانت بهتر آمد در نمودارحقیقت گشت صورت ناپدیدار
چو اصل اینجایگه مر زنده باشدکه از اعیان کل بگزیده باشد
حقیقت هر دو حق بُد ازنهانیولیکن جان برش رازِ نهانی
چو اینجا جوهر جان نور ذاتستفتاده در نمودار صفاتست
صفاتت روشن و جانت عیانستولی آن زنده گه اینجا نهانست
نهانش زان بُد اینجا تا بدانندهمه ذرّات از او حیران بمانند
ز اصلت جسم و جان بود خدایستمدان کین هر دو بر فرع خدایست
چو اصلند این یکی ازدید اللّهیقین دان خویشتن توحید اللّه
تو زان اصلی که وصل عاشقانستنمودش بیشکی کون و مکانست
تو زان اصلی که بود جملگی اوستحقیقت اوست مغز و مر توئی پوست
تو زان اصلی اگر خود باز دانیبدان کاینجا حقیقت جان جانی
ترا این اصل اینجا وصل بنمودحقیقت بود تو از اصل بنمود
توئی اصل تمامت آفرینشکه پیدا شد بتو اسرار بینش
توئی اصل خداوندی در اینجاکه ماندستی و در بندی در اینجا
توئی اصل از نمود نفخهٔ ذاتکه خدمتکارتست این جمله ذرّات
توئی اصل حقیقت در طریقتکه پیدا آمدستی در شریعت
خدائی داری و اینجا ندیدیاز آن مخفی نمانده ناپدیدی
خدائی داری و عین نموداربتو شد آشکارا جمله اسرار
همه اسرارتست و تو چنین مستبمانده زار و حیرانی و پابست
شده در عین این دنیا چنینیکجا اسرار خود اینجا ببینی
تو در اسرار جان راهی نداریبهرزه عمر در غم میگذاری
غم تو جملگی از بهر دنیاستکجا میل تو اندر سوی عقبی است
اگر عقبی ترا روئی نمایدنمود جانت اینجا در رُباید
چو آخر جایت اندر سوی عقبی استچرا میلت چنین در سوی دنیاست
چو آخر جان تو اینجاست تحقیقطمع بُر تا بیابی عزّ و توفیق
ترا اینجا حقیقت گفتگویستتنت گردان در این میدان چو گویست
در اینجا گوی چرخت ذرّه باشدنمود جانت اینجا قطره باشد
حقیقت بگذر از صورت بصورتکه چیزی مینیابد بی ضرورت
چو صورت فانی آمد اندر این راهچو مردان باش از توحید آگاه
دمی این دم مزن بی سرّ توحیدنظر میکن تو اندر دیدهٔ دید
طلب میکن که روزی برگشایدتر این راز اینجاگه نماید
چو بگشاید درت ناگاه اینجاشوی یکبارگی آگاه اینجا
چو بگشاید درت در سرّ اسراروجود خویش بینی ناپدیدار
چو بگشاید درت درعین توحیدنگنجد هیچ اینجا گاه تقلید
چو بگشاید درت در اندرون آینمود خویشتن اینجای بنمای
چو بگشاید درت مانند منصورشوی در جزو و کل نور علی نور
چو بگشاید درت از اصل آغازببینی مسکن جان عاقبت باز
چو بگشاید درت کلّی خدا گردز بود جسم و جان کلّی جداگرد
چو بگشاید درت حق بین تو درخویشنمود پردهها بردار از پیش
تو اندر پرده اکنون ماندهٔ بازچو واصل آمدی پرده برانداز
در این پرده نهان مانند خورشیدطلب کن نور ذات اینجا تو جاوید
ز نور ذات برخوردار میباشز پرده دائما بیزار میباش
چو خواهی تو که اینجا پرده بازیرها کن این زمان این پرده بازی
فناباش و فنابگزین تو اینجاحقیقت در فنا بودست یکتا
نمود تو ز جمله گرچه پیداستنمودت از فنا اینجا هویداست
یقین بشناس حق اندر فنایتکه آمد مرفنا عین بقایت
فنا آمد بقای جمله مردانفنا را دان حقیقت جان جانان
همه اینجا فنا خواهیم بودنهمه در عین کل خواهیم بودن
فنا شو در صفات و نور حق باشحقیقت در عیان منصور حق باش
فنا شو همچو مردان اندر این سرّبرافکن این زمان اسرار ظاهر
اگرچه ظاهرت اوّل فنا بودحقیقت آن زمان عین خدا بود
نمود ظاهر آمد اندر اینجادگر باطن شود از این مسمّا
چوباطن گرددت اینجا حقیقتیکی باشد نمودار شریعت
بدانی آن زمان کاینجا چه بوداستکه ازتو جملگی گفت و شنوداست
همه قائم بتوست و تو نهٔ خَودکنون بشنو زمن ای مرد بِخَرد
نهان شو همچو مردان اندر این راهکه تا گردی عیان قل هو اللّه
نهان شو همچو مردان در صفاتتنگه کن آنگهی در دید ذاتت
خراباتی شو و جامی تو درکشبرون آ این زمان از آب و آتش
خراباتی شو و و بر باد ده نارز بودِ کفرِ جان بر بند زنّار
خراباتی شو و شوری برانگیزحقیقت آب را بر خاک تن ریز
خراباتی شو و اسرار بشنودمادم در یکی تکرار بشنو
خراباتی شو و جانان طلب کننمود او یقین از جان طلب کن
خراباتی شو و درکش سه تا جامنمود خود نگه کن در سرانجام
خراباتی شو و رند جهان شودو روزی خود نمای عاشقان شو
خراباتی شو و رسوا شو اینجاز بودِ بودِ خود شیدا شو اینجا
خراباتی شو و رُخها سیه کندمادم عشقبازی در کنه کن
خراباتی شو و شو ننگ عالمبخود زن جمله خاک و سنگ عالم
خراباتی شو و آتش برافروزنمود جسم خود اینجا تو میسوز
خراباتی شو اینجا در خراباترها کن مسجد و زهد و مناجات
خراباتی شو و در کل فنا گردتو با مردان حقیقت آشناگرد
خراباتی شو و خود را تو بردارکن اینجاگاه سرّ خود نگهدار
اگر خواهی که اینجا رازگوئینمود دوست اینجا بازگوئی
جز این معنی که من گویم مگو حقچو منصور اندر اینجا زن اناالحق
اناالحق زن مبین خود را به جز یارمیندیش اندر اینجاگه ز اغیار
اناالحق زن جهان جاودان شوز دید خویش بی نام و نشان شو
اناالحق زن تو اندر عالم دلبجمله بر گُشا این راز مشکل
اناالحق زن تو چون فرعون پنهانکه او هم دیده بُد تحقیق جانان
اناالحق زن تو همچون من رآنیحقیقت بازدان اینجا که آنی
اناالحق زن تو چون موسی نهان شوز دیدخویش بی نام ونشان شو
اناالحق زن تو مانند شجر زودیقین موسای جان را ده خبر زود
اناالحق زن تو چون منصور بردارکه اینجاگاه باشی تو نمودار
اناالحق زن تو و فارغ یقین باشعیان بود عشق و کفر و دین باش
یقین درکافری زنّار معنیببند و زود از او بردار معنی
یقین در کافری اسرار برگویکه سرگردان شدی در ذات چون گوی
یقین در کافری اینجا قدم زننمود جمله اشیا بر عدم زن
یقین در کافری برگو اناالحقنه باطل باش الّا جملگی حق
یقین حق مبین جز حق میندیشبجز حق جملگی بردار از پیش
یقین حق بین و نور جاودانینشان بین خویش را عین نشانی
خدا را دان اگر صاحب صفاتیاناالحق زن که کلّی عین ذاتی
در اینجاشو تو واصل پیش مردانبلای عشق یابی رخ مگردان
زناکامی اگر صاحب یقینیبلای عشق و رسوائی گزینی
برسوائی دراندازی تو خود راشوی فارغ بکل ازنیک و بد را
برسوائی قدم زن هر دمی تومبین اینجایگه نامحرمی تو
همه محرم شناس اندر جفایتوزایشان کش نمودار بلایت
یکی دان جملگی راتو در آزارنهادخویشتن راتو میازار
یکی دان جملگی مر جوهر خویشنمودار دوئی بردار از پیش
یکی دان جملگی را در نظر تومباش اینجا حقیقت بیخبر تو
یکی دان جملگی رادر صفاتتولیکن خویشتن بین نور ذاتت
یکی دان جملگی را در حقیقتکه تو آوردهای شان در طبیعت
یکی دان جملگی را و یکی بینهمه در خویشتن تو مر یکی بین
یکی دان جملگی از جوهر ذاتکه پیداشان تو کردستی ز ذرّات
بگو اینجا حقیقت آشکارهاناالحق گر کنندت پاره پاره
بگو اینجا بری جمله حقایقمپرس از فعل و گفتار دقایق
بگو اینجا حقیقت لااله استکه او داری میان جان پناهست
برو گر هست اینجا خود نهٔ توبگو تا کیست اینجاگه توئی تو
توئی اصل و توئی اینجایگه فرعتوئی اصل حقیقت نیز هم فرع
توئی اصل و تمامت هرچه دیدیحقیقت زان نمود دید دیدی
چو گفتی راز خود در نزد جملهکند در فعل پنهان جمله جمله
مپرس و شاد باش از جمله آزادهمه مانند خاکی ده تو بر باد
در اینجا رازگوی و باز جایتشو و بین ابتدا و انتهایت
در اینجا سیرزن اسرار خود توکه راندستی قلم بر نیک و بد تو
در اینجا سیرزن در هستی خویشحقیقت خویش بین در هستی خویش
در اینجا سیرزن اسرار جملهکه تو داری توئی اسرار جمله
در اینجا سیرزن باشد نمودارکه آوردی تو از خودشان پدیدار
در اینجا سیرزن احوال عالمکه پیدا گشته شد هم از تو آدم
در اینجا سیرزن ذات فعالتز ماضی دان تو مستقبل ز حالت
خبر یاب ارچه جمله عاقلانندبگو اسرار خود تا جمله دانند
بگو اسرار خود چون گفته باشیحقیقت دُرّ معنی سُفته باشی
تو خودگوئی وز خود هم بجوئیکه خود بشنیده باشی خود بگوئی
تو خودگوئی کسی دیگر نباشدحقیقت جمله خیر و شر نباشد
تو خود گوئی ز خود حق دیده باشیعیان خویشتن بگزیده باشی
بلا از خویش بین و ز غیر منگرکه اینجا غیر نیست و سیر منگر
بلا از خویش بین و تن فرودهاگر تو عاشقی کل داد او ده
بلا از خویش بین صورت رها کناز این آلودگی خود با صفا کن
بلا از خویش بین اندر سوی دارشو و خود کن ز اسرارت نمودار
بلا از خویش بین و جان برافشانکه تاجانت شود دیدار جانان
بلا از خویش بین کاینجا لقایستلقای دوست در عین بلایست
بلا از خویش بین ای واصل یارکه این باشد حقیقت حاصل یار
بلا از خویش بین از دید صورتچنین افتاد در اوّل ضرورت
چنین خواهد بدن در آخر کارکه ویرانی پذیرد نقش پرگار
چنین باشد چنین خواهد بدن کارکه ویران گردد این جمله بیکبار
چنین خواهد بُدن در سرّ اوّلکه این صورت شود آخر مبدّل
چنین خواهد بدن گر راز دانیسزد کین جمله معنی بازدانی
نخواهد ماند جزدلدار تحقیقنمیبینیم به جز او سرّ توفیق
اگر مرد رهی اینجا بلاکشبلا مانند جمله انبیاکش
اگر جمله بلای دید ایشانکشی اینجایگه توحید ایشان
ترا پیدا شود مانند منصوریکی گردد حقیقت جاودان نور
تو باشی در همه چیزی نمودارکز این سانست سرّ عشق تکرار دمادم در
یکی میآید ای دوستطلب کن مغز و بگذر زود از پوست
دمادم در یکی میگویمت مندوای درد و دل میجویمت من
دواکن خویشتن را زین نمودارکه باشد آخر کارت دوا یار
طبیعت درد جان دلدار باشدشفای جانِ تو هم یار باشد
دوای درد جان چبود بلایشبلا دیدند مردان بس لقایش
شد ایشان را همی روشن حقیقتکه بسپردند کلّی در شریعت
دل و جان سوی یار و یار گشتندتمامت صاحب اسرار گشتند
تو ترک جان کن و جانان یقین بینز کفر و عقل و عشق و سرّ و دین بین
که اینجا جملگی بند حجابستولیکن شرع در عین حسابست
تو ترک جان کن و دلدار دریابدر اینجاگه حقیقت یار دریاب
تو ترک جان کن و جانان ببین کلنمود عشق او آسان ببین کل
تو ترک جان کن اینجا همچو منصوراناالحق گوی از نزدیک وز دور
تو نزدیکی ولی از خویش دوریحقیقت ظلمت و در عین نوری
ترا چندان در این ره پیش بینینیامد تانمود جان ببینی
ترا چندان در اینجاگفت و گویستکه دل گردان شده مانند گویست
ترا چندان در این ره باز ماندستکه جانت پر ز حرص و آز ماندست
ترا چندین در این ره کفر و دین استکجا دید ترا عین الیقین است
ترا چندین در این ره گفتم ای جانکه بیش از پیش مر خود را مرنجان
بلاها میکشی از نفس مردارگرفته آینه دل جمله زنگار
بلاها میکشی از خوی بد توبدوزخ باز مانی تا ابد تو
اگر این نفس اینجاگه بسوزیبمانده غافل اندر خود هنوزی
اگر این نفس بر تو چیره گرددنمود عشق اینجا تیره گردد
بیابی آنچه که گم کردهٔ تستچه دانی تا چه اندر پردهٔ تست
بنادانی گرفتار اندر اینجاحقیقت خویش آزاری در اینجا
بنادانی ندیدی یار خود توفتادستی چنین در نیک و بد تو
بنادانی چنین مغرور ماندیتو از دیدار جانان دور ماندی
بنادانی بشد بر باد ناگاهبشد عمر و ندیدستی رخ شاه
بنادانی بسی کردی جهولیدر این دنیای دون در کل فضولی
بنادانی گرفتار آمدت جانبماندی مبتلا در بند و زندان
بنادانی ز دانائی خبر تونداری و فتادستی بسر تو
به نادانی رهی آنجا ببردیمیان آب حیوان تشنه مردی
بنادانی لب آب حیاتینمیدانی و مانده در مماتی
بنادانی چو داری آب حیوانچرا غافل شدی مانند حیوان
بنادانی چرا در ظلمت تننمیابی حقیقت آب روشن
تو داری آب حیوان اندر این دلگشاده گشته بر تو راز مشکل
تو داری چشمهٔ حیوان بَرِ خودحقیقت گردی اینجا رهبر خود
چرا غافل شدی ای خضر دریابکه اینجا آب حیوانست خور آب
در این ظلمت تو ای خضر حقیقیکه با الیاس جانت هم رفیقی
ببین هان چشمهٔ معنی بخور آبدمی الیاس را از عشق دریاب
تو داری باطن سرّ معانیبخور آب و بده او را عیانی
چو هر دو در صفت دارند معنینمود عالم عشقست تقوی
شما را هر دو دیدار است باقیکه در ظلمت شما را دوست ساقی
بود ای جان دمی معنیّ اسرارشود این لحظه تو پندم نگهدار
چو علم کل ترا کل متّصف شدتنت باجان و جانان منتصف شد
تو خوردی آب حیوان اندر اینجانَمیری تا ابد پنهان در اینجا
ز جسم عالمی بر آفرینشتو داری در نهان عین الیقینش
یقین داری که بود حق تو دیدیز علم اینجا بکام دل رسیدی
ز علم اینجا زدی دم در یکی توخدا را یافتی خود بیشکی تو
ز علم اینجا زدی دم همچو حلّاجندادی بر سرت از دست شد تاج
ز علم اینجا زدی دم همچو او توندیدی هیچ بد الّا نکوتو
در این دم عالم معنی تو داریحقیقت دنیا و عقبی تو داری
در این دم آندمِ اوّل ز جانتدمادم روح میآرد عیانت
در این دم ایندمِ عین الیقین استکه اوّل بود دیدی آخر این است
در این تن جوهری داری نگهداربر عاشق تو میکن آن نگهدار
در این دم نیست کلّی نفخهٔ صورکه اینجا میدهی نزدیکی ودور
مشو چون این دمت اللّه بخشیدترااز خود دلِ آگاه بخشید
ترا بخشایش و اسرار آنجاستحقیقت دریکی تکرار آنجاست
تراملک است و مال و جاه دایمکه داری ذات هستی نور قائم
بذات حق شدی اکنون مبرّارموز عشق بگشادی هویدا
ز ذاتی و صفاتت هست غافلصفات وفعل تو هم گشت واصل
صفات و فعل تو ذات قدیمنداز آن اینجایگه بی خوف و بیمند
صفات و فعل تو دیدارجانستز چشم آفرینش آن نهانست
صفات و فعل تو اندر اناالحقز دید اینجای گشتند راز مطلق
صفات و فعل تو دیدار آمدحقیقت جملگی انوار آمد
صفات و فعل تو اللّه خواهدشدند تحقیق میچیزی نکاهد
صفات و فعل تو خدا شدن نورمحیط جملهٔ اشیا و مشهور
صفات و فعل تو گردان نور استاز آن واصل شده اندر حضور است
صفات و فعل تو آمد منزّهکه کرده است اندر این معنیّ تو ره
صفات و فعل تو پرده چو برداشتبدید اسرار و آنگه دیده برداشت
حقیقت عشق تو اینجا صفاتتصفاتت محو شد اعیان ذاتت
صفات نور دارد در نمودارکسی باید که یابد این نمودار
صفاتت برتر از دیدار دیدمحقیقت جملگی اسرار دیدم
صفاتت ذات و ذاتت جان و دل شددل عشاق دیدت دید دل شد
تمامت مشکلات اینجا یقین استکسی داند که از تو پیش بین است
ز تو پیدا، ز تو پنهان تمامتهمه از جان و دل گشته غلامت
غلامت شد در اینجا هر چه پیداستز تو آمد شد آخر نیز یکتا است
بتو در آخر و اوّل بدیدنهمه از تو بذات تو رسیدن
بتو زنده است جسم و جان عشاقکه ذات تست اندر جانها طاق
بهر معنی که گویم بهتر از آندگر میآئی ای اسرار پنهان
مکن پنهان نمودت آشکاراکن اینجا و مکن ضایع تو ما را
مکن پنهان که فاشت این نمودتبر عطّار بیشک بود بودت
مکن پنهان ورا در آخر کارکه تااینجا شوی کلّی پدیدار
تو پیدا کردی او را در بر خویشتوئی تحقیق او را رهبر خویش
نهان خواهیش کردن آخر کارکه تا اینجا شوی کلّی پدیدار
تو میدانی مراد جانم ای جانکه از تو یافتم اسرار پنهان
تو میدانی امید جان چه دارمکه آونگم کنی در عین دارم
تو بردارم کنی اینجا چو مشهورتو گردانی مرا در جمله منصور
ز تو گریانم و وز تو شده منبدیدار یقین از تو شده من
تو بنمودی مرا اسرار توحیدز خود کردی مرا اینجای جاوید
ز دیدارت چنان حیران و مستمکه جامت اوفتاد اینجا زدستم
ز دیدارت همه دیدار دارمکه هر لحظه بسی اسرار دارم
ز دیدارت چنان مدهوشم ای جانکه بیخود مینویسم راز پنهان
ز دیدارت پدید اینجا بکاغذبرم یکسانست اینجا نیک با بد
تو دارم در جهان و کس ندارمکه عمری سوی دیدت میگذارم
تو دارم هیچ اینجا نیست جاناز دید تو همه یکّی است جانا
یکی دیدم ترا بیمثل و مانندکه یکتا مر ترا هر لحظه خوانند
یکی دیدم که بی همتائی اینجامنزّه در همه یکتائی اینجا
یکی دیدم صفات ذات اولکه جان دانست اینجا راز مشکل
یکی دیدم صفات لامکانتکه کردستی ز خود عین العیانت
یکی دیدم که ازتو گشت ظاهرهمه در تو تو اندر جمله قادر
یکی دیدم که بیچونی و بی چهدر این معنی چه داری جملگی چه
تو سلطانی و جمله بندگانندبجز تو هیچ اگرچه میندانند
ز یکتائی ترا بشناختستمز تو در تو تمامت باختستم
ز یکتائی ترا دیدم حقیقتسپردم من ترا اینجا طریقت
ز یکی دیدمت اندر یکیامز تو قائم شده من بیشکیام
ز یکی دیدمت اینجا نمودتدرون خویشتن من بود بودت
ز یکی دیدمت اینجا نهانیزدم دم بیشکی از تو معانی
مرا شد منکشف از اهل ذاتتکه بشنفتم بسی دید صفاتت
گمانم بود اوّل بی یقین منبدم غافل ز راز اوّلین من
گمانم بُد یقین شد آخر کارچو در جانم شدی اینجا پدیدار
گمانم بُد ولی تحقیق دیدمز بخت اینجا بکام دل رسیدم
گمانم رفت واصل کردیم کلهمه امّید حاصل کردیم کل
گمانم رفت اینجا در یقینمتو هستی اوّلین و آخرینم
گمانم رفت ای جان خود نمودیگره از کارم اینجا برگشودی
گمانم رفت دیدم رویت ای جانگذرکردم کنون درکویت ای جان
درونِ خانهٔ تو تاختم مننمود خویشتن در باختم من
زهی حسن تو نور روی خورشیدکه در وی محو گشته سایه جاوید
زهی حسن تو نور جمله آفاقفتاده لون او و خویشتن طاق
زهی حسن تو مغز جان عشّاقنواها بر زده بر کلّ آفاق
زهی حسن تو داده ماه را نورکه در آفاق او دیدیم مشهور
زهی نور تجلّی در دل و جانفکنده عاشقان بیجان بسا جان
زهی نورت یقینِ جان و دل شداز آن این مشکلاتِ جمله حل شد
که نورت روشنست و چشم تاریکفتاده در برت چون موی باریک
ز نورت پرتوی بر جانم افتادرموز جملگی اینجای بگشاد
ز نورت پرتوی در وادی جانفتاد و یافت بس موسیّ عمران
ترا اندر تجلّی آشکارهاگرچه کوه تن شد پاره پاره
ز نورت جز نمودی نیست جاناچگویم چونکه سودی نیست جانا
بهر رازی که میگویم ترا منبرِ آفاق در اسرارِ روشن
همی ترسم که پنهانم کنی تودر آخر عهد جانم بشکنی تو
نمودار الستم فاش گردانمرا ای جان و دل ضایع مگردان
نمودار الستم آنچه گفتیکه خود گفتی وهم مر خود شنفتی
یقین دانم تو من چیزی ندانمتو پیوستی و گفتی حق آنم
کمالت در دل و جان یافتهستمچو برق اندر رهت بشتافتهستم
کمالت در خود ای جانم یقین شدکه دید اوّلین و آخرین شد
کمالت در دل و جانم پدید استولی صورت ز چشمم ناپدیداست
کمالت در دل و جانم عیانستنموددیدت ازجمله نهانست
کمالت یافتم نقصان شدستمصور یکبارگی پنهان شدستم
کمالت یافتم ای جوهر ذاتبتو پنهان شدم اینجا ز ذرّات
کمالت یافتم بیچون چرائیاز آن کاینجا چگونه در لقائی
کمالت یافتم من ناتوانمکه در دیدارتو کلّی نهانم
کمالت یافتم بی مثل و مانندز صورت هر کسی اینجا ندانند
کمالت در وصال جان نهانیچگویم پیش از این اکنون تو دانی
کمال تو تو میدانی یقین بسکه هستی اوّلین و آخرین بس
کمال نقد میدانی که چونستکه ازمعنی و از صورت برونست
کمال تو تو میدانی که هستیدرون جان ودل کلّی نشستی
که داند وصف کرد اینجای در خودکه یکسانست اینجا نیک با بد
که داند وصفت ای جانها بتو شادکه از تو شد جهان جانم آزاد
که داند تا چه چیزی وز کجائیهمی دانم که در عین لقائی
که داند وصفت اینجا کردن ای جانکه پیدائی حقیقت مانده پنهان
که داند راه بردن نیز سویتهمه سرگشته اندر خاک کویت
که داند شرح وصفت در بیان گفتکه بتواند بیان هر زبان گفت
که بتواند صفاتت وصف کردنکجا جان سوی ذاتت راه بردن
ندانم هم تو دانی اوّل کاردر آخر کردهٔ خود را پدیدار
در آخر روی خود اینجا نمودینبودی فاش اکنون فاش بودی
در آخر ذات پاکت باز دیدمز نور ذات تو اینجا رسیدم
در آخر واصلم خواهی تو کردنکه بنهادستمت ای دوست گردن
قبولش کن که دیدستت نهانیدم تو زد دمادم در معانی
قبولش کن مران از حضرت خودببخشش اندر اینجا قربت خود
قبولش کن که زار و ناتوانستفتاده خوار و رسوای جهانست
قبولش کن که دیدار تو دید استکنون در دید دیدت ناپدیدست
قبولش کن در آخر ای همه توکه در آخر تو داری سر همه تو
حجاب آخر مرا بردار از پیشکه هستم جان و دل اینجایگه ریش