گنج

بخش ۸۳ - در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۵۳ بیت
یکی هاتف مر او را داد آوازکه ای درویش خوش میسوز و میساز
بسوزان خویشتن درحضرتِ ماکه تا یابی عیان قربت ما
سما هرگز نداندراز ما اوولیکن پرده است آغاز ما او
تو اینجاگه چنین حیران شده مستکجا هرگز چنین آسان دهد دست
تو ما را دان و ما را بین و ماجویهر آن رازی که میداری بماگوی
که تا قرب ما بویی بیابیکه از مستی و حیرانی خرابی
سما حیران ما گردان و مستستنمود ماست و اندر نیست هستست
ز عشق ما چنین گردان شده اوعجب تو از تو خود حیران شده او
وصال ما همی جوید دمادمنمود فیض ما ریزد بعالم
ز ما دارد چنین نور یقین اونداند اوّلین و آخرین او
ز ما دارد نمود عشق گلشننه همچون او زند او ما و هم من
ز شوق ما چنین گردانست دائمولیکن ذات مادر اوست قائم
نداند هیچ خاموشی است گردانز تاب نور ما پیوسته حیران
تو زو میجوی ای مسکین وصالتنمیدانی در اینجا هیچ حالت
اباتست آنچه میجوئی از او بازحجاب نور پیش خود برانداز
حجاب او ترادر صورتت بیناز آنی دائما پیوسته غمگین
حجابت اوست زو هستی طلبکارتوئی نقطه وِیَت مانند پرگار
بسرگردانست دائم در نهادتدر این دنیا عجایب داد دادت
طلبکار است او همچون تو ماراتو زومیجوئی ای مسکین خدا را
چو سرگردانست او مانند گوئیدر این معنی تو درویشان چگوئی
چو سرگردانی و اینجا بدیدیچرا با او تو در گفت و شنیدی
چو سرگردانست او مانند دولابعجب تر از تو او ماندست غرقاب
تو از وی چه طلب داری تو اوئیکه سرگردان چو او مانند گوئی
ز خود جو آنچه گم کردی تو خود رامکن آخر تو چندین شور و غوغا
نظر کن در درون درویش بنگرنمود ذات ما اینجا سراسر
نظر کن در درون جان حقیقتمنه پایت برون تو از شریعت
مرا بنگر که اندر جسم و جانمز دید صورتت اندر نهانم
درون خویشتن را کن منوّرز من درویش مسکین هان بمگذر
مرا کردی طلب اینک مرایاببآهسته مکن درخویش اشتاب
مرا کردی طلب من جان تراامترا پیوسته من عین لقاام
مرا کردی طلب بنگر برویمکه این دم با تو اندر گفتگویم
مرا کردی طلب دیدار بنگردرون تست هان دلدار بنگر
مرا کردی طلب بنمودمت هانگره اکنون بکل بگشودمت هان
مرا کردی طلب اکنون به بینمکه من اندر درونت پیش بینم
مرا کردی طلب پیوسته مستمدرون جان و دل پیوسته هستم
نیم هستم ترا هستیم داخلترا مقصود شد درویش حاصل
ترا مقصود هم کلّی برآرمغم واندیشههای تو سرآرم
ترا مقصود من درویش خستهمشو دیگر در اینجا دل شکسته
بجز من منگر و جز من مبین توهمیشه باش در عین الیقین تو
بجز من منگر و با من بگو رازکه من بنمایمت انجام و آغاز
بجز من منگر اندر من چه یابیکه تا اینجا جمال من بیابی
بجز ما منگر و ما را نظر کنبجز من هیچ منگر تو سر و بن
منم اندر تو و تو دید مائیچرا درویش از ما تو جدائی
جدا از ما مشو درویش دلدارکه ماهستیم اینجایت خریدار
جدا از ما مشو در هیچ احوالکه ما دانیم راز تو همه حال
درون تو بکل ما حاضرستیمز بینائی ترا در خاطرستیم
یقین ما همه جز هیچ نبودچو ما هستیم اکنون هیچ نبود
مجو از هیچکس زنهار یارینمود ما کنون گر گوش داری
منزّه آمدی درویش در کلکشیدی از برایم رنج با ذل
منت این دم دهم گنج نهانیکه امشب در برم صاحب قرانی
ترا واصل کنم درجوهر خودترا فارغ کنم از نیک وز بد
ترا واصل کنم درویش اینجابرم اینجا حجاب از پیش اینجا
لقای خود کنم روزی ترا منبرت یک ذرّه آرم هفت گلشن
لقای خود نمایم تا ابدهانمبین جز ماکنون در نیک و بد هان
لقای ما نظر کن جمله آفاقمرا در خود ببین درویش مشتاق
لقای ما نظر کن در دل خودکنون بگشای مسکین مشکل خود
درونم در برون منگر مرا بینمرا تو انتها و ابتدا بین
چرا حیرانی خود مینبینیکه این دم در مکان عین الیقینی
درونت روح نورم آمده کلترا بیرون برم از رنج وز ذل
چو وصل من ترا اعیان شد اینجاکنون پیدائیت پنهان شد اینجا
مرا در جان نگر جانان منم راستز پنهانی مرا اندر تو پیداست
منم هم آسمان و هم زمین یابمرا هم درمکین و در مکان یاب
منم خورشید و ماه و چرخ و انجمهمه در ذات من درویش شد گم
مبین اکنون به جز من جان جانمکه راز آشکارا و نهانم
چنین واصل شو و از خود میندیشبجز او جملگی بردار از پیش
کسی پیدا نماید کو شود اواگر کردی چنین دادیت نیکو
ولی تا تو ز بالا راز جوئییقین میدان عیان و تو نه اوئی
تو درماندی عجب در دید افلاکمیان نار و ریح و آبی وخاک
همه از بهر تو اینجا عیانندگهی پیدا شده گاهی نهانند
هر آن کوکب که بر چرخ برینستصد و دو بارمهتر از زمینست
بباید سی هزاران سال از آغازکه تا برجی بجای خود شود باز
زمین در جنب این نُه طاق میناچو خشخاشی بود برروی دریا
ببین تا تو از این خشخاش چندیسزد گر بر به روی خود بخندی
از این افلاک گردان می چه جوئیبگو آخر که آخر چند گوئی
ده و دو برج در وی هست اعدادهمه گردان شده مانندهٔ باد
حمل خشکی ز حدداده ترا بیشکند هر لحظهٔ اینجا بیندیش
چو گاوی گشتهٔ اینجای بی عقلاز آن کاینجا سخن گفتی زهر نقل
ترا جوزا از آن اینجا دورو شدکه ذات تو عجب در گفتگو شد
چو خرچنگی در اینجا نه کز او راستترا از راستی کژ رفته پیداست
اسد سهم و صلابت مینمایدهمی خواهد کت اینجا در رُباید
ز خوشه تو یکی گندم نبینیکه این دم زیر چرخ افتاده ببینی
چو ازتو راستی ناید چو میزاننداری راستی و گشته حیران
ز نیش کژدمت هم دل شده ریشاز آن کاینجات آرد هر زمان نیش
کمان بازوانت هیچ تیرینزد سوی نشانه چون اسیری
جهانی همچو بز در عین کهسارفتاده از کمرها سرنگونسار
چو دیوی این زمان در چه فتادهنمیدانی عجب ناگه فتاده
چو ماهی اوفتادستی در این دمنمیدانی چه خواهد بد سرانجام
نهٔ خورشید و گرهست این کمالتچو درگردی پدید آید زوالت
نهٔ ماه و اگر بدر منیریچو پیش عقده افتادی بگیری
زوالی هست هر چیزی در اینجاکه پنهان میشوند اینجا ز پیدا
چنین درماندهٔ چون حلقه بر دراز این در گر تو هستی مرد مگذر
از این درجوی کام خویش زنهارکه ناگاهت مراد آید پدیدار
از این در جوی دائم کامرانیکه میبخشندت اسرار معانی
از این درجوی بیشکی هستی دلکه تا ناگه رسی در مستی دل
از این در جوی راز سر تحقیقکه تا بخشندت اینجاگاه توفیق
از این در جوی وصل یار شیرینکه ناگاهی ز تلخی عین شیرین
بیابی ناگهانی زو آنچه خواهینشین ایمن تو بر درگاه شاهی
در این درگاه شو دائم مجاورتو این معنی یقین میدار باور
بر این در ناگهی کامت برآیدهمت روزی شه اینجا رخ نماید
شه اندر بارگاه تو نشستهبرون دل وصال شاه بسته
بعزّ آنگاه بینی ناگهان شاهزماهی اوفتی ناگاه بر ماه
بکن خدمت بر این درگاه از دلکه تا بگشایدت اینراه مشکل
بکن تو خدمت و فرمان شه برز شاه آنگاه ای سالکت تو برخور
بکن مر خدمت دل شاد میباشنشین فارغ ز کل آزاد میباش
بکن خدمت که خدمتکار هرگزنماند نزد شه مسکین و عاجز
بفرمان باش و فرمان ده پس آنگاهچو بخشد دُرّ و جوهر مر ترا شاه
بفرمان باش و فرمان ده بهرکسترا اندر میانه شاه مربس
بفرمان باش دائم نزد جانانکه تا دشوار گردد پیشت آسان
بفرمان باش گر فرمان گذارینیابد هر گدائی شهریاری
چو فرمان نیست هرگز در دو عالماگر فرمان بری نبود ترا غم
ز نافرمانی شیطان بیندیشحجاب کبر را بردار از پیش
ز نافرمانبران هم دور میباشپس آنگه در میان نور میباش
هر آنکو برد فرمان داد فرمانکجا آن دوست دارد داد فرمان
بفرمان خدا میکن سجودتاز این معنی بیابی بود بودت
به از فرمان چه باشد با اینت فرماندوا زین باشد اینجا نزد جانان
ترا از بهر فرمان آفریدندبدین کارت بدنیا آوریدند
چو هم فرمان و هم فرمانبر اینجانمود جمله گفتم باتو دانا
اگر هستی چنین کز جانْ من و تودر این معنی ببر فرمان من و تو
حقیقت چیست پیش اندیش بودنبر سلطان جان فرمانت بردن
چگویم ای دل ار فرمان بری تودر آن حضرت ره آسان بری تو
رهت نزدیک و نفست سخت دورستچو شیطان دائما او پر غرور است
ترا تا نفس باشد در نهادتکجا زین بستگی باشد گشادت
ترا تا نفس اینجاگه زبون کرددر اینجا گه دلت غرقاب خون کرد
ترا تا نفس باشد آن نباشدترا تا نفس در فرمان نباشد
ز نفس سگ همه آزار بینیکجا هرگز دمی دلدار بینی
ز نفست دائما جان در گداز استولیکن عشق اینجاکار ساز است
گذر کن یک زمان زین نفس مدبرسلامت نیست در این نفس کافر
کجا آید سلیمانی از او هانکه کافر باشد و همراز شیطان
چرا در نفس خود خوار و اسیریوگرنه برتر از بدر منیری
رها کن نفس فرمانش مبر هینزمن کن گوش این یک نکته تلقین
رها کن نفس همراه نفس باشچو نفست رفت کل الله بس باش
رها کن نفس تا سلطان شوی تووگرنه در صفت شیطان شوی تو
رها کن نفس تا دلدار گردیبکل شاید کز او بیزار گردی
رها کن نفس تا اللّه باشیدمادم از خدا آگاه باشی
چو تو آگاه باشی رازدارتکند با خویشتن ناگاه یارت
ز نفست این همه تشویش و بیم استوگرنه ذات او سهل و سلیم است
تو دوری کن از اونزدیک حق باشز بهر آخرت تخمی همی پاش
چو نفست کافراست او را مسلمانکن اینجاگاه بر فرمان یزدان
از این کافر مسلمانی نیایدکه از رهزن نگهبانی نیاید
ترا تا نفس کافر در نهاد استتصوّرهای تو مانند بادست
ولی جهدی کن اینجا تا بفرمانکه تا او را کنی ناگه مسلمان
نه سیّد گفت این کافر منش خَودمسلمان کردم اینجا تا نشد بد
بدی نیکو توان کردن بتدریجکه جدول هر زمان گردانیست برزیج
بدی نیکو توان کردن ولیکننباید بود از این نفس ایمن
از او ایمن مباش و باش حاضرهمیشه در خدا بگمار ناظر
از او میخواه دائم حاجت اینجاکه تا بخشد ترا مر راحت اینجا
از این شیطان در اینجاگه بپرهیزتو همچون اولیا از هیچ مستیز
اگر با تو کردی قوّت آغازتو قوت کن بنفس خود دلت باز
ولیکن همچو او مجهل مشوهانتو تسلیم و رضا آرش بفرمان
وگر او قوّت ابلیس داردبسی در هر صفت تلبیس دارد
تو هم از قوّت رحمان برآورهزیمت دور از شیطان برآور
هزیمت کن تو شیطان لعین راکه تادیگر نیاید او کمین را
از این ملعون بکن پرهیز و خوش باشمکن با او نشست و شاد دل باش