گنج

بخش ۸۴ - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت می‌دهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۳۴ بیت
یکی پیری ز پیران گشت واصلمر او را گشت کل مقصود حاصل
چنان شد کز همه عالم نهان شددرون خلوت دل جان جان شد
شب و روزش به جز طاعت نبُد کارز کل قانع شده بر روی دلدار
چنان واصل بُد اندر خانقه اونهانی دیده بودش روی شه او
مریدان داشت بسیاری مر آن پیرهمه با عقل و عشق و رأی و تدبیر
ولیکن پیر مرد ناتوان بودز معنیّ حقیقت جاودان بود
بصورت بس ضعیف و معنی آبادهمه در پیش او بُد در صفت باد
مگر روزی مریدی رفت پیششبمعنی بُد مرید و بود خویشش
سلامی کرد نزدیکش بحالیوز او کرد آن نفس آنجا سؤالی
بگفت ای واصل عصر زمانهمرا شیطان همی گیرد بهانه
دمادم عین آزارم نمایدبر هر کس زبون خوارم نماید
بر هر کس کند رسوا و خوارمز طعنش آن زمان طاقت ندارم
ز بس زحمت که اینجا دادم ای پیرنذارم باری اینجاگاه تدبیر
دمادم خون من اینجا بریزدبکین و بغض این جا می ستیزد
مرا اینجایگه او منفعل کرددمادم پیش خلقانم خجل کرد
اگر بسیارگویم شرح شیطانکه او با من چهاکردست از اینسان
ملال آید ترا ای شیخ اکبرمرا زین حادثات ای شیخ غمخور
تو شیطان خودی آزار کردیابا خود دائما اندر نبردی
ز خود میبینی اینجاگه بخواریکه عمر خود بضایع میگذاری
ز خود دیدی بلا و رنج و محنتکه خود را میدهد پیوسته زحمت
خود آمیزش تو کردستی کسان رااز آن آزار میبینی تو جان را
تو آمیزش مکن با کس چو من شومبین کس خویش وخود هم خویشتن شو
تو خود را باش آنگاهی خدابینوگرنه در بر شیطان بلا بین
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کنز جانت در گذر جانان طلب کن
ز نفس خویشتن شود دور و شونورکه تا در نزد حق باشی تو مشهور
بلای تو ز نفس تست اینجاکه اینجا میکنی تو شور وغوغا
بلا میآید از تو بر تو اینجاکه اینجا میکنی پیوسته سودا
بلا میآید اینجا بر تو از توکجا باشد خوشی اکنون بر تو
بلا از تست تو عین بلائیکه اینجامیکنی تو بیوفائی
بلا از تست شیطان خود چه باشدبرِ تلبیس تو شیطان که باشد
بلا از تست زوبینی زهی دوستنداری هیچ مغزی و توئی پوست
بلا ازتست نفس خود زبونیاز آن کز خانه رفتی در برونی
بلا از تست میبینی ز شیطانتو شیطانی و کافر نامسلمان
مسلمان کرد اوّل تو زبودتکه شیطان نیست آخر می چه بودت
مسلمان هست بسیاری بگفتارمسلمانی همی باید بکردار
مسلمانی چه باشد راستی دانز عین راستی تو رخ مگردان
چرا از نفس میداری تو فریادمرا این معنی من میدار دریاد
تو شیطان خودی و رهزن خودفتادستی تو در فکر و فن خود
تو شیطان خودی و می ندانیکه بَدها میکنی در دهر فانی
تو آمیزش مکن با خلق زنهارکه مانی ناگهی زیشان گرفتار
چرا چندین تو در بند خلایقشدستی دور و ماندستی ز خالق
خلایق جملگی جویای خویشنددر اینجاگاه سرگردان خویشند
همه در بند افسوس و تو در جاهشده مانند کفتار اندر این چاه
همه همچون سگ مردار خوارنداز آن چندی فتاده زار و خوارند
همه اینجایگه مانده اسیرندکه چون مردارناگاهی بمیرند
همه اندر پی دنیای مردارفتاده دور مانده هم ز دلدار
چو کرکس جملگی در بند مردارشده اندر نهاد خود گرفتار
چو دنیا خانهٔ، شیطانست میدانتو بیش از این وجود خود مرنجان
مرنجان خود که بس چیز لطیفیبجوهر برتر از اشیا شریفی
توئی از اصل فرط جوهر یارکه ازوی آمدستی تو پدیدار
نمیدانی که آوردت از آنجایپس آنگاهی ز خود گم کردت اینجای
چو گم کردی وی اندر عشقبازیتو همچون لاشه خر تا چند تازی
در این دنیاکه آزار است جملهخدا زان خیر بیزار است جمله
مثال خاکدان پر ز آتشچرا بنشستی اندر وی چنین خوش
خوشی با ناخوشی دنبال باشدنبینی عاقبت چون حال باشد
چو حال خویش میدانی در آخرچرا خود رانمیدانی در آخر
چو زیر خاک خواهد بدتراجاچرا پردازی اینجاخانه و جا
ازآن اینجا دل خود شاد کردیکه مال خانه را آباد کردی
خوشی بنشستی اندر خانهٔ دیوتو دیوانه شدی ای مرد کالیو
بکن اینجا هر آنچیزی که خواهیکه اندر عاقبت چون مه بکاهی
نمیبینی که مه هر ماه در بدرشبی دارد در اینجا لیلةالقدر
که میگیرد کمال اینجا ز خورشیدولی در عاقبت چون نیست جاوید
کمالش ناگهان نقصان پذیردچو پیش عقده میافتد بمیرد
بدان کاندر پی نقصان کمالستپس آنگاهی ز بعد آن زوالست
در آخر چون کمال آید پدیداراگر مرد رهی میباش هشیار
بهر کار اوّل و آخر تو بنگرکه هر چیزی بود دنیال آن شر
ببین در راه حق خود را زمانیکه پر حسرت شدی اینجا جهانی
ببین کین آفتاب مانده عاجزنکرد از خواب چشمی گرم هرگز
ببین مه را که چون اندر گداز استگهی اندر نشیب و گه فراز است
تو دنیا همچو مه دان سالک اینجاکه خواهی گشت آخر هالک اینجا
هلاکت آخرت اینجا یقین دانتو خود را اندر اینجا پیش بین دان
دلت نوریست از انوار بیچونفتاده اندر اینجاگه پر از خون
دلت نوریست اینجاگاه رهبراگر مرد رهی اینجا تو رهبر
دلت نوریست عین جاودانیولی جانست عین بی نشانی
بسی اینجا سلوک خویش کرد استهنوز اندر درون هفت پردهست
اگرچه راه پر کرده است اینجانظر کرده بدش در عین ماوا
رهی نادیده و بر سر دویدهمیان خاک وخون ره طپیده
عجایب مانده سر گردان چو پرگارطلبکارست اینجاگاه مریار
طلبکار است و میجوید نهانشکه تا جائی مگر یابی نشانش
دل از هر سو که خواهد شد بناچاربماندست او یقین در پنج و درچار
دلا تا چند از هر سو دوانیچرا احوال خود اینجا ندانی
همه باتست این شرح و معانیتو مانده اینچنین حیران بمانی
همه با تست تو چیزی نداریکه سلطانی و بیشک شهریاری
تو سلطانی وجودی اندر اینجاحققت بود بودی اندر اینجا
تو سلطانی و جمله چاکر توولی جانست اینجا رهبر تو
توئی سلطانی و سرّ لامکانیبمعنی برتر از هفت آسمانی
تو سلطانی و اینجا نیست جایتطلب کن اندر اینجاگه سرایت
که اینجا خانهٔ رنج است و حسرتبس دیدی در اینجاگه تو محنت
گذر کن زود تو بینی تو خانهکه افتادی میان صد بهانه
چو داری خانهٔ نامی در اینجاچرا اینجا چنین ماندی تو تنها
تو با جان مرهمی کن تا توانیکه جان بنمایدت راه نهانی
تو با جان مرهمی کن ای دل خوشکه تا بیرون شوی از عین آتش
تو با جان مرهمی کن ای دل دوستکه بیرون آئی اینجاگاه از پوست
تو با جان مرهمی کن تا شوی لارسی تو ناگهان در عین الّا
تو با جان مرهمی کن تا شوی جانکه هم جانی و گردی عین جانان
تو با جان مرهمی کن تا برِ یاربجائی کان نگنجد هیچ دیّار
تو باجان مرهمی پیوسته اینجاحقیقت یک نفس پیوسته اینجا
تو خودجانی و بی قلب اوفتادیکه اینجاگاه تو همراه بادی
مده بر باد خود را یاد میدارکه ناگاهی شوی در نزد دلدار
چو تو اندر ید اللّهی فتادهسراسر هست اینجا برگشاده
رهت نزدیک و تو دوری ز دلدارکنون ای دل تو معذوری در اینکار
دل ودلدار هر دو یک صفاتیدحقیقت ای محقق نور ذاتید
تو هم سرگشتهٔ دل هستی ای جاندر این حسرت بسی خود را مرنجان
چو همراه دل ودل همره تستکنون اینجایگه او همره تست
چو همراه دلی و او ترا شداز اوّل نکتهٔ اعیان ترا بُد
ره جانان بیکره در نوردیددر این ره هر دو با هم یار گردید
چو در یک ذات اینجا هم صفاتیدولیکن اندر اینجا بی صفاتید
برانید این زمان خود را در آن ذاترهائی را دهید اینجای در ذات
یکی گردید اندر عالم کلکه تا رسته شوی در عین این ذل
یکی گردید از عین دوتائیکه تا یابید اعیان خدائی
یکی گردید اندر جوهر ذاتکه دارید این زمان در عین آیات
یکی گردید تا جانان ببینیدعاین خویشتن پنهان ببینید
یکی گردید تا جانان شویدشحقیقت عین آن حضرت بویدش
یکی گردید در دید خدائیکه تا پیوسته گردید از جدایی
یکی گردید کز اصل خدائیدکه این دم در عیان وصل خدائید
جهان جان شما را هست دیدارهمه جزوی و کل اینجاخریدار
شما را بس شما اینجا نمانیددوید اینجا و سرّ حق بدانید
نه چندانست اینجا قصهٔ دلکه بتوان گفت اینجا غصّهٔ دل
نه چندانست اینجا سرّ اسرارکه جان آید ز گفت من بدیدار
نه چندانست اینجاگه معانیکه بتوان کردنم اینجا بیانی
نه چندانست اینجا درد و تیمارکه بتوان ساخت الّا با رخ یار
که ما را مرهم جان ودلست اوگشاینده رموز مشکلست او
حقیقت او مرا هر لحظه جانیدهد اینجایگه هم داستانی
که بر دید این همه از دیدن اوستنمیبینم یقین چیزی به جز دوست
غم دنیا بسی خوردم حقیقتبسی رفتم در این راه طبیعت
بآخر بازدیدم سرّ جانانشدم اندر نهاد ذات پنهان
بسی در دین ودنیا راز راندمکنون چون پیرگشتم بازماندم
جوانان طعنهٔ خوش میزنندمبه طعنه در دل آتش میزنندم
ولکین هست صبرم تا که ایشانچو من بیچاره گردند و پریشان
ز پیری سخت غمخوار و اسیرمهمی بینم که اکنون سخت پیرم
تنم بی قوّتست و جان ضعیفستولیکن در مکانی دل شریفست
بیکره غرق ذات اندر صفاتستدر دل اینجاگه عیان نور ذاتست
دلم اینجا حقیقت یافت ناگاههمه اندر شریعت یافت ناگاه
شد اینجاگاه اندر آخر کاراگرچه برکشید او رنج و تیمار
در آخر در گشودش ناگهانیبر او شد منکشف راز معانی
در آخر گشت اینجا گاه واصلشدش مقصود اینجاگاه حاصل
در آخر باز دیدش روی دلدارکه پرتو نیست اندر کور دلدار
بسی دردی که خوردست این دل مننمیداند کسی این مشکل من
بدرد این یافتم و ز پایداریدمی اینجا ندارم من قراری
ز بس اینجایگه سالک بُدم منز ناکامی عجب هالک بُدم من
سلوک جمله اشیا کردم اینجاز پنهانیش پیدا کردم اینجا
بسی گفتم من اندر عین افلاکرها کردم نمود آب با خاک
نشانی یافتم در بی نشانیحقیقت یافتم گنج معانی
یکی گنجی طلب میکردم از خویشحجاب اینجا بسی برخاست از پیش
ز ناگه دست سوی گنج بردمندیدم هیچ چندی رنج بردم
چو مخفی بود گنج یار اینجاچگویم نیستم گفتار اینجا
بسی سوادی این تقویم پختمهنوز از خام کاری نیم پختم
بسی گفتیم و هم خواهیم گفتنجواهرهای این معنی بسفتن
مرا باید حقیقت هر معانیکه کردستم در اینجا جانفشانی
بسی با رند درمیخانه گشتمدر آخر از همه بیگانه گشتم
بسی اندر چله سی پاره خواندمکتب آخر در این دریا فشاندم
بسی کردم طلب اسرار جانانبهر نوعی در این گفتار پنهان
حقیقت دُر فشانی کردهام مناز آنجاگوی وحدت بردهام من
که کردستم سلوک دوست اینجارها کردم حقیقت پوست اینجا
چو مغز جان بدیدم از نهانیمرا آن بود کل عین العیانی
ز مغز جان حقیقت باز دیدمهمه اندر شریعت باز دیدم
شریعت سرّ نمایم بود اینجاشریعت درگشایم بود اینجا
شریعت راز بنمودم حقیقتهمه من یافتم عین شریعت
دلا اکنون چو دید یار داریز معنی منطق بسیار داری
تو چندین این بیان آخر چه گوئیهمه از معنی ظاهر چگوئی
چو باطن هست از ظاهر گذر کنبسوی ذات کل آخر نظر کن
چو اینجا هست روحانی ز ظلمتگذرکن تا نیابی رنج و محنت
اگر در عالم پر نور اُفتیوز این دار فنا کل دورافتی
چو درای ذات در افعال ماندیچرا در گفتن هر قال ماندی
مُوحّد باش و چون مردان ره شوبرافکن دید خود دیدار شه شو
موحّد گرد و یکتائی طلب دارکه تا آگه شوی هر لحظه از یار
تو آگاهی ولی آگه تر آئیاگرچه نیکوئی نیکوتر آئی
تو آگاهی زسرّ لامکانیولی بر هر صفت اسرار دانی
تو آگاهدلی در صورت خودبمانده بود اندر نیک و دربد
کنون نیک و بدت یکسان شد اینجاهمه دشواریت آسان شد اینجا
همه فضل تو در عین صفت بوددرونت پر ز درد و معرفت بود
ز دریای دلت در جوهر ذاتشود اینجای همچون عین ذرّات
همه آلایشت در عین دنیابشد شسته وجودت شد مصفّا
وجود جان شد و جان گشت جانانچو خورشیدی کنون در عشق تابان
چو خورشیدی کنون نور جهانیهمی یابی عجایب در نهانی
تو خورشیدی از آن ذرّات عالمشدند اینجا برِ تو شاد و خرّم
تو خورشیدی و صورت سایهٔ تستولیکن در میان همسایهٔ تست
تو خورشیدی و هستت ماه انورز ذات خویش اینجاگاه غم خور
تو خورشیدی درون سینه داریز نور جان جان دیرینه داری
دلا اکنون تو خورشیدی در این تنعجب گردانی از افلاک روشن
منوّر شد جهانی و ز توپر نورکه اندر عالمی بیشک تو مشهور
منوّر شد ز تو اجسام ذرّاتکه هستی بیشکی تو نور آن ذات
توئی نور و در این ظلمت فتادیولیکن عاقبت سر برگشادی
سلوک جمله اشیاء کردهٔ توچرا مانده کنون در پردهٔ تو
از این پرده نظر کن هم توئی توچرااکنون توئی اندر دوئی تو
منت میدانم و تو نیز میخوانکه دارم من در اینجا سرّ یکسان
تو همراهی ابا من هرکجائیچرا اندر چنین دیدی بنائی
عیانست اندر اینجا آنچه جستییقین است اینکه بر کام نخستی
بمانده زود ازین پرده برون آیهمه ذرّات را تو رهنمون آی
همه ذرّات حیران تو هستندز پیدائیت پنهان تو هستند
چراچندین تو اندر بند صورتشدستی این چنین پابند صورت
ترا چون ذات هست اینجا عیانیترا اعیانست اسرارمعانی
از این عالم ندیدی هیچ سودیوزین آتش ندیدی جز که دودی
زیانت سود کن ز آتش برون شوتو اکنون گوش دار این پند بشنو
یکی خواهی شد ای دل در بر منسزد گر هم تو باشی غمخور من
دل حق بین که حق داری تو درخویشطلب کن در بر خود رهبر خویش
دلا حق بین و وز حق میمشو دورمشو چندین تو اندر خویش مغرور
دلا حق بین که حق خواهی شدن تودر آخر جزو و کل خواهی بدن تو
دلا حق بین و اندر حق فنا گردکه سرگردان نباشی اندر این درد
دلا حق بین و از حق باش جان توچو دیدی این زمان راز نهان تو
صفاتی این زمان و راز دیدهنمودخود در اینجا باز دیده
چو دیدی باز مرانجام وآغازدر آن حضرت نخواهی رفت تو باز
تو شهباز جهان لامکانیبرون پروازِ کل اندر معانی
تو شهبازی و شه راباز بین توکه تا باشی بکل عین الیقین تو
عجایب جوهری داری تو ای دلزمانی بنگرت این رازمشکل
عیان بین باز اکنون درنهانیاگرچه تو دلی مانند جانی
درون خود نظر کن حق یکی دانتو خود حق را یین و بیشکی دان
که هستی پس چرا حیران شدستییقین بنگر که کل جانان شدستی
حقیقت حق عیانست ای دل اینجابمعنی برگشاید مشکل اینجا
حقیقت حق عیانست ای دل رازبیاب اینجا دَرِ انجام و آغاز
حقیقت حق عیان و تو نهانیچرا اسرار خود اینجا ندانی
حقیقت حق عیانست و یقین اوستترادرمغز بگذر زود زین پوست
حقیقت حق عیان و تو خدائیمکن اکنون زبود حق جدائی
حقیقت حق عیان بنگر ورا توکه هستی در نهان ماورا تو
یقین در عشق کل اینجا قدم زناناالحق با من اینجا دم بدم زن
دمادم زن اناالحق با من اینجاکه گفتم راز کلّی روشن اینجا
دمادم زن اناالحق همچو من تواناالحق بر همه آفاق زن تو
دمادم زن اناالحق چو حقی هانکه پیدا شد ترا در عشق برهان
دمادم زن اناالحق گر حقی دوستاگرچه در عدم مستغرقی دوست
دمادم زن اناالحق در نمودارز شوق دوست شو آونگ از دار
دمادم زن اناالحق بر سر دارکه بنمودست اینجا یار رخسار
دمادم زن اناالحق چون احد توبریز و بگذر ازدید خرد تو
دمادم زن اناالحق چون شدی حقشده فاش اندر اینجا راز مطلق
دمادم زن اناالحق در همه رازدرون خود نگر انجام و آغاز
دمادم زن اناالحق چون یکی یارترا بنماید اینجا لیس فی الدّار
چو گشتی واصل از دیدار رویشیکی بینی گرفته های و هویش
چو گشتی واصل اندر حق نهانیدرون جملگی تو جانِ جانی
چو گشتی واصل اندر حق دمادمنمود سیر او بنگر بعالم
چو گشتی واصل و جانت یکی شدنمود هر دو عالم کل یکی شد
چو گشتی واصل و آغاز دیدیهم از انجام خود را بازدیدی
چو گشتی واصل اندر کوی معشوقنه بینی جز عیان روی معشوق
چو گشتی واصل و دلدار یابیپس آنگه خویشتن دلداریابی
چو گشتی واصل اندر دار معنییکی بینی همه بازار معنی
چو گشتی واصل اندر خودببین تونمود هر دو عالم در یقین تو
چو گشتی واصل از اعیان جملهتو باشی در نهان پنهان جمله
چو گشتی واصل و بینی حقیقتهمه از بهر تو اندر طریقت
چو گشتی واصل اینجا جمله یابیتو باشی بیشکی گر این بیابی
چو گشتی واصل و منصور گردیببینی جمله وَنْدر نور گردی
ببینی جملگی اندر دل و جانتو باشی در همه ذرّات پنهان
ببینی لامکان اندر مکان گممکان لامکان در لامکان گم
ببینی لا و الّا گرد ولا شوز دید جزو و کلّ کلّی فنا شو
ز عین واصلان در یاب حق راببر از جزو و کل کلّی سبق را
چو میدانی کز آن بودی که بودیکه بود خود در اینجاگه نمودی
ز بود خود چرا غافل شدستیکه جانِ جانی اینجا درگذشتی
نه جای تست اینجاگرچه جانیبدان خودرا که کل کون و مکانی
مکانت پاک نیست ای جوهر پاکچرا اکنون قرارت هست در خاک
اگر آن مسکن اوّل بیابیتو بیخود سوی آن مسکن شتابی
دراین مسکن همه درد است و اندوهفروماندی بزیر بار این کوه
تو زیر کوه اندوه وبلائیوگرنه از همه آخر هبائی
نخواهی یافت بی صورت در آن دماگرچه مینماید او دمادم
نمییابی چه گویم گر بدانیخدای آشکارا و نهانی
اگر برگویم این اسرار دیگرکس اینجا نیست با من یار دیگر
همه غافل شده مانند حیوانمرا این راز اینجاگه به نتوان
که با هر کس نهم اندر میان منکه همدم نیستم اندر جهان من
چو همدم نیستم هم با دم خویشهمی گویم بیانی زاندک و بیش
چوهمدم نیستم خود یافتستماز آن زینجای من بشتافتستم
بسی جستم در اینجا صاحب دردکه باشد همچو من اندر میان فرد
که تا با او بگویم سرّ احوالنمود خویشتن در عین احوال
ندیدم گرچه بسیاری بجستماز آن اینجایگه فارغ نشستم
که همدم جز دمم اینجا ندیدمدم خود اندر اینجا برگزیدم
دم خود یافتم سرّ نهانیدر او اسرار عشق لامکانی
دم خود یافتم زاندم که دارمدر اینجا اوست کلّی غمگسارم
دم خود یافتم جبّار بیچوناز آن این دم زدم من بیچه و چون
دم خود یافتم سلطان آفاقکه این دم هست بیشک در جهان طاق
دم خود یافتم اللّه را مناز آن اینجا شدم آگاه را من
دم من زاندم بیچون یقینستکز آن دم اوّلین و آخرین است
دم من دارد آن دم اندر اینجاکه آن دم میندید است آدم اینجا
دم من هست جان جمله جانهاکه میگوید دمادم این بیانها
دم من هست عین نفخ رحمانکه اینجا حق شناسد عین شیطان
دم من جز یکی اینجاندید استپدیدار است کل او ناپدید است
دم من بین نمود بود آن پاککه این دم محو کرده آب با خاک
دم من سلطنت دارد بمعنیکه یک ره ترک کردست دین و دنیا
ز دنیا درگذشت و یافته یارنمیبیند در اینجا جز که دلدار
ز دنیا درگذشت و لامکان دیدز دید خود خداوند جهان دید
ز دنیا درگذشت و آن جهان شدبمعنی و بصورت جان جان شد
ز دنیا درگذشت و گشت آزادنمود خویشتن را داد بر باد
ز دنیا درگذشت و خود نظر کردهمه ذرّات را از خود خبر کرد
ز دنیا درگذشت و گفت اسراردمادم کرد در یک نوع تکرار
ز دنیا درگذشت و یافت معنیسپرده در یقین اسرار معنی
ز دنیا درگذشت و جان جان شدبیک ره خالق کون و مکان شد
ز دنیا درگذشت و جان برانداختوجود خویتشن یکبار بگداخت
ز دنیا درگذشت و در فنا دیدخدا خود را از آن عین بقا دید
ز دنیا درگذشت در لاقدم زدزمین و آسمان در عین هم زد
یکی شد در فنا محو است دنیانماند اینجایگه جز عین عقبی
ولیکن چون نمود عشق تکرارهمی آرد دمادم سرّ گفتار
بگویم یکدمی مردم نمایمدر این دم دمبدم آن دم نمایم
دمی دارم که بیرون جهانستبکل پیدا ز خود اندر نهانست
یکی دیدست از خود درگذشتهتمامت سالک آسا در نوشته
یکی دیدست ودر یکی خدایستمیان جملگی عین لقایست
یکی دیدست و در یکی کلامستدر این معنی خدای خاص و عام است
یکی دیدست این گفتار بشنودمادم سرّ کل از یار بشنو
یکی دیدست اینجا جز یکی نیستحقیقت جز خدایم بیشکی نیست
یکی دیدست و میگویم ز یک منکه در یکی خدا دیدم ز یک من
یکی دیدست بنگر مرد اسراریکی دان این همه معنی وگفتار
یکی دیدست او واصل نمودهز یکی این همه حاصل نموده
یکی دیدست و عاشق بر صفاتستیکی اعیان نور قدس ذاتست
یکی دیدست اینجا درخدائیچگونه او کند اینجا جدائی
یکی دیدست و اللّه و جلالستزبان عارفان زو گنگ و لالست
که بسیاری در این گویند هردمولی آن دم نمیبینند محرم
از آن نامحرمی بیچاره اینجاکه این معنی نداری چاره اینجا
از آن نامحرمی کاینجاندیدیدر این معنی زمانی نارسیدی
از آن نامحرمی همچون جمادیکه اینجاگه نداری هیچ دادی
از آن نامحرمی و مانده غافلکه این معنی نکردستی تو حاصل
از آن نامحرمی کاین سرّ نداریکه در پای وصالش سر در آری
از آن نامحرمی کین جایکی تونمیدانی و بیشک در شکی تو
نه چندانست گفتار تو اینجامیان دمدمه در عین غوغا
که نتوانی که اینجا راز بینیخدای خود در اینجا باز بینی
از آن غافل شدی ای مانده حیرانکه هر لحظه شوی اینجا دگرسان
دگرسانی نه یکسان همچو منصورکه دریابی یقین اللّه را نور
زمین و آسمان پر نور بنگرنظر کن خویشتن منصور بنگر
زمین و آسمان در تو پنهانستولی اینجا دلت درمانده حیرانست
زمین و آسمان هم نور تو داردهمه ذرّات منشور تو دارد
زمین و آسمان دید تن تستکه اینجاگاه کلّی روشن تست
زمین و آسمان هم در حجابنداگر بگشایی اینجاگاه این بند
زمین و آسمان اینجا برافتدنمود جانت کلّی بر سر افتد
زمین و آسمان اینجا شود گممثال قطرهٔ در عین قلزم
زمین و آسمان اینجا نبینیبجز یک جوهری پیدا نبینی
زمین و آسمان گردد یکی دیدمیان این چنین هرگز که بشنید
زمین و آسمان کلّی خدایستبمعنی ابتداو انتهایست
زمین و آسمان عکس نمود استدل و جان اندر اینجادر ربودست
زمین و آسمان گردان زخود کردز اصل افتاده بود و ذات کل فرد
زمین و آسمان اینجا مبین توبجز حق گر حقی اینجا حقی تو
زمین و آسمان او را نظر کناگر مردی دلت را با خبر کن
چنان شو کاوّل اینجاگاه بودیعیان بودی ولیکن خود نبودی
نمیدیدی تو خود را جمله حق بوداز آن این راز میگویند معبود
بیانست این معانی پیش عشاقولیکن هر کسی اینجایگه طاق
نگردد تا نباشد جمله فانیاگر این رازِ من جمله بدانی
بجائی اوفتی ای مانده عاجزکه اینجا کس ندید آنجای هرگز
بجائی اوفتی ای مرد بیخودکه یکسانست اینجا نیک با بد
بجائی اوفتی کآنجای بُد لاهمه پیغمبران هستند یکتا
بجائی اوفتی کآنجا زمانستیقین میدان که بیرون جهانست
بجائی اوفتی کانجا یقین استحقیقت نی شک و نی کفر و دینست
بجائی اوفتی در کلّ اسرارکه آنجا نیست این صورت پدیدار
بجائی اوفتی ای مانده غافلکه آنجا جان یکی بینی ابا دل
بجائی اوفتی کآنجا خدایستترا باشد حقیقت رهنمایست
ز جمله فارغی در جملگی درجدریغا گر بدانی خویشتن ارج
ز جمله فارغ و یکتا تو باشیولیکن در بیان خود تو باشی
ز جمله فارغ و در جمله باقیتو باشی مِیْ تو باشی جمله ساقی
ز جمله فارغ و دیدار بیچونهمه اندر تو و تو بیچه و چون
ز جمله فارغ و دید تو باشدهمه در عین تقلید تو باشد
ز جمله فارغ اینجا باش درویشکه آنجا بیحجابی بنگر از پیش
ز جمله فارغ اینجا باش و بنگرکه اینجاگه توئی جبار اکبر
ز جمله فارغ اینجا باش و دریابتو داری مال و جاه و جمله اسباب
ز جمله فارغ اینجا باش و او شوز من دریاب و هم از من تو بشنو
دمی بنگر تو این رمز و اشاراتنمودم عشق مردم در عبارات
دمادم فهم کن سرّالهیکه میگویم ترا من بی کماهی
دمادم فهم کن گر مرد هستینه همچون کافران بت میپرستی
در اینجا دیروبت بیشک نسنجددل صاحب یقین اینجا نسنجد
که این معنی نه تقلید است تحقیقبود سرّ نهانی باب توفیق
ببر آن گوی از میدان جانتبدان اینجایگه راز نهانت
چرا خون میخوری اندر دل خاکنمییابی جمال صانع پاک
چرا خون میخوری در خاک فانیاز آن می ره نبردی و ندانی
ز دانائی صفات ذات بشنورموز کلّ معنی هان تو بگرو
بر این گفتار من جان برفشان هانبمعنی و بصورت بی نشان هان
شود معنی و صورت بین یقین حقابا تو گفتم اکنون راز مطلق
چو رازت من دمادم گفتم اینجاحقیقت درّ معنی سفتم اینجا
چو رازت مینهم اینجا ابر درچرا اینجا بماندستی تو چون خر
سر اندر صورتِ آخر بکردهچو او اینجایگه مر کاه و خورده
نه آخر خر چو راهی میرود بازندیده در یقین انجام و آغاز
چنان رهبر بود مسکین و غمخَورکه گوئی دیده است آن راه دیگر
بفعل خود رود آن خر در آن راهبود بیچاره چون حیران و آگاه
کند آن راه زیر بار از دلکه تا ناگه رسد در عین منزل
چو در منزل رسد بی بار گرددبمانده فارغ از هر بار گردد
بِاِسْتَد ناگهی آزاد اینجاکه بیشک داده باشد داد آنجا
تو هم دادی ده و میکش تو این بارکه ناگاهان رسی در منزل یار
تو اندر منزلی، منزل ندیدهبجز این نقش آب و گل ندیده
تو اندر منزلی و راه کردهبمانده عاجز و بس غصّه خورده
ندیدی منزل ای غافل در اینجاکه این دم ماندهٔ بیچاره تنها
بهر شرحی که میگویم ندانیهمی ترسم چنین غافل بمانی
ترا غفلت چنین آزاد کردستمیان آتشت دلشاد کردست
که نادانستهٔ راحت ز چه بازبماندستی تو غافل بی چنین راز
ز من این راز بشنو بار دیگرکه میگویم ترا اسرار دیگر
غبار صورتت بردار یکراهکه تا پیدا شود آنجای آن ماه
غبار صورتت بردار از پیشکه تا معنی بیابی مرد درویش
غبار صورتت چون رفت حق یابچرا چندین شدی مانند سیماب
تو لرزان مانده اندر راه ترسانزهر چیزی دل خود را مترسان
اگر خود را نترسانی در این رازببینی ناگهان انجام و آغاز
اگر خود رانترسانی زهر کسرسی اندر خدا این ره ترا بس
اگر خود رانترسانی در این سرّشود اسرار باطن جمله ظاهر
اگرخود را نترسانی نترسیعیان فاشست چندینی چه پرسی
عیان دریاب چندین گفتگویمیکی حرفست تا چندین چگویم
حقیقت جز خداوند دگر نیستکه حق هستی بود چون بنگری نیست
ز هست و نیست آگه شو در این راهاگر هستی از این اسرار آگاه
ز هست و نیست هر دو حق یقین استکه هست و نیست رازِ کفر و دینست
کجا داند کسی این راز اینجاکه جانان را پدیدست باز اینجا
ز جانان گرچه میگویند اسرارچه گویم هست جانان ناپدیدار
پدیدارست صورت با معانیولکین یار اندر بی نشانی
رخت بنموده و تو اوندیدهابا تو گفته و از تو شنیده
تو نشنفتی که او میگویدت هاندمادم هر صفت اینجای برهان
دمادم باتو در گفت و شنیدستولکین او بکلّی ناپدیدست
دمادم روی بنماید ز پردهمیان جملگی خود گم بکرده
چنان خود گم بکردست او زاعزازکه در یکی است کژ بینی مر او باز
نمود او یکی و تو دو بینیدرون پرده با او همنشینی
از آن اینجا دو میبین که صورتترا در پیش افتاده کدورت
چو رنگ حسن و طبع آز دارینمیدانی که چون جز راز داری
ز مکر و فعل تلبیس آنگهی شاهنماید روی در آیینه ناگاه
ز صورت چون برون آئی بیکبارترا برخیزد از هر نقش پندار
درون خانه بینی مر خداوندگشاید آنگهی از تو چنین بند
گره بگشاید و آنگه شود باززبان گفتِ این کوته شود باز
بدانی اِرْجِعی گر مؤمنی توز حق اینجایگه مینشنوی تو
ندانی اِرْجِعی بشنو زمانیکه داری اندر اینجاگه نشانی
ولیکن گوش صورت نشنود اینولی چون من ابر این بگرود هین
تراچون بازگشتت سوی یارستچرا دلبستگی در کوی یار است
ترا نی روی باشد اندر این کویمشو ای عاشق اینجا تو بهر سوی
ترا اینجایگه یاراست حاصلکز او ناگه شوی در عشق واصل
بوقتی کز خودی آئی برون تونه چون دیوانهٔ اندر جنون تو
شوی و می ندانی این چه رازستاگرچه دیدهات اینجای باز است
نمیبیند یقین اینجا رخ یاردمامد گوشت اینجا پاسخ یار
دمی گر غافل آید این نداندچو حیوانان عجب حیران بماند
درون را با برون کل آشنا نیستدر این ظلمت حقیقت روشنا نیست
درونت روشنائی دارد اینجادرونت می جدائی دارد اینجا
ز خود دور افت تا کلّی شوی نوروگرنه تو بظلمت افتی و دور
چو دور افتی دمادم عین ظلمترسد آنگه بیابی عین قربت
کنون چون حاصلست اینجا بدان توز دید دید من این رایگان تو
خدا با تست و تو در جستجوئیدر این معنی تو چون نادان چگوئی
بسر گردان شده مانند گوئیاز این معنی چو نادانی چگوئی
دگر ره میبری گفتار ما رایقین یارت شود هم یار یارا
یکی یاریست جمله دوست داردیکی مغز است و جمله پوست دارد
حجاب یار عین پوست باشدچو پرده رفت کلّی دوست باشد
حجاب یار اینست گر بدانیوگرنه چند از این اسرار خوانی
حجاب یار اینجا صورت تستاگر باشی چو مردان جهان چُست
تو برداری حجاب و ترک گوئیچو نیکو بنگری اکنون تو اوئی
تو هستی او ولی صورت حجابستز صورت جمله اعداد و حسابست
تو هستی او و او در تو نمودارحجاب اکنون ز پیش خود تو بردار
یقین درنیستی او را نظر کنکه جانست او و دل را تو خبر کن
دلت را محو کن تا جان شود پاکنماند این نمود آب با خاک
پس آنگه جان یقین را محو گردانرخ خود از همه اینجا بگردان
خدا دان و خدا بین و خدا گردوگر غیرست زود از وی جداگرد
خدا را بین و با او آشنا باشچو با او همنشینی کم بقا باش
خدا را بین و با او گو تو رازتاز او بشنو بیانها جمله بازت
بگوید جملگی با جانْت با دلوگر تو پی بری این راز مشکل
وگر یک ذرّه مانی تو بخود بازنبینی هیچ هم انجام و آغاز
اگر یک ذرّه ماندستی بصورتکجا باشد بنزدیکت حضورت
حضورت در یکی اینجا نمایدنمودصورتت اینجا نماید
حضورت آنگهی باشد در این رازکه بینی اوّلت اینجایگه باز
حضورت آنگهی باشد چو عشّاقکه باشی همچو شمس اندر فلک طاق
حضورت آنگهی باشد چو عاقلکه در اعیان نباشی هیچ غافل
حضورت آنگهی باشد ز دیدارکه او آید ترا کلّی خریدار
حضورت آنگهی باشد چو مردانکه بیرون آئی از صورت بدینسان
شوی و در یکی آری قدم تویکی دانی وجودت با عدم تو
وجودت با عدم یکسان نمائینه هر دم خود ز دیگرسان برآئی
وجودت با عدم یکی کنی کلرود آنگاه رنج و فکر و هم ذل
وجودت با عدم یکسان نمایدپس آنگه باز خود را لا نماید
وجودت با عدم کلّی شود حقتو باشی آنگهی این رازمطلق
وجودت با عدم اللّه گرددکسی کین یافت زین آگاه گردد
در آخر چون نظر دارد خدایستدرون جملگی او رهنمایست
در آخر راز او بیند در اینجایکی اندر یکی بگزیند اینجا
در آخرواصل جانان شود اودرون جملگی پنهان شود او
در آخر راز دار شاه گردددرون جانها اللّه گردد
در آخر چون ببیند باشد او جانیقین جانان بود دریاب اعیان
بود اعیان همین گر راه بردیرهت اینجا بسوی شاه بردی
شه اینجاگه عیان و تو نهانیولی این راز اگر اینجا بدانی
شه اینجا رخ چو بنمودست جملهحقیقت مغز نیز و پوست جمله
همه او هست و یکی گشته ظاهربهر کسوت کجا دانی تو این سرّ
همه او هست ای بیچاره ماندهچنین حیران ودر نظاّره مانده
همه او هست ای درمانده مسکینتو خواهی ماند اندر عشق غمگین
همه او هست غیری نیست اینجاهمه او هست دیری نیست اینجا
درون کعبهٔ جان آی و کن سیرنظر کن کعبه را افتاده در دیر
درون کعبه آی ای سرّ ندیدهنمود کعبهٔ ظاهر ندیده
چو داری کعبهٔ عشاق تحقیقتوئی در آفرینش طاق تحقیق
چو داری کعبهٔ اسرار حاصلچرا در خود نگردانی تو واصل
چو داری کعبهٔ جانان یقین استچه جای عقل و فهم و کفر و دین است
تراچون کعبه حاصل شد در اینجاحقیقت جانْت واصل شد در اینجا
ترا چون کعبه جانانست او بینگذر کن این زمان از کفر وز دین
ترا این دین یقین باید که باشدز کفر عشق دین باید که باشد
چو اینجاکفر و دین یکسان نمودستترا زین کف رو دین آخر چه سود است
نمیگنجد در اینجا کفر و اسلامکجا گنجد در اینجاننگ با نام
نگنجد نام نیک اندر ره عشقکسی باید که باشد آگه عشق
اگر آگاه عشقی جمله حق بینبجز حق دیگری را تو بمگزین
بجز حق هرچه بینی بت بود آنچوبت بشکست یابی گنج اعیان
تراگنجی است اندر جان نهانیچرا خود گنج خود اینجا ندانی
ز گنجت رنج دیدی هر دمی بازاز آن اینجا ندیدی محرمی باز
تواتمام نمود آن ندیدیاز آن اینجا بخاک و خون طپیدی
بماندستی ز بهر دین گرفتارحقیقت دین پرستی همچو کفّار
نه این باشد نمود عشقبازیکه اینجا گه گرفتی عشقبازی
نه بازی عشق جانان باختستینه همچون عاشقان جان باختستی
تو رسم عاشقان هرگز ندانیکه درمانده بخود بس ناتوانی
تو رسم عاشقان دریاب و جان دههزاران جان بیک دم رایگان ده
تو یک جان داری و آن خود هبا شدحقیقت او بداند کو بقا شد
هزاران جان بیکدم عاشقانهیکی باشد حقیقت جاودانه
هر آن عاشق که او جانان نگرددحقیقت شمس او رخشان نگردد
هر آن عاشق که یک تن گشت صد جانبداند این رموز عشق پنهان
نشان بی نشان یاردیدمنمود لیس فی الدّیار دیدم
چو جانم بی نشان بُد در نشانمحقیقت فاش شد راز نهانم
ندانستم که همچون او شوم بازنخواهد مانَدَم انجام و آغاز
یکی خواهم شدن مانندهٔ دوستکه مغز بی نشانی بود در پوست
چو یارم بی نشان بُدْ من بُدَمْ اونظر کردم حقیقت من شدم او
حقیقت راست گفت اینجای منصورکه اینجا میدمم در جمله من صور
ولی این راز رامحرم بشایدکه دریابد چه صاحب عشق باید
که این داند نه هر بد جنس جاهلکسی باید که باشد دوست کامل
که این سرّ باز داند آخر کاربهرکس این نشاید گفت زنهار
نه هرکس این سزاوار است دریابکجا باشد حقیقت تشنه سیراب
نمود عشق جانان را از اینسانبدانستند هم خلوت نشینان
بر این امیّد جانها داده اینجاکه تا روزی مگر یابند آنجا
کسی کین پی برد از عالم دلحقیقت برگشاید راز مشکل
بوقتی کز خودی بیرون شود اوز دید چون و چه بیرون شود او
اگر بیچون شوی در چه نمانیحقیقت این معانی بازدانی
نه هرکس صاحب اسرار گرددکسی باید که او دلدار گردد
که همچون مصطفی در سرّ اسرارشود کلّی ز خود او ناپدیدار
زند دم از نمود مَنْ رآنیبرو بیچاره کین مشکل ندانی
رموز علم او بد در حقیقتدم این دم او ز دست اندر حقیقت
نرستی از طبیعت کی بدانینهایت تا زنی دم از رآنی
بوقتی کو دم این زد یقین دیدکه خود را اوّلین و آخرین دید
نمودش بود اوّل نیز آخِرحقیقت جان جان و صاحب سرّ
بدو تادم زد و آن دم یقین یافتخدادر خویشتن عین الیقین یافت
چو او دم زد دَمِ جمله نهان کردحقیقت خویش را او جان جان کرد
دم جمله نهان شد در دم اواگر دم جوئی اینجاگه دم او
زن آنگه کین حقیقت باز دانیپس آگه راز معنی بازدانی
توئیّ تو نماند حق شوی پاکنهی بر فرق معنی تاج لولاک
چو غوّاصی روی در بحر احمد(ص)کنی اینجای محوت نیک و هر بد
بیابی دُرّ معنی وصالشببخشد ناگهت اندر کمالش
تو در دریای او چون غوطه خوردیحقیقت دُرّ معنی را تو بردی
ز بودِ او دمی این دم بزن تووگرنه از کجا مردی که زن تو
تو همچون بی نمود او زنی دمکه او بُد در حقیقت هر دو عالم
دوعالم آن زمان در پیش بینیهمه کون و مکان در خویش بینی
یکی گرددترا ظاهر در آن دیدحقیقت اینست اینجا سرّ توحید
تو مر توحید احمد یاب و حیدراز ایشان گر خدا بینی تو مگذر
خدابین باش همچون دید ایشانکه بینی در عیان توحید ایشان
تراتوحید از ایشان روشن آیدکه جانت همچو نوری روشن آید
ولیکن این معانی سرّ ایشانستمیان واصلان این راز پنهانست
چو پنهانست این دم در نهانتکجا پیدا شود راز نهانت
وز ایشان منکشف آمد چنین رازاگر یابی از ایشان این یقین باز
یقینِ ذاتِ ایشان بودِ جانستبر عشّاق این عین العیانست
برون آئی چو مغز از پوست اینجانبینی در یقین خوددوست اینجا
برون آئی و در یکّی زنی دمدرون خویش یابی هر دو عالم
برون آئی و یابی جانِ جانتحقیقت اوست اینجاگه عیانت
از این معنی ببر ای دوست گوئیبزن از عشق کل تو های و هوئی
نمیدانی که داری جوهر دوستبنادانی بماندستی در این پوست
اگر تو مغز جان خواهی رها کنتو مرا این پوست کلّی خود جدا کن
درونت دوست دار و پوست شیطانحقیقت جان خود کن عین جانان
چو جانان بی نشان آمد حقیقتنه ره ماند و نه نفس و نه طبیعت
بسی راهست لیکن هیچ ره نیستبر عشّاق جز دیدار شه نیست
خدا در بی نشانی باز بین بازکه اودارد نهان عین الیقین باز
خدا را بین و از اشیا گذر کنز دید خویشتن در خود نظر کن